خاطرم نیست کدوم نویسندهی خفن گفته من اگه تا آخر عمر از خونه بیرون نیام و کسی رو نبینم، تا آخر عمر سوژه برای قصه نوشتن دارم!
منظورش خاطراته وَ نویسندههای مشهور و بینالمللی و ماندگار و نوبلگرفته، تقریبا همهشون بر مبنای خاطراتشون کتابهای ماندنی نوشتن.
وقتی تو کارگاههای نویسندگی، یکی از شاگردام میگه خانم از چی بنویسیم، تقریبا دلم میخواد دست بندازم و دهنش و پاره کنم! ولی خب شأن معلمی اجازه نمیده!
منم مغزم پر از نوشتنه اما تموم کلاسای مجازی امروزم برقرار بود و تقریبا الآن دلم میخواد یه نفر رو جوری بزنم که دچار فواصلِ دندانی بشه و زینپس تو همه عکساش نتونه تا بناگوش بخنده! بنابراین حتی از کانالم که محلی برای اِحیای نوشتن در زندگیِ غیرنویسندگیه هم فیالحال بدم میاد!
امروز کلاسهای مجازیم عالی بود. مدیرم وسط یکی از کلاسا پیام گذاشت و ازم تقدیر کرد. برای آخر هفتهی دخترا فیلم و موسیقی فرستادم و یکیشونم برای من یه کلیپ سفری فرستاد چون سفر دوست دارم.
شادم پر از پیام نخونده است چون هر کلاس یه سؤال یه نمرهای دادم و همه پاسخ دادن. فردا صبح بعد از نماز میرم شاد چون همه اون ساعت خوابن و در جواب هر پیامت سیصد پیام دیگه نمیدن.
میخوام بگم اگه به معلمای دوران کروناتون دسترسی دارید ازشون تشکر کنید... یه شاخه گل براشون ببرید... دستشون و ببوسید...
اگه ننه_بابایید فقط موقع نمرهی گند گرفتن سوسک دستوپابلوریتون یاد معلمش نیفتید، شعور داشته باشید یه بارم بابت بیست گرفتن بچهتون سروکلهتون پیدا شه به تشکر و قدردانی(!) ما معلما هیییییییییییچ نیازی به چشموابروی شما ننه_باباها نداریم و اتفاقا هرچه کمتر قیافهتون رو ببینیم خوشحالتریم، اما شعور و ادب و شخصیت شما رو بچهی شما میبینه و به امید خدا مثل شما نمیشه.
پیدا کنید معلمای دوران کروناتون رو... به خدا مجازی درس دادن چیزی فراتر از عشق معلمی میطلبه... شاید ایثار... شاید درجهای از فنا شدن... شهادت...
اغراق نمیکنم؛ من همیشه بعد از کلاسهای مجازی بیاعصابم. خدا رو شکر میکنم همسری ندارم و فرزندی که اخلاق گلم روشون اثر بذاره... وَ امروز هم تمام تو اتاقم بودم که صبرِ نداشتهم به مادرم نرسه...
نمیدونم... شاید هم چون من گوشیبهدست و مجازیباز و اپلیکیشنباز نیستم اینطورم... اما به شخصه دستبوس همکارانی هستم که در دوران کرونا... دو سال... وای خدا! دو سال مجازی درس دادن و چرخهی علم رو زنده نگه داشتن...
من در خلوتترین روزِ کاری، حداقل با صد و پنجاه نفر مستقیم در ارتباطم.
در شلوغترین روزِ کاری که مدرسه و خصوصیها به شبکاری و محیط کار شبم متصل میشه، حداقل با سیصد و هفتاد نفر مستقیم در ارتباطم.
هیچ اغراقی در این اعداد نیست و جدّاً ارقامِ وحشتناکیه اگه شش روزِ هفته رو روی هم جمع کنیم!
از اونطرف رفیق کارش بدون ارتباطه. یعنی در شش روز هفته فقط با هشت نفرِ ثابت و تکراری سروکار داره.
چرا این حساب و کتاب رو انجام دادم؟
چون با رفیق داشتیم بگومگوی کوتاهِ قبل از سفرِ قم و کاشان رو ریشهیابی میکردیم!
من قبل از همهی سفرها و اعتکافها و اینجور برنامههامون، تأکید میکنم خواستی کمکِ پیرزنا کنی طوری کن باهامون دوست نشن هی بیان به صحبت، خواستی تو سفره انداختن و ظرف شستن کمک کنی طوری کمک کن که بعدش نیان دورمون به حرف زدن، هر جای اتوبوس شد بشین و با هیچکس کلکل نکن بریم توی چشم، هی بیان دورمون، با بچهای خواستی بازی کنی، پدر و مادرش نیان دورمون.
بگومگومونم از اونجایی شروع شد که گفتم نشه مثل نیمهشعبان زن مسؤول بچسبه به ما تا وقتِ خوابم از ور دل ما نره، که رفیق گفت بهخدا اون و دیگه دو تای دیگهمونم شاهدن که میچسبید به ما ولی همهش دوست داشت با تو حرف بزنه :/ راست میگه و من هنوز نمیدونم چرا دوست داشت با منِ بهظاهر از دماغِ فیلافتاده حرف بزنه؟!
راه که افتادیم رفیق گفت بیا ریشهیابی کنیم تو چرا جمعیتگریزی که گفتم عزیزم ریشهش با شاخههاش به هواست! یابیدن نمیخواد، تو چشمه! وَ این ارقام رو براش محاسبه کردم.
