سربهراه
دوست داشتم دخترام این کتاب رو بخونن، اما من اهلِ دعوتِ علنی و مستقیم نیستم. #روایت مهمتر از قصه و
امروز روی متن این کتاب تدریس کردم و تکلیف و تمرین دادم.
بدونِ یک کلمه دعوت به خوندن، تقریبا بیشترِ دخترام دنبالشن که بخوننش و التماس و خواهشه که کتاب نازنینم رو قرض بگیرن😍
اگر خروجیِ کلاسهای مجازیِ امروز، حتی یک نفر باشه که این کتاب رو بخونه و روایتی صحیح و هنرمندانه بهش اندیشه بده؛
پس امروز روز بابرکتی بوده😍
الحمدلله🌿
از اِشکالاتِ خانهداری تا این لحظه:
۱. تلفنهای زیاد!
مامان مردمداره و با همهجور عقایدی میسازه. دوست و همسایه و رفیق زیاد داره. از وقتی رفته سر کلاس یا خونه مدام موبایلم یا تلفن خونه زنگ میخوره و همه میخوان من و ناهار یا شام دعوت کنن و کاری، چیزی دارم انجام بدم. البته از لطف و محبتشونه اما من رو به سختی میندازه. خیلی وقتم به پاسخ دادن به تلفن و تعارفات میگذره.
۲. خریدهای همسایهها!
درسته رشتهی آش رو نمیشناسم، اما دلیلش اینه مادرم نذاشت برم خرید! من کلی منتظر بودم بره مکه تا بتونم کمی کار خونه یاد بگیرم، از همه بیشتر ذوق نونوایی داشتم، این و به مردهای خونه هم گفتم که خریدها با خودم. اما از روزی که مامان رفته، هروقت خونهام، یه همسایه در میزنه و نون برام خریده... یکی در میزنه و سبزی خریده... یکی در میزنه و سیبزمینی و پیاز خریده...
یعنی باز هم همهی ذوقهام کور شد!
۳. اسراف!
این دغدغهی بزرگِ من در کار خونه است! تونستم شیر رو از فاسد شدن نجات بدم، خردهنونهای کفِ سفره رو تهدیگ کردم، تمام بخاریهای بالا رو خاموش کردم و کل زندگی رو آوردم پایین، برقها رو به اندازه مصرف میکنم، اما از پس آب برنمیام!
اونقدری گلدون ندارم که آبِ برنجِ خیسخورده رو بریزم پاش. آبِ لوبیاهای خیسخورده غصهمه. تابستون هم نیست باهاش حیاط بشورم. باز هم اگر حالم بد نبود این کار رو میکردم، اما با این حجمِ آب مصرفی در کار خونه نمیدونم چه کار کنم... پزشکیان کمر همّت رو بسته جنگ داخلی راه بیفته و با برق و آب اذیت میکنه، دوست ندارم حتی ذرهای در نقشهش شریک باشم... اما واقعا سر آب موندم چه کنم..
مامان تصویری تماس گرفت و با دیدنم اصرار کرد برم دکتر. با داداش رفتیم. بعد از کلی معطلی تو صفِ پزشک و داروخونه و تزریقات، برگشتیم خونه. دوش گرفتم. غذای فردای مردها رو گذاشتم. آب لوبیا و برنجِ خیسخورده رو عوض کردم. فردا برای اولینبار میخوام قورمهسبزی بپزم. فردا هم تعطیل شد. اما من دبیرستان، مجازی برگزار نمیکنم. اعلام کردن به علتِ آلودگی هوا تعطیله. من زیرِ آسمونم و آسمون تمیز. ستارهها برّاق. راسته یا دروغ؟ الله اعلم! دولتِ تعطیلات خوابهایی برامون دیده... و اگرنه آقا نمیگفتن «دشمن بوی کباب بهش خورده»! خدا برای روزهای سختتر حفظمون کنه... مؤمنمون کنه... جانفدای اسلاممون کنه... بصیرمون کنه...
سرده اما آسمون خیلی زیباست. مردها سنگینخوابن و مامان نیست که بگه دخترهی دیوانه! ساعت دوی نصفهشب وقتِ حیاط و چای خوردنه؟!
