بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛
دستهام که سفید و نورانی شده بود؛
حجمِ بیانتهای نور هر بار چشمام و باز میکردم؛
جای خواب و خوراک و عبادت به اندازهی یه سجاده... مساوی با ابعاد قبر، مختصر و مفید و ناگزیر؛
همجوارهای غریبهای که نماز صبح بیدارم میکردن؛
نمازهای همیشه بهجماعت؛
سفرههای سحری و افطاریِ پر از خنده و همدلی؛
مسواک زدن لبِ حوضِ گوهرشاد؛
شب کنارِ امام خوابیدن و صبح محضرِ امام بیدار شدن؛
صداهای بهشتی؛
دیدنیهای بهشتی؛
گفتنیهای بهشتی؛
حتی فکر کردنیهای بهشتی؛
سفرهی امام، طعامِ امام، میزبانیِ امام... وَ وقتی میگم امام، یعنی محضرِ ولی الله...؛
شاپرکهای بزرگ؛
روضههای قبلِ افطار؛
صحیفهی سجادیه؛
صندلیِ امام زمان ارواحنا فداه؛
بلندای پُرذکرِ مِنارههای ایوان مقصوره؛
کورانِ یادآوریِ هوشِ یک زن... گوهرشادخاتون؛
توبههای دلگرم؛
برنامههای تازه؛
تولدی دوباره؛
قرآنِ نگاهِ امام؛
پناهِ امام؛
آسمانی در سینه؛
خدایی از رگِ گردن نزدیکتر؛
اینا چیزاییه که بعد از دیدنِ کلمهی «اعتکاف» بیوقفه در جانم (و نه فقط ذهنم) مرور شدن...
من آدمِ پولداری نیستم اما ثروتمندم!
ثانیههایی از جوانیم با میلیاردمیلیارد پول قابلِ معاوضه نیست... اصلا برابر نیست!
من یه تاولِ انگشتهای پام رو در مشّایه با خزانههای شمشِ طلای عالَم عوض نمیکنم...
صورتِ سیاهشدهم از آفتابِ داغِ بلوچستان رو...
لرز کردنم از سرمای صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ نجف رو...
گرمازدگیم تو خاکِ تَفزدهی طلاییه رو...
اضطرابِ صفِ سرویس بهداشتیِ حرم وقتی معتکفِ گوهرشادم و نباید بیرونِ مسجد بمونم رو...
من چی بگیرم که با ثروتِ عظیمی که دارم و لایقش نیستم برابری کنه؟!
چه رقمی با یک تنفسم زیرِ گنبدِ سیدالشّهدا علیه السلام برابری میکنه؟!
آخ خدا!
برای همهی بیلیاقتیام هزار استغفرلله...
برای همهی عنایتهات هزار الحمدلله...
ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا بالله العلی العظیم.
ثبتنام کردین یا نکردین، یه صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه که رزقِ من و رفیقم بشه...
@sarbehrah
سربهراه
بوی تنم که همیشه عطرِ گلابِ حرم بود؛ دستهام که سفید و نورانی شده بود؛ حجمِ بیانتهای نور هر بار چشم
📌
🟡🔴🟡 ثبتنام اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد حرم مطهر رضوی
📆 زمان ثبتنام:
14 الی 23 آذر 1402
🔹روشهای ثبتنام:
۱- مراجعه به سايت اعتكاف به آدرس
🌐 https://etekaf.razavi.ir
۲- ارسال عدد ۸ به سامانه پيامكی
۵۰۰۰۴۸۰۳۰
🌹🕊
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک میکنن شما نه؟!
۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!)
(قرار بوده هر درس میریم جلو تاریخادبیاتش رو از آخر کتاب چک کنن، انتظار داشتن شبیهِ برخی همکارانم جزوه و لیست بدم و دقیییییقا همون رو در امتحان بیارم!)
۳. خانوووووم! بقیه معلما تقلب رو نمیگیرن...
(امروز به همکارام گفتم چون خودم در چرخشم، شما مراقب تقلب باشید. تقلب برای من معادل با دزدیه، دزد رو دستگیر کنید!)
