eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱. خاطرم نیست نوشته بودم که ابتدای سال در هر کلاس، یک درس از فارسی رو انتخاب کردم که کل اون کلاس با هم ارائه‌ش بدن. قالب‌های کار رو تئاتر و سرود بستم که اگر شد برای دهه‌ی فجر که در آموزش و پرورش جمهوری اسلامی و مدارسش، جز جشنواره‌ی غذا(!) برنامه‌ای ندارن، جشنی نامحسوس برگزار کنم. از اهداف دیگه‌م کار گروهی، رفاقت و رقابت، رشد تعامل، استخراج استعداد، قوی شدن ضعیف‌ها کنار قوی‌ها، توجه به هوش‌های چندگانه و ابعاد مختلف وجودی، تکاپوی کلاس، لذت از ادبیات و مواردی چند بود. هفته‌ی دوم مهرماه درس و قالب هر کلاس معرفی شد و تاریخ اجرا رو آذرماه اعلام کردم. از قوانینی که گذاشتم یکی این‌که اگر حتی یک نفر غایب باشه؛ کل کلاس رو صفر خواهم داد. (انعطاف داشتم اما در وقتِ اجرا، نه در وقتِ آمادگی). ۲. زنگ اول هفتم یکی‌ها بودن. درس‌شون در قالب سرود بود. برای دخترای این کلاس با روحیات فوق‌العاده بچه‌گانه‌شون، کار خوبی بود اما فوق‌العاده نه! تلاش‌شون رو کرده بودن اما نظم و جزئیات نداشتن. هم‌چنین خروجی کارشون منجر به یادگیری نمی‌شد و نکات مهم رو باید خودم تدریس کنم. نمره‌شون رو موکول کردم به بررسی، اما تو دلشون رو‌ خالی نکردم و براشون کف زدم. ۳. زنگ دوم هفتم دویی‌ها بودن. این کلاس به‌ هیچ عنوان تراز نیست؛ دو دسته‌ی متضاد دارن که کار تدریس رو سخت می‌کنه. یک دسته به شدت بلوغ فکری و ضریب هوشی بالایی دارن، دسته‌ی دیگه به شدت ادراک پایین و بدون رشد عقلی. دسته‌ی اول رو می‌شه با رفتار دبیرستانی پیش برد، اما دسته‌ی دوم هنوز در کلاس سوم ابتدایی موندن. از این کلاس ناامید بودم و براشون نگران. در ذهنم بسته بودم با این کلاس مراعات کنم و احوالات‌شون رو در نظر بگیرم. مادرهای این کلاس در جلسه‌‌ی دیدارمون، معترض جدی من و کلاسم بودن که لبریز از قواعد و تلاش هست و خودشون هم بلوغ فکری نداشتن. زنان و مردان نازپرورده‌ی بی‌تحمل و راحت‌طلبی بودن که خودشون نیاز به راهبر دارن. با برخوردهای قاطع من، به مدیر هجوم می‌بردن و مدیر بودن که به لطایف‌الحیل ساکت‌شون می‌کردن. این کلاس به قدری از من می‌ترسن و حساب می‌برن که اغلب روی جسم‌شون اثر می‌ذاره. موقع درس پرسیدن ازشون انتهای کلاس می‌ایستم چون اگه جای میز و نزدیک‌شون باشم، از شدت ترس دست‌وپاشون می‌لرزه و تنگی نفس می‌گیرن(!) کلاس فوق‌العاده پول‌دار و مرفهی هستن و در جشن‌های همگانی مدرسه، وقتی هر کلاس نهایت چهار مدل پذیرایی داشتن، این کلاس یازده مدل پذیرایی داشت و همه خریدنی و میلیونی(!) روی این کلاس هیچ حسابی باز نکردم اما تنها ارائه‌ای که به دهه‌ی فجر رسید و می‌خوام باهاشون کار کنم همین کلاسه! من رو شگفت‌زده کردن! به‌قدری که موقع اجراشون احساساتی شدم