امتحانای دی رو سخت میگیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن.
امروز طبقه بالا با نهم دوییهای پارسالم بودم که چون ایامِ امتحانات اصلا دبیرستان نرفتم، دلشون برام تنگ شده و اونا اومده بودن که با هم عکس بگیریم و حتما هم باید پروفایل میذاشتم و گذاشتم😂
وَ نیم ساعت از شروعِ امتحانِ نگارش گذشته بود که معاونمون بهم خبر دادن طبقه پایین، نهما برگههاشون سفیده و هنگ کردن!
خب قابل پیشبینی بود برام چون موضوعی بهشون داده بودم که به کارگاههای نویسندگی میدم!
اوّل رفتم جای دستگاه صوتِ مدرسه و براشون موسیقی بیکلام با صدای بسیار آروم پخش کردم.
بعد رفتم جلوی آینه و خودم و بررسی کردم مرتب باشم. یه تیپِ اروپاییِ غیر مدرسهای زده بودم و فقط مقنعهم که به اون قیافه میومد مدرسهای بود.
عطرِ بهشت به خودم زدم و یه لبخندِ برّاق و درخشان گذاشتم روی صورتم و رفتم پایین.
صدای نقونالهشون میومد، همینکه من وارد سالن شدم و من و دیدن همهشون دوباره هنگ شدن😂
یکیشون بلند به بقیه گفت چقدر بلوز خانوم کیوته! وَ ذوق کردنهاشون شروع شد و تقریبا تمومِ خشم و اضطرابشون هوا رفت.
آزمونهای کلاسی و مستمر رو سؤال جواب نمیدم، اما دی رو چرا. نفر به نفر سر زدم و راهنماییشون کردم چطور به نوشتاری باکیفیت برسن.
لعنتیهای ظاهرپرست قشنگ ساکت شدن و شروع کردن به نوشتن😂
به هدف هم رسیدم و موقعِ رفتن همه داشتن به هم میگفتن اگه این انشا بود، فارسی چیه! باید بجویم کتاب رو😂
سربهراه
امتحانای دی رو سخت میگیرم که از امتحان نهایی بترسن و بخونن. امروز طبقه بالا با نهم دوییهای پارسالم
بهخاطر تیپِ امروزم هنوز دارن بهم پیام میدن😂 انشاهای مزخرفی که نوشتن رو کلّا یادشون رفته😂
هر چقدر اندوه هجوم میاره که زمینم بزنه، دخترام سرِ پا میکنن من رو...
من در معلمی زنده میشم. زنده!
یکی از دعاهای رجب رو نوشته حجر اسماعیل خوبه بخونیم.
یکی دیگه رو نوشته مسجد صعصعه.
با دعاهای رجب حتی میشه رؤیاهای قشنگ ساخت...
مثلا نشستن کنجِ مسجد صعصعه و با صدای دکتر مطیعی دعای رجب خوندن...
وَ صعصعه همون یارِ امیرالمؤمنین علیه السلامه که در وصفش فرمودن:
کمخرج و پرفایده!
دقیقا توصیفی که من برعکسش رو در مذهبی_ولاییها در یاریِ ولایت فقیه و امام زمان علیه السلام دیدم😂😂😂
پرخرجِ بیفایده😁😂
دخترخالهم از قبولیهای معلمیِ پارساله. داشتن با زنداداشم اینستاگرام رو میدیدن. یکی از خودش و شوهرش استوری گذاشته بود. زنداداشم هم یکی خودشون رو نشون داد. دخترخالهم گفت منِ بدبخت نمیتونم بذارم، آموزش و پرورش همهچیِ ما رو زیرِ نظر داره، مجبورم هی پروفایلای مذهبی و انقلابی بذارم که برام بد نشه(!)
یادم اومد پارسال بهم گفت یه زمانی آزمون دادی و قبول شدی، تو مصاحبه خودت نباش. خودت با این زبونت رد میشی. هرچی گفتن باب میل اونا حرف بزن.
گفتم یعنی دروغ بگم؟ تا عمر دارم حقوقم شبههناک شه؟
گفت ردت میکنن راست بگی.
گفتم تو قبول شی دروغ میگی؟
گفت من میخوام قبول شم. فقط همین برام مهمه.
نسلهای ما آلوده بار میان چون آلودهها تربیتشون رو بر عهده گرفتن!
فریبِ پروفایلهای کارمندانِ دولتی رو نخورید!
تماس گرفتن و گفتن همکارای بابا دارن میان دیدنِ مامان. به مامان گفتم همه مردن، کارای پذیرایی رو میذارم و میرم بالا. بابا و پسرا پذیرایی کنن. مامان گفت باشه و زنداداش گفت خیالت راحت آبجی، من هستم، شما برو به کارات برس.
