eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
راننده آهنگ گذاشته... آهنگ نه ها، آآآآآهنگ! اول تذکر نرم دادم، دیگه فاطمیه نیست، زبونش درازه که خوابم می‌گیره و شهادت و براتون مراعات کردم...(!) بزرگانِ زیارت‌رفته رو ترغیب کردم نهی از منکر کنن، حرف زدن اما عمل نکردن(!) [بی‌مردم]. آهنگ صداش بلند شد... یکی از زوّار حضرت زهرا و معصومه سلام الله علیهما اون جلو با هیجان شروع کرد بشکن زدن(!) من مثل اتاقم وقتی همسایه با آهنگ فتحش می‌کنه، ضربان قلبم بالا رفت و نفس‌هام کند و عمیق شد... من نه ملاقه دارم، نه ظرف... تصوّر کن خرده‌نوری رو که کف زمین چپّه شده رو با انگشتام جمع کردم و قدرِ یه مشت نور گرفتم برای برگشتن به شهرِ تاریک... حالا همون یه مشت نور رو که چسبوندم به قلبم نریزه، یکی به‌زور می‌خواد ازم بگیره و بزنه زمین... خیلی حالم بد شد... غیرمستقیم... نرم... با واسطه... همه‌ی مراحل رو رفتم... از این‌که نگه داره و پیاده‌م کنه ترسی ندارم، خودم اینجا نیومدم که گوشه‌ی خیابون بمونم؛ صاحبی دارم، آقایی دارم. داد زدم خوابِ مرگت میاد قدر خودت همون جلو بذار! درجا صدا رو کم کرد... خی‌لی کم... اما همه‌ی زوّار حضرت زهرا و معصومه سلام الله علیهما سرها رو برگردوندن و به من نگاه کردن... انگار من منکری کردم... اون جلو شوهر یکی‌شون مسخره‌بازی کرد و بشکن زد... راننده دید بقیه مشکلی ندارن... فقط من یکی‌ام... دوباره صدای آهنگ رو بلند کرد... مُشتِ نوری که به بدبختی جمع کردم، محکم چسبوندم به قلبم و با رفیق تو گوگل جستجو کردیم کجا باید اطلاع بدیم... فایده‌ای داره؟ ببخشید! اما نه... پس چرا این کار رو می‌کنیم؟ مأموریم به انجام وظیفه. همین. باید زنگ بزنیم ۱۴۱ پلیس راه. اما باید شماره پلاک بدیم. صبر کردیم نگه داره پلاک رو برداریم. یه هندزفری داریم. یه گوش من و یه گوش رفیق. بی‌مردم گذاشتیم گوش می‌دیم. رفیق با چشمای گریون می‌گه پونزده سال پیش هم تو فاطمیه رفتیم سفر و خونواده آهنگ گذاشت. من عقب ماشین محکم گوشام و گرفته بودم نشنوم. هیچی عوض نشده... هیچ‌کس نمی‌فهمه ما چی کشیدیم و می‌کشیم... من با چشمای گریون می‌گم تو همیشه می‌گی لعنت نکن ولی همه‌ی اینا که خفه‌خون گرفتن، خونوادگی اومدن زیارت. پیر و فرتوتن اما هرچی کوه بود رو به امید دو رکعت نماز اومدن بالا... خونواده‌ی من و تو بودن می‌گفتن یه کوه و بیایم بالا که تهش یکی اونجا نماز خونده؟! من به خون دل این یه مشت نور رو جمع کردم... قلبم داره می‌ترکه هنوز پام به شهر نرسیده داره از لای انگشتام می‌ریزه... من لعنت می‌کنم... الهی عزیز از دست بده جوری که تا عمر داره هیچ آهنگی نتونه دلش و خنک کنه... رفیق با چشمای گریون می‌خنده و می‌گه تو به آئینِ پیغمبرانِ قبل از پیامبرمونی... همه‌شون نفرین کردن... من با چشمای گریون می‌خندم و می‌گم من اگه سلمان بودم و امام علی علیه السلام بهم می‌گفتن خودت و به زهرا سلام الله علیها برسون و بگو نفرین نکنه، خودم و می‌رسوندم اما پیغام رو می‌پیچوندم: نفرین کن بانو! حتی به قیمت کن فیکون شدن خودم! اما نفرین کن باطل رو...