و اشک تا پشت چشمام اومد اما جلوی خودم رو نگه داشتم. باید درس «ما می‌توانیم» رو در قالب تئاتر ارائه می‌دادن. تئاترش ساده است اما جزئیاتش محشر. حین اجرا من رو بردن حیاط و من نگران باغچه بودم که دیدم با کوله‌هاشون، چادر رنگه و یک پلاستیک خاک، باغچه‌ی مصنوعی درست کردن تا برگه‌ها رو دفن کنن! گریم، دکور، هماهنگی، نظم و پوشش گروهی همدیگه‌شون عالی بود. به کلاس که برگشتیم در دلم می‌گفتم کسی برنمی‌گرده حیاط رو جمع کنه و نمره‌شون کم می‌شه. دیدم دو نفرشون از اجرا خارج شدن و از پنجره نگاه کردم دیدم دارن حیاط رو جمع و جارو می‌کنن. لبخندبه‌لب و متحیّر از اجراشون لذت می‌بردم که انتهای اجرا و مراسم تدفین «نمی‌توانم» یکی با یه سینی بزرگ وارد شد. داخل سینی آبمیوه‌های پاکتی و کیک‌های مختلف به زیبایی هرچه تمام‌تر چیده شده بود. تا شروع به پذیرایی کردن آه از نهادم بلند شد که بیست‌شون پرید... چون هزینه کردن! در ذهنم داشتم هزینه رو محاسبه می‌کردم که متناسبش نمره‌ی خرج کردن کم کنم که دست یکی‌شون به آبمیوه‌ی روی میزش خورد و افتاد. صدای قوطی خالی از برخوردش با زمین بلند شد. سریع خم شد و برداشت و روی میز گذاشت و به اجرا ادامه داد. من مشکوک بالای سرش رفتم و به آبمیوه نگاه کردم. دیدم نیِ پشت پاکت با چسب نواری بهش چسبیده. کیک ولی طبیعی بود و جلد شکیل شکلاتیش درست مثل کیک‌های خریدنی بود. دست بردم و آبمیوه رو برداشتم و دیدم خالیه! اجراشون که تموم شد اولین سؤالم این بود: آبمیوه‌هاتون الکیه؟! همه زدن زیر خنده و گفتن کیک‌هامونم الکیه! سر پوست کیک‌ها رو باز کردن و داخلش پر از روزنامه و کاغذ باطله بود! دختر مهربونی که من ببعی صداش می‌زنم گفت خانوم! ما دیگه شما رو شناختیم؛ می‌دونیم اگه هزینه می‌کردیم چقدر ازمون کم می‌شد. سه هفته است داریم پوست کیک و آبمیوه‌هایی که می‌خوریم رو نگه می‌داریم برای امروز. حتی می‌دونستیم نگران باغچه می‌شید و باغچه ساختیم.
من اینجا احساساتی شدم. اون‌قدر که از نهایت محبت در دلم نسبت به دخترام، احساسم جوشید و تا پشت چشم‌هام رسید. صورت سرخ‌شده‌م و دیدن. اشک شوقم رو کنترل کردم اما از روی صندلی بلند شدم و گفتم به احترام همه‌ی جزئیات و نظم و توانمندی‌تون، ایستاده تشویق‌تون می‌کنم. نمره‌ی فارسی و املای کل کلاس هم در آذرماه بیست! وَ صدای دست و جیغ و هورا و هیجان، نه کلاس رو، که مدرسه رو برداشت! زنگ تفریح در دفتر ازشون تعریف کردم. کیک و آبمیوه‌ی الکی‌شون رو نشون دادم‌. ابعاد دیگرشون رو‌ به رخ همکارام کشیدم که دخترا رو فقط با برگه‌هاشون می‌سنجن! حتی کوله‌ها و کاپشن‌هاشون رو از کلاس خارج کرده بودن و مرتب چیده بودن کنار کلاس تا دکور کلاس منظم باشه. عزیزانم❣ دخترکانم❣ معدن‌های کشف‌نشده❣ زرهای در دست زرناشناس‌ها❣
ادامه دارد...