مگه این ده روز رو نیّت جهادی نکردم؟ تو جهادی هم از محشرترین اوقات همین نیمهشبها بود... که با رفیق و برخی شببیدارها میرفتیم پشت بوم... حیاط... زیر آسمون... چای میخوردیم... نوحه میخوندیم... دو رکعت نمازی... چهار بیت شعری... دو کلام حرفی...
استخووندردِ جهادیام؟ اِی! همچین...
جهادیهای الآن نه فرماندهان مخلص داره، نه نیروهای کاری...
نه نیرو برم دیگه بهم خوش میگذره، نه فرمانده باشم کاری از پیش میره...
راستش استخووندردِ سهلهام... مسجد سهله... مسجد سهله...
آخ!
به مامان سپردم برای من هیچ سوغاتی نمیخری... بهش گفتم اگر خرج من کنی و تو خون بچههای یمن و غزّه دستم و آلوده کنی، ازت نمیگذرم... بهش گفتم عوضش برام از نزدیک پیامبر، سنگی، خاکی، پَری بیار...
مامان با مردها از هتل میگه، از سرمایش و گرمایش، از غذاها، از مغازهها، از سرویس بهداشتی و حمام، از وسایل نقلیه،
اما فقط با من از مسجدها و حرم میگه:) وقتی موبایل رو دستم میگیرم، تندتند میگه از صبح کجا رفتن. میگه امروز ما رو قبرستان اُحد بردن. میگم مرقد جناب حمزه علیه السلام. میگه آره. میگم نشد خاک برام برداری؟ حضرت زهرا سلام الله علیها با اون خاک تسبیح برای خودشون ساختن. مامان میگه حواسم هست اما راستش میترسم. همهجا عربا هستن. میترسم زندانیم کنن...
چیزی نمیگم. میترسه خب. چرا اذیتش کنم؟ میگه بقیع هم بردن، کنارهی دیوار گندم ریخته بود، خواستم برات بردارم اما ترسیدم.
میگم فدای سرت. دعام کن فقط.
میگه هرجا رفتم دو رکعت نماز برات خوندم.
میگم حتی جای پیامبر؟
میگه جای پیامبر برات خیلی نماز خوندم.
من دلم سهله است... سهله... مسجد سهله...
آخ!
میگم مامان به پیامبر بگو خدا من و از امام حسین علیه السلام جدا نکنه... مامان میگه دعا کردم نیمهشعبان کربلا بری...
من دلم جنوبِ غربِ مسجد سهله غش میکنه...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
آسمون خیلی تمیزه... ستارهها خیلی برّاق... مثل وقتی که پیادهروی مشّایه رو از مسجد سهله شروع کردیم... نیمهشبی سرد... با یک لیوان چای عِراقی...
یا صاحبالزمان!
حتی اگر با پزشکیان قراره مجازات شم،
نیاز دارم که ظهور کنی...
که جنگِ نهایی رو برپا کنی...
که حکومت کنی...
آقا!
آقای از رگ گردن نزدیکترِ سحرهای جمکرانِ فاطمیه...
نیاز دارم که ظهور کنی.
سربهراه
هشتونیمِ صبح وضو گرفتم. زیارت عاشورایی که حاجقاسم خوندن از گوشی پخش کردم، ایستادم پای گاز، گفتم نذریِ امام زمان علیه السلام، وَ شروع کردم.
قورمهسبزیم قصیده شد؛ یه قصیدهی جاافتاده که تا ساعتِ دو وقت بُرد. اما پُرطَمطَراق و شکیل! با طعمِ غلیظِ دلتنگی...
دلتنگیم رفع نمیشد... زیارت عاشورا که تمام شد، داشتم میرفتم سمتِ گوشی که مداحی بذارم، اما زیارت آل یاسین پخش شد. قطعش نکردم. قورمهسبزیم و با «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللّٰهِ الَّذِي ضَمِنَه» ادامه دادم.
دلتنگی به اوج رسیده بود... به اوج...
