امروز دبیرستان کلاس داشتم.
دبیرستان برام هضمشدنی نیست چون از مدیرش بیزارم.
باید فرصت کنم ماجرای کامل دبیرستان رو بنویسم. اونجا دخترای خودم هستن و دخترای جدید هم دخترای خوبیان. با بچهها حالم خوبه و مسیرمون عالی. همهی دبیرها غصهی من رو میخوردن که بعد از اغتشاش دخترا رفتم سر کلاس و باید خیلی عقب باشم. اما یک دهه معلمی و شمّ قوی در آدمشناسی بهم یاد داده هر وقت وارد محیط بینظمی شدم یا زیردست آدم بینظمی قرار گرفتم، برنامهم همیشه باید جلوتر از بقیه باشه، چون با آدمهای بینظم هر لحظه ممکنه برنامهها به هوا بره!
طبق بودجهبندی، من الآن باید درس هشتم باشم، اما درس دهم هستم.
از چهاردهم آبان کلاسام شروع شد، دو جلسه رو بیاطلاع قبلی و بدون جبرانی به برنامههای بیمحتواشون گذروندن، امروز هم کنسل شد، اما از همون روز اول که مدیر رو دیدم، فهمیدم اینجا جای تعلل نیست! رفتم سر کلاس و به لطایفالحیل از دخترا کار کشیدم و به طنز و خنده و رفاقت، سریعالسیر درس دادم و برنامهی ذهنیم و اینطور چیدم که تا دیماه پنج درس از بودجهبندی جلو باشم. اگه اتفاقی بیفته و کلاس من هم تعطیل شه، دخترا حداقل جلو هستن و طفلیا کمتر آسیب میبینن.
در این یک ماه به چشمِ خویشتن دیدم که هر بدیای هست، نیمی از تربیتِ گاوهای بالاسرشونه (پدر و مادر) وَ نیمی از مدیر و معاون و معلمهاشون(!)
هر بدیای دارن برای من قابل درکه چون هنوز زیر ۲۱ سال هستن و تحت تأثیر گفتمان زندگیشون که خونواده و مدرسه است.
دیشب برنامه ریختم امروز مدیر رو بجوم. حقوق آبان هنوز واریز نشده و اسمم هنوز تو لیست حضور و غیاب دبیرها نرفته. فقط ژوریها بهنامم خورده که تا نمراتم مؤثر نباشه برام کاغذپارهای بیش نیست.
تنها امتحانی که گرفتم جامع ادبیات بوده که نمرهش و وارد نکردن. دخترا اطمینان دارن نمره دست دبیرها نیست و بهراحتی و دلبخواه نمره جابهجا میشه. از من حساب میبرن و بعد از خط و نشونم ندیدم یاغیهای تجربی دوازدهم غایب شن، یا وقتی کتاب یادشون رفته بود، خودشون اعتراف کردن و منفی یک رو گرفتن، اما با اینکه به زبون نیاوردن، شمّ قوی آدمشناسیم میگه اینا نگران نمره نیستن و نمرات تو این مدرسه دستکاری میشه...
صبح تو اتوبوس شاد رو باز کردم و دیدم روی گروه دبیرستان پیام گذاشتن امروز شهید میارن مدرسه...
اینقدر تعجب کردم که گروه رو دوباره نگاه کردم ببینم دبیرستانه یا مدرسهی خودم! دیدم دبیرستانه!
مدیر دبیرستان گروه خونیش این چیزا نیست(!) معاوناش اصلا(!) دبیراش عمرا(!)
داشتم فکر میکردم کی پیگیر شهید بوده براشون...
نوشته بودن نیم ساعت برنامه دارن، اما شمّ قوی من همون صبح تو اتوبوس گفت امروز درس، بیدرس!
رسیدم مدرسه و دیدم مدیره امروز تشریف آوردن(!)
بعد از سلام کردن، بیتعارف و رک پرسیدم حقوق آبانم کی واریز میشه؟ من به بینظمی عادت ندارم!
لباش و کج کرد و گیج و گول جواب داد به مؤسس میگم پیگیری کنن(!)
اومدم جواب بدم تا الآن چرا نکردی که دبیر دینیشون با عجله رسید و دیدم دستش کلی پرچمای چروکِ از انباری پیداشده است و به چه کنم، چه کنمه!