۴. سطحِ امتحانی که طراحی کردم، پایینترین سطحه اما امروز در ابتدای آزمون، نزدیکِ ده نفر زدن زیرِ گریه... جوّ رو متشنج کردن... سروصدا راه انداختن که سخته امتحان... سختتر از ریاضی...
همکارا زود شُل میشن، خودم کلاس به کلاس رفتم و گفتم هرکی اعتراض داره بره اداره شکایت، الآن صدای کسی رو بشنوم برگه ضبط میشه. ساکت شدن. زنگ تفریح همکارا اومده بودن میگفتن راحتتر بگیرید... اینا براشون درس خوندن مهم نیست، دیوونهاید خودتون رو با خونوادهها درگیر میکنین؟! اینا همهشون فردا میریزن سرتون ها! نمره بدید برننننن!
من فقط نگاهشون میکردم و لبخندهای زهرآگین میزدم...
۵. کلاسامون رو تعطیل کردن که روضه فاطمیه بگیرن... الآن بچهها تو حیاطن دارن حدیث کساء گوش میدن... همکارام من و نگاه کردن دیدن رنگی پوشیدم... پرسیدن فاطمیه است؟ گفتم تو دهه نیستیم. وَ همهمون نمیدونیم چرا روضهی بیموقع گرفتن و شبای اصلِ شهادت برنامهای نداشتن...
روزِ بدی داشتم... به قدری حالم بده که سردرد شدم... حالِ جسمیم بدتر شده... اما سرِ پام. مقاوم ایستادم برابرِ سهلانگاری. برابرِ استعمارِ ثروتمندا علیه دانش و تلاش. برابرِ مُفتخوری و مُفتگیری.
نهمام اعتراف کردن تا حالا دبیرای فارسی شُل میگرفتن... امسال کم آوردن... نمیتونن به من برسن...
اعتراف کردن هر راهی بلد بودم پیشِ پاشون گذاشتم ولی اونا به تنبلی عادت کردن...
اعتراف کردن از دهِ شب تا دوی شب خوندن برای درسِ من کافی نیست...
اعتراف کردن بقیه عادتشون دادن به سؤالای ازپیشتعیینشده و من دقیقا ازشون تفهیمی خواستم...
استوار ایستادم روبروشون و گفتم دو راه دارید بچهها:
سطحتون رو بیارید بالا،
یا دبیر فارسی و نگارشتون رو عوض کنید؛ چون نه قواعدم رو تغییر میدم، نه یک صدم رایگان و بیزحمت به کسی خواهم داد!
آه که بچهها خوبن اگر ما بزرگا گند نمیزدیم... آه و هزار آه...
عصر همین همکارانِ فرهیختهم میان تو شورا و با افتخار روشهای سراسر فریب و خیانتشون رو به اسمِ مهربانی و مدارا موجّه جلوه میدن... تموم شه امروز...
@sarbehrah
سربهراه
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک میکنن شما نه؟! ۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!) (قرار بوده هر
نشستم لبهی جدولِ خیابونی که تهش گنبد و گلدسته دیده میشه... فقط خودم و کشوندم تا «جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِه» و همینکه گنبد دیدم دیگه نای پاهام به تَه رسید و نشستم کنارِ خیابون،لبهی جدول...
به معنای واقعیِ کلمه دارم از جنگ برمیگردم... از نبرد... از پیکاری نابرابر...
اما سربلند.
عزّتمند.
با آبرو.
به لطفِ امام زمان...
به لطفِ امام زمان...
به لطفِ امام زمان...
زنگِ آخر که خورد و بچهها تعطیل شدن و همهی همکارا یکییکی برای شورای دبیران میرسیدن، یهو صدای دادوبیدادِ پدرِ یکی از دخترا اومد که به چه حقی امتحانِ فارسی خارج از کتاب بوده؟! به چه حقی دخترِ من آزرده شده و الآن باید با چشمِ گریون ببینمش؟!
همهی همکارا زوم شدن روی من. من حفظِ ظاهر کرده بودم و با لبخند مشغولِ دفترنمره بودم.
