نوشته بودم تابستان دانشآموزی از تیزهوشان داشتم.
بعد از کلاسش لطف داشت و هنوز با من در ارتباطه چون معتقده بیش از معلم مدرسهش سواد دارم.
من هم مثل همهی دخترام، هر جشنواره و مسابقهای بود بهش اطلاع میدادم؛ از جمله حافظخوانی کشوری که نفر اول سی میلیون تومان میگیره.
بهم پیام میداد که معلم فارسی خودمون انگار نه انگار! هیچی بهم نمیگه. شعرام و اصلاح نمیکنه.
گفتم برای من بفرست. من اصلاح میکنم.
و تموم مسیرهای بین مدارس و کلاسهام و علاوه بر غزلخوانی دو شاگرد خودم، مال اون رو هم گوش میدادم و اصلاح میکردم.
هفتهی پیش معلمش بهش گفته سی غزل اضافه شده، اگه نمیتونی خودت و برسونی بگو کسی رو جات بفرستم(!)
عصبانی بهم پیام داده بود که مگه میشه؟
گفتم ابدا! مسابقه آموزش و پرورش نیست که اسما دستکاری شه، کشوریه و ثبتنام فقط با سایت و وقتشم تموم شده.
بهش امید دادم و عصبانیتش و خوابوندم و نذاشتم انصراف بده.
امروز مسابقهی ناحیه بود. من با دو دختر خودم و این شاگردم حسابی کار کرده بودم. به هر سهشون انرژی داده بودم و ته دلم مطمئن بودم سارای خودم برنده میشه و میره استان.
غزلخوانی، لحنش، صداش، حتی چهرهش، حرکات بدنش، همه و همه مناسب و عالیه.
اما شاگردخصوصیم بهم زنگ زد و با خوشحالی گفت به اون پیام دادن که برنده شده و میره برای مرحلهی استان.
تا اینجا هم خوشحال شدم. اما وقتی گفت یکی از داورها معلم خودم بود، دیگه خوشحال نشدم...
آموزش و پرورش برای من خونهی فساده... خونهی ریا و کثافتبازی...
زحمت شاگردش و من کشیدم و اون لقمهی حاضر رو برداشته(!)
من باز هم زحمت این دختر رو میکشم و هرچی برام غزل بفرسته گوش میدم و اصلاح میکنم. تو این دوازده سال خون دل خوردم که شبیه فرهنگیهای بیفرهنگ نشم. آیندهی یه دختر مستعد و پرتلاش رو فدای یه معلم دغل نمیکنم.
اما دلم برای سارای خودم کباب شد...
قلبم تحت فشاره...
کی تموم میشه امارتِ خبیثون و خبیثات؟!
چند سال پیش مسابقه برای دبیرهای ادبیات گذاشتن. خوانش اشعار بیدل دهلوی.
شعرای بیدل سخت و دیریاب هست و غالبا حتی دانشجوهای ادبیات هم اشتباه میخونن.
من ثبتنام کردم و خیلی با دیوان مزخرفِ دیرفهمش سروکله زدم.
مثل بلبل بیدل میخوندم!
روز مسابقه که رفتم، جوانترین دبیرِ اون جمع بودم. اونقدری که فکر کردن دخترِ یکی از دبیرهام که همراهش اومدم!
مسابقه شروع شد و همه خوندیم.
کر و کور که نبودم؛ خوانشها رو دیدم. وَ خب خودم و آماده کرده بودم برای بالای سِن رفتن و جایزه گرفتن.
اینقدر مطمئن بودم ماجرا چیه که واقعا از کیفم آینهم و درآورده بودم و مقنعه و چادرم و مرتب میکردم که وقتی صدا زدن نفر اول بیاد، مرتب و تمیز تو عکس و فیلما بیفتم.
اما فرجامِ مسابقه، مجری با تشکر از شرکتکنندگان جوانی مثل من که خوشآتیه هستن، نفر اول تا سوم رو صدا زد و هر سه از پیشکسوتانِ ادبیات بودن و زشت بود اگه اول تا سوم نمیشدن... گرچه کلی شعرها رو غلطغلوط خونده باشن...
سه تا پیرزن و پیرمرد جایزهای که سهم من بود رو گرفتن و به من یه تقدیرنامه دادن بهعنوان جوانی مستعد(!)
حالا یاد اون روزم...
سالها گذشته اما هیچچیز تغییر نکرده؛
هنوز مشتی کثافت پفیوز بر ما امیرند!
این از زیادی کثافتها نیست ها!
از خاکبرسری طیباتِ بیتفاوت و بیعرضه و ترسویه.
از ریشهیابی اتفاقات همیشه میرسم به مذهبیهای بیتفاوت.
چقدر دستتون به کثافت آلوده است و چقدر کارتون اون دنیا گیره...
عمرا اگه خودتون بدونید!
اغلب آدمهایی که میبخشن و حلال میکنن، دروغ میگن. چون مدام حلال کردن و بخشیدنشون رو جار میزنن. محاسبهش ساده است؛ جار میزنن چون بخشیدن که جار بزنن و گداییِ بزرگواری کنن!
