از سرویس بهداشتی بدوبدو رفتیم امامزادگان،
یه بوسه از ضریح،
یه اللهم عجل لولیک الفرج،
و بدوبدو تا اتوبوس!
خب البته که جای فکر کردن داشت... خصوصا که یاد بقیع میفتی...
اما من از خدا طلب میکنم به من بصیرت و فهم در همین زیارتهای لحظهای رو بده.
نماز خوندن و مسجد رفتن تو وقت باز که هنر نیست، هنر اینه وسط شلوغی بلد باشم متصل باشم...
همینکه این چهار بزرگوار رو به قدر یه بوسه از ضریح زیارت کردم، هزار الحمدلله.
انشاءالله دستگیر من و خونوادهم و عزیزانم و دخترام و همکارام و همسایهها و آشناهام و فامیل و اموات و احیا و شمایی که میخونی باشن.
این بقیعِ حرمدار و ضریحدار تو روستای خسروجردِ سبزوار هست.
#سفرنامه
#قم
#سبزوار
سربهراه
از خستگی و بیخوابی روبهبیهوشیام، اما من وقتی عصبانیام خوابم نمیبره. بنابراین با خستگیِ تموم شاد
با مسؤول کاروان دربارهی آهنگای راننده صحبت کردم. میگه راست میگین ولی خوابش میگیره خودم اجازه دادم😒 داداش مگه مرجع تقلیدی؟!
هنوز اولِ سفره و بندهخدا برای سوار کردن من جایی خارج از قرار همه، چون از مدرسه میومدم خیلی همکاری کردن. تندی نکردم. خنده_شوخی گفتم شما به زبون خوش بگید، یه امشب و از گوگل مداحی بگیرن، محمود کریمی اصلا ضدخوابه😂 خدا به رزقشون برکت بده.
رفیق گفت بگین کلی خوراکی بخرن تا صبح بخورن خوابشون نگیره ما هزینهش و میدیم😁
آقای مسؤول گفت به خدا آدم خوابش میگیره.
من گفتم پارسال شخصی رفتیم، امسال کاروان اومدیم که آهنگ نشنویم، به خدا خیلی اذیتیم و شرمنده. شما بگید، اگه گوش نداد دیگه خودم باهاش برخورد میکنم😂
آقای مسؤول کاروان گفت نههههههه تو رو خدا تنش پیش نیاد😢 رفت راننده رو صدا زد و باهاش حرف زد.
الآن صدای چی تو اتوبوس پخشه؟
مداحی😍
کی میخونه؟
محمود کریمی😍
چی میخونه؟
سربند زردت شده همرنگ خون...
یا علیُ یا علیُ یا علیُ...😭😭😭
#سفرنامه
#قم
بعد از هفت_هشت ساااااااال...
بالاخره اذن دیدار دادن...
من خیلی این آقای سیدالکریم رو دوست دارم...
قبلا بعد از هر اربعین، میرفتم زیارت ایشون و بعد برمیگشتم مشهد...
ضریح امامزاده طاهر علیه السلام من رو عمیقا یاد ضریح مسجد حنّانه بین نجف و کوفه میندازه...
اما از یه وقتی دیگه روزیم نشد...
من مطمئنم زیارت یک ساعتهی امروزم، دستِ آقای طیّب هست...
چطوریش بین خودم و خودش...
#سفرنامه
#قم
#شهرری