eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
کار نریخته، اما روزی دست خداست. برابر کار غلط باید ایستاد. ایستادن هم حتما هزینه داره! غزه رو ببینی
نمی‌تونم تعمیم بدم به همه‌ی امور، اما هر وقت در کاری گره افتاد فهمیدم درسته. وَ هر وقت کاری همه‌چیزش سریع جور شد فهمیدم غلطه. اردوی جهادی تایباد همه‌چیزش جور شد؛ بودجه‌های کلان به اردو دادن... خروار خروار جایزه... میلیون میلیون ریخت‌وپاش... اسکان... غذای آماده... جوجه و کباب... اختتامیه با دعوت از فلان گروه دلقک‌بازی مثلا انقلابی... تهش فهمیدم همه‌ش رزومه‌سازی بود... همه‌ش نمایش... حتی نماز جزو اصول اون اردو نبود(!) اردوی جهادی کلات نادری و بلوچستان به خون دل انجام شد... همه‌ی عالَم روبه‌رومون بودن... بودجه نمی‌دادن... جایزه نداشتیم... بچه‌ها از جیب خودشون زدن... اسکان نمی‌دادن... منطقه یاری نمی‌کرد... بسیج یاری نمی‌کرد... مردم یاری نمی‌کردن... اما هیچ کدومِ بچه‌های اردوهای کلات دنبال عکس و فیلم و رزومه نبودن... چیزی از اون اردوها تو گالریم ندارم(!) نه من، نه هیچ‌کدوم! چون داشتیم کار می‌کردیم! با غذای جهادی... با بودجه‌ی جهادی... با نمازهای اول وقتِ به‌جماعت، داشتیم برای همون مردمی که پس‌مون می‌زدن کار می‌کردیم... تو بلوچستان اقبال عمومی نداشتیم... نیرو نداشتیم... آینده‌ی استمرار نداشتیم... اما دنبال هیچ رزومه‌ای برای هیچ ارگانی نبودیم... هم اردوهای کلات ممنوع شد و مجوزها لغو... هم بلوچستان از دست رفت... اما اردوهای تایباد باشکوه‌تر از همیشه هنوز برگزار می‌شه... با مستندسازی‌های حرفه‌ای که هیچ کاری رو کلی کار نشون می‌ده... هیئت‌های گریه‌دار و سینه‌زن پررونق... هیئتی که براش تفکر روی ترجمه‌ی زیارت عاشورا بستیم و اجرای عملی چهل حدیث، مثل بیابون برهوت و خلوت... برای هیئت اولی یه سوله‌ی بزرگ دادن با امکانات... برای هیئت دومی که ما پایه‌گذارش بودیم و هر دوشنبه تا فلاسک چای رو به دندون می‌کشیدیم چون کسی بهمون امکانات نمی‌داد، همون یه اتاق مشاع رو هم ازمون گرفتن... مردک دغلی که تو راهیان نور لبخند شهدایی به دوربین دخترا می‌زد مسؤول قرارگاه شد و مردی که اون عقب داشت ظرفا رو می‌شست و کار شهدایی می‌کرد، برای کارآفرینی دربه‌در مکان... دارم خودم و به یادآوری دلداری می‌دم: هی دختر! اگه هیچ چالش و مشکلی وجود نداشت، یعنی یکی بودی مثل بقیه؛ بی‌تفاوت و اهل بیهوده! از چالش‌ها و هزینه‌هاش نترس. حزب‌اللهی بودن انتخاب خودته. پای انتخابت با همه‌ی هزینه‌هاش بمون!
شاگردم برام کشیده😍 لول کرده بود، دورش نخ کنفی بسته بود، آورد دم دفتر صدام زد، گفت این هدیه برای شماست😍 از محتوا خوشم نمیاد، پس فقط به محبتِ بطنِ این نقاشی چشم می‌دوزم❣ + اون پسربلاهای بالا هم شاگردای روستام هستن... ده سالِ پیش... تنها شاگردام هستن که عکس‌شون رو ده ساله تو اتاقم جلو چشم زدم... باید یه روزی بنویسم چرا... الآن همه‌شون به من نامحرم شدن، ولی من هنوزم دلم براشون ضعف می‌ره... خصوصا وسطی از بالا... آخری از پایین دست راست... محمّد. علیرضا.