اونی که واقعا میبخشه و حلال میکنه، جار نمیزنه. بخشیده دیگه. بخشیده یعنی از خطای طرفش گذشته. از خطایی بگذری هی میای میگی؟! نه دیگه!
ما غالبا با آدمهای بزرگوار طرف نیستیم؛ بلکه اینها دغل هستن.
نفاق و ریا از نبخشیدن هم بدتره.
این و من نمیگم، تفسیر قرآن و احادیث و روایات میگن.
پس من تا نتونم قلبی چیزی رو ببخشم، اداش و درنمیارم.
آدمِ بدجنسِ حقیقی بودن، شرف داره به بخشندهی ریاکار بودن!
مامان داره کاراش و برای حج میکنه. دنبال صاف کردن حساباشه و حلالیت گرفتن از این و اون.
اما هیچکجای لیستش تا حالا من نبودم و نیستم! یعنی قرار نیست از من حلالیت بگیره! این یعنی حتی نپذیرفته که در حقم چه ظلمهایی کرده... وَ این معنی، بیش از خودِ ظلمها آزارم میده...
استاد پناهیان رو دوست دارم چون روش تربیتیش از بالوالدینِ احسانا شروع نشد؛ بلکه از عاق شدن والدین به وسیلهی فرزند سیر رو شروع کرد. استاد پناهیان همیشه با زمانهشه. نگاه سیاسیش هرچه که هست، بهروز و با زمانهشه. سخنرانی هفتهی پیشش فوقالعاده بود. درست منطبق بر زمان و حوادث. سیر تربیتیش و خونواده و مدرسهش هم فوقالعاده است.
با خودم عهد کردم اگر مادرم بدون حلالیت گرفتن از من حج رفت، هرگز حلالش نکنم. قیامت هرچقدر هم سر من برابرش خم باشه، اما مطمئنم خدا تنها کسیه که نارضایتی من رو دقییییییق رسیدگی میکنه.😎
سربهراه
نوشته بودم تابستان دانشآموزی از تیزهوشان داشتم. بعد از کلاسش لطف داشت و هنوز با من در ارتباطه چون
از ظهر به درگاه الهی اینقدر غربتبازی کردم که خدا دستبهکار شد😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
سربهراه
من اینجا احساساتی شدم. اونقدر که از نهایت محبت در دلم نسبت به دخترام، احساسم جوشید و تا پشت چشمهام
۴. ساعت سوم با نهم یکیها داشتم. سردستهی نهم یکیها سر این اجرای کلاسی مو سفید کرد! دختر پرتلاش و درسخونیه که از پارسال هنوز دست من یازده نمره داره و تا به این لحظه بیتلاش نمونده و برای ذخیرهی نمره هنوز تلاش میکنه. مهرماه گفته بودم آذر اجرا دارید، اما تاریخ معین نکرده بودم. ابتدای آبان دیدم این دختر واقعا مضطربه و همیشه در حال نزاع با دخترای تنبل کلاسه که نمرهی سی نفر براشون مهم نیست و اگه حال کنن غایب شن، حتما میشن!
اینجا اون نقطهای بود که انعطاف لازم داشت. نه مهربونی، نه دلسوزی، نه از حرف برگشتن؛ بلکه انعطاف با دلیل و منطق!
یه روز صبح رفتم سر صف و برای همهشون اعلام کردم، فقط بهخاطر یک نفر که دانشآموز پرتلاش و درسخون منه و براش ارزش قائلم، و اضطراب داره مستهلکش میکنه، میخوام برای اجرای آذر تاریخ اعلام کنم.
قبل از اینکه اسم ببرم، همه برگشتن و نگاهش کردن، یعنی اینقدر اضطرابش برای این اجرا عمومی شده بود.
همهشون کف زدن و دخترم اینقدر ذوق کرد که به قول مدیرم بقیه دبیرا اینقدر بهشون باج و نمره میدن ذوق نمیکرد(!)
حالا روز اجراشون بود و تا وارد کلاس شدم، گفتن خانوم بشینید روی صندلی جلو و بی فوت وقت کار رو شروع کردن.
زحمت کشیده بودن، کلی ایده و خلاقیت داشتن، مدیریت بحران داشتن و با قطع شدن اسپیکر دستوپاشون و گم نکردن و خودشون صدا درآوردن. اما کلاسشون نامنظم بود و مخاطب رو فقط من در نظر گرفته بودن و کسی یادداشتی نمیکرد و پشت سر من اتاق پرو تئاترهای خودارزیابیشون شده بود!
من حین اجراها مدام نکات مثبت و منفی رو یادداشت میکنم، اما این کلاس به قدری اضطراب داشتن که صداهاشون گرفته بود و من به خاطر آرامششون دست به خودکار و کاغذ نبردم و با لبخند اجراشون و تماشا کردم و هرجا چیزی یادشون میرفت، خودم سریع کمک میکردم.