فهمیدم اون پیگیری کرده شهید بیارن مدرسه.
دمش گرم ولی عرضهی برنامه ریختن نداشته...
چادر درآوردم، رفتم سرویس بهداشتی وضو گرفتم و اومدم خودم رفتم وسط کار.
میز شلختهشون و درست کردم، کاغذهای نوشتههای شهدایی رو چسبوندم، سربند نصب کردم، چهار تا از دخترا رو بردم اتاق پرورشی و چادر سرشون کردن و براشون حمایل بستم که برای استقبال بایستن دم در. خودم هم چادر سر کردم و رفتم تو حیاط.
تو این مدت مدیره، معاونا، خانوم دینی با تعجب من و نگاه میکردن.
دخترا بدوبدو میومدن پیش من که خانوم چیکار کنیم اینجا رو؟ فلانجا رو؟
یه دستهگل خریده بودن، چند شاخه پرپر کردیم بریزن روی تابوت. دختره نمیدونست کجا بایسته، جا براش گذاشتم و گفتم شهید و آوردن، گل و بپاش روی تابوت.
اون یکی ازم میپرسه خانوم باید گریه کنیم؟ میگم «باید»؟! مگه بایدیه؟
میگه خب همه اینجور جاها گریه میکنن. میگم برای شهید که گریه نمیکنن، شهید خوشبختِ دو عالَمه، برای خودشونه. اگه گریهت اومد گریه کن، نیومد فکر کن! شهید فکر کردن داره، نه گریه کردن!
دو تا اومدن پیشم که میشه به ما چادر بدین، برامون حمایل ببندید ما هم بیایم استقبال؟
معاونه سریع میگه مامان مدرسه چادرت و بیار برای دخترا(!)
من میگم مگه خودت چادر نداری؟ میگه نه. میگم پس چرا میخوای چادر سرت کنی؟ میگه خب برای استقبال از شهید بیام تو خیابون. میگم چرا همینجوری نمیای؟
نگاه میکنن به خودشون؛
مانتوی فرمی که اندازهی بلوز کوتاهش کردن... شلواری که اینقدر کوتاه شده که ساق پا دیده میشه... و مقنعهای دور گردن...
میگن اینطوری که نمیشه...
معاونه همونجا بود... دخترای استقبال هم پشت سرم... به این دو تا گفتم شهید زنده است، فرازمان و فرامکان. یعنی آگاه به احوالات ما. اگه میدونی که این مدلی برای شهید زشته، خب شهید که خبر داره... امروز چادر بپوشی، قبل و بعدت و که نمیتونی بپوشونی(!)
جفتشون میرن تو افق!
درست همین لحظه کی از راه میرسه؟
مدیر...
با چادر(!)
قبل از اینکه من حیرت کنم، دخترا به تمسخر میگیرن؛
خانوم و تا حالا با چادر ندیدیم(!)
و ریزریز که نه... بلند بلند میخندن(!)
چقدر خوب که هنوز اینقدری زلال هستن که به ریا بخندن...
معاونِ مژهکاشتهی آرایشکردهی کمپوشششون برام عزیز میشه، چون حتی یک سانت مقنعهش و نکشید جلو! عیوب ظاهریش بده و خدا هدایتش کنه و من رو به خاطر عیوب باطنیم،
اما نفاق و ریا ویرانگره!
معاونشون بدحجاب و بدظاهر بود، اما نه منافق بود، نه ریاکار.
آفرین که خودش بود بی حتی کوچکترین تغییری.
آفرین که همونطوری رفت کنار شهید عکس گرفت، نه مثل همهی بقیهشون که بدوبدو چادرهای کوتاه و چروک و بدقوارهای که معلوم نبود از کجا برداشتن کشیدن سرشون...
منم با دخترای استقبال رفتم تو خیابون. دبیر دینیه هول کرده بود و همهش دور خودش میچرخید.
دخترا مسخرهش میکردن.
ماشین سپاه از راه رسید.
اول یه نفر راوی وارد مدرسه شد و مختصر در یک ربع روایتگری کرد که نمیدونم مفید هم بود یا نه، چون با دخترای استقبال تو حیاط بودم.
بعد درای ماشین رو باز کردن و شهید خودنمایی کرد...
یه ۳۳ سالهی گمنام که از طلاییه رسیده بود... از وانفسای عملیات خیبر...