وارد کلاس که می‌شم، تا دخترا شروع می‌کنن ماجراهای منفی و بدِ مدرسه یا خونه‌شون و بهم می‌گن، من با لبخند بهشون نگاه می‌کنم و می‌پرسم: خوب چه خبر؟ دخترای پارسالم ناخودآگاه‌شون آموزش دیده و همیشه اول خبرای خوب رو به من می‌دن. این برای من خیلی مهمه اما ممکنه خودم هنوز درگیر این بیماری باشم؛ چون در خونه و خونواده‌ای بزرگ شدم که به محض واردِ خونه شدن و دیدنِ هم‌دیگه، اوّل خبرای بد رو به هم می‌دن! این‌قدر این مسأله رنجم می‌ده که سال‌هاست دارم روی خودم و دخترام و قلمم کار می‌کنم که تا بابتش فکر و ایده و راه حل و امیدواری نداشتم، قلمم به ترس و دلهره و تشویش نچرخه. صبح رسیدم مشهد، تو اتوبوسِ تا خونه یکی از رنج‌هام این بود که تا برسم قراره یکی‌شون به‌جای احوال‌پرسی و خوش‌وبش و زیارت قبول، با هیجان بهم بگه سوریه سقوط کرد(!) اون مشتِ نور رو محکم به قلبم فشار دادم و صدا زدم: یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد... به خونه که رسیدم، مامان و داداش کوچیکه بودن. داداشم که پایه است و مثل همیشه اون با احوالپرسی شروع کرد. منتظر بودم مادرم سوریه رو بگه که دیدم این کتاب و داد دستم و گفت: روز شهادت برامون جلسه گذاشتن، از این کتابا دادن، من یکی هم گرفتم برای تو تا هر وقت بری مکه... بعد با ذوق چادر سفید حجش و نشونم داد که: نگه داشتم ازت بپرسم اگه بعد از مکه‌م برای نماز می‌پوشیش کوتاهش نکنم، پایینش و دستی بدوزم اندازه‌م شه... من به دعای جدیدم تو جمکران فکر کردم: تا جوانم حج می‌خوام امام زمان! به پیری و توبه‌های دم مرگ نه. تا جوانم و فرصت گناه دارم حج می‌خوام! چادر رو پوشیدم و از این استقبال و خوش‌آمدگویی کِیف کردم❣
مستحبِ سفر (سوغات) هم به‌قدر وسع به خانواده تقدیم شد و موند این بطریِ گلابِ کوچولو که از کاشون گرفتم؛ پای ملخی از مور، تقدیم به سلیمانِ جهان❣ امیدوارم به ضریح برسه و مشامِ زوّار رو بهشتی کنه🥲
مسؤول کاروان به من و رفیق پیام داده و شرایط سفر قشمِ آخرِ دی‌شون رو گفته😂 لعنتی من تا آخرِ آذر صفر شدم و تو نرسیده، قشمِ دی رو می‌کنی؟!😂😂😂 دیگه سفر رفففففففففت تا نیمه‌شعبان🥲😍 سین کردم، جواب ندادم😅
تو راهِ قم که بودم دوستم هی می‌گفت قم خیلی سرده ها! پتو و لباس گرم برداشتی؟ حاجی من بالا کوه، کنار آبشار رفتم این نبود که مشهده! قندیل بستم تا رسیدم مدرسه🥶 مژ‌ه‌هام وااااقعا قندیل بسته😶‍🌫 تا استخونام داره از سرما خشک می‌شه و حس می‌کنم می‌پوکه و فرو می‌ریزه🥶 الهی به حق امام زمان علیه السلام هیچ‌کس بی‌خانمان نباشه و هرکی بیرونه خدا این سرما رو‌ براش سلامت کنه😫😭
