از کلاس خصوصی برمیگشتم و داشتم غزلخوانیِ سارا رو گوش میدادم و تصحیح میکردم که یکی تو پیادهرو کنارم ایستاد و نگام کرد.
اوّلین دوستِ مجازی که دوازده_سیزده سالِ پیش (بلکه بیشتر و یادم نمیاد) ازاوّلین وبلاگم دوست شدیم و اون زمان که همه از مجازی و این چیزا میترسیدن، ما تو حرم هم و دیدیم و دوستیمون شکل گرفت تااااااااااااا همین حالا😍 با کلی کار و بده_بستون و حرفای مگو و ماجرا.
واقعا کانال و پیج و این مدل مجازیها، وبلاگ نمیشه... الآن اگه وبلاگ داشتیم هرکدوم یه پست مینوشتیم از دیدار ناگهانیمون😁
دوستیمون سرِ نوشتهی مرتضی آوینی بود و اگه اشتباه نکنم مکه و مدینه.
با هم رفتیم چیزی خوردیم و مغازهای گشتیم.
درواقع دو تا صفر و یک بودیم که حقیقی شدن...😊
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک ماهه تو اتوبوسهام با سارا و حافظ میگذره.
وَ چه شیرین...
چه شیرین...
داوطلبم با برجی ده میلیون، فقط ساعت اداری، بیام و براتون حافظ بخونم یا حافظخوانیتون رو اصلاح کنم. باور کنید دیگه نیازمند باشگاه و تراپی و درد و دل و غیبت و فیلم و موسیقی و مهمونیهای غیر از صلهی رحم، نخواهید شد.
صد درصد تضمینی😎
طراحی سؤالام تموم شد.
پنج باید پاشم برم مدرسه.
فردا با برگه برمیگردم.
فردا خونه پر از آدم میشه تاااااااااااا جمعه.
قراره مامان بیاد.
قراره همه بیان.
خصوصیهام و نمیتونم کنسل کنم.
برگههام و نمرههام و نمیتونم دیر بدم.
شبکاری رو نمیتونم بپیچونم.
با اینهمه دوندگی و خستگی نباید بمیرم.
همهچیزِ این دنیا توخالی بود.
باید برای ظهور زنده بمونم.
تحمل کنم.
مقاوم باشم.
در دلِ همین دوندگی و خستگی رشد کنم.
بزرگ شم.
آدم شم.
سربهراه شم.
چرا نمیشم؟!
همهچیزِ این زندگی مسخره است؛
بی ظهور.
سربهراه
«بیسیمبهدست ایستادم ضلعِ جنوبیِ مسجدِ سهله. مدیریت میکنم انتظاماتِ خواهران کارش رو دقیق انجام بده
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
تا برگهها رو گرفتم، یکی از نهما دوید و دست کرد تو جیب پالتوم و بدو بدو رفت. فکر کردم شکلات گذاشته، اما وقتی تو دفتر فرصت کردم جیبم و ببینم این شمعِ جغدِ بنفشِ کوچولو رو دیدم😍
صداش زدم و بغلش کردم و گفتم چرا نموندی ازت تشکر کنم؟
من و بوسید و گفت من جغد و بنفش خیلی دوست دارم.
خندیدم و گفتم ینی چیزی که دوست داری بهم هدیه دادی؟ پس چه قلبِ بزرگی پشتِ این کادوی ظریفه❣
دلم برای نهمام یه ذره شده بود😭 واقعا پزشکیان و لعنت میفرستم اگه بازم تعطیل کنه...
امروز چشم میکشیدم کِی ساعت ۹ شه و نهمای بلام بیان😍🥲
نه اینکه هفتم و هشتمام و با اونهمه لطف و محبّت دوست نداشته باشم، اما نهمام یه چیز دیگهان😍 همه از دستشون فراری و عاصی و من عااااااااااااشقشون❤️😍❤️
سربهراه
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پا
نتیجهی اون طوفان تا این لحظه:
واریز کامل حقوقم😁
قرار صحبت حضوری و رسیدگی به درخواستهام در یکشنبهی آینده😎
از بُن جان اندوهناکم که حافظ و سعدی و مولوی جواب نمیده اما وحشیبازیِ بروسلی همیشه جوابه!
سربهراه
مامان زنِ باعرضهایه.
خاله هم همینطور.
من بسیار بسیار کمتر از اونها، اما من هم همینطور.