از دقیقهی بیستم که متوجه شدم کار کردن و دست پر اومدن، بهشون گفتم تا این لحظه زیر هجده نیستید. لطفا با آرامش کار کنید و از گروهی بودنتون لذت ببرید.
آرومتر شدن و مسلطتر. تا اینکه نوبت تئاتر حکایت رسید و دانشآموزی که چهرهش و پوشونده بودن چون نقش پیامبر رو داشت، جلوی کلاس اومد و من دیدم تو دستش آنژیوکت داره!
باتعجب به سردستهی کلاس اشاره کردم و با چشم و ابرو ماجرا رو پرسیدم. گفت میگم بهتون.
اجرا که تموم شد فهمیدم گردنش ورم کرده و دکترا گفتن مشکوک به سرطانه. دو تا سرم زده تا سر پا باشه و به اجرای کلاسی برسه و بهخاطر اون کسی صفر نشه...
تموم صورتم از اندوه سرخ شد...
از روی صندلی بلند شدم و گفتم شما میدونید من قاطعم اما بعد از دو سال نمیدونید کجاها و به چه دلیل منعطف میشم؟! چرا با این حال اومدی مدرسه؟!
نهما با من رفیقن و دوستم دارن. منم دوستشون دارم. چشماش قرمز شد و گفت خانوم به میل خودم اومدم. نگرانم نباشید، از وقتی اومدم مدرسه حالم بهتره.
به این اجرا نوزده دادم. بهشون گفتم زحمتتون با این نکات منفی شایستهی شانزده بود. اما یک نمره بابت درگیر بودن ذهنتون به کار نمره دادم که وسط تئاتر بداهه گفتین این مطلب را صبح در سرویس مدرسه یافتم... یک نمره بابت مدیریت بحرانتون که قطعی اسپیکر و پاره شدن صفحهی منچتون رو سریع جایگزین کردین و متوقف نشدین... و یک نمره بابت تعهدتون به کل کلاس که باعث شده بیمارتون با این وضعیت بیاد سر کلاس...
از کلاس اجازه گرفتم به سردستهشون ۲۲ بدم چون تو این سه ماه پیر شد و نمرهی کلاس رو به هر دلیلی به دندون کشید که همهی کلاس یکصدا کف زدن و راضی بودن و ازش تشکر کردن.
از دیگر زیباییهای این اجرا، پخش شدن موسیقی جبهه در کلاس بود که اصلا به عمد درس جهانآرا رو به این کلاس دادم، وَ منچی که برای معرفی جهانآرا ساخته بودن و خودم و صدا زدن که بازی کنم.
اگه روی خونهای میرفتم که بمب کشیده بودن، باید برمیگشتم عقب. و اگه روی خونهای که قلب داشت، میتونستم برم جلو. من کلی شش آوردم و بچهها میگفتن چقدر خوششانسید، منم میگفتم چون حزباللهم!
مهرهی جهانآرا من بودم و مهرهی دشمن شاگردم. میرفتم جلو و میگفتم خرمشهر و که پس گرفتیم، میرم قدسم پس میگیرم :)
برای سلامت و شفای شاگردم تونستید حمد بخونید و هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
اسکان در جمکران واقعا رؤیایی بود...
همون حس و حالی رو داشت که در مشّایه داری...
اگر کارواندارید، اسکان سفر قم رو جمکران بگیرید. اگر خودتون میرید سفر و وسیله دارید، اسکان رو جمکران بگیرید.
مسؤول سفر مرد مذهبیای نبود. اگر پول و مرخصی و وقت داشتم، بعید میدونم با ایشون قشم میرفتم، چون مذهبی نبودن و خودشون صادقانه میگفتن زیارت و سیاحت با هم. (از ویژگیهای شاخصشون حتما خواهم نوشت. نکات فوقالعادهای داره.) اما برنامهریزیشون خیلی خیلی خوب بود.
ما رو همهجا میبردن و وسایلمون تو اسکان جمکران، خودمونم برای شام برمیگردوندن اونجا.
تو مشّایه به امید حرکت میکنی... به امید میخوابی... با امید بیدار میشی...
این امید، چیزی فراتر از اشتیاقه! رفتهها میدونن و چشیدن.
اسکان در جمکران همین بود؛
صبح تا چشمهام و باز میکردم، امید همهی زندگیم و سرشار میکرد. حتی اگه نمیخواستم جمکران برم و باید راهی میشدیم مثلا کاشان، بازم امید داشتیم، چون تا پا از خونه بذاریم بیرون و بریم سوار اتوبوس شیم، مسجد و گلدستههاش و میدیدیم...
تو مشّایه در هوای امام زمان علیه السلام زندگی میکنیم...
اسکان در جمکران هم همینطور بود...
اولینباریه که بعد از سفری غیر از مشّایه، دلتنگ میشم و دلتنگیم تا گریه هم میرسه...
از مشّایه که برمیگردم دیگه امیدی برای بیداری ندارم...
حالا به همون حال مبتلا شدم...
اسکان در جمکران رؤیایی بود...
الهی نصیب همهتون🌿