صدای دادوبیداد از سالن بیشتر میشد و حالا مدیرم هم داشت داد میزد که شما به چه حقی اجازه میدید اینجا هوار بکشید؟!
دبیرِ ریاضی بهم گفت تازه شروعشه... تهِ دلم گفتم اگه توی دبیر ریاضی درست عمل کرده بودی، الآن من بابتِ بدیهیات اینجا متهم نبودم... چیزی نگفتم اما... باز هم لبخند زدم... با بزرگا کاری ندارم، اینجام و تو مدارسِ ثروتمندا که به گوشِ نسلِ جدید حقایق رو برسونم... مدارسِ مذهبی نرفتم و اینجا رو خالی نذاشتم، که اینا یه روزی تو کتابا خوندن یکی برای رسیدن به قاف تلاش کرد، با تعجب تو گوگل جستجو نکنن «تلاش چیست؟ چه شکلی است؟ خوردنی است یا پوشیدنی؟»
صدای شاگردم وسطِ دادوبیدادِ مدیرم و پدره اومد که گفت خانوم خیلی سخت گرفته بودن! من دیشب از ده خوندم تا صبح!
من خون، خونم رو میخورد... اما نشسته بودم تو دفتر و نگاههای سنگین و معنادارِ همکارا رو تحمل میکردم و حفظِ ظاهر داشتم. مدیرم بهم اعتماد کرده... چند وقتیه اساسی پشتمه و برای مواردی حتی از من مشورت گرفتن... من هم فهمیدم دلخواه و تِمِ اصلیش حقطلب و حقپذیره اما در آموزش و پرورش داره حل میشه...
مدیرم با عصبانیت اومدن دفتر و گفتن لطفا برگهی این دانشآموز رو بدید. هنوز به من نگفت خودت هم بیا. من صبوری کردم و برگه رو از بین برگهها جدا کردم و دادم و برگشتم دفتر. پدره برگه سفید دخترش و که دیده بود بیشتر داد زد که من دمِ در هفتما رو دیدم، نهما رو دیدم، اونام گریون بودن، وقتی همه پایهها میگن سخته یعنی ایراد از دبیره. چرا برای ریاضی نگفتن؟ چرا برای زبان نگفتن؟
مدیرم با داد جواب میدادن چون همهشون فارسی رو حفظ کردن، نرفتن بفهمنش!
من از سکوتِ همکارا و نگاههای خیرهشون به من خسته شده بودم... متهمِ اون جمع من نبودم، اونا بودن! در اهمالکاریِ اونها، کارِ من متفاوت و سخت دیده شده بود!
امام زمان رو صدا زدم و آبروم و سپردم بهشون و رفتم تو میدون...
کنارِ مدیرم ایستادم و وسطِ دادها، از دخترم کتابِ فارسیش و گرفتم. از سؤالِ یک شروع کردم به آوردنِ درسش تو کتاب و نشونِ مدیر و پدره دادن. داشتم به سؤالِ چهار میرسیدم و پدره با بدترین لحن داشت میگفت من از فارسی چندشم میشه، چیه این درس؟ زبان مادریمون بعد ازش نمره نگیریم! که دید من سؤال به سؤال در سکوت دارم آدرس میدم و تااااااازه فهمید دبیرِ فارسی منم!
یهو ساکت شد و نگام کرد... من گفتم سلام. خسته نباشید. اجازه میدید چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
بعد از چند دقیقه بُهت به گرمی و ادب جوابِ سلامم رو داد، بهم خسته نباشید گفت و ساکت شد.
حالا همهی مدرسه ساکت بود و فقط صدای من به گوش میرسید.
کتابِ دخترش رو جلوی خودش ورق میزدم و توضیح میدادم؛
شما دبیرِ ادبیاتی سراغ دارید که واژگانِ آخر کتاب رو ستون به ستون از اولِ مهر کار کرده باشه؟
پدره گفت نه والا!
گفتم من کار کردم. الآن این کلمهایم. دو جلسهی بعد تمام واژگان تموم میشه. دخترم تأیید میکنی؟
سرش و پایین انداخته بود و با صدای شرمزدهای گفت بله.
