eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
بیرون سرده و اومدم یه‌جای مذهبی_عرفانی که زمان بگذره و برم کلاس خصوصیم‌. مردهایی که این‌جان یه‌جوووو
با ناخن کاشت می‌رن زیارت امام رضا جان... با برهنگی خادمی می‌کنن... چه دنیای ترسناکی(!)
سربه‌راه
بیرون سرده و اومدم یه‌جای مذهبی_عرفانی که زمان بگذره و برم کلاس خصوصیم‌. مردهایی که این‌جان یه‌جوووو
چند تایی ظاهرا مذهبیِ درست هم که اومدن زیارت، حتی یک کلمه به این وضع اعتراض نکردن... زیارت کردن و رفتن(!) چه دنیای وحشتناکی.......
گفتم برای مامانم آش پشت پا بپزم. رفتم فروشگاه گفتم رشته‌ی آش بدید. نایلون داد دستم، اشاره کرد جلوی مغازه، گفت بردارید. سر چرخوندم دیدم هشت تا استوانه پر از رشته‌هایی هستن که کوتاه و بلند و ضخیم و نازک و زرد و سفیدن! خب! کدوم‌شون رشته‌ی آشه؟!😢 مشتری اومد، حواس فروشنده پرت شد. یواشکی عکس گرفتم دادم هوش مصنوعی و پرسیدم کدوم رشته‌ی آش پشت پاست؟ اما هوش مصنوعیِ من کندذهنه! عقب‌مونده است! روان‌پریشه!😡 یه لیست بلندبالا فرستاده که ما چه انواعی از رشته داریم و به چه درد می‌خوره(!) لعنتیِ ورّاج تهشم تیکه انداخته «امیدوارم از طعم آش پشت پا لذت ببری»! مرگ! درد! مصنوعیِ به‌دردنخور چی همه از تو می‌ترسن؟! تو هم که کارِ خونه‌نکرده‌ای(!) الآن من از کدوم بردارم؟! چقدر بردارم؟! 😫 خیلی نامحسوس نایلون رو گذاشتم روی استوانه‌ها و محل رو ترک کردم😮‍💨 فعلا پشتِ پا آش نداریم، برسم خونه دمی‌گوجه پشتِ پا درست می‌کنم😶 فرصتی که در بحران‌ها وجود داره، در خود فرصت‌ها نیست؛ به‌شرطی که نترسیم و نترسونیم😤
سربه‌راه
شما مدینه‌ی ما؛ پیامبرِ ما؛ بقیعِ ما؛ امام حسنِ ما؛ امام سجّادِ ما؛ امام باقرِ ما؛ امام صادقِ ما... ولی تا جوانم دوست دارم برابرِ رسول‌الله کمرم به تعظیم خم شه... خمیدگیِ پیری که حساب نیست!
سربه‌راه
شما لذّتِ نهج‌البلاغه خوندن برابرِ ایوان طلای نجف رو به جوانی‌م تابیدید، قدرشناس نبودم واگرنه حوالیِ مرقدِ امام صادق علیه السلام هم تا جوانم، کافی دست می‌گرفتم و می‌خوندم و مدهوش می‌شدم... یا ایّها العزیز...
۱. دوازدهم‌ها نمرات‌شون رو دیدن و تااااااااااازه با من آشنا شدن! سربه‌زیر و پَرریخته سرِ کلاسم حاضر می‌شن! دیگه از روی کتاب‌کار خط نمی‌برن، بلکه هرچه من می‌گم رو دقیق و تندتند می‌نویسن. سرِ کلاس نمی‌خورن و آبی نمی‌نوشن چون دیگه وقت ندارن! من مجال نمی‌دم و سریع‌السیردرس می‌دم. صفحه‌ی کتاب‌ها از نکاتی که می‌گم سیاه می‌شه. تخته از نکاتی که با ماژیک بنفش تدریس می‌کنم، کبود می‌شه! بینِ دو درس ۱۲۰ ثانیه تنفس می‌دم. دوازدهما دیگه دست‌شون اومده ۱۲۰ ثانیه‌ی‌ من یعنی دقیقا ۱۲۰ ثانیه! تو ۱۲۰ ثانیه گلویی تازه می‌کنن و کش‌وقوسی به دست‌هاشون می‌دن و بلافاصله با من شروع می‌کنن. درسم که تموم می‌شه، شاخ‌شون سربه‌زیر ازم سؤال می‌کنه: خانم! خیلی اوضاع فارسی‌مون خرابه نه؟! من قاطع و جدی جواب می‌دم: بالاترین نمره‌ی کلاس ۱۱/۵، وَ بقیه افتاده! خودتون بگید! یکی دیگه خیلی خیلی آروم و محترم می‌پرسه: خانم برنامه‌ای دارید؟ آخه ما پنج درس از بودجه‌ی نیم‌ترم جلوییم و شما هنوز دارید درس می‌دید و همه‌ش و هم می‌خواین تو امتحان بیارین! من هم‌چنان قاطع و جدی پاسخ می‌دم: بله! فقط یک فصل از کتاب باید تا بهمن باقی بمونه و مابقیش باید تمام شه. بعد از اون فقط باید با شما نمونه‌سؤال نهایی تمرین کنم. چشمای همه‌شون از شادی برق می‌زنه. حالا فهمیدن بارشون نیست و نهایی از رگ گردن بهشون نزدیک‌تره! حالا به سواد و دلسوزیم اعتماد کردن. شرّشون می‌گه امروز حالتون خوب نیست. من با پالتو و شالگردن نشستم پشت میز. هر ده دقیقه عطسه می‌کنم و دستمال‌به‌دستم. نون‌ها رو میم تلفظ می‌کنم و لرز دارم. دور بینی و چشم‌هام سرخه و مابقی صورتم زرد.