تو کلاس یازدهم انسانی هستم. زنگ تفریح می‌خوره. دارم برگه‌های امتحانی رو مرتب می‌کنم. یهو یکی از پشت می‌رسه و دست می‌کنه تو جیب پالتوم و می‌ره! بلند می‌شم و از در کلاس سرک می‌کشم؛ یاغیِ دوست‌داشتنی‌مه، شورشگرِ نهم دوی پارسال و مظلومِ دهمِ امسال! دست می‌کنم تو جیبم؛ این دو خوراکی رو گذاشته. برگه‌ها رو جمع می‌کنم و می‌رم کلاس‌شون پی‌اش، می‌خوام از جیبم دربیارم بهش بدم که سریع میاد و دستم و می‌گیره و نمی‌ذاره بیرون بیارم. می‌گم عزیز من گرسنه می‌مونی، برای خودت. گوش نمی‌ده. ازش تشکر می‌کنم و میام. دوست دارم چهارشنبه که میام دبیرستان براش ساندویچ خونگی درست کنم. سالم و مغذی. بپیچم تو برگه آچهار و با نخ کنفی دورش و ببندم و پاپیون کنم. یه قلب کاغذی هم بهش پانچ کنم. اما دارم بررسی می‌کنم این تشکر، عادتش نشه که هی خوراکیاش و برام بیاره یا بقیه هم یاد بگیرن و به زحمت بیفتن... سختی معلمی فقط برگه‌های توی خونه نیست؛ فقط پیام‌های بعد از مدرسه نیست؛ فقط طراحی سؤال و وارد کردن نمرات که کل وقت خونه‌ت و می‌گیره نیست؛ دستورات نَشُسته‌ی ننه_باباها نیست؛ کمبود خواب و استراحت نیست؛ بلکه عظیم‌ترین سختی‌ش همین محاسباته وقتی قلبت از نهایت عشق و محبت رو به انفجاره اما باید به عاقبت دخترات فکر کنی و واکنشی که کمترین آسیب رو بهشون برسونه و بیشترین سود رو انتخاب...🥲
مدرسه گفته بود تا بیستم نمرات وارد سیدا شه؛ همون سیدایی که تا خرداد پارسال باز بود(!) نمرات چی؟ مستمر ترم یک! در حالی که دخترا هنوز نمرات آذرشون هم جمع نشده(!) دوباره پیام زدن سؤالای دی رو هم تا آخر هفته بفرستید(!) دیگه اون روی قشنگم بالا اومد! برگه‌بازی و مسخره‌بازی حدی داره! من معلم شدم با دانش‌آموزم کار کنم، نه که برگه‌بازی کنم! سیدا بیستم بسته می‌شه؟! ما رو چی فرض کردن؟ بقیه معلما پشت سر نق می‌زنن، من زنگ زدم مدیرم و رفتم پی‌وی معاونم. یه دور شستم، تهشم گفتم تا به نمره‌ی حقیقی دخترام نرسم سیدا وارد نمی‌کنم، سؤالات دی هم تا آخر آذر نمی‌دم. تو آذر هی فشار فکری وارد کردن، تهش یه روز مراقب بودم دیدم یکی از امتحانا دستیه، یعنی حتی تایپ‌شده نیست! گفتم عجب... چقدر فشار فکری که سربرگ مدرسه باشه و فلان... گفتم من دبیر علوم نیستم که طفلی همیشه نفر اوله تو هر کاری و مظلوم، ولی شما با اون دبیر شلخته‌هه راه میاین و استرسی بهش وارد نمی‌کنید! خیلی روم فشار بیارید ول می‌کنم می‌رم. معلم شدم که هرچی بلدم اشاعه بدم؛ نه که بشم برده‌ی کاغذبازی‌های آموزش و پرورش! شستم ها! نگفتم چشم و بشینم به نق‌نق کردن!
ول کنید تحلیل‌های فلان آخوند و بهمان دکتر رو(!)
سربه‌راه
مدرسه گفته بود تا بیستم نمرات وارد سیدا شه؛ همون سیدایی که تا خرداد پارسال باز بود(!) نمرات چی؟ مستم
کار نریخته، اما روزی دست خداست. برابر کار غلط باید ایستاد. ایستادن هم حتما هزینه داره! غزه رو ببینید؛ ایستاد. هزینه‌شم همه بچه‌هایی که بی‌مادر شدن و همه مادرایی که بی‌بچه... از هرچی بترسیم، بهش مبتلا می‌شیم! از ترس بیکاری تن به ظلم بدیم؛ یه روز بیکار می‌شیم! از ترس جنگ تن به مذاکره بدیم؛ هم جنگ می‌شه... هم ذلیل می‌شیم! راهِ غلط سرپایینیِ کوهه؛ رااااااااحت قِل قِل می‌ری پایین. راهِ درست ولی سربالایی کوهه؛ سخته! هزینه داره! جون کندن داره! ریزش داره! اما «نزدیک قله‌ایم»! فتح‌نکرده برگردیم پای کوه، اسکولِ ابدیم!