نوشته بودم تابستان دانش‌آموزی از تیزهوشان داشتم. بعد از کلاسش لطف داشت و هنوز با من در ارتباطه چون معتقده بیش از معلم مدرسه‌ش سواد دارم. من هم مثل همه‌ی دخترام، هر جشنواره و مسابقه‌ای بود بهش اطلاع می‌دادم؛ از جمله حافظ‌خوانی کشوری که نفر اول سی میلیون تومان می‌گیره. بهم پیام می‌داد که معلم فارسی خودمون انگار نه انگار! هیچی بهم نمی‌گه. شعرام و اصلاح نمی‌کنه. گفتم برای من بفرست. من اصلاح می‌کنم. و تموم مسیرهای بین مدارس و کلاس‌هام و علاوه بر غزل‌خوانی دو شاگرد خودم، مال اون رو هم گوش می‌دادم و اصلاح می‌کردم. هفته‌ی پیش معلمش بهش گفته سی غزل اضافه شده، اگه نمی‌تونی خودت و برسونی بگو کسی رو جات بفرستم(!) عصبانی بهم پیام داده بود که مگه می‌شه؟ گفتم ابدا! مسابقه آموزش و پرورش نیست که اسما دستکاری شه، کشوریه و ثبت‌نام فقط با سایت و وقتشم تموم شده. بهش امید دادم و عصبانیتش و‌ خوابوندم و نذاشتم انصراف بده. امروز مسابقه‌ی ناحیه بود. من با دو دختر خودم و این شاگردم حسابی کار کرده بودم. به هر سه‌شون انرژی داده بودم و ته دلم مطمئن بودم سارای خودم برنده می‌شه و می‌ره استان. غزل‌خوانی، لحنش، صداش، حتی چهره‌ش، حرکات بدنش، همه و همه مناسب و عالیه. اما شاگردخصوصیم بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت به اون پیام دادن که برنده شده و می‌ره برای مرحله‌ی استان. تا این‌جا هم خوشحال شدم. اما وقتی گفت یکی از داورها معلم خودم بود، دیگه خوشحال نشدم... آموزش و پرورش برای من خونه‌ی فساده... خونه‌ی ریا و کثافت‌بازی... زحمت شاگردش و من کشیدم و اون لقمه‌ی حاضر رو برداشته(!) من باز هم زحمت این دختر رو می‌کشم و هرچی برام غزل بفرسته گوش می‌دم و اصلاح می‌کنم. تو این دوازده سال خون دل خوردم که شبیه فرهنگی‌های بی‌فرهنگ نشم. آینده‌ی یه دختر مستعد و پرتلاش رو فدای یه معلم دغل نمی‌کنم. اما دلم برای سارای خودم کباب شد... قلبم تحت فشاره... کی تموم می‌شه امارتِ خبیثون و خبیثات؟!
چند سال پیش مسابقه برای دبیرهای ادبیات گذاشتن. خوانش اشعار بیدل دهلوی. شعرای بیدل سخت و دیریاب هست و غالبا حتی دانشجوهای ادبیات هم اشتباه می‌خونن. من ثبت‌نام کردم و خیلی با دیوان مزخرفِ دیرفهمش سروکله زدم. مثل بلبل بیدل می‌خوندم! روز مسابقه که رفتم، جوان‌ترین دبیرِ اون جمع بودم. اون‌قدری که فکر کردن دخترِ یکی از دبیرهام که همراهش اومدم! مسابقه شروع شد و همه خوندیم. کر و کور که نبودم؛ خوانش‌ها رو دیدم. وَ خب خودم و آماده کرده بودم برای بالای سِن رفتن و جایزه گرفتن. این‌قدر مطمئن بودم ماجرا چیه که واقعا از کیفم آینه‌م و درآورده بودم و مقنعه و چادرم و مرتب می‌کردم که وقتی صدا زدن نفر اول بیاد، مرتب و تمیز تو عکس و فیلما بیفتم. اما فرجامِ مسابقه، مجری با تشکر از شرکت‌کنندگان جوانی مثل من که خوش‌آتیه هستن، نفر اول تا سوم رو صدا زد و هر سه از پیشکسوتانِ ادبیات بودن و زشت بود اگه اول تا سوم نمی‌شدن... گرچه کلی شعرها رو غلط‌غلوط خونده باشن... سه تا پیرزن و پیرمرد جایزه‌‌ای که سهم من بود رو گرفتن و به من یه تقدیرنامه دادن به‌عنوان جوانی مستعد(!) حالا یاد اون روزم... سال‌ها گذشته اما هیچ‌چیز تغییر نکرده؛ هنوز مشتی کثافت پفیوز بر ما امیرند! این از زیادی کثافت‌ها نیست ها! از خاک‌برسری طیباتِ بی‌تفاوت و بی‌عرضه و ترسویه. از ریشه‌یابی اتفاقات همیشه می‌رسم به مذهبی‌های بی‌تفاوت. چقدر دست‌تون به کثافت آلوده است و چقدر کارتون اون دنیا گیره... عمرا اگه خودتون بدونید!
