اگه مامان بود تا این ساعت خواب بودم! اما هفت و نیم بیدار شدم و چای گذاشتم و مردهای خونه رو با غذاشون راهی کردم. رأس هشت روی شاد اولین کلاسم رو شروع کردم. محتوا گذاشتم و تا دخترا بررسی کنن، برنج خیس کردم. بخش بعدی رو درس دادم و تا دخترا کار کنن من شلغم شستم و روی شعله گذاشتم. سؤال فرستادم و تا دخترا پاسخ بدن برای خودم لیموشیرین و پرتقال آب گرفتم. پاسخها رو بررسی کردم و محتوای جمعبندی فرستادم. تا دخترا ببینن من خونه رو مرتب کردم. غایبها رو اعلام کردم و رفتم کلاس بعد.
آب برنجها رو عوض کردم. محتوای کلاس فرستادم. دستور پخت شلهزرد ساده از گوگل گرفتم. سؤال ارسال کردم. ظرفها رو شستم. پاسخ و جمعبندی فرستادم. ظرفهای خشکشده رو تو کابینت چیدم. رفتم کلاس بعدی. برنامهی شام رو بستم. سؤال فرستادم. مامان تماس تصویری گرفت. فهمید سرما خوردم. کلی اصرار کرد برم دکتر. گفتم باشه که نگران نشه ولی وقتی خونهام دیگه دوست ندارم برم بیرون. باشه فردا. پاسخ و جمعبندی ارسال کردم. شخصیها رو دیدم. برگههای انشا رو گذاشتم تصحیح کنم. عسل خوردم. چای داغ کردم. کلاس آخر هم برگزار کردم. قابلمه رو گذاشتم روی گاز و بساط شلهزرد رو بهراه کردم. انشا تصحیح میکنم. به خودم میرسم.
به کیفیتِ مامان نیستم اما دستم اومده، کار دستم اومده. فقط باید نترسید و متوقف نشد.
نماز اول وقت و زیارت عاشورا محشر میکنه!
اگه هم صبح بخونم و هم غروب که روز و شب تو مشتمه! بر زمان امیر میشم! بر نابلدیهام غلبه میکنم! امروز زبلی کردم و از صبح دائمالوضو هستم. حالا که نقش اولِ این خونهام، باید جریانِ سیّالِ برکت راه بندازم.
سربهراه
اگه مامان بود تا این ساعت خواب بودم! اما هفت و نیم بیدار شدم و چای گذاشتم و مردهای خونه رو با غذاشون
شیری که تو یخچال مونده بود و کسی محلش نمیذاشت و میترسیدم خراب شه و اسراف،
شلهزرد شد و ناهار نازیبای خوشمزهم😍
سربهراه
گامهای سرخوشانه برمیداشتم و با ذوق به رفیق میگفتم این قفسهها باید جای کتابهای دکتر شریعتی باشد.
دوست داشتم دخترام این کتاب رو بخونن، اما من اهلِ دعوتِ علنی و مستقیم نیستم.
#روایت مهمتر از قصه و ماجراست.
حضرت ابراهیم علیه السلام یه اَبَرراوی بودن؛ به نحوهی صحبتشون با نمرود، ستارهپرستها، همسرشون، پسرشون وَ خدا دقت کنید. هر کدوم متناسب با مخاطبه. شما این نکتهسنجی رو در کدوم کتاب زندگی شهدا دیدید که هر ننهقمری به لطف حسینیه هنر و نهضتِ جمعآوری خاطرات شفاهی نویسنده شده و نوشتهشون؟! بچهمذهبیا که جز کتاب شهدا نمیخونن و تهش نه سوادی بهشون اضافه میشه، نه شبیه شهدا عمل میکنن(!) غیرمذهبیها ولی دو دسته میشن:
یه دسته از منظور ما خارجن. اونایی که جز خاکبرسری و رمانای سر چهارراهی و کتابای پوچ دختر خودت باش و عقاید یک دلقک و مردی به نام اُوه رو فقط میخونن و از کتابخونی فقط اَداش و دارن(!)