اولین آزمون دوازدهما که به دست من تصحیح شد، تمام است. احتمال زیاد شورش می‌کنن که من رو هم عوض کنن😂😂😂 بالاترین نمره از بیست شد یازده‌ونیم، هفت نفر هم افتادن😂😂😂 سطح ادبی‌شونم فاجعه است و اگه نقش‌های دستوری‌ تک‌تک‌شون و عکس بگیرم بذارم، عمق فاجعه رو متوجه می‌شید😂😂😂 چطور رسیدن به دوازدهم؟! با نمرات کیلویی همکاران فرهیخته‌م😁 چطور این‌قدر دماغ‌شون باد داره که می‌خوان مهاجرت کنن اینجا حیف نشن؟! مدارس غیرانتفاعی که پول دادن همه رو خریدن😁 درباره‌ی معلم قبلیه می‌گفتن پول ما رو گرفته وظیفه‌شه هرچی گفتیم بگه چشم😎 حالا ببینم چهارشنبه که نمرات رو بخونم به من چی می‌گن😂😁 خواهرا و برادرا! مدرسه خودم و شستم، دبیرستانم بوی شورش میاد، شغل خوب سراغ ندارید؟😂 حتما محیط زنانه باشه، ترجیحا بعد از ساعت کاری تو خونه برای خودم باشم😄 لعنتیا جریمه شدین دایگو ندارین که🥲 خدا روزی‌رسونه🥰🤪
از مدرسه میام. تو اتوبوس هندزفری رو می‌ذارم می‌رم تلوبیون. سخنرانی امروز آقا رو پیدا می‌کنم و گوش می‌دم. همه‌ی ناامیدی‌هام امید می‌شه. نه که الکی و احساسی! نه که صرفا از دوست داشتن آقا که یادم نمیاد تا به این سن کسی رو بی‌دلیل دوست داشته باشم و برای همین دلم پیش کسی گیر نکرده! نه! با دلیل، با استدلال، با منطق، با مدرک، امیدِ عالَم رو ریختن به ظرفِ کوچکِ وجودم! آقا؛ آقای اشاره و تذکر و رهنمون هستن. شاید چون اشاره‌شناس و تذکرفهم و رهنمون‌پذیرها بودن... امروز ولی آقا؛ آقای مُبَیّن بود! واضح، شفاف، بی‌پرده، مستقیم، همه‌ی چیزهایی رو گفتن که سال‌هاست مستقیم ازش حرف نمی‌زنن! شاید چون اشاره‌شناس و تذکرفهم و رهنمون‌پذیرها دیگه نیستن... آقای امروز؛ آقای کلمات تأکیدی بود. آقای «شک نکنید». آقای گستردگیِ مقاومت. می‌شه روی جمله به جمله‌ی سخنرانی امروز آقا کلی حرف زد! من سوار اتوبوس نیستم؛ سوارِ بال‌های آرمانِ ظهورم❣ «مناطق تصرف‌شده‌ی سوریه به وسیله‌ی جوانان غیور سوری آزاد خواهد شد؛ شک نکنید این اتفاق خواهد افتاد. »
«آیا انسان مؤمن بخیل می‌شود؟ حضرت فرمودند: آری. عرض کردم: پس ترسو هم می‌شود؟ حضرت فرمودند: آری؟ عرض کردم: مؤمن دروغ می‌گوید؟ حضرت فرمودند: مؤمن دروغ نمی‌گوید و خیانت در امانت نمی‌کند. سپس حضرت ادامه دادند: مؤمن ممکن است هر رذیله و صفت بدی پیدا کند مگر خیانت و دروغ» (بحار الأنوار، ج‏۷۲، ص ۱۷۲ – مستدرك الوسائل، ج‏۱۴، ص ۱۳) آقا؛ برای من دومین مؤمنِ چهل مؤمنِ نمازشب‌های طریق الحسینه؛ دروغ نگفته و خیانت نکرده❣ «به حول و قوه‌ی الهی، به اذن الله تعالی، ایران قوی مقتدر است و مقتدرتر هم خواهد شد. »
دارم سعی می‌کنم کلمات تأکیدی و قطعیِ سخنرانی امروز رو بشمارم؛ حیرت‌انگیزه! امام خامنه‌ایِ امروز، امام خمینی بود😍 خبر آمد، خبری در راه است!
