eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
از دایره‌ی انسان‌های اطرافِ من، همه سریالِ یوسف نبی علیه السلام رو دوست دارن، حتی اونایی که مختارنام
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... این یه بهانه! باردار بودن... تو بارداری غصه دیده بودن... حالِ بدِ روحی‌شون رو دوبله کنین... این یه بهانه! کنیز داشتن... افرادِ دیگه‌ای هم تو خونه بودن... می‌تونستن خودشون نرن پشتِ در... زنِ باردارِ غصه‌دار که نباید در باز کنه و پاسخگو باشه... این یه بهانه! بعد که فاجعه رخ داد... ایشون دیگه باردار نبودن... بلکه زنی آسیب‌دیده بودن با نوزادی که از دست دادن... پدری که از دست دادن... شوهری که حقش غصب شده... وای... همه‌چیز برای یه طوفانِ روحی مهیاست... به قرآن اگه پاشون رو از خونه بیرون نمی‌ذاشتن تا قیامت کسی نمی‌گفت چرا... یعنی بهانه مهیااااااااا... ولی چهل شب نشستن پشت مرکب و خونه به خونه رفتن که حقِ غصب‌شده‌ی ولایت رو برگردونن... که امر به معروف و نهی از منکر کنن... بابا دیگه بعد از فاجعه هزاااااار بهانه مهیا بود... وجداناً ما بهانه‌زده‌ها چطور اصلا به زبون میاریم روضه‌ی حضرت زهرا سلام الله علیها؟! رفتنش رو که اصلا درک نمی‌کنم :) شما چطور؟ با این حجمِ تناقض در خودمون مذهبیا مشکلی ندارین؟ سالمین؟ روبه‌راهین؟ :/ @sarbehrah
سربه‌راه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
تو ذهنمه از دکتر شریعتی خوندم که فرمودن همه امام حسین علیه السلام رو دوست دارن، چون امامِ مُرده است و تکلیفی نداره... اما امام زمان ارواحنا فداه غریبن چون امامِ زنده باشن یا تشریف بیارن، تکلیف میاره! چه خوشگلیم ما مذهبیا :)) @sarbehrah
سربه‌راه
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... ای
قبرِ مخفی می‌دونین ینی چی؟ ینی مبارزه حتی بعد از مرگ! نه تا آخرین قطره‌ی خون که باز هم حضرت زهرا سلام الله علیها دریغ نکردن... مبارزه حتی بعد از مرگ! چقدر بهانه برای این زن جور بود... برای حضرت زینب سلام الله علیها بیشتر... با یه میخ و سیلی خودمون و فریب دادیم و خیال می‌کنیم چقددددددر ولایی_مذهبی‌ایم :)) @sarbehrah
سربه‌راه
قبرِ مخفی می‌دونین ینی چی؟ ینی مبارزه حتی بعد از مرگ! نه تا آخرین قطره‌ی خون که باز هم حضرت زهرا سل
وقتی به تجمعات‌مون برای قدس هم نگاه می‌کنم و شعارها و پروفایل‌هامون... بازم ترسم می‌گیره و غصه... نکنه چون مطمئنیم نمی‌شه بریم قدس کمک، راااااااحت شعار می‌دیم؟! اگه همین الآن به تک‌تک‌مون زنگ بزنن که راهِ قدس بازه و داریم نیرو می‌فرستیم که برای مبارزه بره، دیدیم شما پروفایلِ قدس زدی بهت زنگ زدیم، ساکت بمونیم و بهانه ردیف کنیم و بهانه‌هامون رو با قدرتِ عقل، زینت ببخشیم و وجدان‌مون رو آسوده کنیم چی؟! وای چقدر خوب! من وااااااقعا دوست دارم بیام کمک اما بچه‌م کوچیکه... آقا روی تربیتِ فرزند خی‌لی تأکید دارن... ان‌شاءالله می‌مونم بچه‌م و سرباز تربیت می‌کنم می‌فرستم(!) وای الحمدلله! خدا می‌دونه چقدر منتظرِ این فرصت بودم... ولی دانشگاه و مدرسه رو چه کار کنم؟! آقا خی‌لی تأکید دارن به درس خوندن... به خالی نکردنِ سنگرِ علم... من اولویت و ضرورتم الآن درسمه... ان‌شاءالله جنگِ بعدی(!) خدا رو شکر که ما هم می‌تونیم بریم کمک! ولی من به