دو تا سپاهیه گفتن بیاین خودتون شهید رو به دوش بگیرید...
دخترا با ترس و استرس جلو رفتن.
دبیر دینیه اینقدر هول بود که نمیتونست جمعوجور کنه.
دخترا از تابوت میترسیدن... از تابوت به اون قشنگی و سهرنگی...(!)
خب... اولین بارشون بود چنین ماجرایی داشتن... با ذهنهایی مسموم... آلوده... پر غبار...
مردها تابوت رو دادن دستشون و با اینکه پنج تا بودن، اما از ترس نزدیک بود زیر تابوت و خالی کنن... دبیر دینی اون عقب اشک میریخت و از کار دخترا مونده بود...
به معاونا و مدیره نگاه کردم، دیدم همه خشکشون زده... بسم الله گفتم... رفتم جلو... شونهی چپم رو گذاشتم زیر تابوت... دخترا رو صدا زدم که دو طرف مساوی باشید و جلوی چادراتون و بگیرید بالا و با من راه بیفتید.
شهید رو وارد مدرسه کردیم... از پلهها بردیم بالا... گذاشتیم کنار سالن روی میز...
همه دورش و گرفتن به تماشا...
من کشیدم عقب. عقبِ عقب. آخرین نفر، انتهای سالن، دور از جمعیت.
دست گذاشتم روی شونهی چپم... لبخند زدم... زمزمه کردم:
اللهم عجل لولیک الفرج...
واجعلنا من انصاره و اعوانه...
والذّابین عنه...
والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه...
والممتثلین لاوامره...
والمحامین عنه...
والسابقین الی ارادته...
والمستشهدین بین یدیه...
یکی از دخترا از مردها سؤال کرد واقعا توش کسیه؟ چرا در تابوت و باز نمیکنین؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
اون یکی پرسید:
مگه میشه هی هر سال شهید بیارن؟ الکیه بابا! مگه چقدر رفتن جنگیدن؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
یکی دیگه پرسید:
الآن تو این تابوت چند نفرن؟
من زمزمه میکردم:
والمستشهدین بین یدیه...
خدا کنه مردهای سپاهی هم از سؤالای دخترا دلگیر نشن... خدا کنه اونا هم یادشون باشه اتفاقی نیست... این شهید... وسط این مدرسه... بین این دخترا... اتفاقی نیست...
دستم روی شونهی چپمه... هی اون دست رو به صورتم میکشم... به قلبم... به چشمهام... هی به اون سی و سه سالهی گمنام از طلاییه یادآوری میکنم بهت دل بستم بار گناه رو از شونهم برداری... هی زمزمه میکنم:
والمستشهدین بین یدیه...
معلمها از دفتر بیرون نیومدن... فقط دو نفر...
دخترا برخیشون از کلاسا بیرون نیومدن...
فقط بیست نفر تو سالنن...
خوبه که اجباری نیست... خوبه که دنبال جمعیت نیستن... خوبه که اینقدر هول شدن و متحیر که حواسشون به این چیزا نیست...
مدیر با چادر سرش، متحیر ایستاده کنار تابوت و زل زده به راوی...
راوی مرد ساده و زلالیه که فن بیان نداره...
داره با گلایه میگه معلما خواهش میکنم دخترا رو توجیه کنید... این سؤالا جوابش روشنه...
داره شرح دیانای رو میده و من تو دلم میگم برادر! شما بیا معلما رو توجیه کن، دخترا نمیخواد!
یاغیهای مدرسه؛ دوازدهم تجربی، میرن بیسکوییت میارن برای پذیرایی.
ازشون تشکر میکنم و با خنده میگم: قیافههای خشنتون به این کارا نمیخوره.
یکی جواب میده مهم دله خانوم.
منم با خنده جواب میدم:
البته از کوزه همان برون تراود که در اوست!
با هر شور و شوق بیفکری مقابله میکنم. قرار باشه با شهید چادر سر کنن، حتما با اومدن اَندی هم لخت میکنن(!)
پس با «مهم دله» همین لحظه و همینجا مقابله میکنم. از این شهید نمیخوام چادر ریایی مدیر یادشون بمونه. میخوام جملهی من یادشون بیاد که از کوزه همان برون تراود که در اوست...
شهید رو بردن. پیشِ چشمِ همهشون وقتی گذاشتنش تو ماشین، رفتم جلو و سر به تابوت گذاشتم و بوسیدمش.