سربه‌راه
دارم سعی می‌کنم کلمات تأکیدی و قطعیِ سخنرانی امروز رو بشمارم؛ حیرت‌انگیزه! امام خامنه‌ایِ امروز، ام
سخنرانی با چه مطلبی شروع شده؟ سخنرانی با چه مطلبی تموم شده؟ مخاطب سخنرانی چه کسانی بودن؟ کدوم کلمه در سخنرانی بسامد داره؟ زمان سخنرانی چقدره؟ اسم چه کسانی در سخنرانی اومده؟ کدوم آیه قرآن یا حدیث در سخنرانی استفاده شده؟ به چه وقایعی در سخنرانی اشاره شده؟ تا اتوبوس بعدی دل تو دلم نیست که این موارد رو بررسی کنم😍
۱. خاطرم نیست نوشته بودم که ابتدای سال در هر کلاس، یک درس از فارسی رو انتخاب کردم که کل اون کلاس با هم ارائه‌ش بدن. قالب‌های کار رو تئاتر و سرود بستم که اگر شد برای دهه‌ی فجر که در آموزش و پرورش جمهوری اسلامی و مدارسش، جز جشنواره‌ی غذا(!) برنامه‌ای ندارن، جشنی نامحسوس برگزار کنم. از اهداف دیگه‌م کار گروهی، رفاقت و رقابت، رشد تعامل، استخراج استعداد، قوی شدن ضعیف‌ها کنار قوی‌ها، توجه به هوش‌های چندگانه و ابعاد مختلف وجودی، تکاپوی کلاس، لذت از ادبیات و مواردی چند بود. هفته‌ی دوم مهرماه درس و قالب هر کلاس معرفی شد و تاریخ اجرا رو آذرماه اعلام کردم. از قوانینی که گذاشتم یکی این‌که اگر حتی یک نفر غایب باشه؛ کل کلاس رو صفر خواهم داد. (انعطاف داشتم اما در وقتِ اجرا، نه در وقتِ آمادگی). ۲. زنگ اول هفتم یکی‌ها بودن. درس‌شون در قالب سرود بود. برای دخترای این کلاس با روحیات فوق‌العاده بچه‌گانه‌شون، کار خوبی بود اما فوق‌العاده نه! تلاش‌شون رو کرده بودن اما نظم و جزئیات نداشتن. هم‌چنین خروجی کارشون منجر به یادگیری نمی‌شد و نکات مهم رو باید خودم تدریس کنم. نمره‌شون رو موکول کردم به بررسی، اما تو دلشون رو‌ خالی نکردم و براشون کف زدم. ۳. زنگ دوم هفتم دویی‌ها بودن. این کلاس به‌ هیچ عنوان تراز نیست؛ دو دسته‌ی متضاد دارن که کار تدریس رو سخت می‌کنه. یک دسته به شدت بلوغ فکری و ضریب هوشی بالایی دارن، دسته‌ی دیگه به شدت ادراک پایین و بدون رشد عقلی. دسته‌ی اول رو می‌شه با رفتار دبیرستانی پیش برد، اما دسته‌ی دوم هنوز در کلاس سوم ابتدایی موندن. از این کلاس ناامید بودم و براشون نگران. در ذهنم بسته بودم با این کلاس مراعات کنم و احوالات‌شون رو در نظر بگیرم. مادرهای این کلاس در جلسه‌‌ی دیدارمون، معترض جدی من و کلاسم بودن که لبریز از قواعد و تلاش هست و خودشون هم بلوغ فکری نداشتن. زنان و مردان نازپرورده‌ی بی‌تحمل و راحت‌طلبی بودن که خودشون نیاز به راهبر دارن. با برخوردهای قاطع من، به مدیر هجوم می‌بردن و مدیر بودن که به لطایف‌الحیل ساکت‌شون می‌کردن. این