مردم بدهکارم... با قرضِ مردم که نمی‌شه اومد... ولی من شوهرم اجازه نمی‌ده... بی‌اذنِ شوهر که نمی‌شه... ولی من پدرم رضایت نداره... ولی من بیام کارم می‌خوابه، حضرتِ آقا روی چرخه‌ی اقتصاد خی‌لی تأکید دارن... ولی ولی ولی... حضرت آقا... قال امام... قال پیامبر... فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقَاتِلَا! إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ(!) تهوّع گرفتم از خودمون... پناه بر نمازِ اوّلِ وقت! @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
باز شب شد... کلمه‌ها و جمله‌ها شکنجه‌م می‌دن... پاییز به جون کندن افتاده... وقتِ شمردنِ جوجه‌ها نزدیکه... بهارِ مؤمن‌ها نزدیک‌تر... من ولی هنوز درجا می‌زنم... صد و بیست برگه‌ی پشت‌وروی دست‌نخورده تو اتاقمه که گویا باید فردا تحویل می‌دادم... صد و بیست‌ برگه‌ی پشت‌وروی جدید فردا واردِ اتاقم می‌شن که گویا باید یکشنبه‌ی پیشِ رو تحویل بدم... هفته‌ی پژوهش شروع شده و باید نمایشگاه بزنم و کارِ تیم رو سامون بدم... جمعه شب‌کارم و صبحِ شنبه تا ظهر مغزم بیهوش... پنجشنبه کلاسای خصوصیمه و هنوز جزوه و سؤال آماده نکردم... من نمراتِ آبان رو کامل محاسبه نکردم... دو جلسه است از هیچ پایه‌ای انشا نگرفتم چون کشش ندارم بررسی کنم و یه‌ضرب دارم درس می‌دم... فرمِ اختلال‌های یادگیری رو حتی باز نکردم ببینم که بخوام اسمِ دخترایی که شامل می‌شه رو وارد کنم... چه خوب شد پایه‌ی دوازدهم رو قبول نکردم و خودم رو زیرِ دِین نبردم... دیشب که رسیدم خونه، دراز کشیدم کنارِ بخاریم تا کمی پاهام بعدِ ساااااعت‌ها ایستادن و راه رفتن استراحت کنه، اما خوابم برد تا صبح! بدونِ شام... بدونِ مسواک... بدونِ انجام دادنِ کارای مدرسه... چند ساعت پیش وقتی برادرم با ذوق اومد اتاقم بهم خبر بده با دوستاش می‌رن کتابخونه تا برای کنکور بخونن، این‌قدر خمارِ خواب بودم که نتونستم اون‌جوری که یه نوجوون در آستانه‌ی یکی از مهم‌ترین مراحلِ زندگیش از خانواده توجه می‌خواد، بهش توجه نشون بدم... نمی‌خواستم شاد رو باز کنم اما با خودم فکر کردم فردا امتحانِ هماهنگِ فارسیه و بچه‌ها به هزار امید بهم پیام می‌دن... ناامیدشون نکردم که خدا شبای امتحان ناامیدم نکنه... نیّت کردم و رفتم شاد و تک‌تک‌شون رو جواب دادم و یادم اومد فردا بعد از مدرسه باید بمونم برای شورا... جای هیچ پیچوندنی نداره چون احترام گذاشتن و قبل از بستنِ تاریخ از من که سرشلوغم پرسیدن که چهارشنبه هستم یا نه... حالِ جسمیم خوب نیست... گلوم درد می‌کنه... دستِ تخصصیم درد می‌کنه... بی‌حالم و نای هیچ کاری ندارم... به خودم فکر می‌کنم و گریه‌م می‌گیره... من چند برابرِ این و در کوتاه‌ترین زمان، وقتی اردو جهادی‌ام انجام می‌دم... حالا اما ناتوانم و خسته... عقب‌افتاده و دیر... می‌دونم چرا... اما از خودِ بی‌کفایتم ناراضی‌ام... به خدا می‌گم خستگی‌هام و پای ناشکری نذاریا! من برای این عزت و استقلال و احترام و فعالیت و سلامت شاکرم... سپاسگزارم... ممنونم... فقط ناتوانم! خستگی‌هام از ناتوانیه... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی... بعد یادم میاد این دروغه... من که برای خدمتِ خدا کار نمی‌کنم که چشم تو چشمش نگاه کنم و بگم خدایا توانم بده برای خدمتت! کدوم خدمت؟! من برای علاقه‌م کار می‌کنم... برای درآمد... استقلالِ مالی... در امان بودن از قسط و قرض... برای ارضای حسِ مفید بودن... به‌درد خوردن... من خدمتِ خودم رو می‌کنم!