سربه‌راه
۱. دوازدهم‌ها نمرات‌شون رو دیدن و تااااااااااازه با من آشنا شدن! سربه‌زیر و پَرریخته سرِ کلاسم حاضر
۲. دبیر قبلی کتاب نگارش دوازدهم رو حتی باز نکرده! دوازدهما گفتن مهم نیست و نیازی به نمره‌ش نداریم و نمی‌خوایم باهامون کار کنین! با کتاب‌های عمومی دیگه‌شون هم همین کار رو کردن و دبیرها هم گفتن چشم! من امروز نگارش رو باز کردم. همه‌شون همین حرف‌ها رو به من زدن. من با لبخند گوش دادم و دیتا رو روشن کردم و فلشم رو وصل کردم. آقای محمدرضا سرشار روی پرده اومدن و شروع کردن از خاطره‌نویسی صحبت کردن. دخترا دیدن جدی‌جدی نگارش داره تدریس می‌شه! چراغ‌ها رو کم و برای من وسط کلاس یه صندلی خالی کردن. دقیق گوش دادن. اون‌قدر دقیق که یکی‌شون آقای سرشار رو در دقیقه‌ی سیزده نگه داشت که از من بپرسه چرا نویسنده‌ها تو جوانی می‌میرن؟! این آقا هرکی رو داره می‌گه، بعدش می‌گه تو بیست و خرده‌ای سال فوت کرده! من جواب می‌دم: نویسنده‌ها دِق می‌کنن! چون زیاد فکر می‌کنن... زیاد تحلیل می‌کنن... زیاد پروبال می‌دن... هرکس زیاد از فکرش کار بکشه، دق‌مرگ می‌شه... قیافه‌هاشون دیدنیه وقتی غصه‌ی نویسنده‌های دق‌کرده رو می‌خورن! بعد از کلیپ نکات درس اول رو می‌گم و یکی‌شون و صدا می‌زنم پای تخته. باورشون نمی‌شد اما من ازشون انشای تخته‌ایِ گروهی گرفتم! جای دبیرِ بی‌عرضه‌ی قبلی خالی! حرارتِ کلاس رو به‌قدری بالا برده بودم که حتی یک نفر بیکار نبود! انشای مزخرف و چرندی نوشتن؛ بی هرگونه استعداد و نواندیشی‌ای! با قواعدی نیمه‌غلط! اما مهم نبود! مهم این بود که دوازدهم‌های افسرده و خشمگین و بی‌ادبِ مشهورِ مدرسه، چهل و پنج دقیقه داشتن با صدای بلند می‌خندیدن و شاد بودن! این کلاس رو برای مدیریت و کنترل، گذاشتن دمِ دفتر. معاون از سروصدا و خنده‌ی دخترا ناگهان وارد کلاس شد و من رو دید که وسط کلاس نشستم و همه دورم درگیر جمله‌بندی‌ان. با چشم‌های گرد نگاهم کرد و رفت! انشا تموم شد. پنج دقیقه از زنگ مونده بود. گفتم من تمام، شما هم آزاد. صدای یکی بلند شد که گفت: خانم عالی بود! امروز عالی بود! وَ شاخ کلاس بود که خیلی جدی زل زد به چشم‌هام و گفت: خانم واقعا خوب بود! خیلی خوب! چهار دقیقه برای تبیین وقت داشتم. پس شروع کردم. عزیزانم! شما نه افسرده‌اید، نه خشمگین! تنها تحت فشارید. فنرتون بیش از اندازه تحت فشاره. برای همین وقتی در می‌ره این‌قدر آسیب می‌زنه. این فشار باید زنگ ورزش خالی شه که برای شما ریاضی می‌ذارن(!) این فشار باید زنگ هنر تبدیل شه که برای شما زیست می‌ذارن(!) این فشار باید در دروس عمومی تخلیه شه که شما مانعش شدید(!) انشا شاید برای معدل و کنکور بی‌اهمیت باشه، اما برای معدل گرفتن و کنکور دادن به روحیه‌ی شما کمک می‌کنه. شما ربات نیستید، انسانید. انسان چندبعدیه. انسان عظیمه و جهان‌ها در خودش داره. انشا بروز و ظهور همه‌ی خشم‌ها و فشارهای شماست در قالب کلمه و هنر. به خودتون نگاه کنید؛ دارید می‌خندید! امروز سبک‌ترید. وَ این معجزه‌ی انشاست. به من اعتماد کنید و بذارید کارم و بکنم.