داشتم فکر میکردم زنداداش با این پوششِ آزادش قراره بمونه و پذیرایی کنه، چرا من با حجابِ کامل برم پنهان شم؟!
بحثم همیشگی نیست، «موقعیتیه».
موندنم صد تا امر به معروف و نهی از منکره و مانعِ تغییرِ ذائقهی آقایون.
اومدم بالا و جوراب و مانتو پوشیدم و روسریم و لبنانی بستم. همهچیز همرنگ و متناسب اما تیره. چادررنگهی سادهی کِشدارِ جلودوختهم و که تو اردوجهادی هدیه گرفتم، سرم کردم و اومدم پایین. گفتم شب کمتر میخوابم برگههام و امضا کنم و میمونم کمکتون.
فرزتر و باکیفیتتر و دقیقتر از همه پذیرایی کردم و به امور رسیدم.
همکارای بابا وقتِ اومدن و رفتن، به من که میرسیدن برای سلام و خداحافظی، دست میذاشتن رو سینه و سرشون و مینداختن پایین و بیشتر از همه عزّت و احترام میکردن. با اینکه تنها صحبتی که باهاشون داشتم، همون سلام و خداحافظی بود.
بعد از رفتنشون زنداداشم گفت چقدر به شما احترام میذاشتن آبجی. قبلا شما رو دیده بودن؟
گفتم نه عزیزم، بهخاطر پوششم و فعالیتی که همزمان با این پوشش داشتم بود. این پوشش و تعهد بهش برای من عزّت و احترام میاره.
به موندنِ برگههام و بیخوابیِ شب و خستگیِ فردا میارزید.✌️
دلم واسه اون که پیام میفرستاد و صدام میزد:
«خانم سربهراه»
تنگ شده🥲
وَ درست یک ماه تا پایان جریمهتون مونده😂🥲
تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانمهای فعال و تحصیلکرده و مادر فرمودن شماها رو شنیدم دو تا بچه دارید، خیلی کمه. «شماها که حزباللهید باید خیلی بچه بیارید.»
خانوادهی حزبالله.
ذریهی حزبالله.
ازدواج حزبالله.
ما اینا رو برای تمدن اسلامی که غایتِ تلاش و تفکرمونه نیاز داریم، وگرنه سگ و گربه هم جفتگیری و تولید مثل دارن(!)
تو این یه هفته مهمونداری از شهرهای مختلف و سبک زندگیهای مختلف و عقاید مختلف، خیلی حواسم بود و بررسی میکردم ببینم ازدواجها در مسیر تمدن اسلامی هست یا نه.
راستش بخشی از این زندگیها، همونهایی بود که من بهشون نه گفته بودم. میخواستم ببینم اگر بله میگفتم آیا در مسیر تمدن اسلامی قرار میگرفتم یا از همینی که هستم دور میشدم؟
نتایج اسفبار و فاجعه بود...
نه فقط در بُعدِ سطحی که حتی در بُعدِ معنایی هم فاجعه بود...
دخترخالهم قبل از ازدواج پوشیه میزد و همیشه من رو بابتِ حجابِ آزادم شماتت میکرد. مرد مذهبی هم به شوهری گرفت. اما فقط مذهبی(!)
حالا عبا میپوشه، برای استخدام دروغ میگه، ریا میکنه، نفاق داره، با شوهرش عروسیهای گناهدار هم میرن (اوایل ازدواج نمیرفتن)، بچه هم فعلا نمیخوان چون خرجها سنگینه و همون یکی هم دست خالهم بزرگ میشه و خاله هم شاغله و دستِ مربیِ تو خونه که ملاک انتخابش تقوا نبوده، بلکه حقوق مناسب درخواستی بوده... (دخترخاله و شوهرش قبلا ولایی و مطیع ولایت فقیه بودن)...
عمیقتر هم تفکراتِ رخنهکردهی غربی که زن و شوهر مذهبی و ولایی اما دو بچه آوردن که بچهها پدربزرگ و مادربزرگ رو مامان و بابا صدا میزنن و با اونا زندگی میکنن، چون پدر و مادر صبح تا شب سر کارن و شب میان خونه پدر و مادر غذایی میخورن و میخوابن و صبح دوباره سر کار... البته که اجارهخونهی خالی از سکنه رو هم میدن(!)
شبها که خونه خالی میشد به مامان میگفتم سر فلانی چقدر اذیتم کردی و زجرم دادی که مذهبیه، چرا میگم نه! دیدی عاقبتِ اون مذهبی رو که فقط نماز و روزه است؟! هیچ فرقی با زندگی داداش و زنداداش که غیرمذهبیان تو زندگیشون دیدی؟!
مامان میگفت تو زندگی که بیفتی دیگه این چیزا برات مهم نیست(!)
میگفتم پس تُف به اون زندگی و مذهب!