در خونوادهی ما زنها از مردها باعرضهتر هستن. ریشهیابی کردم و به این رسیدم که مامان و خاله بدون بابا و برادر بزرگ شدن. باباشون در کوههای مرزیِ عِراق که دورهی صدّام قاچاقی کربلا میبرده، کشته میشه و حتی پیکر و قبر هم نداره، دایی هم در پانزده سالگی غرق میشه!
من فرزندِ همین فیلم هندی هستم وَ مادرِ پدرم هم در آتشسوزیِ چپّه شدنِ علاءالدین میسوزه و پدرش رهاش میکنه!
بله بسیار سوژهی داستانیِ پرتلاطمی هست، اما متأسفانه برای من هرگز جذاب نبوده که بنویسمش! من تنها تحلیل کردم مادرم مجبور بوده مردانه بار بیاد، وَ پدرم بهخاطر نبودِ خانواده احساسیتر و شکنندهتر بار اومده.
قطعا ترکیبی از هر دوی اینها به من هم رسیده و من هر چقدر آگاهانه تلاش کنم این موارد رو به تعادل برسونم، حتما از دستم در میره.
یکی از تلاشهام برای اصلاحات اینه که دوست ندارم بروز و ظهور مردانه داشته باشم.
من طرفدارِ سرشتِ زنانهم و همون وظایفی که خدا به دوشم گذاشته و متناسب با خلقتم هست.
میتونم یهتنه یه کاروانِ عظیمِ اربعین رو مدیریت کنم، اردوی جهادی بهتر و بیشتر از یه مرد کار کنم، حقم رو بگیرم، هر چیزی رو سریع یاد بگیرم، پول دربیارم، پسانداز کنم، زندگی بچرخونم، اما همهی اینها «مبادای یک زن» هست!
من به دانشآموزانم سخت میگیرم تا مهارتهای مختلف رو آموزش ببینن برای مبادا.
بعد از عمری تحصیل و کار، فریب نمیخورم که فلان خانم دکترِ پژوهشگر تو تلویزیون، برنامه اومده و همزمان مادرِ پنج فرزنده و کنشگریِ اجتماعی داره!
اینقدر کار کردم و در جامعه بودم که عقدهی دیده شدن نداشته باشم!
من به هیچوجه و به هیچروی مخالف تحصیل و فعالیت اقتصادی یک خانم نیستم، بطنِ صحبتم رو متوجه بشید؛
همهی اینها باید و باید در خدمتِ سرشتِ اصلی یک زن باشه.
یعنی یک زن باید مهارتهای مختلف رو داشته باشه که اگر روزی مَحرمش از دنیا رفت یا اتفاقی افتاد، بتونه گلیمش رو از آب بیرون بکشه، اما ابداً و ابداً فلان مدرک دانشگاهی و فلان شغل و فلان مهارت و فلان کنشگری، سرشت، وظیفه و غایتِ یک زن نیست.
مامان همیشه همهی کارها رو خودش میکنه. مردها در سایهی عرضهی مامان، کمی نازپرورده و تکبعدی بار اومدن. تو این ده روز آگاهانه تلاش کردم با سرشتم رفتار کنم، گرچه بسیار حرص خوردم و بسیار کارهام عقب افتاد.
از سادهترین مسألهی خونه بگیرید مثلِ بیرون بردنِ زبالهها تا کارهای عظیمتر مثل نصب پرچمهای توی کوچه.
مامان یک بار درخواست میکرد کارش انجام بشه و مردها اگر موکول میکردن به بعد یا اهمال میکردن، مامان خودش انجام میداد.
من پنج روز اول خیلی حرص خوردم اما انجام نمیدادم تا بالاخره اونها انجام بدن. این پنج روز آخر که فشار کاریم بالا رفت و خصوصا امشب که همه دور همیم و شلوغ و کارها باید سریعالسیر انجام شه، تونستم باز هم جلوی خودم رو بگیرم که کار مردانه انجام ندم، اما اونچه در تربیتم اثر گذاشته بروز کرد و مدیریت مردانه داشتم.
وقتی در جواب شنیدم حالا باشه صبح، درست مثل روزهایی که در مرزهای کلات، پای کوه، در یک روستای دورافتاده، بدون بیسیم و آنتن و مرد و پشتیبانی، فرماندهی میکردم و کارها رو پیش میبردم، اون روی فرماندهی_معلمیم بالا اومد و با خاموش کردن تلویزیون گفتم #اون_مامان_بود که لیلی به لالاتون میذاشت! فردا برای من دیره، همین الآن باید کار انجام بشه. شما از بیرون اومدید، خستهاید، من هم همینطور. پس شرایط مساویه. الآن وقت بیحوصلگی و اهمالکاری نیست. مامان که میرسه باید خونه و کل شرایط در بهترین کیفیت و حالت باشه. اگر فکر میکنید نمیتونید، بگید برم مردهای همسایه رو به کمک بیارم!