ورق زدم و گفتم تا حالا دبیرای فارسیِ دخترتون اَعلام و شخصیتها رو کار کردن؟ گفت نه...
گفتم من جلسه به جلسه جلو میرم و کار میکنم. دخترم تأیید میکنی؟ با خجالت و صدای از تهِ چاه گفت بله...
گفتم مِهر که اومدم کلاسشون چهار تا آرایه ادبی ساده که هفتم باید یاد میگرفتن و بلد نبودن، یک ماه بودجهبندی و طرح درسم تأخیر خورد اما آرایه رو از پایه بهشون یاد دادم. دخترم تأیید میکنی؟ گفت بله...
پدره سرخ شده بود از خجالت... مدیرم سربلند و با لبخند کنارم ایستاده بود... دو_سه تا از همکارا دمِ در نظارهگر بودن...
گفتم دبیرای قبلیِ فارسیِ دخترتون تکبیتای اولِ فصل رو کار میکردن؟ گفت نه... گفتم من کار میکنم. دخترم تأیید میکنی؟ اشکهاش ریخت و گفت بله...
سربهراه
۱. خانووووم! چرا بقیه معلما کمک میکنن شما نه؟! ۲. خانووووم! این سؤال رو درس ندادید(!) (قرار بوده هر
کتاب و بستم و گفتم این کار اصلیِ ما بود. اما همون ماهِ اول فهمیدم اینا شُل بالا اومدن... شُل نمره گرفتن... با من آسیبِ معدل میبینن... براشون راهِ فرعی گذاشتم؛
گفتم در این تاریخ دفترهای فارسی رو چک میکنم و بابتش یک و نیم نمره میدم. از کلاسِ ۲۹ نفره، پنج نفر دفتر کامل داشتن. دخترم تأیید میکنی؟ گفت بله...
گفتم اوّلِ آبان تا اولِ آذر وقت دادم ده غزل حفظ کنن نمره بهشون میدم. از کلاس ۲۹ نفره یک نفر حفظ کرد، هشت نمره بهش دادم. دخترم تأیید میکنی؟ با اشک سرش و به نشانهی بله تکون داد...
پدره با خجالت به زمین خیره شده بود و شونههاش افتاده بود...
گفتم به کتابِ غیردرسیِ مفید خوندنشون نمره اختصاص دادم، از کلاسِ ۲۹ نفره، هیچکس نیاورد... دخترم تأیید میکنی؟ دوباره سر تکون داد...
گفتم این شرحِ کارِ من. اگر خطا و قصوری هست بفرمایید.
فقط خیره شد به دخترش و گفت چرا سرافکندهم کردی؟!
مدیرم پیروزمندانه لبخند زد و من گفتم خدا نکنه! شما پدرید... خسته اومدید دنبالِ دخترتون... اونم مراعاتِ شما رو نکرده... قدرتِ اعتراف به کوتاهی نداشته... شده این...
گفت این یعنی دبیرای سالِ قبل کوتاهی کردن... نذاشتم حرفش و ادامه بده، گفتم دولتِ قبل رو رها کنید، الآن و بچسبیم! تغییر درد داره... من میتونم شل بگیرم، میتونم سؤالای امتحانم رو از قبل بدم و خودم رو راحت کنم... اما دخترِ شما نهم که نهاییه ضربه میخوره... دوازدهم ضربه میخوره... یه طبلِ توخالی میشه... من آدمِ چنین خیانتی نیستم... سطحِ دخترام و پایین نمیارم... شبیهِ کودنها باهاشون برخورد نمیکنم... من یک صدم بدونِ تلاش به دخترتون نمیدم... ده تا صبح درس خوندن، درس خوندن نیست! من دبیریام که هر جلسه از اوّلِ کتاب میپرسم تا جایی که درس دادم، دخترم تأیید میکنی؟ آب شده بود و صداش بالا نمیومد! گفتم اگر هر پرسشِ کلاسیِ من رو جدی گرفته بودن، شبِ امتحان فقط دور کردن کافی بود! من به اینا ارائه و کنفرانس دادم، اگر درست عمل کنن، بالا میان، اما غیرِ این راهی ندارن آقا! من دبیرِ دولتِ قبلی نیستم... یا عوضم کنید، یا پابهپای من به آیندهی دخترتون خدمت کنید! حتی اگر دردش بیاد و فکر کنه این آمپول از سرِ دشمنیه...