گفتم چرا طرقبه دوست دارم ولی وقتی میگی کجا بریم میگم قبرستون، مزار شهدا یا کوه؟ چون اونجا ساکت و بدون مردمه. یا چرا روحیاتم اجتماعیه ولی تو سفرا میرم ته اتوبوس و دور کسی نمیچرخم با اینکه سر درآوردن از همهچیز رو دوست دارم؟! من روزانه با این تعداد آدم مستقیم وَ نه یک کلمه، دو کلمه، بلکه مستقیم در ارتباط و گفتگو و تعاملم و دیگه ظرفم پر میشه. از اونور تو در خلوت و سکوتی و روحت ارتباطات میطلبه. من میگم هر کاری میخوای بکن ولی کسی و نکشون سمت من.
رفیق انگار ارشمیدس باشه، اورکااورکاگویان گفت آهااااااا! اینجاست که میفهمم بابام وقتی از سر کار میاد و مامانم اَمون نمیده و شروع میکنه به تعریف کردن و گفتن و حرف زدن، چرا بابام بیشتر بیحوصله گوش میده!
گفتم خدا خیرت بده! من پام به خونه میرسه مادرم اخبار میگه، برادرم کل مسائلش و بدوبدو میاد بهم میگه! چرا اعصابم به هم میریزه؟ چرا بعدِ دو بار، سه بار تحمل کردن، فنرم در میره تندی میکنم؟ چون نیاز دارم حداقل یک ساعت دیگه با کسی حرف نزنم. چیزی نشنوم. یه چیزی بخورم، کمی برای خودم باشم، یه نفسی بکشم... تو اضافه کن که تو اتاقمم صدای آهنگ اون از خدا بیخبره... ربات که نیستم تحمل کنم، آدمم و ظرفیتی دارم!
فقط من دخترم، درک میکنم مادرم تو خونه است و تصوری از بیرون و کار بیرون و در ارتباط بودن و در استهلاکِ تردّد بین شهری بودن نداره، ولی غالبا مردها تصوری از زنِ تو خونه که همصحبتی نداشته، دلخوشیای نداشته و همهش چشمبهراه بوده شوهرش بیاد تا با اون حرف بزنه، ندارن!
وَ بهنظرم این نکته خیلی خیلی مهمتر از یه تفاوتِ جایگاهِ ساده است که در تعاملات بهش بیتوجه باشیم!
بهنظرم یه نکتهی سبک زندگی یا زناشویی مهمه، در ارتباطات و دوستی هم قابل ذکر.
سربهراه
فرصت کردم سخنرانی امروز آقا رو ببینم. از اوجِ جایگاه زن در نگاهشون هزار بار از شوق قلبم از هوش رفت.
البتّه این بیبندوباریهایی هم که امروز در غرب وجود دارد، همیشه نبوده؛ اینها مال [عصر] جدید است؛ شاید دو قرن پیش، سه قرن پیش. انسان وقتی میخواند بعضی از کتابها را، بعضی از رمانهای مربوط به قرن ۱۸ را، قرن ۱۹ را و توصیف زن اروپایی را انسان آنجا مشاهده میکند، میبیند ملاحظات زیادی وجود داشته که امروز آن ملاحظات در بین غربیها نیست.
☝️☝️☝️این بخشی از صحبتای دیروز آقاست. من لبخندبهلبم که آقا وقتِ کتاب خوندن، به چه نکاتی دقت میکنن!
#کتابخون_فقط_خودت_بقیه_اَدا
#مطالعه_پویا
حرم هستم.
به دختره میگم عزیزم مژهها و ناخنات کاشته؟
میخنده میگه آره!
میگم از کجا میای؟
میگه ایلام.
میگم فدات شم کوبیدی از راه دور تو این سرما اومدی زیارت، حیف نیست نتونی بری دور ضریح یه بوسه بگیری دلت آروم شه؟!
میگه ضریح رفتم!
میگم با همین مژه و ناخنا؟!
میخنده...
میگم پس میدونی غسل و پاکی نداره... ضریح رفتن طهارت لازم داره...
میگه امام رضا من و همینجوری خواسته، همینجوری طلبیده(!)
میگم شاید هم خواستن اتمام حجت کنن... شاید خواستن ببینن پاسخ لطفشون رو شما چطور میدی... شاید خواستن احترامشون رو تو دل شما بسنجن... ببینن امام رضا رو اونطوری که ایشون دوست دارن دوست داری، یا اونطوری که خودت میخوای...
میگه از کجا میدونی امام رضا مدل من و دوست نداره؟!
میگم قم نرفتی؟ خواهرشون این مدلی بودن؟! مادرشون حضرت زهرا سلام الله علیها این مدلی بودن؟! معلوم نیست ایشون چه مدلی دوست دارن؟!
عجیبترین و دردناکترین پاسخ رو بهم داد:
گفت اون موقع این چیزا نبوده خب!
بُهتم زد و دیگه بیلبخند پرسیدم:
یعنی اگه بود حضرت زهرا سلام الله علیها هم ناخن میکاشتن؟! حضرت معصومه سلام الله علیها مژه میکاشتن؟!
سکوت میکنه.
میگم پس امام رضا برات تا وقتی حرمت داره که میل، میل تو باشه...
رفت.
رفت چون شهامت نداشت بگه آره!