خودم! نه خدا! چطور صداش بزنم و ازش قوّت بخوام که يا رَبِّ! قَوِّ عَلى خِدمَتِكَ جَوارِحی(!) دوباره همه‌ی معادلات به هم می‌ریزه... اصلا از ریشه همه‌چیز غلطه! خِشتِ اوّل کج گذاشته شده که تا به این سن و ثریا همه‌چیز کج بالا اومده... بحرانِ عبودیت... بحرانِ عبودیت... همه‌چیز برمی‌گرده به اصل... به منشأ... به مرکزِ ثِقل... پناه بر خودت از بی‌شمایی... پناه بر خودت از نداشتنِت... پناه بر خودت از دیر جُستنِت... پناه بر خودت از خودم... از خودم... مِنْ نَفْسیٖ... حالِ روحم خرابه... حالِ جسمم خرابه... حالِ کلمه‌هام خرابه... مابقی‌شون رو می‌برم محضرِ امام زمان... این تبِ ملتهبِ ناتوانی، عبای عبودیت می‌طلبه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
دارم با اِلِمانِ جدید می‌رم مدرسه :) البته دنبالِ دستبندِ بافته‌ی باریکش بودم، اثرگذاریش بیشتر بود، ولی نیافتم. دیگه شد پیکسل. به نیّتِ ظهور❤️ @sarbehrah
ثبت‌نام کردین یا نکردین، یه صلوات برای امام زمان ارواحنا فداه بفرستید که روزیِ من و رفیقم بشه بریم... دلم برای پاسگاه زید لَک زده... @sarbehrah
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛ دست‌هام که سفید و نورانی شده بود؛ حجمِ بی‌انتهای نور هر بار چشمام و باز می‌کردم؛ جای خواب و خوراک و عبادت به اندازه‌ی یه سجاده... مساوی با ابعاد قبر، مختصر و مفید و ناگزیر؛ هم‌جوارهای غریبه‌ای که نماز صبح بیدارم می‌کردن؛ نمازهای همیشه به‌جماعت؛ سفره‌های سحری و افطاریِ پر از خنده و هم‌دلی؛ مسواک زدن لبِ حوضِ گوهرشاد؛ شب کنارِ امام خوابیدن و صبح محضرِ امام بیدار شدن؛ صداهای بهشتی؛ دیدنی‌های بهشتی؛ گفتنی‌های بهشتی؛ حتی فکر کردنی‌های بهشتی؛ سفره‌ی امام، طعامِ امام، میزبانیِ امام... وَ وقتی می‌گم امام، یعنی محضرِ ولی الله...؛ شاپرک‌های بزرگ؛ روضه‌های قبلِ افطار؛ صحیفه‌ی سجادیه؛ صندلیِ امام زمان ارواحنا فداه؛ بلندای پُرذکرِ مِناره‌های ایوان مقصوره؛ کورانِ یادآوریِ هوشِ یک زن... گوهرشادخاتون؛ توبه‌های دلگرم؛ برنامه‌های تازه؛ تولدی دوباره؛ قرآنِ نگاهِ امام؛ پناهِ امام؛ آسمانی در سینه؛ خدایی از رگِ گردن نزدیک‌تر؛ اینا چیزاییه که بعد از دیدنِ کلمه‌ی «اعتکاف» بی‌وقفه در جانم (و نه فقط ذهنم) مرور شدن... من آدمِ پولداری نیستم اما ثروتمندم! ثانیه‌هایی از جوانیم با میلیاردمیلیارد پول قابلِ معاوضه نیست... اصلا برابر نیست! من یه تاولِ انگشت‌های پام رو در مشّایه با خزانه‌های شمشِ طلای عالَم عوض نمی‌کنم... صورتِ سیاه‌شده‌م از آفتابِ داغِ بلوچستان رو... لرز کردنم از سرمای صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ نجف رو... گرمازدگیم تو خاکِ تَف‌زده‌ی طلاییه رو... اضطرابِ صفِ سرویس بهداشتیِ حرم وقتی معتکفِ گوهرشادم و نباید بیرونِ مسجد بمونم رو... من چی بگیرم که با ثروتِ عظیمی که دارم و لایقش نیستم برابری کنه؟! چه رقمی با یک تنفسم زیرِ گنبدِ سیدالشّهدا علیه السلام برابری می‌کنه؟! آخ خدا! برای همه‌ی بی‌لیاقتیام هزار استغفرلله... برای همه‌ی عنایت‌هات هزار الحمدلله... ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا بالله العلی العظیم. ثبت‌نام کردین یا نکردین، یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که رزقِ من و رفیقم بشه... @sarbehrah