اغلب آدم‌هایی که می‌بخشن و حلال می‌کنن، دروغ می‌گن. چون مدام حلال کردن و بخشیدن‌شون رو جار می‌زنن‌. محاسبه‌ش ساده است؛ جار می‌زنن چون بخشیدن که جار بزنن و گداییِ بزرگواری کنن! اونی که واقعا می‌بخشه و حلال می‌کنه، جار نمی‌زنه. بخشیده دیگه. بخشیده یعنی از خطای طرفش گذشته. از خطایی بگذری هی میای می‌گی؟! نه دیگه! ما غالبا با آدم‌های بزرگوار طرف نیستیم؛ بلکه اینها دغل هستن. نفاق و ریا از نبخشیدن هم بدتره. این و من نمی‌گم، تفسیر قرآن و احادیث و روایات می‌گن. پس من تا نتونم قلبی چیزی رو ببخشم، اداش و درنمیارم. آدمِ بدجنسِ حقیقی بودن، شرف داره به بخشنده‌ی ریاکار بودن! مامان داره کاراش و برای حج می‌کنه. دنبال صاف کردن حساباشه و حلالیت گرفتن از این و اون. اما هیچ‌کجای لیستش تا حالا من نبودم و نیستم! یعنی قرار نیست از من حلالیت بگیره! این یعنی حتی نپذیرفته که در حقم چه ظلم‌هایی کرده... وَ این معنی، بیش از خودِ ظلم‌ها آزارم می‌ده... استاد پناهیان رو دوست دارم چون روش تربیتیش از بالوالدینِ احسانا شروع نشد؛ بلکه از عاق شدن والدین به وسیله‌ی فرزند سیر رو شروع کرد. استاد پناهیان همیشه با زمانه‌شه. نگاه سیاسیش هرچه که هست، به‌روز و با زمانه‌شه. سخنرانی هفته‌ی پیشش فوق‌العاده بود. درست منطبق بر زمان و حوادث. سیر تربیتیش و خونواده و مدرسه‌ش هم فوق‌العاده است. با خودم عهد کردم اگر مادرم بدون حلالیت گرفتن از من حج رفت، هرگز حلالش نکنم. قیامت هرچقدر هم سر من برابرش خم باشه، اما مطمئنم خدا تنها کسیه که نارضایتی من رو دقییییییق رسیدگی می‌کنه.😎
سربه‌راه
نوشته بودم تابستان دانش‌آموزی از تیزهوشان داشتم. بعد از کلاسش لطف داشت و هنوز با من در ارتباطه چون
از ظهر به درگاه الهی این‌قدر غربت‌بازی کردم که خدا دست‌به‌کار شد😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
سارا می‌ره مرحله‌ی استانی😍😍😍
سربه‌راه
من اینجا احساساتی شدم. اون‌قدر که از نهایت محبت در دلم نسبت به دخترام، احساسم جوشید و تا پشت چشم‌هام
۴. ساعت سوم با نهم یکی‌ها داشتم‌. سردسته‌ی نهم یکی‌ها سر این اجرای کلاسی مو سفید کرد! دختر پرتلاش و درسخونیه که از پارسال هنوز دست من یازده نمره داره و تا به این لحظه بی‌تلاش نمونده و برای ذخیره‌ی نمره هنوز تلاش می‌کنه. مهرماه گفته بودم آذر اجرا دارید، اما تاریخ معین نکرده بودم. ابتدای آبان دیدم این دختر واقعا مضطربه و همیشه در حال نزاع با دخترای تنبل کلاسه که نمره‌ی سی نفر براشون مهم نیست و اگه حال کنن غایب شن، حتما می‌شن! اینجا اون نقطه‌ای بود که انعطاف لازم داشت. نه مهربونی، نه دلسوزی، نه از حرف برگشتن؛ بلکه انعطاف با دلیل و منطق! یه روز صبح رفتم سر صف و برای همه‌شون اعلام کردم، فقط به‌خاطر یک نفر که دانش‌آموز پرتلاش و درس‌خون منه و براش ارزش قائلم، و اضطراب داره مستهلکش می‌کنه، می‌خوام برای اجرای آذر تاریخ اعلام کنم. قبل از این‌که اسم ببرم، همه برگشتن و نگاهش کردن، یعنی این‌قدر اضطرابش برای این اجرا عمومی شده بود. همه‌شون کف زدن و دخترم این‌قدر ذوق کرد که به قول مدیرم بقیه دبیرا این‌قدر بهشون باج و نمره می‌دن