سربهراه
امروز دبیرستانیا امتحان نگارش داشتن. من سؤالا رو نفرستاده بودم. معاون هی پیام داد، من هی سین کردم پا
نتیجهی اون طوفان تا این لحظه:
واریز کامل حقوقم😁
قرار صحبت حضوری و رسیدگی به درخواستهام در یکشنبهی آینده😎
از بُن جان اندوهناکم که حافظ و سعدی و مولوی جواب نمیده اما وحشیبازیِ بروسلی همیشه جوابه!
سربهراه
مامان زنِ باعرضهایه.
خاله هم همینطور.
من بسیار بسیار کمتر از اونها، اما من هم همینطور.
در خونوادهی ما زنها از مردها باعرضهتر هستن. ریشهیابی کردم و به این رسیدم که مامان و خاله بدون بابا و برادر بزرگ شدن. باباشون در کوههای مرزیِ عِراق که دورهی صدّام قاچاقی کربلا میبرده، کشته میشه و حتی پیکر و قبر هم نداره، دایی هم در پانزده سالگی غرق میشه!
من فرزندِ همین فیلم هندی هستم وَ مادرِ پدرم هم در آتشسوزیِ چپّه شدنِ علاءالدین میسوزه و پدرش رهاش میکنه!
بله بسیار سوژهی داستانیِ پرتلاطمی هست، اما متأسفانه برای من هرگز جذاب نبوده که بنویسمش! من تنها تحلیل کردم مادرم مجبور بوده مردانه بار بیاد، وَ پدرم بهخاطر نبودِ خانواده احساسیتر و شکنندهتر بار اومده.
قطعا ترکیبی از هر دوی اینها به من هم رسیده و من هر چقدر آگاهانه تلاش کنم این موارد رو به تعادل برسونم، حتما از دستم در میره.
یکی از تلاشهام برای اصلاحات اینه که دوست ندارم بروز و ظهور مردانه داشته باشم.
من طرفدارِ سرشتِ زنانهم و همون وظایفی که خدا به دوشم گذاشته و متناسب با خلقتم هست.
میتونم یهتنه یه کاروانِ عظیمِ اربعین رو مدیریت کنم، اردوی جهادی بهتر و بیشتر از یه مرد کار کنم، حقم رو بگیرم، هر چیزی رو سریع یاد بگیرم، پول دربیارم، پسانداز کنم، زندگی بچرخونم، اما همهی اینها «مبادای یک زن» هست!
من به دانشآموزانم سخت میگیرم تا مهارتهای مختلف رو آموزش ببینن برای مبادا.
بعد از عمری تحصیل و کار، فریب نمیخورم که فلان خانم دکترِ پژوهشگر تو تلویزیون، برنامه اومده و همزمان مادرِ پنج فرزنده و کنشگریِ اجتماعی داره!
اینقدر کار کردم و در جامعه بودم که عقدهی دیده شدن نداشته باشم!
من به هیچوجه و به هیچروی مخالف تحصیل و فعالیت اقتصادی یک خانم نیستم، بطنِ صحبتم رو متوجه بشید؛
همهی اینها باید و باید در خدمتِ سرشتِ اصلی یک زن باشه.
یعنی یک زن باید مهارتهای مختلف رو داشته باشه که اگر روزی مَحرمش از دنیا رفت یا اتفاقی افتاد، بتونه گلیمش رو از آب بیرون بکشه، اما ابداً و ابداً فلان مدرک دانشگاهی و فلان شغل و فلان مهارت و فلان کنشگری، سرشت، وظیفه و غایتِ یک زن نیست.
مامان همیشه همهی کارها رو خودش میکنه. مردها در سایهی عرضهی مامان، کمی نازپرورده و تکبعدی بار اومدن. تو این ده روز آگاهانه تلاش کردم با سرشتم رفتار کنم، گرچه بسیار حرص خوردم و بسیار کارهام عقب افتاد.
از سادهترین مسألهی خونه بگیرید مثلِ بیرون بردنِ زبالهها تا کارهای عظیمتر مثل نصب پرچمهای توی کوچه.
مامان یک بار درخواست میکرد کارش انجام بشه و مردها اگر موکول میکردن به بعد یا اهمال میکردن، مامان خودش انجام میداد.
من پنج روز اول خیلی حرص خوردم اما انجام نمیدادم تا بالاخره اونها انجام بدن. این پنج روز آخر که فشار کاریم بالا رفت و خصوصا امشب که همه دور همیم و شلوغ و کارها باید سریعالسیر انجام شه، تونستم باز هم جلوی خودم رو بگیرم که کار مردانه انجام ندم، اما اونچه در تربیتم اثر گذاشته بروز کرد و مدیریت مردانه داشتم.