به شهید سپردم سلامم رو به آقا امام حسین علیه السلام برسونن.
دخترا به دبیر دینی نگاه میکردن که هایهای گریه میکرد. بعد به من که باصلابت و بیگریه از شهید خداحافظی کردم.
برام مهم بود من رو کنارِ شهید راستقامت و ایستاده و استوار ببینن. برام مهم بود در تمومِ حرکات و رفتارم افتخار و غرور ببینن.
رفتیم داخل فهمیدم میخوان حیاط رو ایستگاه صلواتی کنن و برنامه داشته باشن و کلاسا به هواست.
آماده شدم بیام خونه. شبکارم و باید کوله ببندم که امشب تا فردا شب نیستم و پشت سر هم به کار و مدرسه.
دبیر دینی هنوز تو سالن داشت گریه میکرد. ازشون تشکر کردم و صورتشون و بوسیدم. درسته مثل غالب مذهبیا بیعرضه و بیبرنامه بود، اما این شهید رو اون به مدرسه دعوت کرده بود.
از پلهها که پایین میومدم، به گلبرگای کف زمین نگاه کردم که سر شهید ریختن. دوست داشتم بردارم اما مردّد بودم.
دم در سردستهی یاغیهای نهم دوییهای پارسال و مظلومِ دهمهای امسال، خودش و رسوند بهم و از تو کاپشنش دو تا گلبرگ درآورد و داد دستم. گفت خانوم! از گلبرگای سر شهیده. برای شما...
این همون دختریه که پارسال یواشکی تو کولهم کادو گذاشته بود...
نازنین من...
هیچچیز اتفاقی نیست!
نه پرچم کربلا تو مدرسهی خودم...
نه شهید ۳۳ سالهی دبیرستان...
خبر آمد خبری در راه است!
امروز با شلوارگرمکنِ مشکیِ پسرونه، بلوزِ بافتِ مشکی و روشم پالتو، وَ چفیه عِراقیای که از کنار اروند خریده شد و همونجا رفیق بهم هدیه داد، رفتم دبیرستان😂
یک کلمه به مدیر و معاون نگفتم چرا و محلشونم ندادم. اینقدرم اونجا شاخبازی درآوردم کسی جرأت نداره بهم بگه چرا؟😎
اما وقتی وارد کلاس شدم به دوازدهما گفتم که بعد از کلاس شما میرم پایانه و مسافرم. برای همین لباس مدرسه تنم نیست.
کلی هم سرشون منّت گذاشتم که کلاس اونا رو اومدم درسشون عقب نیفته😤
حالا تو اتوبوسم و تو راه، که برسم به قرارم. که برسم و بگم اگه خودتون مزار داشتید، خودم و به خودتون میرسوندم... حالا که بیمزارید، بهرسم وظیفهی فرزندی... گرچه ناخلف... اما خودم و میرسونم به نایبتون... دخترتون...
دیروز هم از برادرشون خداحافظی کردم و ازشون مدد گرفتم در سفر همراهم باشن که به کمک ایشون رزق معرفت بگیرم...
ضریح امام رضا جان رو در رواق حضرت معصومه سلام الله علیها بوسیدم و خوندم:
من بیسلیقهام، تو حاجات من بخواه
ورنه گدا... طلب آب و نان کند!
بسم الله.
#سفرنامه
#قم
سفر کردن با کاروان سختی داره:
سرویسهای شلوغ، اضطرابِ جا نموندن از کاروان، تحمل کثیفی و بینظمی و فضولی، هدررفتِ بخشی از خلوتهات، زیارتهای بیتنفسِ بیفکرِ پرسرعت، دیر و زود شدنِ غذا و گرسنگی و پرخوری وَ مواردی بیشمااااااار.
خب من همهی اینها رو به جون خریدم بهخاطر مزیتهای کاروانی سفر کردن:
ماشین داشتن و بینیاز شدن از دنبال قطار و اتوبوس و تاکسی بودن بین تهران و قم و جمکران و از دست رفتن زمان، هزینهی سرجمع و معلوم، اسکان و غذا که خودش در هزینه صرفهجویی داره، امنیت، بیحجاب نداشتن و بدحجابِ کمتر، وَ شب شهادت آهنگ نشنیدن...
اما راننده اتوبوس بازم آهنگ گذاشته...