اما یه دستهی کم و نادر، کتابخونن و میتونی دستشون کتابای هدفمند بدی. فقط از کتابای مستقیم مثل زندگی شهدا خوششون نمیاد و ایضاً میفهمن این کتابها رو نانویسندهها و بچهمذهبیای صرفا معتقد اما بیهنر نوشتن(!)
از دست دادنِ این دسته خیلی خیلی خسرانه... با منظومهی فکریِ آقا و امام، ما باید «بر مبنای اصول، جذب حداکثری داشته باشیم».
دخترای من هنوز تو سنّ تربیت و رشد هستن. دستشون کتاب زندگی شهدا رو نمیدم که نه ادبیات داره، نه اصالت محتوا، نه نگاهِ واقعگرایی. پس در قحطیِ الگونویسیِ درست و اصولی و جذاب چی دستشون بدم؟
این مدل کتابها رو!
ماهی سیاه کوچولو همون خلاف جهت آب رفتنه... همون از خلوتیِ راه حق نترسید... همون بیتفاوت نباشید... امر به معروف... نهی از منکر...
اما هنرمندانه و اصولی😍
سربهراه
دوست داشتم دخترام این کتاب رو بخونن، اما من اهلِ دعوتِ علنی و مستقیم نیستم. #روایت مهمتر از قصه و
امروز روی متن این کتاب تدریس کردم و تکلیف و تمرین دادم.
بدونِ یک کلمه دعوت به خوندن، تقریبا بیشترِ دخترام دنبالشن که بخوننش و التماس و خواهشه که کتاب نازنینم رو قرض بگیرن😍
اگر خروجیِ کلاسهای مجازیِ امروز، حتی یک نفر باشه که این کتاب رو بخونه و روایتی صحیح و هنرمندانه بهش اندیشه بده؛
پس امروز روز بابرکتی بوده😍
الحمدلله🌿
از اِشکالاتِ خانهداری تا این لحظه:
۱. تلفنهای زیاد!
مامان مردمداره و با همهجور عقایدی میسازه. دوست و همسایه و رفیق زیاد داره. از وقتی رفته سر کلاس یا خونه مدام موبایلم یا تلفن خونه زنگ میخوره و همه میخوان من و ناهار یا شام دعوت کنن و کاری، چیزی دارم انجام بدم. البته از لطف و محبتشونه اما من رو به سختی میندازه. خیلی وقتم به پاسخ دادن به تلفن و تعارفات میگذره.
۲. خریدهای همسایهها!
درسته رشتهی آش رو نمیشناسم، اما دلیلش اینه مادرم نذاشت برم خرید! من کلی منتظر بودم بره مکه تا بتونم کمی کار خونه یاد بگیرم، از همه بیشتر ذوق نونوایی داشتم، این و به مردهای خونه هم گفتم که خریدها با خودم. اما از روزی که مامان رفته، هروقت خونهام، یه همسایه در میزنه و نون برام خریده... یکی در میزنه و سبزی خریده... یکی در میزنه و سیبزمینی و پیاز خریده...
یعنی باز هم همهی ذوقهام کور شد!
۳. اسراف!
این دغدغهی بزرگِ من در کار خونه است! تونستم شیر رو از فاسد شدن نجات بدم، خردهنونهای کفِ سفره رو تهدیگ کردم، تمام بخاریهای بالا رو خاموش کردم و کل زندگی رو آوردم پایین، برقها رو به اندازه مصرف میکنم، اما از پس آب برنمیام!
اونقدری گلدون ندارم که آبِ برنجِ خیسخورده رو بریزم پاش. آبِ لوبیاهای خیسخورده غصهمه. تابستون هم نیست باهاش حیاط بشورم. باز هم اگر حالم بد نبود این کار رو میکردم، اما با این حجمِ آب مصرفی در کار خونه نمیدونم چه کار کنم... پزشکیان کمر همّت رو بسته جنگ داخلی راه بیفته و با برق و آب اذیت میکنه، دوست ندارم حتی ذرهای در نقشهش شریک باشم... اما واقعا سر آب موندم چه کنم..
