eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سارا می‌ره مرحله‌ی استانی😍😍😍
سربه‌راه
من اینجا احساساتی شدم. اون‌قدر که از نهایت محبت در دلم نسبت به دخترام، احساسم جوشید و تا پشت چشم‌هام
۴. ساعت سوم با نهم یکی‌ها داشتم‌. سردسته‌ی نهم یکی‌ها سر این اجرای کلاسی مو سفید کرد! دختر پرتلاش و درسخونیه که از پارسال هنوز دست من یازده نمره داره و تا به این لحظه بی‌تلاش نمونده و برای ذخیره‌ی نمره هنوز تلاش می‌کنه. مهرماه گفته بودم آذر اجرا دارید، اما تاریخ معین نکرده بودم. ابتدای آبان دیدم این دختر واقعا مضطربه و همیشه در حال نزاع با دخترای تنبل کلاسه که نمره‌ی سی نفر براشون مهم نیست و اگه حال کنن غایب شن، حتما می‌شن! اینجا اون نقطه‌ای بود که انعطاف لازم داشت. نه مهربونی، نه دلسوزی، نه از حرف برگشتن؛ بلکه انعطاف با دلیل و منطق! یه روز صبح رفتم سر صف و برای همه‌شون اعلام کردم، فقط به‌خاطر یک نفر که دانش‌آموز پرتلاش و درس‌خون منه و براش ارزش قائلم، و اضطراب داره مستهلکش می‌کنه، می‌خوام برای اجرای آذر تاریخ اعلام کنم. قبل از این‌که اسم ببرم، همه برگشتن و نگاهش کردن، یعنی این‌قدر اضطرابش برای این اجرا عمومی شده بود. همه‌شون کف زدن و دخترم این‌قدر ذوق کرد که به قول مدیرم بقیه دبیرا این‌قدر بهشون باج و نمره می‌دن ذوق نمی‌کرد(!) حالا روز اجراشون بود و تا وارد کلاس شدم، گفتن خانوم بشینید روی صندلی جلو و بی فوت وقت کار رو شروع کردن. زحمت کشیده بودن، کلی ایده و خلاقیت داشتن، مدیریت بحران داشتن و با قطع شدن اسپیکر دست‌وپاشون و گم نکردن و خودشون صدا درآوردن. اما کلاس‌شون نامنظم بود و مخاطب رو فقط من در نظر گرفته بودن و کسی یادداشتی نمی‌کرد و پشت سر من اتاق پرو تئاترهای خودارزیابی‌شون شده بود! من حین اجراها مدام نکات مثبت و منفی رو یادداشت می‌کنم، اما این کلاس به قدری اضطراب داشتن که صداهاشون گرفته بود و من به خاطر آرامش‌شون دست به خودکار و کاغذ نبردم و با لبخند اجراشون و تماشا کردم و هرجا چیزی یادشون می‌رفت، خودم سریع کمک می‌کردم. از دقیقه‌ی بیستم که متوجه شدم کار کردن و دست پر اومدن، بهشون گفتم تا این لحظه زیر هجده نیستید. لطفا با آرامش کار کنید و از گروهی بودن‌تون لذت ببرید. آروم‌تر شدن و مسلط‌تر. تا این‌که نوبت تئاتر حکایت رسید و دانش‌آموزی که چهره‌ش و پوشونده بودن چون نقش پیامبر رو داشت، جلوی کلاس اومد و من دیدم تو دستش آنژیوکت داره! باتعجب به سردسته‌ی کلاس اشاره کردم و با چشم و ابرو ماجرا رو پرسیدم. گفت می‌گم بهتون. اجرا که تموم شد فهمیدم گردنش ورم کرده و دکترا گفتن مشکوک به سرطانه. دو تا سرم زده تا سر پا باشه و به اجرای کلاسی برسه و به‌خاطر اون کسی صفر نشه... تموم صورتم از اندوه سرخ شد... از روی صندلی بلند شدم و گفتم شما می‌دونید من قاطعم اما بعد از دو سال نمی‌دونید کجاها و به چه دلیل منعطف می‌شم؟! چرا با این حال اومدی مدرسه؟! نهما با من رفیقن و دوستم دارن. منم دوست‌شون دارم. چشماش قرمز شد و گفت خانوم به میل خودم اومدم. نگرانم نباشید، از وقتی اومدم مدرسه حالم بهتره. به این اجرا نوزده دادم. بهشون گفتم زحمت‌تون با این نکات منفی شایسته‌ی شانزده بود. اما یک نمره بابت درگیر بودن ذهن‌تون به کار نمره دادم که وسط تئاتر بداهه گفتین این مطلب را صبح در سرویس مدرسه یافتم... یک نمره