وَ خب مردها همه به رگ غیرتشون برخورد و بهپا شدن(!)
اما اینها نه سرشت یک زن هست، نه سرشت یک مرد!
نه امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت زهرا سلام الله علیها رو به این نقطه میرسوندن، نه بالعکس!
و دقیقا مشکل همینجاست که حتی الگوی مذهبیهای ما، ائمه علیهم السلام نیستن(!) بلکه فلان خانم مذهبیِ فعال یا فلان استاد مذهبی که هم مادره و هم شاغل هست!
کژفهمی قشر غربزده قابل توجیهه، اما کژفهمی قشر مذهبی به هیچ عنوان!
من مسابقهی #الگوی_زن_سوم رو در مذهبیها شاهدم بیاونکه محتوای این الگو رو بدونن...
ترند شدن هشتگهای #توسعه_فردی و #بولت_ژورنال و #همراهی_اقتصادی فریب تازهای در لباس اسلامه!
وَ آیا زنان مذهبی ما متوجه اصل صحبت آقا در سخنرانی روز زن شدن یا نه؟!
درسته که غایت یک زن، #زن_زندگی_آزادی نبود، اما قطعا افتادن در سراشیبیِ مدارک و مدارج علمی و مهارتی و فعالیتی هم نیست!
همونطور که زاییدن و تنها زاییدن هم نیست!
من هرچه بیشتر در زندگی مذهبیها خوض میکنم، کمتر #هرچی_آقا_بگه میبینم(!)
یکی از همسایهها از مامان پرسید وقتی کعبه رو دیدی اولین نفر کی یادت اومد؟
مامان گفت همه رو یاد کردم، بچهها رو، همسایهها رو، همه رو.
همسایه دوباره و دقیقتر پرسید: نه حاجخانوم! اولین نفر که اسم بردی و یادت اومد، اون و بگو! اونی که تا کعبه رو دیدی خودش اومد تو ذهنت و اسمش و به خدا گفتی.
مامان گفت راستش به سجده رفتم و برای ظهور دعا کردم...
من چشمام از شوق خیس شد... سریع بلند شدم رفتم آشپزخونه و سرم و به بهانهی چای گرم کردم که گریهم نگیره... کلی به مامان گفته بودم برای ظهور دعا کن مامان، طرف چلّه میگیره امام زمان علیه السلام رو ببینه که چی؟! تکخورِ خودخواه فقط خودش براش مهمه! برای ظهور دعا کن که همهی دنیا عاقبت بخیر شن؛ زنهای غزّه، دخترای یمن، مادرای افغانستان، دانشجوهای آمریکا، همهی دنیا عاقبت بخیر میشن...
تو آشپزخونه از این جواب رو اَبرا بودم که شنیدم همسایه مُصرّانه و برای بارِ سوم پرسید:
حاجخانوم! از ماها... از خونوادهت... از اینا بگو کی اوّل اومد ذهنت... کی و اسم بردی... کی تا کعبه رو دیدی اومد جلو چشمت...
برگشتم و صورتِ مامان رو نگاه کردم. مامان رو کرد به زنداداش و گفت برای همه دعا کردم...
بعد رو کرد به همسایه و گفت:
ولی تا کعبه رو دیدم دخترم اومد جلو چشمم... اسمِ دخترم و گفتم... سجده کردم، بعد از ظهور دعا کردم دخترم عاقبت بخیر شه... بیاد مکّه تا جَوونه...
دیگه آشپزخونه برای چشمای من کارساز نبود...
به بهانهی میوه آوردن اومدم بالا و از شوووووووق اشکام ریخت...
سربهراه
یکی از همسایهها از مامان پرسید وقتی کعبه رو دیدی اولین نفر کی یادت اومد؟ مامان گفت همه رو یاد کردم،
به رفیق پیام زدم بیا کمتر بخوریم، گردتر بخوابیم، اسبتر کار کنیم،
اما بریم مکّه.
هرطور شده قبل از اربعین تلاش کنیم و بِدویم تا رسولالله بدونن ما طالبیم...
من و تو میدونیم «به روزی شدن» نیست! به «خواستن و تلاش کردنه».