سربه‌راه
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛ دست‌هام که سفید و نورانی شده بود؛ حجمِ بی‌انتهای نور هر بار چشم
📌 🟡🔴🟡 ثبت‌نام اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد حرم مطهر رضوی 📆 زمان ثبت‌نام: 14 الی 23 آذر 1402 🔹روش‌های ثبت‌نام: ۱- مراجعه به سايت اعتكاف به آدرس 🌐 https://etekaf.razavi.ir ۲- ارسال عدد ۸ به سامانه پيامكی ۵۰۰۰۴۸۰۳۰ 🌹🕊
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک می‌کنن شما نه؟! ۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!) (قرار بوده هر درس می‌ریم جلو تاریخ‌ادبیاتش رو از آخر کتاب چک کنن، انتظار داشتن شبیهِ برخی همکارانم جزوه و لیست بدم و دقیییییقا همون رو در امتحان بیارم!) ۳. خانوووووم! بقیه معلما تقلب رو نمی‌گیرن... (امروز به همکارام گفتم چون خودم در چرخشم، شما مراقب تقلب باشید. تقلب برای من معادل با دزدیه، دزد رو دستگیر کنید!) ۴. سطحِ امتحانی که طراحی کردم، پایین‌ترین سطحه اما امروز در ابتدای آزمون، نزدیکِ ده نفر زدن زیرِ گریه... جوّ رو متشنج کردن... سروصدا راه انداختن که سخته امتحان... سخت‌تر از ریاضی... همکارا زود شُل می‌شن، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم هرکی اعتراض داره بره اداره شکایت، الآن صدای کسی رو بشنوم برگه ضبط می‌شه. ساکت شدن. زنگ تفریح همکارا اومده بودن می‌گفتن راحت‌تر بگیرید... اینا براشون درس خوندن مهم نیست، دیوونه‌اید خودتون رو با خونواده‌ها درگیر می‌کنین؟! اینا همه‌شون فردا می‌ریزن سرتون ها! نمره بدید برننننن! من فقط نگاه‌شون می‌کردم و لبخندهای زهرآگین می‌زدم... ۵. کلاسامون رو تعطیل کردن که روضه فاطمیه بگیرن... الآن بچه‌ها تو حیاطن دارن حدیث کساء گوش می‌دن... همکارام من و نگاه کردن دیدن رنگی پوشیدم... پرسیدن فاطمیه است؟ گفتم تو دهه نیستیم. وَ همه‌مون نمی‌دونیم چرا روضه‌ی بی‌موقع گرفتن و شبای اصلِ شهادت برنامه‌ای نداشتن... روزِ بدی داشتم... به قدری حالم بده که سردرد شدم... حالِ جسمیم بدتر شده... اما سرِ پام. مقاوم ایستادم برابرِ سهل‌انگاری. برابرِ استعمارِ ثروتمندا علیه دانش و تلاش. برابرِ مُفت‌خوری و مُفت‌گیری. نهمام اعتراف کردن تا حالا دبیرای فارسی شُل می‌گرفتن... امسال کم آوردن... نمی‌تونن به من برسن... اعتراف کردن هر راهی بلد بودم پیشِ پاشون گذاشتم ولی اونا به تنبلی عادت کردن... اعتراف کردن از دهِ شب تا دوی شب خوندن برای درسِ من کافی نیست... اعتراف کردن بقیه عادت‌شون دادن به سؤالای ازپیش‌تعیین‌شده و من دقیقا ازشون تفهیمی خواستم... استوار ایستادم روبروشون و گفتم دو راه دارید بچه‌ها: سطح‌تون رو بیارید بالا، یا دبیر فارسی و نگارش‌تون رو عوض کنید؛ چون نه قواعدم رو تغییر می‌دم، نه یک صدم رایگان و بی‌زحمت به کسی خواهم داد! آه که بچه‌ها خوبن اگر ما بزرگا گند نمی‌زدیم... آه و هزار آه... عصر همین همکارانِ فرهیخته‌م میان تو شورا و با افتخار روش‌های سراسر فریب و خیانت‌شون رو به اسمِ مهربانی و مدارا موجّه جلوه می‌دن... تموم شه امروز... @sarbehrah