دلیلش و مینویسم اما میدونم ادراک نمیشه...
دلیلیش اینه که من درس خوندم؛ با بهترین نمرات و درجات در بهترین دانشگاهها. من کار کردم؛ با بهترین مدارس و مؤسسات و همیشه موفق. من فعالیت اجتماعی و کنشگری پویا داشتم؛ همیشه در رأس و با عظیمترین ارگانها. من نوشتم؛ ناشرم بعد از شش سال هنوز تماس میگیره و از نوشتهای که خودم حالا و با پختهتر شدنِ قلمم، دوستش ندارم و سرتاپا نقص میدونم، تعریف و تمجید میکنه. من بسیار سفر رفتم؛ با گروههای مختلف و شرایط متفاوت. من بسیار دوست و رفیق و همکار داشتم؛ در سطوح و عقولِ مختلف. مونده بود کارِ خونه که اونهم با فشار و همزمان با کارِ بیرون، درگیرشم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
هیچچیزِ این عالَم دیگه راضیم نمیکنه. هیچچیز برای همیشه غمگین و شادم نمیکنه. انگار دیگه همهچیز تکراریه. انگار همهچیز زیادی کم و کوچیکه.
قصیدهی قورمهسبزیم به مداحی و اسمِ ائمه علیهم السلام و گریه بر حسین علیه السلام؛ نغز و پرمغز شد.
قبل از اینکه کسی بگه، خودم فهمیدم چه کردم. هم خورش عالی شد، هم برنجِ زعفرونی با تهدیگِ ماست و زعفران.
دیدم غذای خوشمزه که تنها خوردنش بیلطفه. گفتم زنگ بزنم رفیق بیاد، سر راه زنداداش رو هم برداره. زنداداش رو ولی نگفتم چون اون شاغل نیست و درک نمیکنه من بعد از نصف روز آشپزی و سه ساعت مهمونداری، باید بشینم پای برگههام و سیستم. اگه بگم بیاد دیگه روزم تا شب رفته. فقط رفیق رو گفتم که مثل خودم در بدوبدوی رسوندنِ پروژههاشه.
دو رسید و بساط ناهار و چایهلدارچین رو بهراه کردم. میخورد و میگفت تو استعدادی هستی که مامانت کشتهش :) تو آشپزِ ماهری هستی که شمِّ آشپزی داری ولی مانع شکوفاییت شدن :) گفت طرف ده ساله قورمه میپزه و این نشده، تو واقعا مستعد و مهارتِ بالقوّهای :)
وَ هفتصد تا عکس گرفت که به مادرش و مادرم و دوستامون نشون بده :)
چشمانتظار نیستید که تصویر غذا رو بذارم؟!
معلومه که نمیذارم! من فقط غذای ائمه علیهم السلام رو میذارم و نذری که آه کشیدن و خواستنتون معنا و مفهوم و رشد داشته باشه.
تصویر غذا گذاشتن به بهانهی روزمرگی و سهیم کردن در شادی و آموزش با وجود اینهمه سایت وکانال، دیگه بهانهی همهباوری نیست، فقط عقدهایهای مجازیباز اینطورن!
از طرفی من مخاطبِ مجازی رو اینقدر فرهیخته نمیدونم که به معنا برسه(!) نهایت به این میرسه که دلم خواست! پس خودش و خانوادهش و به سختی میندازه که بپزه بخوره نمیره(!) یا اینکه من دارم از خودم تعریف میکنم و عقبمونده یادش نمیاد من همونیام که کوکوی غرقشده تو روغنم رو هم نوشتم(!)
فقط دوستان مجازی که از سالهای وبلاگنویسی اینجا هستن چنین عمقی دارن. بچههای قدیمِ مجازی. اونها که سالهاست با «تفکر و باطن»ِ هم آشناییم، نه با ظاهر و ویژگیهامون...
حقیقی هم که فقط دو نفر اینجان و هر دو بزرگوار و باشناخت. اما بقیهتون برای من مجازیهای حالِ حاضرید. وَ من نسبت به مجازیهای حالِ حاضر و نسلِ عقلهای بهچشمِ اینستاگرام، خوشبین نیستم.