میدونین چی شد؟
مردِ بزرگ تا کمر خم شد... ازم عذرخواهی کرد... ازم حلالیت گرفت... اومد سرِ دخترش داد بزنه که نذاشتیم... داشت به دخترش میگفت سرافکندهم کردی و میرفت...
مدیرم دست گذاشت پشتم و با لبخند بهم گفت باعث افتخارید... باعث افتخارِ مدرسهاید...
من اما خسته بودم... جون کندم تا لبخند زدم... جون کندم تا شورا تموم شد... جون کردم تا خودم و به اینجا رسوندم... جون کندم از این همه مبارزهی بیحاصل... از این همه وسواس و دقت که اثرش حتی یک ساعت هم نیست... حتی نای ادامه دادن و شفاف کردنِ اصلِ دردم و برای شما ندارم... بغض داره خفهم میکنه... چشمام دو کاسه خونه...
کدام پُل؟ کجای این جهان شکسته است که هیچکس به مقصدش نمیرسد؟!
يَا عَزِيزُ ذُو الْعِزِّ وَ الِاقْتِدَار! هزار شکر و هزاران سپاس...
میشه برای سرِ پا موندن و عزّتم چند صلوات هدیه کنید به امام زمان ارواحنا فداه؟
رو به بیهوشیام... جسمی و روحی.
@sarbehrah
سربهراه
صدا و شعر مرحوم قیصر امینپور @sarbehrah
حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است
شاعر که باشی عشق زجرِ دیگری دارد...
@sarbehrah
روی اتوبوس نوشته به مناسبت روز دانشجو رایگان. سوار شدم منکارت نزدم، رفتم نشستم یادم اومد دیگه دانشجو نیستم و نمیشم...
قلب سلیم هم ندارم استادام و حلال کنم، نه! خدا لعنتشون کنه که حسرت دکتری رو به دلم گذاشتن...
پا شم برم منکارت بزنم...
@sarbehrah
من در کار کردن با مردها خیلی خیلی راحتترم؛ قشنگ میزنیم هم و پودر میکنیم، دادوبیداد، شاخوشونه، باز دو ساعت بعد مثلِ آدم با هم کار میکنیم :) اما جمعِ زنها از این خبرا نیست! حرفای بیمنظورِ تو رو هم به منظور میگیرن و سیصد قرن کِش میدن و از کار میزنن!
خلاصه من کللللللا با مردها راحتترم ولی خدا به جبر هم که شده سربهراهم کرده و شغلم در ارتباط با نامحرم نیست.
خدا رو هزار مرتبه شکر... هزار مرتبه شکر... ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم...
از خدا به اصرار بخواید راهتون رو از نامحرم جدا کنه؛ من در عمل ضعیفم اما در تئوری باور دارم جز به ضرورت نباید با نامحرم در ارتباط بود. شغل، ظاهرش ضرورته، اما اگر از خدا واقعا و حقیقتا بخوایم، مسیر رو برامون هموار میکنه. من خودم رو میشناختم، سااااااالها پیش به خدا گفتم من با مردها راحتترم اما شما ناراحت میشی، پس خودت من و از نامحرم دور نگه دار. خدا عنایت کرد، بهجبر سربهراه نگهم داشت و شغل و فعالیتی بیارتباط با نامحرم رزقم کرد.
+ داشتم از جلوی یه املاکیِ بزرگ رد میشدم که زن و مرد با هم بودن و با چه وضعی...
خدا رو شکرها کردم که شغلم حریمِ حلال داره...
الحمدلله❤️
الحمدلله❤️
هزار الحمدلله❤️
@sarbehrah
خسته و لِه سوارِ اتوبوس شدم. خانومِ چادریِ کناریم بلند گفت یه گولّه زن سوار شدن یه منکارت نزدن! خدا لعنتشون کنه! کسی نیست اینا رو درست کنه! چسبیدن به فلسطین!