سربه‌راه
۲. دبیر قبلی کتاب نگارش دوازدهم رو حتی باز نکرده! دوازدهما گفتن مهم نیست و نیازی به نمره‌ش نداریم و
۳. شاخِ دوازدهما گفت: فلان دبیر رفته مسافرت. ما رو هم مجبور کردن کلاسِ بی‌دبیر بیایم مدرسه. شما ولی سفرتون و بعد از کلاسِ ما انداختید. امروز هم با حالِ بد اومدید. درس‌مون هم از همه‌ی مدرسه‌ها جلوتره با این‌که دیر اومدید و می‌خواید ما رو برای نهایی آماده کنید. می‌خوام همه‌ی اینها رو به دبیر زنگ بعد بگم که هر وقت دلش می‌خواد نمیاد! لبخند زدم‌. نه جای تواضع بود، نه جای پشتِ همکار رو گرفتن! لبخند زدم!
سربه‌راه
۴. امتحانات دبیرستان رو شروع کردن. روز مراقبتم نبود. ساعت ۹ از مدرسه خارج شدم. حالم بد بود. خیلی بد. تمام بدنم رو چرک گرفته و حتی عطسه‌هام آلوده است. از بیماری خسته شدم. وقتی در فشار کاری‌ام عصبی‌ترم می‌کنه. تصمیم می‌گیرم برم دکتر. باید تا ۹ روز دیگه که مامان میاد ان‌شاءالله سر پا باشم‌. به دکتر که می‌رسم شلوغه. داروخونه‌ی کنارش هم. من این‌قدر وقت ندارم که ساعت‌ها در نوبت پزشک و دارو و تزریقات باشم! باشه بعد. می‌رم که لیموشیرین و شلغم بگیرم. اما میوه‌فروشی‌ها اون ساعت بسته است. دو خیابون رو گز می‌کنم و حتی یه میوه‌فروشی باز نیست! من این‌قدر وقت ندارم که دربه‌در دنبال یه میوه‌فروشی باشم! می‌رم خونه. لباسام و درمیارم. به‌جای شلغم، قابلمه‌ی آب می‌ذارم روی بخاری که هوا رطوبت بگیره. یه تیکه مرغ برمی‌دارم و برای خودم سوپ می‌ذارم‌. چای‌آویشن دم می‌کنم و اسپند رو دود. لباس‌های خشک‌شده رو جمع می‌کنم و مابقی لباس‌های پسرا رو می‌ندازم ماشین. گل‌ها رو آب می‌دم‌. تماس‌ها و پیام‌ها رو پاسخ می‌دم. چهار تا پرتقال آب می‌گیرم و می‌خورم‌. جاکفشی رو مرتب می‌کنم‌. حساب‌وکتاب اقتصادی می‌کنم. میز غذاخوری پایین رو آماده‌ی کار می‌کنم‌. باید چهار مدل امتحان ادبیات طراحی کنم. سوپم به قل‌قل افتاده‌. خونه مرتبه. پیام‌ها رو رسیدگی کردم. تا سوپم غلیظ شه و مقوّی هنوز وقت دارم‌. باید فکر شام کنم. در می‌زنن‌. شام رو خدا رسوند. دو ظرف عدس‌پلوی مجلسی نذری آوردن. می‌ذارم یخچال برای شب. برای فردا که تا شب بیرونم باید چیزی درست کنم. باشه آخر شب. لپ‌تاپ رو روشن می‌کنم‌. بوی سوپم پیچیده تو خونه. کارِ خونه خیلی اضطرابم می‌ده؛ چون بلدش نیستم، اما خیلی دوستش دارم، چون در نهایتِ هماهنگی با سرشتمه. سؤال طراحی می‌کنم، با عطرِ سوپِ مرغ. این امتحان به دلِ دخترام خواهد نشست. مطمئنم.
شادِ غمگینم! وَ این پارادوکس، زیر سرِ خبرِ مجازی شدنِ فردای مدرسه است... شادم چون بیماری این‌قدر به من سخت گرفته که جانی برای بیرون رفتن ندارم و می‌تونم خونه بمونم، وَ غمگینم چون تدریس مجازی هزار برابرِ بیرون رفتن جانم رو می‌گیره...