eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دیدم تریبونی برای حرف زدن دارم، گفتم بیام از این فرصت استفاده کنم و بگم خیلی خیلی تشکر می‌کنم از مهمانانِ فهمیده و باشعوری که صرفا برای صله‌ی رحم و احترام و عزّت گذاشتن تشریف میارن و بعد از صرف چای و میوه و شیرینی، سر دو ساعت بلند می‌شن می‌رن و تازه هدایای مفید میارن! مثلا گلدون میارن که من ببرم اتاقم😍 یا پاسماوری میارن که گرچه مامان خیز برداشت که با کارتنش تو کمد قایمش کنه، ولی خب من فرزتر بودم و مراسمِ «باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود» برگزار کردم و چای و قند و شکر و نبات و چوب دارچین و هل و گل‌محمدی‌های کاشانی‌م رو ریختم توشون و بساطِ چای‌های خوشمزه رو به‌راه کردم و کِیفش رو می‌برم😍 چه مهمان‌های بابرکت و مفیدی بودن؛ با اطلاعِ قبلی تشریف آوردن، خارج از وقتِ وعده‌های غذایی اومدن، ساعتِ زیادی نموندن و آدم و از کارو زندگی ننداختن، چون زمانِ مناسبی بودن کمتر هم به غیبت و حرف آوردن گذشت. خدا خیرشون بده و ان‌شاءالله به‌زودی خبرِ حج رفتنِ خودشون رو بشنوم😍
از دانشگاهِ پولدارای خنگ... چیز... دانشگاه آزاد منظورمه، یه پیشنهادِ واااااااااااقعا استثنائی برای راهیان نور دارم😍 خی‌لی وقته راهیان نرفتم... فکر می‌کنم آخرین بار همونی بود که تو دلِ کرونا رفتم و یه مناطق عملیاتی بود و یه اتوبوس، ما! فقط ما چهل نفر! بعد از اون دیگه نتونستم برم، وسط مدارس بود. این‌بار هم نمی‌تونم برم😭 نیمه‌شعبان هم تو بهمنه... راهیان برم پس دخترام چی؟! درس اونا گردنمه😭 هیچی دیگه؛ افتخار ندادم به خنگولای دانشگاه آزاد. اگه پزشکیان بذاره، باید برم کلاس و درسِ دخترام و رسیدگی کنم. چرا تابستون راهیان نور نمی‌برین خب؟ یکی دلش پشتِ حسینیه همّت، بینِ ساختمانِ حمّام‌ها و رو به طلوع جا مونده😭
خدا لعنت کنه اونی که بی‌تخصص و بی‌تعهد، بر ملّتِ شیعه امیر می‌شه که با بی‌تدبیری‌ش ظهور و سعادتِ ابدیِ همه‌ عالَم رو عقب بندازه... حتی بدبختیِ مردمِ آتش‌زده‌ی کالیفرنیا گردنِ اونیه که بی‌تخصص و بی‌تعهد زمامِ دولتِ شیعه رو به‌دست گرفت و جبهه‌ی مقاومت رو دلسرد کرد و باعث شد «دشمن بوی کباب به دماغش بخوره»... فردا مدارس تعطیله... ... ...
حس می‌کنم سربازی‌ام که اجازه‌ی تیر ندارم...
خدایا به حقِّ امام جواد علیه السلام؛ به من لکسوس ۵۷۰ وَ ایمانی هزار برابرش عطا کن، چون دارن با حیواناتی که اسیر کردن سوار اتوبوس می‌شن... وَ راننده و مسافرا چیزی نمی‌گن... وَ در جواب نهی از منکر صد تا حرفِ مفت می‌زنن که تو سبدشه... به تو چه کار داره؟!... خدای عطاکننده‌ی رجب حتی به منِ گنه‌کار؛ همین سرِ سوزن ایمانی که به خونِ جگر به‌دست آوردم و به چنگ و دندون حفظ کردم، در عجایب و وارونگی‌های آخرالزمان برام نگه دار...