به خنده، اما بلند گفتم یعنی از فلسطین بیان به مسافرا بگن منکارت بزنین؟ :)
گفت نه! اگه مملکت و به این روز نمینداختن، بهجا فلسطین و سوریه به خودمون میرسیدن، اینا موندهی یه منکارت نمیشدن!
حالا همه داشتن ما رو نگاه میکردن. دختر دبیرستانیِ صندلی جلو قشنگ برگشته بود و مکالمه ما رو میدید. باز به خنده جواب دادم آره دیگه، اونجوری خیابون و اتوبوس و مسافری نبود که موندهی منکارت بشن، همهمون یا کشته شده بودیم یا اسیر :)
گفت خدا نکنه! منظورم اینه اینا همه افغانیهای دزدن که منکارت نمیزنن، دولت اینا رو جمع کنه درست میشه.
گفتم شما مطمئنین افغانیان؟ من خیلی هموطنای خودم رو هم دیدم که منکارت نمیزنن!
گفت نه! این افغانیا همه راحت کارا رو گرفتن جَوونای ما بیکارن!
گفتم جوونامون مثل افغانیا جویای کار نیستن، منتظر میز و دفترن و کارمندی، بیکار موندن! وگرنه برن دنبال کار، کار هست!
گفت کدوم کار؟ خزر و فروختن به چین، بندریا بیکار شدن!
گفتم گوشی همراهتونه؟
گفت نه!
گفتم تو گوشیِ من بزنیم ببینیم خزر و فروختن یا نه؟
گفت فروختن. پاشو میخوام پیاده شم.
گفتم منم باهاتون میام :) چون جالب شد برام. ببینید درست میزنم.
جلوی خودش تو گوگل زدم فروش خزر به چین. جلوی خودش سایتا رو باز کردم و خطهایی که نوشته بود وارونه جلوه دادن حقیقت رو نشونش دادم. تندتند میرفت و داشت عصبانی میشد در دروغ و تهمت و فریب و خودتحقیری همراهیش نکردم.
گفتم دروغ گفتید؟! گفت نه! من اخبار دیدم. گفتم جلو خودتون زدم. جملهی خودتون رو گوگل زدم. میخواید شما بگو کدوم سایت و باز کنم. دستم و کنار زد و گفت من اخبار گوش دادم. گفتم کدوم اخبار؟! گفت همین روحانی فروخته! گفتم چرا به روحانی رأی دادید؟ گفت من رأی ندادم. گفتم چرا آگاه نکردید بقیه رو بهش رأی ندن؟ گف وقتی بهت میگن بهتوچه چه کار کنم؟ گفتم من دارم چه کار میکنم؟ شما از دستم دارین در میرین! زودتر پیاده شدید که من جوابِ دروغاتون رو ندم! اما من ایستگاهِ شما پیاده شدم، خسته از مدرسه اومدم ولی وقت گذاشتم جوابِ سیاهنماییتون رو بدم، شمام نهی از منکر میکردید خب؟ نمیذاشتید بدبخت شیم!
ایستاد کنار خیابون و با داد بهم گفت تو باسوادی بلدی حرف بزنی، من بلد نیستم ولی میدونم خزر و فروختن!
والا که هرچی خوشصداست به تور من میخوره😂 کلا همه با داد با من صحبت میکنن😂 بعد که نشونشون میدم به صدا باشه، از اونا صدام بلندتره میگن من خشنم😂 عین فلسطین! ۷۵ سال زدن تو سرش کسی چیزی نگفت، حالا بلند شده و داره قصاص میکنه همه حماس و هوووووو میکنن که حماس خشنه و دنبالِ دعوا😂
من به خنده جواب دادم: اگر حقید چرا داد میزدید؟ بیا دو دقه بشینیم بگردیم ببینیم خزر و به کی دادن ما نفهمیدیم؟
چادرش و کشید تو صورتش تندتند رفت. منم تندتند کنارش رفتم و گفتم دروغ هم حرامه... تهمت هم حرامه... فریب هم حرامه... سیاهنمایی هم حرامه... تو امنیت و عزت و اقتداریم و کفران نعمت میکنیم. دوست داری شبیه باسوادا حرف بزنی؟ کتاب الغارات بخون. امام علی رو قبول داری؟ امام علی که حکومتش عدل و عدالته. قبول داری؟ تندتند شونه به شونهی هم میرفتیم.