وقتی در جواب شنیدم حالا باشه صبح، درست مثل روزهایی که در مرزهای کلات، پای کوه، در یک روستای دورافتاده، بدون بیسیم و آنتن و مرد و پشتیبانی، فرماندهی میکردم و کارها رو پیش میبردم، اون روی فرماندهی_معلمیم بالا اومد و با خاموش کردن تلویزیون گفتم #اون_مامان_بود که لیلی به لالاتون میذاشت! فردا برای من دیره، همین الآن باید کار انجام بشه. شما از بیرون اومدید، خستهاید، من هم همینطور. پس شرایط مساویه. الآن وقت بیحوصلگی و اهمالکاری نیست. مامان که میرسه باید خونه و کل شرایط در بهترین کیفیت و حالت باشه. اگر فکر میکنید نمیتونید، بگید برم مردهای همسایه رو به کمک بیارم!
وَ خب مردها همه به رگ غیرتشون برخورد و بهپا شدن(!)
اما اینها نه سرشت یک زن هست، نه سرشت یک مرد!
نه امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت زهرا سلام الله علیها رو به این نقطه میرسوندن، نه بالعکس!
و دقیقا مشکل همینجاست که حتی الگوی مذهبیهای ما، ائمه علیهم السلام نیستن(!) بلکه فلان خانم مذهبیِ فعال یا فلان استاد مذهبی که هم مادره و هم شاغل هست!
کژفهمی قشر غربزده قابل توجیهه، اما کژفهمی قشر مذهبی به هیچ عنوان!
من مسابقهی #الگوی_زن_سوم رو در مذهبیها شاهدم بیاونکه محتوای این الگو رو بدونن...
ترند شدن هشتگهای #توسعه_فردی و #بولت_ژورنال و #همراهی_اقتصادی فریب تازهای در لباس اسلامه!
وَ آیا زنان مذهبی ما متوجه اصل صحبت آقا در سخنرانی روز زن شدن یا نه؟!
درسته که غایت یک زن، #زن_زندگی_آزادی نبود، اما قطعا افتادن در سراشیبیِ مدارک و مدارج علمی و مهارتی و فعالیتی هم نیست!
همونطور که زاییدن و تنها زاییدن هم نیست!
من هرچه بیشتر در زندگی مذهبیها خوض میکنم، کمتر #هرچی_آقا_بگه میبینم(!)
یکی از همسایهها از مامان پرسید وقتی کعبه رو دیدی اولین نفر کی یادت اومد؟
مامان گفت همه رو یاد کردم، بچهها رو، همسایهها رو، همه رو.
همسایه دوباره و دقیقتر پرسید: نه حاجخانوم! اولین نفر که اسم بردی و یادت اومد، اون و بگو! اونی که تا کعبه رو دیدی خودش اومد تو ذهنت و اسمش و به خدا گفتی.
مامان گفت راستش به سجده رفتم و برای ظهور دعا کردم...
من چشمام از شوق خیس شد... سریع بلند شدم رفتم آشپزخونه و سرم و به بهانهی چای گرم کردم که گریهم نگیره... کلی به مامان گفته بودم برای ظهور دعا کن مامان، طرف چلّه میگیره امام زمان علیه السلام رو ببینه که چی؟! تکخورِ خودخواه فقط خودش براش مهمه! برای ظهور دعا کن که همهی دنیا عاقبت بخیر شن؛ زنهای غزّه، دخترای یمن، مادرای افغانستان، دانشجوهای آمریکا، همهی دنیا عاقبت بخیر میشن...
تو آشپزخونه از این جواب رو اَبرا بودم که شنیدم همسایه مُصرّانه و برای بارِ سوم پرسید:
حاجخانوم! از ماها... از خونوادهت... از اینا بگو کی اوّل اومد ذهنت... کی و اسم بردی... کی تا کعبه رو دیدی اومد جلو چشمت...
برگشتم و صورتِ مامان رو نگاه کردم. مامان رو کرد به زنداداش و گفت برای همه دعا کردم...
بعد رو کرد به همسایه و گفت:
ولی تا کعبه رو دیدم دخترم اومد جلو چشمم... اسمِ دخترم و گفتم... سجده کردم، بعد از ظهور دعا کردم دخترم عاقبت بخیر شه... بیاد مکّه تا جَوونه...
دیگه آشپزخونه برای چشمای من کارساز نبود...
به بهانهی میوه آوردن اومدم بالا و از شوووووووق اشکام ریخت...
