eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پایینِ کوه خضر سلام الله علیه، مزار ۱۲ شهید گمنام بود. نورِ شهدا رو هم گرفتیم😍
آخرین زیارتِ این سفر و نمازجماعت رو هم رفتیم. دعای عالیة المضامین، مخصوص حرم امام هست، اما خوندم که همه رو دعا کرده باشم و هرکی ازم پرسید دعام کردی؟ بتونم راست بگم که بله. خلاصه که روی مه‌پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت... هزار الحمدلله... هزار الحمدلله... همه‌چیز عالی بود؛ کاروان، هم‌سفرا، غذا، مکان‌ها، فرصت‌های زیارتی، اسکان، اسکان، اسکانِ تمیز و مرتب‌مون تو کوچه‌ی روبه‌روی مسجد جمکران... یا صاحب‌الزمان؛ از شما تشکر❣😭❣😭❣😭
سربه‌راه
اسکان سالن بزرگ و تمیزی بود مثل اربعین😍 خانم‌ها جدا، آقایون جدا، جلوی در قسمت زنانه هم پرده داشت. البته هم‌کاروانی‌هامون هم شعور داشتن و محرم_نامحرم سرشون می‌شد و با اینکه هممممممه‌شون فامیل بودن، ولی یه‌سره مرداشون ور دل زن‌ها نبودن(!) روستایی‌های ساده و بی‌سواد اما بابصیرت! مثل اربعین همه دور هم بودن، سفره می‌نداختن و زمان صبحانه و ناهار و شام هرکی هرجا بود برمی‌گشت اسکان و سر سفره. کوچه‌ی شیخ حسن، پلاک ۳۰. نمی‌دونم شبی چقدر می‌گرفت، نپرسیدم، ولی همه‌چی مرتب بود و در عین حال نزدیک مسجد جمکران. تهِ کوچه‌مون مسجد بود و هر ساعتی از خونه می‌زدی بیرون، زود به مسجد می‌رسیدی. نزدیکی اسکان به محل زیارت خیلی خیلی مهمه، اربعین خیلی خیلی دور بودیم و با این‌که خوب خوردیم و خوابیدیم و دوش گرفتیم که حرم شارژ باشیم، همه‌ی توان‌مون در مسیر رفت و حرم که رسیدیم گیج خواب بودیم! اینجا تا دقیقه‌ی نود می‌خوابیدیم، نیم ساعت به اذان بیدار می‌شدیم و به مناجات و جماعت هم می‌رسیدیم😍 خدا خیر بده آقای مسؤول رو، جای خوبی تهیه کرده بود.
راننده آهنگ گذاشته... آهنگ نه ها، آآآآآهنگ! اول تذکر نرم دادم، دیگه فاطمیه نیست، زبونش درازه که خوابم می‌گیره و شهادت و براتون مراعات کردم...(!) بزرگانِ زیارت‌رفته رو ترغیب کردم نهی از منکر کنن، حرف زدن اما عمل نکردن(!) [بی‌مردم]. آهنگ صداش بلند شد... یکی از زوّار حضرت زهرا و معصومه سلام الله علیهما اون جلو با هیجان شروع کرد بشکن زدن(!) من مثل اتاقم وقتی همسایه با آهنگ فتحش می‌کنه، ضربان قلبم بالا رفت و نفس‌هام کند و عمیق شد... من نه ملاقه دارم، نه ظرف... تصوّر کن خرده‌نوری رو که کف زمین چپّه شده رو با انگشتام جمع کردم و قدرِ یه مشت نور گرفتم برای برگشتن به شهرِ تاریک... حالا همون یه مشت نور رو که چسبوندم به قلبم نریزه، یکی به‌زور می‌خواد ازم بگیره و بزنه زمین... خیلی حالم بد شد... غیرمستقیم... نرم... با واسطه... همه‌ی مراحل رو رفتم... از این‌که نگه داره و پیاده‌م کنه ترسی ندارم، خودم اینجا نیومدم که گوشه‌ی خیابون بمونم؛ صاحبی دارم، آقایی دارم. داد زدم خوابِ مرگت میاد قدر خودت همون جلو بذار! درجا صدا رو کم کرد... خی‌لی کم... اما همه‌ی زوّار حضرت زهرا و معصومه سلام الله علیهما سرها رو برگردوندن و به من نگاه کردن... انگار من منکری کردم... اون جلو شوهر یکی‌شون مسخره‌بازی کرد و بشکن زد... راننده دید بقیه مشکلی ندارن... فقط من یکی‌ام... دوباره صدای آهنگ رو بلند کرد... مُشتِ نوری که به بدبختی جمع کردم، محکم چسبوندم به قلبم و با رفیق تو گوگل جستجو کردیم کجا باید اطلاع بدیم... فایده‌ای داره؟ ببخشید! اما نه... پس چرا این کار رو می‌کنیم؟ مأموریم به انجام وظیفه. همین. باید زنگ بزنیم ۱۴۱ پلیس راه. اما باید شماره پلاک بدیم. صبر کردیم نگه داره پلاک رو برداریم. یه هندزفری داریم. یه گوش من و یه گوش رفیق. بی‌مردم گذاشتیم گوش می‌دیم. رفیق با چشمای گریون می‌گه پونزده سال پیش هم تو فاطمیه رفتیم سفر و خونواده آهنگ گذاشت. من عقب ماشین محکم گوشام و گرفته بودم نشنوم. هیچی عوض نشده... هیچ‌کس نمی‌فهمه ما چی کشیدیم و می‌کشیم... من با چشمای گریون می‌گم تو همیشه می‌گی لعنت نکن ولی همه‌ی اینا که خفه‌خون گرفتن، خونوادگی اومدن زیارت. پیر و فرتوتن اما هرچی کوه بود رو به امید دو رکعت نماز اومدن بالا... خونواده‌ی من و تو بودن می‌گفتن یه کوه و بیایم بالا که تهش یکی اونجا نماز خونده؟! من به خون دل این یه مشت نور رو جمع کردم... قلبم داره می‌ترکه هنوز پام به شهر نرسیده داره از لای انگشتام می‌ریزه... من لعنت می‌کنم... الهی عزیز از دست بده جوری که تا عمر داره هیچ آهنگی نتونه دلش و خنک کنه... رفیق با چشمای گریون می‌خنده و می‌گه تو به آئینِ پیغمبرانِ قبل از پیامبرمونی... همه‌شون نفرین کردن... من با چشمای گریون می‌خندم و می‌گم من اگه سلمان بودم و امام علی علیه السلام بهم می‌گفتن خودت و به زهرا سلام الله علیها برسون و بگو نفرین نکنه، خودم و می‌رسوندم اما پیغام رو می‌پیچوندم: نفرین کن بانو! حتی به قیمت کن فیکون شدن خودم! اما نفرین کن باطل رو...
وارد کلاس که می‌شم، تا دخترا شروع می‌کنن ماجراهای منفی و بدِ مدرسه یا خونه‌شون و بهم می‌گن، من با لبخند بهشون نگاه می‌کنم و می‌پرسم: خوب چه خبر؟ دخترای پارسالم ناخودآگاه‌شون آموزش دیده و همیشه اول خبرای خوب رو به من می‌دن. این برای من خیلی مهمه اما ممکنه خودم هنوز درگیر این بیماری باشم؛ چون در خونه و خونواده‌ای بزرگ شدم که به محض واردِ خونه شدن و دیدنِ هم‌دیگه، اوّل خبرای بد رو به هم می‌دن! این‌قدر این مسأله رنجم می‌ده که سال‌هاست دارم روی خودم و دخترام و قلمم کار می‌کنم که تا بابتش فکر و ایده و راه حل و امیدواری نداشتم، قلمم به ترس و دلهره و تشویش نچرخه. صبح رسیدم مشهد، تو اتوبوسِ تا خونه یکی از رنج‌هام این بود که تا برسم قراره یکی‌شون به‌جای احوال‌پرسی و خوش‌وبش و زیارت قبول، با هیجان بهم بگه سوریه سقوط کرد(!) اون مشتِ نور رو محکم به قلبم فشار دادم و صدا زدم: یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد... به خونه که رسیدم، مامان و داداش کوچیکه بودن. داداشم که پایه است و مثل همیشه اون با احوالپرسی شروع کرد. منتظر بودم مادرم سوریه رو بگه که دیدم این کتاب و داد دستم و گفت: روز شهادت برامون جلسه گذاشتن، از این کتابا دادن، من یکی هم گرفتم برای تو تا هر وقت بری مکه... بعد با ذوق چادر سفید حجش و نشونم داد که: نگه داشتم ازت بپرسم اگه بعد از مکه‌م برای نماز می‌پوشیش کوتاهش نکنم، پایینش و دستی بدوزم اندازه‌م شه... من به دعای جدیدم تو جمکران فکر کردم: تا جوانم حج می‌خوام امام زمان! به پیری و توبه‌های دم مرگ نه. تا جوانم و فرصت گناه دارم حج می‌خوام! چادر رو پوشیدم و از این استقبال و خوش‌آمدگویی کِیف کردم❣
مستحبِ سفر (سوغات) هم به‌قدر وسع به خانواده تقدیم شد و موند این بطریِ گلابِ کوچولو که از کاشون گرفتم؛ پای ملخی از مور، تقدیم به سلیمانِ جهان❣ امیدوارم به ضریح برسه و مشامِ زوّار رو بهشتی کنه🥲
مسؤول کاروان به من و رفیق پیام داده و شرایط سفر قشمِ آخرِ دی‌شون رو گفته😂 لعنتی من تا آخرِ آذر صفر شدم و تو نرسیده، قشمِ دی رو می‌کنی؟!😂😂😂 دیگه سفر رفففففففففت تا نیمه‌شعبان🥲😍 سین کردم، جواب ندادم😅