ادامه دادم امام علی همهی حکومت رو رو دوش مردم میچرخوندن. مردم باید خودشون سرنوشت خودشون رو بسازن. اینکه هرکی به دلخواهش نرسید بشینه دین و ایمان و حکومت رو زیر سؤال ببره که درست نیست! امام علی هم وقتی بد شد که گفت مردم خودتون باید زندگیتون رو بسازید! نه که هممممه کاراتون رو امام زمانتون بکنه، شما رو هم باد بزنه! این یعنی شما زمان امام حسین هم بودی میرفتی لشکر یزید! چون آب نداشتی، یار نداشتی، قدرت نداشتی، امام حسین زندگی براتون نساخته بود که! شما حق نداری چون به دلخواهت نرسیدی دروغ ببافی!
یهو وایساد و مشت کوبید به سینهش که الهی هم امروز امام علی به سزای عملت برسونت!
خندیدم :) گفتم به سزای راستگوییم؟ یا سزای افشای حقیقتم؟ یا سزای نهی از منکرم؟
مشت میکوبید به سینهش و میگفت الهی امام علی جوابت و بده! من زجرکشیدهام!
گفتم پس بیشتر باید قدرِ عدل و عدالت و حق رو بدونی! بیشتر باید پیِ راستی و درستی باشی!
به دویدن از پیشم دور شد و با صدای بلند حوالهم میداد به امام علی و نفرینم میکرد!
خب! برم که تا شب یا سوسک بشم یا نصفه :))
@sarbehrah
معلمی رو بدونِ برگه دوست دارم؛
برگهها رو بدونِ نمرهی زیرِ هجده؛
همهی هجدهها رو بدونِ ارفاق.
از کِش اومدنِ شغلم در برگههای ناتموم منزجرم؛
از انشاهای بیسروته بهشدت؛
از نمرههای نالایق کموبیش؛
از اضطرابِ رسوندنِ نمراتِ ماه... سؤالاتِ مستمر... صفحاتِ کتاب به بودجهبندی... بیشتر.
نرمافزارِ شاد رو دوست ندارم؛
گروههای اجباری رو؛
شوراهای الکی رو؛
جلسههای نمایشی رو؛
حرفهای بیعمل رو؛
مهربونیهای دروغینِ از سرِ تعارف رو.
گفتم تو هزینه جمع کردن برای مامانِ مدرسه بدونِ تعارف شرکت نکردم؟ همهی همکارا به جز دو نفر، نفری ۵۰ هزار تومان گذاشته بودن. این مبلغ یعنی فقط گذاشتن که اسمشون باشه(!) یعنی لبخندهای تبریکِ تولدِ نوه کشک... فریب... دروغ...
حالا میخوان پول جمع کنن شبِ یلدا دورِ هم باشیم... تاریخ جور کنن یه پنجشنبه با هم بریم بیرون... شکرِ خدا که عزتمند و محترمم براشون که درخواست زیاده اما نوهی مامانِ مدرسه ربطش به من چیه؟! شبِ یلدا چرا باید با همکارام بگذرونم و با خرج؟! من دوستانی دارم بهتر از آبِ روان! نفری یه فلاسک میزنن زیرِ بغل و هرچی داشتن میارن میریزیم دورِ هم و حقیقیترین خندههای بیتعارف رو با هم به آسمون سر میدیم... کنارِ هم هر روزمون یلداست و یک دقیقه بیشتر، که با دوست گذشتن از عمرت حساب نمیشه. میخوام به لطفِ خدا، یلدا رو هم زیرِ بارِ تعارف نرم. خوبیش میدونین چیه؟ من تو قراردادم با مدرسه نوشتم «در مراسمی که مفید فایده نباشد شرکت نمیکنم».
بله! من این رو در قراردادم نوشتم و قابل استناده.
جمعه میخوام؛
کتابی از جنسِ مصطفی مستور؛
وَ آسایشی کِشاومده.
@sarbehrah