سربهراه
یکی از همسایهها از مامان پرسید وقتی کعبه رو دیدی اولین نفر کی یادت اومد؟ مامان گفت همه رو یاد کردم،
به رفیق پیام زدم بیا کمتر بخوریم، گردتر بخوابیم، اسبتر کار کنیم،
اما بریم مکّه.
هرطور شده قبل از اربعین تلاش کنیم و بِدویم تا رسولالله بدونن ما طالبیم...
من و تو میدونیم «به روزی شدن» نیست! به «خواستن و تلاش کردنه».
اهل بیت علیهم السلام کریمتر از اونیان که کسی از ته دل... از تموم وجود اونها رو بخواد و نکشونن پیش خودشون. اما «بخواد»!
سربهراه
چمدونِ مامان باز شد.
اوّلین باری بود که خودش سوغاتی دستِ تکتکِ افراد نداد... حتی از یه تهرانِ خودمون میومد، سوغاتیها رو به اسم میداد دستمون...
اینبار همهچیز رو ریخت وسط و گفت بیاید هرکی هرچی دوست داره برداره...
فهمیدید چرا؟
بهخاطرِ من... 😍
مامان هرجا میرفت برای من خیلی خیلی سوغات میخرید. اینبار چون گفته بودم نخری، دلش نبود جلوی من دستِ هرکی سوغاتش و بده...
اینقدر رفتارش عجیب بود که زنداداش طفلی خجالت میکشید دست به چیزی ببره... خودم شروع کردم و از بینِ هر چیز، قشنگترینش و برداشتم و گذاشتم جلوی زنداداش و برای هر کدوم هم گفتم: الهی سوغاتیهای بعدی، کمک به اقتصاد و جبههی اسلام باشه.
از خودم ذوق نشون دادم و به هرکی هرچی مناسبش بود دادم.
مامان قشنگترین شالِ عربیِ گلدوزیشده رو گرفت جلوم و گفت: این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان دوباره دلدل میکرد و قهوهخوریِ طلاییِ طرّاحیشده با اسم رسولالله رو گرفت جلوم و گفت:
این خیلی قشنگه ها!
گفتم آره و گذاشتم جلوی زنداداش.
مامان یه توتبگِ فوقالعاده زیبا با طرحِ پروانه رو گرفت جلوم و با هزااااااار امیدِ تو چشماش گفت:
این و ببین! خیلی قشنگه ها!
با ذوق گفتم محشره و گذاشتم جلوی زنداداش.
وقتی آینهکیفیِ آویزدارِ طرّاحیشدهی ناز و ظریفی رو گرفت جلوم، قبل از اینکه مامان تلاش کنه دلم رو بلرزونه، خودم گفتم این چقدددددددددر ناااااااازه😍
خیلی خیلی خیلی دلم براش رفت... ولی همین دیروز ارتشِ عربستان، چند یمنی رو شهید کرده بود... همین دیروز تو جستجوی اخبارِ دنیا خوندم...
پولِ این آینه گلوله میشه و سینهی کدوم یمنی رو میشکافه؟!
گذاشتمش جلوی زنداداش.
دست بُردم تو چمدون و چادرِ اِحرامِ مامان رو برداشتم. گفتم این سوغاتِ منه؛ پاک و منزّه از خونِ مظلوم.
از مامان پرسیدم شُستیش؟
مامان پایینش و نشون داد که وقتی از طواف برمیگشته، یکی که کفش پاش بوده، پاش و گذاشته رو چادرش و هنوز ردّ کفشش مونده بود... نشُسته بود😍
شستنش سهمِ خودمه؛
مثلِ چادرم وقتی از مشّایهی اربعین برمیگردم، میندازمش تو تشتِ آب و با اون آب غسلِ توبه میکنم...
مامان از کیفِ دستیش یه تیکه سنگ درآورد و داد دستم و گفت این از مکّه است... شاید پنج متریِ کعبه بود... داشتن بنّایی میکردن... برداشتم و هرجا فرش بود هم یواشکی روش نماز خوندم...
برقِ چشمام و دید...
سنگ و به چشمام کشیدم...
به قلبم...
بلند شدم با سوغاتیهام بیام اتاقم عشق کنم که مامان با صدای بلند و رو به همه گفت: سفرِ بعدیم حتی اگه دوقدمیمون باشه، فقط برای دخترم سوغاتی میارم...
داشت خطونشون میکشید که همه امشب رو یادشون بمونه که من از اولّین حجِّ مادرم هیچ سوغاتی نگرفتم و بعد نگن چرا برای دخترت بیشتر.