گفتم مامان! بعد از اربعین اولم گفتی کربلا از سرت میفته و بازم عروسی میام باهات. نیفتاد.
بعد از قبولی ارشدم گفتی دانشگاه میره و چادرش و برمیداره و دوباره با خودم میاد مهمونی. نه تنها برنداشتم که کل ارشدم و پای چادرم دادم رفت...
گفتی سی سال رو رد کنه، دیگه صبر نمیکنه یه مؤمن بیاد خواستگاریش، به یکی که دستش به دهنش میرسه بله میگه. بعد از سی سال هم دکتر و مهندسش و رد کردم و نشستم پای ایمان.
گفتم هر روزتون رو با بهانه زندگی میکنید. هر روز خودتون رو فریب میدید. وَ اگه کسی شبیه شما نباشه، کاری به کارتون هم نداشته باشه، شما هر روز تلاش میکنید اون و به عقب برگردونید... هر روز تلاش میکنید مثل خودتون بیهوده و مزخرف زندگی کنه...
با خشم و بغض به مادرم گفتم بابت همهی نههایی که گفتم به خودم افتخار میکنم و خدا رو شاکرم. دعا میکنم هرگز به زندگی سگ و گربهای تن ندم و در بهانهها و فریبها غرق نشم... چون این یک هفته، جز پَستی و بیارزشی هیچی ندیدم!
هیچکدوم از کلمات و جملاتِ این فرسته، بطنِ اندیشهم و نمیرسونه و کلام رو شهید کردم، اما خسته از چهار ساعتِ بیوقفهی کلاسِ تقویتی، خسته از اتاقی که اگر برسم حتما صدای آهنگ داره، خسته از خونهای که ممکنه باز هم مهمان داشته باشه و مهمانها خالی از هرگونه دلسپردگی به کعبه و رسولالله هستن، خسته از همهی محتواهای دیگری که در این چند روز دیدم و فهمیدم، نای پرداختن به اصل اندیشهم رو ندارم.
شاید خلاصهش بشه همین دو جمله که:
من خیلی پی زندگی توحیدی گشتم،
نبود.
ازدواجی که دین رو کامل کنه، ندیدم(!)
به زبانِ سادهتر، ازدواجی که رشد داده باشه ندیدم!
البته که منظورم از رشد، تعداد النگوها، انواع کیکی که میشه پخت، پراید یا شاسی بودنِ ماشین، خونهی بالاشهر یا پایینشهر وَ سفرِ داخلی یا خارجی نیست(!)
هیچکس
قدیمی یا جدید
از انتخابش
رشد
نکرده بود(!)
وَ من چقدر کارم سخت شده که بخوام تو چنین دنیایی به دخترام یاد بدم بهترین رو بخوان! بهترین باشن! بهترین رو انتخاب کنن! وَ برای رسیدن به بهترین تلاش کنن!
سربهراه
تو دیدار آقا با بانوان به مناسبت روز زن، در پشت صحنه آقا به جمعی از خانمهای فعال و تحصیلکرده و ماد
خاطرات زندگی امام خمینی و همسرشون،
یا شرح اسم (روایت زندگی آقا) رو که میخوندم،
انگار افسانه و اسطوره بود...
تصمیم گرفتم ماه رمضان یا تابستان که سبکترم، بازخوانی کنم.
درواقع قصدِ خودآزاری دارم!
هی بخونم و هی مقایسه کنم و هی بگردم و هی از نهایتِ خشم و بغض ویران بشم...
اما نذارم یادم بره که زندگی توحیدی شدنیه. شدنیه اگر بخوام.
نمیخوام از اعلای زندگی به پَستی راضی بشم.
سربهراه
یک ماهه تو اتوبوسهام با سارا و حافظ میگذره. وَ چه شیرین... چه شیرین... داوطلبم با برجی ده میلیون
اتوبوس حوالیِ حرمه.
قبلا شهرداریِ شهرم کمی توحیدی بود و اتوبوسها وقتی به حوالیِ حرم میرسیدن، صدای ضبطشدهی خانمی میگفت:
حرم مطهّر.
مردمِ شهر هم قبلا کمی توحیدی بودن و هر وقت حوالیِ حرم میرسیدیم، از جاشون بلند میشدن و رو به حرم، دست به سینه میذاشتن و خم میشدن.
حالا زندگیِ توحیدی مغلوب شده. نه صدایی برای اتوبوس تعبیه شده و نه حتی قدیمیها بلند میشن عرض ادب کنن(!)
داشتم میگفتم؛
اتوبوس حوالیِ حرمه.
سارا تو گوشم داره حافظ میخونه.
نوشته بودم وقتِ گریه ندارم.
اما سارا و حافظ کارِ خودشون رو کردن:
در بحر فتادهام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتادهام به زاری
آیا بُوَد آنکه دست گیرد؟