بابت مدیریت بحران‌تون که قطعی اسپیکر و پاره شدن صفحه‌ی منچ‌تون رو سریع جایگزین کردین و متوقف نشدین... و یک نمره بابت تعهدتون به کل کلاس که باعث شده بیمارتون با این وضعیت بیاد سر کلاس... از کلاس اجازه گرفتم به سردسته‌شون ۲۲ بدم چون تو این سه ماه پیر شد و نمره‌ی کلاس رو به هر دلیلی به دندون کشید که همه‌ی کلاس یک‌صدا کف زدن و راضی بودن و ازش تشکر کردن. از دیگر زیبایی‌های این اجرا، پخش شدن موسیقی جبهه در کلاس بود که اصلا به عمد درس جهان‌آرا رو به این کلاس دادم، وَ منچی که برای معرفی جهان‌آرا ساخته بودن و خودم و صدا زدن که بازی کنم. اگه روی خونه‌ای می‌رفتم که بمب کشیده بودن، باید برمی‌گشتم عقب. و اگه روی خونه‌ای که قلب داشت، می‌تونستم برم جلو. من کلی شش آوردم و بچه‌ها می‌گفتن چقدر خوش‌شانسید، منم می‌گفتم چون حزب‌اللهم! مهره‌ی جهان‌آرا من بودم و مهره‌ی دشمن شاگردم. می‌رفتم جلو و می‌گفتم خرمشهر و که پس گرفتیم، می‌رم قدسم پس می‌گیرم :)
برای سلامت و شفای شاگردم تونستید حمد بخونید و هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
اسکان در جمکران واقعا رؤیایی بود... همون حس و حالی رو داشت که در مشّایه داری... اگر کاروان‌دارید، اسکان سفر قم رو جمکران بگیرید. اگر خودتون می‌رید سفر و وسیله دارید، اسکان رو جمکران بگیرید. مسؤول سفر مرد مذهبی‌ای نبود. اگر پول و مرخصی و وقت داشتم، بعید می‌دونم با ایشون قشم می‌رفتم، چون مذهبی نبودن و خودشون صادقانه می‌گفتن زیارت و سیاحت با هم. (از ویژگی‌های شاخص‌شون حتما خواهم نوشت. نکات فوق‌العاده‌ای داره.) اما برنامه‌ریزی‌شون خیلی خیلی خوب بود. ما رو همه‌جا می‌بردن و وسایل‌مون تو اسکان جمکران، خودمونم برای شام برمی‌گردوندن اونجا. تو مشّایه به امید حرکت می‌کنی... به امید می‌خوابی... با امید بیدار می‌شی... این امید، چیزی فراتر از اشتیاقه! رفته‌ها می‌دونن و چشیدن. اسکان در جمکران همین بود؛ صبح تا چشم‌هام و باز می‌کردم، امید همه‌ی زندگیم و سرشار می‌کرد. حتی اگه نمی‌خواستم جمکران برم و باید راهی می‌شدیم مثلا کاشان، بازم امید داشتیم، چون تا پا از خونه بذاریم بیرون و بریم سوار اتوبوس شیم، مسجد و گلدسته‌هاش و می‌دیدیم... تو مشّایه در هوای امام زمان علیه السلام زندگی می‌کنیم... اسکان در جمکران هم همین‌طور بود... اولین‌باریه که بعد از سفری غیر از مشّایه، دلتنگ می‌شم و دلتنگیم تا گریه هم می‌رسه... از مشّایه که برمی‌گردم دیگه امیدی برای بیداری ندارم... حالا به همون حال مبتلا شدم... اسکان در جمکران رؤیایی بود... الهی نصیب همه‌تون🌿
هواشناسی گفته قراره برف بیاد. والا الآن که پالتو رو دستمه و رفیق بود می‌بردمش بستنی بزنیم! ولی دخترام ذوق ذوق داشتن که فردا تعطیل شه! به‌قّرآن اگه فردا تعطیل شه من کلاس مجازی داشته باشم اینجا مغزتون و می‌خورم! من نمی‌دونم؛ ختم بقره، جوشن کبیر، نماز جناب جعفر علیه السلام بردارید که تعطیل نباشه فردا! ایضاً اون فلج مغزی که تعطیلات زمستانی رو با مجازی پُر کرد می‌خوام! اگه برف بیاد، باید بریم برف‌بازی! باید بریم زیر برف راه بریم! بچرخیم! بخندیم! شعر بخونیم! چای داغ بگیریم بین دستای یخ‌زده‌مون! شاگردامونم باید به همین چیزا تشویق کنیم! نه که مثل منزوی‌های افسرده‌ی رُبات، گوشی بگیریم دست‌مون، خبر مرگ‌شون مدرسه مجازی داشته باشیم! اَه!