امتحانای دخترام تموم شد. روی گروه‌های درسی بهشون تبریک گفتم و براشون بسته‌ی پیشنهادی دیدنی (فیلم)، خوندنی (کتاب) و شنیدنی (موسیقی) فرستادم. از انبوهِ برگه‌های روی میزم وحشتی ندارم، همونی که قبل از این تمومش می‌کرد، بازم از پسش برمیاد. فردا بعد از طوفان و شورش و اعتراض و انتقاد، قراره برم دبیرستان. امیدوارم اون حالِ بدی که مدیر بهم می‌داد، تبدیل به حالِ خوب شده باشه. دیشب شب‌کاری بودم و امروز مدرسه. خسته نیستم؛ بلکه مثلِ لیموشیرینی که چلونده شده، مچاله و به تلخی‌نشسته‌ام. از قشنگی‌های امروزم صبحِ زود بود که همکارِ شب‌کارم کوله‌م و داد دستم و من و سخت بوسید و راهیِ مدرسه شدم. تو راه کوله‌م و باز کردم وسیله بردارم که دیدم دو تا نونِ خونگیِ شیرین برام گذاشته که قبل از مدرسه بخورم❣ وَ اون لحظه‌ای که پای تخته‌ی هشتما داشتم تدریس می‌کردم و دیدم نهم‌ها که ورزش دارن، جمع شدن پشتِ پنجره و برام با دستاشون قلب درست کردن... امروز باهاشون نداشتم و دلم پر می‌زنه برای کلاساشون... البته زنگ تفریح سوم روی پله‌های حیاط دورم و گرفتن و همون‌جا، کوله و برگه و دفترنمره و خودکار به‌دست نشستم و چاییم و هم برام آوردن و از کوله‌م خوراکی درآوردم و با هم خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم😍 از خستگی و بی‌خوابی، صدام مثلِ اردوهای جهادی افتاده... تو اردوها همیشه دوستام برام نشاسته درست می‌کردن می‌خوردم صدام خوب شه... الآن حتی نا ندارم پا شم چای برای خودم بذارم... فاطمه‌سرآشپز رو می‌خوام که شیشه‌ی رُب رو شسته بود و لب‌به‌لب پر از چای می‌کرد و با یه کاسه تخمه برام میاورد... جهادی‌های الآن و بتکونی نیم‌فاطمه ازش درنمیاد!
هرجایی که بودم؛ بسیج، جهادی، اربعین، آموزش و پرورش، دانشگاه، هیئت، راهیان نور، اعتکاف، فعالیت اقتصادی، کلاس‌هام، کارگاه‌هام، هر جایی... همیشه و بدون استثنا مستعدها مشتاق نیستن، مشتاق‌ها مستعد نیستن. این مسأله همیشه اذیتم می‌کنه. کار با مشتاق‌های بی‌هنر و بی‌استعداد و بی‌دانش و بی‌عرضه، به‌قدری برام سخته که خدا می‌دونه، اما از مستعدهای بی‌اشتیاق بیزارم. بی‌تفاوت‌های به‌دردنخور.
اسمم وارد تخته‌ی دبیرها شده؛ ژوری‌هام ثبت شده؛ امتحان رو به‌خاطر کلاس‌های من، گذاشتن زنگ آخر که من نیستم؛ حقوقم واریز شده؛ ماژیکای پوشه‌م همه نو شده؛ چون مثل بقیه‌ی همکارای دبیرستان، منافقانه ننشستم پشت‌شون نق زدن و جلوشون تا کمر خم شدن! چون مثل‌شون بزدلانه نگفتم اگه اعتراض کنم اخراجم می‌کنن! در حد اسلامی که چیزهایی رو گردنم گذاشته، صبوری و متانت به‌خرج دادم، دقیقا بر مبنای همون اسلام به کژی‌ها انتقاد کردم و توسری‌خورانه و با ذلت کار نکردم. نذاشتم ثروت بر علم امیر شه. به اندازه‌ی خودم نذاشتم. وَ خدا هم من و به‌اندازه‌ی خودم می‌سنجه. لیس للانسان الا ما سعی. دوازدهم تجربی کلاس طغیان‌گریه. وقتی امتحان دارن، کلاسای دیگه رو نمیان. امروز صبح هنوز هفت و نیم نشده بود و ما تو دفتر بودیم که دبیر جغرافی گفت دوازدهم تجربیا فقط سه نفر اومدن. من به نمایشگرِ دوربینای مداربسته‌ی کلاسا نگاه کردم و دیدم فقط سه نفر تو کلاسن. یکی نشسته بود پشت میز دبیر و پاهاش و به شکل بی‌ادبانه‌ای گذاشته بود رو میز. هیچ‌کس گوشی‌ش و مثل بقیه تحویل نداده بود. معاون هم دید و رفت کلاس‌شون که گوشی‌ها رو بگیره. دیدیم که حتی پاهاش و از روی میز برنداشت... چه برسه به تغییر نشستنش به‌خاطر معاون. من رو کردم به دبیر جغرافی و با لبخند و قاطع گفتم همه‌شون میان. خندید و گفت من می‌شناسم‌شون، هیچ‌کس حریف اینا نمی‌شه، نمیان. بقیه همکارا تأیید کردن. من با همون لبخند و قاطعیت گفتم: من حریف‌شون نیستم، دبیرشون‌م. همه‌شون تا هفت و نیم سرِ کلاسن. هفت و نیم که بلند شدیم بریم سر کلاس، همه‌ی نفرات کلاس، حاضر بودن.✌️
خدایا بحقِّ غصب‌شده‌ی امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیه السلام؛ ما مُحبّین رو به شیعه‌ی راستینِ مولا ارتقا بده!