با مهربونی گفتم مامان! خودت و اذیت نکن! سفرِ بعدی که پوستت و میکّنم سرِ سوغاتی😁
اما دخترت شاگرد اوّله! زبله! میدونه چی برداره!
من همیشه بهترینِ هر چیزی رو میخوام.
از تو چمدونت هم بهترین رو برداشتم.
بهترین و گرونترین سوغاتی رو.
وَ اومدم اتاقم که با بهترین و گرونترین سوغاتیِ مادرم که سهمِ من شد؛ عشق کنم😍😍😍
سربهراه
این سه روز یه دورهی فشردهی سیاستِ بینالملل و تاریخِ اسلام داشتم!
قبل از اومدنِ یهسری از مهمانها به خودم میگفتم فقط پذیرایی کن! تو هیچ بحثی شرکت نکن! تبیین نکن!
چون بابا خونه بود و بابا بزرگترین و اصلیترین و جدیترین و مهمترین مخالفِ عقیدتیِ منه و اگه با هم به بحث برسیم، حتما آخرش دعوامون میشه... بابا دستِ بیبیسی و من و تو و ایران اینترنشنال و رسانههای معاند رو از پشت بسته😂 سیاهنماییِ هزار درصد داره😂 یه مُسکّنِ ساده برای سردرد رو ایرانی نمیخره، معتقده حتی از پاکستان باشه بهتر از ساختِ ایرانه😂 مامان پاش درد میکرد، برده بودش پیش دکتر هندی اما ایرانی نه😂
خلاصه که من کلی با خودم اتمام حجّت میکردم که چیزی نگم، اما خدا من رو طوری آفریده که اصلا سلول و رگ و عصبی در بدنم به اسمِ عقبنشینی ندارم😂
یعنی کاااااااااااااااملا ناخودآگاه و بیاراده دهنم باز میشد و تبیین میکردم😂
طرف میگفت حاجخانوم دیدین مغازهها تا اذان میدادن همه ول میکردن میرفتن نماز و در و پنجرهای رو قفل نمیکردن؟! مامان میگفت بله حتی طلافروشیهاشون همینطور بود. طرف میگفت بس که مسلمانن! مثل ما ایرانیها دزد و بیایمون نیستن!
من با خنده میگفتم نه بابا! چون عربستان مثل جمهوری اسلامی با مهربانی و عزّت با انسانها برخورد نمیکنه، جمهوری اسلامی همیشه فرصت توبه و برگشت برای آدمیزاد میذاره، اونا بی دادگاه و محاکمه دستگاه میارن، بیحسی میزنن انگشتِ دستِ دزد رو قطع میکنن! از ترسشونه که دزدی نمیکنن!
بابا میگفت این از جَنَمِ حکومتشونه! اینجا دزد ماشین و برده، زنگ میزنیم پلیس، تا بیاد و برگهبازی کنه، ماشین و آب کردن!
میگفتم اگه پلیس ایران انگشت قطع میکرد اولین کسی که میگفت اینا دیکتاتور و وحشیان شماها بودید! ۴۰۱ پلیسِ بیگلوله وسطِ مُشتی وحشیِ اغتشاشگر بود، حتی یه سیلی به کسی نزد، یادتون رفته چطور براشون جوسازی کردید و مظلوم و ضعیفشون کردید؟!
یا طرف میومد میگفت حاجخانوم دیدید همهجا اسمِ حضرت زهرا سلام الله رو با پیامبر زیاد نوشتن؟! از ما مسلمونترن، الکی میگفتن اینا دشمنن!
من میگفتم اسمش و همهجا نوشتن پس چرا قبرش و نمیدونن کجاست؟! مسلمان بودن چرا کوچه بنیهاشم رو خراب کردن؟! از یادآوری چی میترسیدن؟!
بابا میگفت هرچی بوده مال قدیما و خود عرباست، ربطی به اینا نداره!
میگفتم پس اینهمه هزینه برای چی کردید مامان بره زیارتِ قدیمیهای عربها؟! خدا که همینجا تو خونه خودمون هم هست و من و شما رو همین الآن هم میبینه و میشنوه! پس من و شما هم همین حالا حاجی هستیم؟!
اونیکی میگفت کاش طلا میخریدید، اونجا طلاش ۲۴ عیاره. من میگفتم خدا رو شکر نخریده که پولش گلوله بشه و بریزه سر یمنیهای مظلوم.
بابا میگفت اونجا همه فروشندهها ایرانیان، پولش برمیگرده جیب خودمون!