همکاروانیا نماز خوندن و همه دارن میرن زیارت، ولی براشون آهنگ شنیدن شب شهادت هم مهم نیست...
رنج!
رنج!
رنج!
رنج همراهِ منه... بیلحظهای تنفس!
برای شام نگه داشت میرم به راننده یواشکی و آروم تذکر میدم.
#سفرنامه
#قم
سربهراه
سفر کردن با کاروان سختی داره: سرویسهای شلوغ، اضطرابِ جا نموندن از کاروان، تحمل کثیفی و بینظمی و فض
از خستگی و بیخوابی روبهبیهوشیام، اما من وقتی عصبانیام خوابم نمیبره. بنابراین با خستگیِ تموم شادم رو بررسی کردم و کلی پیام رو پاسخ دادم و به امور کلاسهام رسیدم.
۳۷۰ تا کلاس (بزرگنمایی) رو جابهجا کردم که چهار روز بتونم برم زیارت! الحمدلله که شد🙏
حافظخوانیِ دخترام و اصلاح کردم برای مسابقهی ملی حافظخوانی. دوست داشتم اینجا بفرستم که شاد ذخیره نداشت، پوشه تو دیتام نداره و من متوجه نشدم چطور باید ذخیرهش کنم.
لذا مداحی میذارم تا صدای آهنگ نشنوم😭😭😭
من به این دلیل تن به کاروان دادم و دارم صندلی وسط و روبروی در از سرما یخ میزنم، اما تهش آهنگ گذاشتن...
پارسال که بیکاروان رفتم همون صندلی جلو بودم و در رفاه😭😭😭
#سفرنامه
#قم
از سرویس بهداشتی بدوبدو رفتیم امامزادگان،
یه بوسه از ضریح،
یه اللهم عجل لولیک الفرج،
و بدوبدو تا اتوبوس!
خب البته که جای فکر کردن داشت... خصوصا که یاد بقیع میفتی...
اما من از خدا طلب میکنم به من بصیرت و فهم در همین زیارتهای لحظهای رو بده.
نماز خوندن و مسجد رفتن تو وقت باز که هنر نیست، هنر اینه وسط شلوغی بلد باشم متصل باشم...
همینکه این چهار بزرگوار رو به قدر یه بوسه از ضریح زیارت کردم، هزار الحمدلله.
انشاءالله دستگیر من و خونوادهم و عزیزانم و دخترام و همکارام و همسایهها و آشناهام و فامیل و اموات و احیا و شمایی که میخونی باشن.
این بقیعِ حرمدار و ضریحدار تو روستای خسروجردِ سبزوار هست.
#سفرنامه
#قم
#سبزوار
سربهراه
از خستگی و بیخوابی روبهبیهوشیام، اما من وقتی عصبانیام خوابم نمیبره. بنابراین با خستگیِ تموم شاد
با مسؤول کاروان دربارهی آهنگای راننده صحبت کردم. میگه راست میگین ولی خوابش میگیره خودم اجازه دادم😒 داداش مگه مرجع تقلیدی؟!
هنوز اولِ سفره و بندهخدا برای سوار کردن من جایی خارج از قرار همه، چون از مدرسه میومدم خیلی همکاری کردن. تندی نکردم. خنده_شوخی گفتم شما به زبون خوش بگید، یه امشب و از گوگل مداحی بگیرن، محمود کریمی اصلا ضدخوابه😂 خدا به رزقشون برکت بده.
رفیق گفت بگین کلی خوراکی بخرن تا صبح بخورن خوابشون نگیره ما هزینهش و میدیم😁
آقای مسؤول گفت به خدا آدم خوابش میگیره.
من گفتم پارسال شخصی رفتیم، امسال کاروان اومدیم که آهنگ نشنویم، به خدا خیلی اذیتیم و شرمنده. شما بگید، اگه گوش نداد دیگه خودم باهاش برخورد میکنم😂
آقای مسؤول کاروان گفت نههههههه تو رو خدا تنش پیش نیاد😢 رفت راننده رو صدا زد و باهاش حرف زد.
الآن صدای چی تو اتوبوس پخشه؟
مداحی😍
کی میخونه؟
محمود کریمی😍
چی میخونه؟
سربند زردت شده همرنگ خون...
یا علیُ یا علیُ یا علیُ...😭😭😭
#سفرنامه
#قم