ذوق نمی‌کرد(!) حالا روز اجراشون بود و تا وارد کلاس شدم، گفتن خانوم بشینید روی صندلی جلو و بی فوت وقت کار رو شروع کردن. زحمت کشیده بودن، کلی ایده و خلاقیت داشتن، مدیریت بحران داشتن و با قطع شدن اسپیکر دست‌وپاشون و گم نکردن و خودشون صدا درآوردن. اما کلاس‌شون نامنظم بود و مخاطب رو فقط من در نظر گرفته بودن و کسی یادداشتی نمی‌کرد و پشت سر من اتاق پرو تئاترهای خودارزیابی‌شون شده بود! من حین اجراها مدام نکات مثبت و منفی رو یادداشت می‌کنم، اما این کلاس به قدری اضطراب داشتن که صداهاشون گرفته بود و من به خاطر آرامش‌شون دست به خودکار و کاغذ نبردم و با لبخند اجراشون و تماشا کردم و هرجا چیزی یادشون می‌رفت، خودم سریع کمک می‌کردم. از دقیقه‌ی بیستم که متوجه شدم کار کردن و دست پر اومدن، بهشون گفتم تا این لحظه زیر هجده نیستید. لطفا با آرامش کار کنید و از گروهی بودن‌تون لذت ببرید. آروم‌تر شدن و مسلط‌تر. تا این‌که نوبت تئاتر حکایت رسید و دانش‌آموزی که چهره‌ش و پوشونده بودن چون نقش پیامبر رو داشت، جلوی کلاس اومد و من دیدم تو دستش آنژیوکت داره! باتعجب به سردسته‌ی کلاس اشاره کردم و با چشم و ابرو ماجرا رو پرسیدم. گفت می‌گم بهتون. اجرا که تموم شد فهمیدم گردنش ورم کرده و دکترا گفتن مشکوک به سرطانه. دو تا سرم زده تا سر پا باشه و به اجرای کلاسی برسه و به‌خاطر اون کسی صفر نشه... تموم صورتم از اندوه سرخ شد... از روی صندلی بلند شدم و گفتم شما می‌دونید من قاطعم اما بعد از دو سال نمی‌دونید کجاها و به چه دلیل منعطف می‌شم؟! چرا با این حال اومدی مدرسه؟! نهما با من رفیقن و دوستم دارن. منم دوست‌شون دارم. چشماش قرمز شد و گفت خانوم به میل خودم اومدم. نگرانم نباشید، از وقتی اومدم مدرسه حالم بهتره. به این اجرا نوزده دادم. بهشون گفتم زحمت‌تون با این نکات منفی شایسته‌ی شانزده بود. اما یک نمره بابت درگیر بودن ذهن‌تون به کار نمره دادم که وسط تئاتر بداهه گفتین این مطلب را صبح در سرویس مدرسه یافتم... یک نمره بابت مدیریت بحران‌تون که قطعی اسپیکر و پاره شدن صفحه‌ی منچ‌تون رو سریع جایگزین کردین و متوقف نشدین... و یک نمره بابت تعهدتون به کل کلاس که باعث شده بیمارتون با این وضعیت بیاد سر کلاس... از کلاس اجازه گرفتم به سردسته‌شون ۲۲ بدم چون تو این سه ماه پیر شد و نمره‌ی کلاس رو به هر دلیلی به دندون کشید که همه‌ی کلاس یک‌صدا کف زدن و راضی بودن و ازش تشکر کردن. از دیگر زیبایی‌های این اجرا، پخش شدن موسیقی جبهه در کلاس بود که اصلا به عمد درس جهان‌آرا رو به این کلاس دادم، وَ منچی که برای معرفی جهان‌آرا ساخته بودن و خودم و صدا زدن که بازی کنم. اگه روی خونه‌ای می‌رفتم که بمب کشیده بودن، باید برمی‌گشتم عقب. و اگه روی خونه‌ای که قلب داشت، می‌تونستم برم جلو. من کلی شش آوردم و بچه‌ها می‌گفتن چقدر خوش‌شانسید، منم می‌گفتم چون حزب‌اللهم! مهره‌ی جهان‌آرا من بودم و مهره‌ی دشمن شاگردم. می‌رفتم جلو و می‌گفتم خرمشهر و که پس گرفتیم، می‌رم قدسم پس می‌گیرم :)
برای سلامت و شفای شاگردم تونستید حمد بخونید و هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.