سربه‌راه
کار نریخته، اما روزی دست خداست. برابر کار غلط باید ایستاد. ایستادن هم حتما هزینه داره! غزه رو ببینی
نمی‌تونم تعمیم بدم به همه‌ی امور، اما هر وقت در کاری گره افتاد فهمیدم درسته. وَ هر وقت کاری همه‌چیزش سریع جور شد فهمیدم غلطه. اردوی جهادی تایباد همه‌چیزش جور شد؛ بودجه‌های کلان به اردو دادن... خروار خروار جایزه... میلیون میلیون ریخت‌وپاش... اسکان... غذای آماده... جوجه و کباب... اختتامیه با دعوت از فلان گروه دلقک‌بازی مثلا انقلابی... تهش فهمیدم همه‌ش رزومه‌سازی بود... همه‌ش نمایش... حتی نماز جزو اصول اون اردو نبود(!) اردوی جهادی کلات نادری و بلوچستان به خون دل انجام شد... همه‌ی عالَم روبه‌رومون بودن... بودجه نمی‌دادن... جایزه نداشتیم... بچه‌ها از جیب خودشون زدن... اسکان نمی‌دادن... منطقه یاری نمی‌کرد... بسیج یاری نمی‌کرد... مردم یاری نمی‌کردن... اما هیچ کدومِ بچه‌های اردوهای کلات دنبال عکس و فیلم و رزومه نبودن... چیزی از اون اردوها تو گالریم ندارم(!) نه من، نه هیچ‌کدوم! چون داشتیم کار می‌کردیم! با غذای جهادی... با بودجه‌ی جهادی... با نمازهای اول وقتِ به‌جماعت، داشتیم برای همون مردمی که پس‌مون می‌زدن کار می‌کردیم... تو بلوچستان اقبال عمومی نداشتیم... نیرو نداشتیم... آینده‌ی استمرار نداشتیم... اما دنبال هیچ رزومه‌ای برای هیچ ارگانی نبودیم... هم اردوهای کلات ممنوع شد و مجوزها لغو... هم بلوچستان از دست رفت... اما اردوهای تایباد باشکوه‌تر از همیشه هنوز برگزار می‌شه... با مستندسازی‌های حرفه‌ای که هیچ کاری رو کلی کار نشون می‌ده... هیئت‌های گریه‌دار و سینه‌زن پررونق... هیئتی که براش تفکر روی ترجمه‌ی زیارت عاشورا بستیم و اجرای عملی چهل حدیث، مثل بیابون برهوت و خلوت... برای هیئت اولی یه سوله‌ی بزرگ دادن با امکانات... برای هیئت دومی که ما پایه‌گذارش بودیم و هر دوشنبه تا فلاسک چای رو به دندون می‌کشیدیم چون کسی بهمون امکانات نمی‌داد، همون یه اتاق مشاع رو هم ازمون گرفتن... مردک دغلی که تو راهیان نور لبخند شهدایی به دوربین دخترا می‌زد مسؤول قرارگاه شد و مردی که اون عقب داشت ظرفا رو می‌شست و کار شهدایی می‌کرد، برای کارآفرینی دربه‌در مکان... دارم خودم و به یادآوری دلداری می‌دم: هی دختر! اگه هیچ چالش و مشکلی وجود نداشت، یعنی یکی بودی مثل بقیه؛ بی‌تفاوت و اهل بیهوده! از چالش‌ها و هزینه‌هاش نترس. حزب‌اللهی بودن انتخاب خودته. پای انتخابت با همه‌ی هزینه‌هاش بمون!
شاگردم برام کشیده😍 لول کرده بود، دورش نخ کنفی بسته بود، آورد دم دفتر صدام زد، گفت این هدیه برای شماست😍 از محتوا خوشم نمیاد، پس فقط به محبتِ بطنِ این نقاشی چشم می‌دوزم❣ + اون پسربلاهای بالا هم شاگردای روستام هستن... ده سالِ پیش... تنها شاگردام هستن که عکس‌شون رو ده ساله تو اتاقم جلو چشم زدم... باید یه روزی بنویسم چرا... الآن همه‌شون به من نامحرم شدن، ولی من هنوزم دلم براشون ضعف می‌ره... خصوصا وسطی از بالا... آخری از پایین دست راست... محمّد. علیرضا.
اولین آزمون دوازدهما که به دست من تصحیح شد، تمام است. احتمال زیاد شورش می‌کنن که من رو هم عوض کنن😂😂😂 بالاترین نمره از بیست شد یازده‌ونیم، هفت نفر هم افتادن😂😂😂 سطح ادبی‌شونم فاجعه است و اگه نقش‌های دستوری‌ تک‌تک‌شون و عکس بگیرم بذارم، عمق فاجعه رو متوجه می‌شید😂😂😂 چطور رسیدن به دوازدهم؟! با نمرات کیلویی همکاران فرهیخته‌م😁 چطور این‌قدر دماغ‌شون باد داره که می‌خوان مهاجرت کنن اینجا حیف نشن؟! مدارس غیرانتفاعی که پول دادن همه رو خریدن😁 درباره‌ی معلم قبلیه می‌گفتن پول ما رو گرفته وظیفه‌شه هرچی گفتیم بگه چشم😎 حالا ببینم چهارشنبه که نمرات رو بخونم به من چی می‌گن😂😁 خواهرا و برادرا! مدرسه خودم و شستم، دبیرستانم بوی شورش میاد، شغل خوب سراغ ندارید؟😂 حتما محیط زنانه باشه، ترجیحا بعد از ساعت کاری تو خونه برای خودم باشم😄 لعنتیا جریمه شدین دایگو ندارین که🥲 خدا روزی‌رسونه🥰🤪