کلاس به قدری از من می‌ترسن و حساب می‌برن که اغلب روی جسم‌شون اثر می‌ذاره. موقع درس پرسیدن ازشون انتهای کلاس می‌ایستم چون اگه جای میز و نزدیک‌شون باشم، از شدت ترس دست‌وپاشون می‌لرزه و تنگی نفس می‌گیرن(!) کلاس فوق‌العاده پول‌دار و مرفهی هستن و در جشن‌های همگانی مدرسه، وقتی هر کلاس نهایت چهار مدل پذیرایی داشتن، این کلاس یازده مدل پذیرایی داشت و همه خریدنی و میلیونی(!) روی این کلاس هیچ حسابی باز نکردم اما تنها ارائه‌ای که به دهه‌ی فجر رسید و می‌خوام باهاشون کار کنم همین کلاسه! من رو شگفت‌زده کردن! به‌قدری که موقع اجراشون احساساتی شدم و اشک تا پشت چشمام اومد اما جلوی خودم رو نگه داشتم. باید درس «ما می‌توانیم» رو در قالب تئاتر ارائه می‌دادن. تئاترش ساده است اما جزئیاتش محشر. حین اجرا من رو بردن حیاط و من نگران باغچه بودم که دیدم با کوله‌هاشون، چادر رنگه و یک پلاستیک خاک، باغچه‌ی مصنوعی درست کردن تا برگه‌ها رو دفن کنن! گریم، دکور، هماهنگی، نظم و پوشش گروهی همدیگه‌شون عالی بود. به کلاس که برگشتیم در دلم می‌گفتم کسی برنمی‌گرده حیاط رو جمع کنه و نمره‌شون کم می‌شه. دیدم دو نفرشون از اجرا خارج شدن و از پنجره نگاه کردم دیدم دارن حیاط رو جمع و جارو می‌کنن. لبخندبه‌لب و متحیّر از اجراشون لذت می‌بردم که انتهای اجرا و مراسم تدفین «نمی‌توانم» یکی با یه سینی بزرگ وارد شد. داخل سینی آبمیوه‌های پاکتی و کیک‌های مختلف به زیبایی هرچه تمام‌تر چیده شده بود. تا شروع به پذیرایی کردن آه از نهادم بلند شد که بیست‌شون پرید... چون هزینه کردن! در ذهنم داشتم هزینه رو محاسبه می‌کردم که متناسبش نمره‌ی خرج کردن کم کنم که دست یکی‌شون به آبمیوه‌ی روی میزش خورد و افتاد. صدای قوطی خالی از برخوردش با زمین بلند شد. سریع خم شد و برداشت و روی میز گذاشت و به اجرا ادامه داد. من مشکوک بالای سرش رفتم و به آبمیوه نگاه کردم. دیدم نیِ پشت پاکت با چسب نواری بهش چسبیده. کیک ولی طبیعی بود و جلد شکیل شکلاتیش درست مثل کیک‌های خریدنی بود. دست بردم و آبمیوه رو برداشتم و دیدم خالیه! اجراشون که تموم شد اولین سؤالم این بود: آبمیوه‌هاتون الکیه؟! همه زدن زیر خنده و گفتن کیک‌هامونم الکیه! سر پوست کیک‌ها رو باز کردن و داخلش پر از روزنامه و کاغذ باطله بود! دختر مهربونی که من ببعی صداش می‌زنم گفت خانوم! ما دیگه شما رو شناختیم؛ می‌دونیم اگه هزینه می‌کردیم چقدر ازمون کم می‌شد. سه هفته است داریم پوست کیک و آبمیوه‌هایی که می‌خوریم رو نگه می‌داریم برای امروز. حتی می‌دونستیم نگران باغچه می‌شید و باغچه ساختیم.