اهل بیت علیهم السلام کریمتر از اونیان که کسی از ته دل... از تموم وجود اونها رو بخواد و نکشونن پیش خودشون. اما «بخواد»!
سربهراه
چمدونِ مامان باز شد.
اوّلین باری بود که خودش سوغاتی دستِ تکتکِ افراد نداد... حتی از یه تهرانِ خودمون میومد، سوغاتیها رو به اسم میداد دستمون...
اینبار همهچیز رو ریخت وسط و گفت بیاید هرکی هرچی دوست داره برداره...
فهمیدید چرا؟
بهخاطرِ من... 😍
مامان هرجا میرفت برای من خیلی خیلی سوغات میخرید. اینبار چون گفته بودم نخری، دلش نبود جلوی من دستِ هرکی سوغاتش و بده...
اینقدر رفتارش عجیب بود که زنداداش طفلی خجالت میکشید دست به چیزی ببره... خودم شروع کردم و از بینِ هر چیز، قشنگترینش و برداشتم و گذاشتم جلوی زنداداش و برای هر کدوم هم گفتم: الهی سوغاتیهای بعدی، کمک به اقتصاد و جبههی اسلام باشه.
از خودم ذوق نشون دادم و به هرکی هرچی مناسبش بود دادم.
مامان قشنگترین شالِ عربیِ گلدوزیشده رو گرفت جلوم و گفت: این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان دوباره دلدل میکرد و قهوهخوریِ طلاییِ طرّاحیشده با اسم رسولالله رو گرفت جلوم و گفت:
این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان یه توتبگِ فوقالعاده زیبا با طرحِ پروانه رو گرفت جلوم و با هزااااااار امیدِ تو چشماش گفت:
این و ببین! خیلی قشنگه ها!
با ذوق گفتم محشره و گذاشتم جلوی زنداداش.
وقتی آینهکیفیِ آویزدارِ طرّاحیشدهی ناز و ظریفی رو گرفت جلوم، قبل از اینکه مامان تلاش کنه دلم رو بلرزونه، خودم گفتم این چقدددددددددر ناااااااازه😍
خیلی خیلی خیلی دلم براش رفت... ولی همین دیروز ارتشِ عربستان، چند یمنی رو شهید کرده بود... همین دیروز تو جستجوی اخبارِ دنیا خوندم...
پولِ این آینه گلوله میشه و سینهی کدوم یمنی رو میشکافه؟!
گذاشتمش جلوی زنداداش.
دست بُردم تو چمدون و چادرِ اِحرامِ مامان رو برداشتم. گفتم این سوغاتِ منه؛ پاک و منزّه از خونِ مظلوم.
از مامان پرسیدم شُستیش؟
مامان پایینش و نشون داد که وقتی از طواف برمیگشته، یکی که کفش پاش بوده، پاش و گذاشته رو چادرش و هنوز ردّ کفشش مونده بود... نشُسته بود😍
شستنش سهمِ خودمه؛
مثلِ چادرم وقتی از مشّایهی اربعین برمیگردم، میندازمش تو تشتِ آب و با اون آب غسلِ توبه میکنم...
مامان از کیفِ دستیش یه تیکه سنگ درآورد و داد دستم و گفت این از مکّه است... شاید پنج متریِ کعبه بود... داشتن بنّایی میکردن... برداشتم و هرجا فرش بود هم یواشکی روش نماز خوندم...
برقِ چشمام و دید...
سنگ و به چشمام کشیدم...
به قلبم...
بلند شدم با سوغاتیهام بیام اتاقم عشق کنم که مامان با صدای بلند و رو به همه گفت: سفرِ بعدیم حتی اگه دوقدمیمون باشه، فقط برای دخترم سوغاتی میارم...
داشت خطونشون میکشید که همه امشب رو یادشون بمونه که من از اولّین حجِّ مادرم هیچ سوغاتی نگرفتم و بعد نگن چرا برای دخترت بیشتر.
با مهربونی گفتم مامان! خودت و اذیت نکن! سفرِ بعدی که پوستت و میکّنم سرِ سوغاتی😁
اما دخترت شاگرد اوّله! زبله! میدونه چی برداره!
من همیشه بهترینِ هر چیزی رو میخوام.
از تو چمدونت هم بهترین رو برداشتم.
بهترین و گرونترین سوغاتی رو.
وَ اومدم اتاقم که با بهترین و گرونترین سوغاتیِ مادرم که سهمِ من شد؛ عشق کنم😍😍😍