فردا به‌ علت برف و بوران و ریزش کوه و طوفان و رانش زمین و سیل تعطیل، وَ معلم کلاس‌های مجازی شدم! هرکی بهم خندید امیدوارم یبوست شه.
اگه از ارادتمندانِ حضرت ابوالفضل علیه السلام هستید؛ تلفن رو بردارید، ۱۶۲ رو بگیرید، وَ بگید از ادب به دوره که امشب زیرخاکی داره پخش می‌شه... از ادب به دوره که تبلیغاتِ بزن‌وبکوب‌دار امشب پخش می‌شه... از ادب به دوره که گوشه‌‌ی شبکه یه تسلیت خشک‌وخالی نیست... از ادب به دوره که حقّ مادری که ادب رو از مفهوم به مصداق رسوند، به جا نیاریم... بگید از ادب به دوره که صداوسیمای جمهوری اسلامی، نسبت به آرمان‌هاش بی‌توجه باشه... از ادب به دوره که ما مردم رو بی‌دین و ایمان فرض کردید... از ادب به دوره...
اوّلین برف اومد؛ تو رو از گنبدِ برفی طلب می‌کنم...
کلاسِ هشت تا هشت و چهل و پنج دقیقه‌م کامل و عالی برگزار شد. کلاسِ دومم به نیمه رسیده بود که ظاهرا همه دانش‌آموزا و معلما بیدار شدن و اومدن پای شاد و شاد نتونست اییییییییییین‌همه توجه رو هضم کنه و پوکید! خط تلفنم پرید و نتونستم به مدیرم خبر بدم. نشستم به غصه خوردن؟! معلومه که نه! بلند شدم موهام و شونه کردم، چای و هل دم کردم، املتِ ربی پختم با سیر فراووووووون، صبحانه‌ی گرمِ سر سفره خوردم، تلویزیونِ ناعزادار رو بالا و پایین کردم، اتاقم و مرتب کردم و یه بار دیگه شاد رو نگاه کردم و دیدم هنوز در احتضاره! خط برگشت و مدیرم تماس گرفتن و لعن و نفرین فرستادن به آموزش و پرورش و گفتن بیشترِ افراد همین مشکل رو داشتن. ازم پرسیدن هشتم دویی‌ها امروز ارائه داشتن، روی گروه نگرانن، چی بهشون بگم؟ تکلیف بدم؟ گفتم نه بابا! مجازی جای مروره، بگید خانوم گفت پا شید برید تو حیاط، اگه ندارید تو کوچه به برف‌بازی کردن. اون‌قدری عمر نمی‌کنید که سالی همین یکی_دو‌ بار برف رو به چشم نکشید! بعد می‌گیم چرا بچه‌ها افسرده‌ان! مدیرم خندیدن و خداحافظی کردیم. خودم هم دارم می‌رم آماده‌ی نماز شم، قرآنم و بخونم، کمی برگه امضا کنم و عصر که داداشم اومد بریم حیاط برف‌بازی😁 خدا کنه فردا تعطیل نباشیم؛ برف‌بازی با شاگردام یه‌چی دیگه است😂😂😂