مامان تصویری تماس گرفت و با دیدنم اصرار کرد برم دکتر. با داداش رفتیم. بعد از کلی معطلی تو صفِ پزشک و داروخونه و تزریقات، برگشتیم خونه. دوش گرفتم. غذای فردای مردها رو گذاشتم. آب لوبیا و برنجِ خیسخورده رو عوض کردم. فردا برای اولینبار میخوام قورمهسبزی بپزم. فردا هم تعطیل شد. اما من دبیرستان، مجازی برگزار نمیکنم. اعلام کردن به علتِ آلودگی هوا تعطیله. من زیرِ آسمونم و آسمون تمیز. ستارهها برّاق. راسته یا دروغ؟ الله اعلم! دولتِ تعطیلات خوابهایی برامون دیده... و اگرنه آقا نمیگفتن «دشمن بوی کباب بهش خورده»! خدا برای روزهای سختتر حفظمون کنه... مؤمنمون کنه... جانفدای اسلاممون کنه... بصیرمون کنه...
سرده اما آسمون خیلی زیباست. مردها سنگینخوابن و مامان نیست که بگه دخترهی دیوانه! ساعت دوی نصفهشب وقتِ حیاط و چای خوردنه؟!
مگه این ده روز رو نیّت جهادی نکردم؟ تو جهادی هم از محشرترین اوقات همین نیمهشبها بود... که با رفیق و برخی شببیدارها میرفتیم پشت بوم... حیاط... زیر آسمون... چای میخوردیم... نوحه میخوندیم... دو رکعت نمازی... چهار بیت شعری... دو کلام حرفی...
استخووندردِ جهادیام؟ اِی! همچین...
جهادیهای الآن نه فرماندهان مخلص داره، نه نیروهای کاری...
نه نیرو برم دیگه بهم خوش میگذره، نه فرمانده باشم کاری از پیش میره...
راستش استخووندردِ سهلهام... مسجد سهله... مسجد سهله...
آخ!
به مامان سپردم برای من هیچ سوغاتی نمیخری... بهش گفتم اگر خرج من کنی و تو خون بچههای یمن و غزّه دستم و آلوده کنی، ازت نمیگذرم... بهش گفتم عوضش برام از نزدیک پیامبر، سنگی، خاکی، پَری بیار...
مامان با مردها از هتل میگه، از سرمایش و گرمایش، از غذاها، از مغازهها، از سرویس بهداشتی و حمام، از وسایل نقلیه،
اما فقط با من از مسجدها و حرم میگه:) وقتی موبایل رو دستم میگیرم، تندتند میگه از صبح کجا رفتن. میگه امروز ما رو قبرستان اُحد بردن. میگم مرقد جناب حمزه علیه السلام. میگه آره. میگم نشد خاک برام برداری؟ حضرت زهرا سلام الله علیها با اون خاک تسبیح برای خودشون ساختن. مامان میگه حواسم هست اما راستش میترسم. همهجا عربا هستن. میترسم زندانیم کنن...
چیزی نمیگم. میترسه خب. چرا اذیتش کنم؟ میگه بقیع هم بردن، کنارهی دیوار گندم ریخته بود، خواستم برات بردارم اما ترسیدم.
میگم فدای سرت. دعام کن فقط.
میگه هرجا رفتم دو رکعت نماز برات خوندم.
میگم حتی جای پیامبر؟
میگه جای پیامبر برات خیلی نماز خوندم.
من دلم سهله است... سهله... مسجد سهله...
آخ!
میگم مامان به پیامبر بگو خدا من و از امام حسین علیه السلام جدا نکنه... مامان میگه دعا کردم نیمهشعبان کربلا بری...
من دلم جنوبِ غربِ مسجد سهله غش میکنه...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
آسمون خیلی تمیزه... ستارهها خیلی برّاق... مثل وقتی که پیادهروی مشّایه رو از مسجد سهله شروع کردیم... نیمهشبی سرد... با یک لیوان چای عِراقی...
یا صاحبالزمان!
حتی اگر با پزشکیان قراره مجازات شم،
نیاز دارم که ظهور کنی...
که جنگِ نهایی رو برپا کنی...
که حکومت کنی...
آقا!
آقای از رگ گردن نزدیکترِ سحرهای جمکرانِ فاطمیه...
نیاز دارم که ظهور کنی.