بعد از ناهار با هم فیلم بسیار زیبایی دیدیم. بسیار بسیار زیبا و برای من و رفیق و خاطراتِ خوشِ چابهارمون، فوقالعاده پرمفهوم... دلمون برای بلوچستان و چابهار تنگ شد و به دلتنگیهای بیقرارِ من اضافه...
یادم باشه به نازنینِ بلوچستان پیام بدم و احوالی بپرسم... تا کی عمر بچرخه و باز ما تو جادههای پر از کوههای عجیبوغریبِ زیبای مریخیِ بلوچستان باشیم...
همچنین فیلم رو در آخرین روز امتحانات به دخترام معرفی میکنم. خصوصا که مناسب با یکی از شاگردهامه و ماجراش و باید بعدها بنویسم.
بعد از فیلم با هم خرید رفتیم تا وسایل لازانیا رو بخرم. فردا شبکارم و میخوام برای همکارانم لازانیا بپزم :)
باز هم برای اولینبار :)
با این تفاوت که فردا روز سختی دارم و برای غذا پختن و خوب شدنش اضطراب!
فردا از صبح تا دو مؤسسه هستم. ساعت هفت هم باید در محل شبکارم حضور بزنم. چیزی حدود سه ساعت وقت دارم که دو بار لازانیا بپزم:
برای همکارانم،
برای بابا و داداش.
وَ رنجِ عظیمتر اینه که بابا فردا خونه است و تو دستوپام :)
میرم بخوابم. با اثر تزریقات و شربت و قرص، خوب مقاومت کردم. اما باید چهار مدل سؤال ادبیات طراحی کنم که مغزم کشش نمیده. پس میرم قبل از غذای فردای مردها، سؤالات مدرسه و دبیرستان، وَ رسیدگی به آشپزخونه کمی با کلداکس بیهوش شم.
همهچیز زیباست. همهچیز خوبه. همهچیز جذّابه.
اما نه برای ابد!
با عشق و محبّت لازانیای همکارام و پختم، اما این غذا فرنگیه و عشق و محبّت سرش نشد! چموش و وحشی بود! پا برام نموند پای گاز اما افتضاح شد😭
هم یکی همکارام، هم یکی مردها.
خستگی به تنم موند...
پرخرجِ پرکارِ بیفایده!
دقیقا مثل تو فیلما، از این ظرفای مستطیلیِ شیشهای لازم داره که اندازهی ورقههاشه. بعد درسته میذارن تو فر و خوشگل درمیاد.
با قابلمه و روی گاز فاجعه شد😭
فقط دارم میبرم که با عشق و محبّت بخورن و دربارهی عطر و طعمش با من حرف نزنن😭 اصلا هم بعدش باور نمیکنن دیروز چه قورمهسبزیای پختم😭
دو جعبه ورقه لازانیا هم برای ده نفر زیاده! فریب خوردم و یک جعبه کافی بود. تو جعبه دو بستهی ورقه بود که یه عالمه ورقه داشت! مواد زیاد درست کرده بودم و پنیر هم زیاد گرفته بودم، ولی اینقدر ورقه داشت کم بود همهچی. کامل یه جعبه موند که مامان بیاد و ببینه، شمعآجینم میکنه😭
نذر امام رضاجان هم کردم، ولی روش تربیتی امام رضاجان همیشه برای من سخت و پرچالشه😭
چشمام که نه، کل بدنم داره از خستگی بیهوش میشه و امیدوارم همکارام قهوهای، نسکافهای همراهشون باشه، با این غذا بهدست حوصلهی خرید ندارم برم خودم بخرم😭
همیشه اصرار میکردم لازانیا بپزم، مامان میگفت غذا پرخرجیه، لازم نکرده. الآن اینجا بود میدید با اینهمه خرج نتیجه چی شده، مهدورالدم بودم😭😭😭
میرم حاضر شم برم😭
نیازمند سه روز خوابِ بدون دغدغهام😭 بیفکر برگهها و سؤال و کلاس و خونه و زندگی😭