من از مامان میپرسیدم آره مامان؟! مامان میموند بین من و بابا چی بگه که جلو مهمون بحثمون نشه😂 میگفت مشهد چقدر سرده! اونجا هوا بهتر بود ها😂😁😂
یکی اومده بود میگفت من آرزو دارم برم مکّه. مامان میگفت دخترم هم عزمش و جزم کرده که بره. میگفت بیا با هم فیش بخریم بریم😒 من میگفتم انشاءالله! طرف میگفت هم زیارته، هم سیاحت. بعد از زیارت بریم کنسرت جنیفر😶
جدی میگفت ها!
آرزوی زیارتِ خدا و جنیفرش رو که گفت، گفتم من البته مسیرم از شما جداست، تا شما بری زیارت جنیفر، من میرم یمن، شده دو تا لگد یا دو تا فحش به آل سعود بدم.
بابا میگفت لا اکراه فی الدین! خیلی خوبه که کنار خونه خدا، کاباره گذاشتن. اینطوری اختیار با خود آدمه و ایمان واقعی معلوم میشه. مثل ایران ایمان اجباری نیست که به ریاکاری برسه!
منم مینشستم و یک دورهی کامل طرح اندیشهی اسلامی در قرآن رو تدریس میکردم و فلسفهی حکومت اسلامی و فراهم کردنِ فضای رشد و سعادت همهی انسانها رو تبیین میکردم😂
میدونین؟
من انگشتکوچیکهی سربازِ باواسطهتربیتشدهی حاجقاسم هم نیستم، اما سه روز ابوکمالِ خونهی ما در خطرِ سقوط بود. با هرچی بلد بودم از این ابوکمال مراقبت کردم...
من حاجقاسم رو به تلاش و ناامید نشدن و نترسیدن شناختم. پروفایل عوض نکردم و هیچ همایش و روضهای براش شرکت نکردم و نمیکنم و نخواهم کرد. حاج قاسم تو پروفایلا و روضههای مقطعی و بزرگداشتهای سیزده دی تموم شد! مذهبی و ولاییها تمومش کردن! شماها تمومش کردید! برای همین ابوکمالش سقوط کرد! کسی از شاهکارش حرف نزد هیچ، حتی تلاش نکرد شبیهش عمل کنه(!)
نه در رسانه حاجقاسمی داریم، نه تو یه امر به معروف و نهی از منکر ساده!
من از حاج قاسمی که تموم شه بیزارم. از حاج قاسمِ شما مذهبی و ولاییهای مسخرهی بهدردنخورِ لبودهن بیزارم!
من فدای حاج قاسمِ هرکس که ابوکمالِ زندگیِ خودش رو شناخته و با هرچی که بلده و میتونه، داره ازش مراقبت میکنه.
من فدای این حاجقاسم❣
خونهداریم تموم شد.
مهمونداریم تموم شد.
خونه و زندگی و پسربچههای مامان رو الحمدلله آبرومند و صحیح و سالم به مامان تحویل دادم و با ده روز خوابآلودگی و خستگی، دو تا قهوه گرفتیم و طبقِ قرارِ همیشهمون، اومدیم لیلةالرغائب رو محضرِ امام رضاجان باشیم.
البته امشب به مناجات نمیرسیم! دفتر برنامهریزیم و آوردم برای زندگیِ کاریِ بههمریخته و برگههای تلمبارشدهم، برنامهای حیاتی و فوری بنویسم که جمع کنم این عقبموندگی رو.
اگر وقتی هم موند، حتما در امنِ آقا چُرت خواهم زد😊
بنابراین از شما التماس دعا دارم. من حدواندازهم متأسفانه همینقدر کم و سطحیه. فقط خودم و به اقیانوس رسوندم چون میدونم اینجا و امشب حتی اگر به چُرت بگذره، بُرده! پس اگر به غیر چرت بگذره چیه...
از شما خیلی التماس دعا:
ظهور.
مسؤول خواهرانِ امام زمان علیه السلام باشم.
سلامتی پدرو مادرم.
عاقبتبخیری خانواده و دوستان و عزیزانم.
نیمهشعبان مشّایه کربلا.
مکّه و مدینه.
آیفون ۱۶ پرومکس.
لکسوس ۵۷۰ مشکی.
پولِ حلالِ بابرکتِ تمومنشدنیِ خیررسان و کمککننده به اقتصادِ حکومت شیعه و ظهور.
ذرّیهای صالح و یاریگرِ ظهور.
وَ کلی دعای دیگه که دارم🙏🌿
میسّر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن!
که کم لطفی ز اولاد علی باور نمیگردد...
#آرزوهای_نزدیک