من اینجا احساساتی شدم. اون‌قدر که از نهایت محبت در دلم نسبت به دخترام، احساسم جوشید و تا پشت چشم‌هام رسید. صورت سرخ‌شده‌م و دیدن. اشک شوقم رو کنترل کردم اما از روی صندلی بلند شدم و گفتم به احترام همه‌ی جزئیات و نظم و توانمندی‌تون، ایستاده تشویق‌تون می‌کنم. نمره‌ی فارسی و املای کل کلاس هم در آذرماه بیست! وَ صدای دست و جیغ و هورا و هیجان، نه کلاس رو، که مدرسه رو برداشت! زنگ تفریح در دفتر ازشون تعریف کردم. کیک و آبمیوه‌ی الکی‌شون رو نشون دادم‌. ابعاد دیگرشون رو‌ به رخ همکارام کشیدم که دخترا رو فقط با برگه‌هاشون می‌سنجن! حتی کوله‌ها و کاپشن‌هاشون رو از کلاس خارج کرده بودن و مرتب چیده بودن کنار کلاس تا دکور کلاس منظم باشه. عزیزانم❣ دخترکانم❣ معدن‌های کشف‌نشده❣ زرهای در دست زرناشناس‌ها❣
ادامه دارد...
نوشته بودم تابستان دانش‌آموزی از تیزهوشان داشتم. بعد از کلاسش لطف داشت و هنوز با من در ارتباطه چون معتقده بیش از معلم مدرسه‌ش سواد دارم. من هم مثل همه‌ی دخترام، هر جشنواره و مسابقه‌ای بود بهش اطلاع می‌دادم؛ از جمله حافظ‌خوانی کشوری که نفر اول سی میلیون تومان می‌گیره. بهم پیام می‌داد که معلم فارسی خودمون انگار نه انگار! هیچی بهم نمی‌گه. شعرام و اصلاح نمی‌کنه. گفتم برای من بفرست. من اصلاح می‌کنم. و تموم مسیرهای بین مدارس و کلاس‌هام و علاوه بر غزل‌خوانی دو شاگرد خودم، مال اون رو هم گوش می‌دادم و اصلاح می‌کردم. هفته‌ی پیش معلمش بهش گفته سی غزل اضافه شده، اگه نمی‌تونی خودت و برسونی بگو کسی رو جات بفرستم(!) عصبانی بهم پیام داده بود که مگه می‌شه؟ گفتم ابدا! مسابقه آموزش و پرورش نیست که اسما دستکاری شه، کشوریه و ثبت‌نام فقط با سایت و وقتشم تموم شده. بهش امید دادم و عصبانیتش و‌ خوابوندم و نذاشتم انصراف بده. امروز مسابقه‌ی ناحیه بود. من با دو دختر خودم و این شاگردم حسابی کار کرده بودم. به هر سه‌شون انرژی داده بودم و ته دلم مطمئن بودم سارای خودم برنده می‌شه و می‌ره استان. غزل‌خوانی، لحنش، صداش، حتی چهره‌ش، حرکات بدنش، همه و همه مناسب و عالیه. اما شاگردخصوصیم بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت به اون پیام دادن که برنده شده و می‌ره برای مرحله‌ی استان. تا این‌جا هم خوشحال شدم. اما وقتی گفت یکی از داورها معلم خودم بود، دیگه خوشحال نشدم... آموزش و پرورش برای من خونه‌ی فساده... خونه‌ی ریا و کثافت‌بازی... زحمت شاگردش و من کشیدم و اون لقمه‌ی حاضر رو برداشته(!) من باز هم زحمت این دختر رو می‌کشم و هرچی برام غزل بفرسته گوش می‌دم و اصلاح می‌کنم. تو این دوازده سال خون دل خوردم که شبیه فرهنگی‌های بی‌فرهنگ نشم. آینده‌ی یه دختر مستعد و پرتلاش رو فدای یه معلم دغل نمی‌کنم. اما دلم برای سارای خودم کباب شد... قلبم تحت فشاره... کی تموم می‌شه امارتِ خبیثون و خبیثات؟!