eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
زیرِ طاقِ دو تا ابرو دو تا دریاچه پُرِ قو مثِ گلّه‌های آهو من و یادِ توصیفِ نادر ابراهیمی می‌ندازه
رفتم سراغ کتابخونه‌م که یک عاشقانهٔ آرام رو بردارم، دیدم نیست. خیلی عصبانی‌ام. خیلی خیلی زیاد. اگر عرضهٔ کتاب خوندن ندارید غلط می‌کنید از ما کتاب قرض می‌گیرید! غلط می‌کنید اَدای کتاب‌خون‌ها رو درمیارید! غلط می‌کنید بخشی از روح و روانِ ما رو از ما می‌کّنید! غلط می‌کنید کتابی رو برمی‌دارید که باید ماه‌ها دست‌تون باشه تا جَنَم داشته باشید یه خط بخونید! غلط می‌کنید وقت ندارید و رخِ کتاب‌دوست و کتاب‌خون برای من می‌گیرید! اون یه نفری که می‌خواستم تا شنبه بزنم و بجومش پیدا شد! می‌رم که بهش پیام بدم و بعد بزنگم و بعد همه‌ی خشمم و سرش خالی کنم تا بار آخرش باشه بی‌عرضه‌ی خوندن، کتاب از کتابخونه‌ی کسی قرض کنه.
سربه‌راه
خیلی آروم‌ترم. یک نفر تا عمر داره دیگه کتاب قرض نمی‌گیره یا اگه بگیره، همه زندگیش و متوقف می‌کنه که اون کتاب رو یه‌روزه بخونه. آخیش☺️
سه هفتهٔ پیش تو محل کارِ شبم، یکی گفت الهی حاجت‌روا شی، می‌رم کلی برات دعا می‌کنم. همین‌قدر گفتم دعا کن نیمه‌شعبان برم کربلا. همین یه جمله! طرف که رفت، همکارم گفت کی می‌ری؟ گفتم هنوز که معلوم نیست، دیدی که! گفتم دعا کنه. گفت منم باهات میام. گفتم ان‌شاءالله و عبور کردم. هفته‌ی بعدش من و دید گفت کی می‌ریم؟ گفتم کجا؟ گفت نیمه‌شعبان کربلا؟ گفتم با شوهرت برو هروقت خواستی. گفت شوهرم نمی‌بره من و. گفتم خودت برو. گفت تنها می‌ترسم. گفتم یه پایه پیدا کن. گفت تو دیگه. من آدم رکی هستم. جز برای خانواده‌م و شغلم هم خودم و برای کسی مجبور نمی‌کنم. گفتم من که پایه‌ت نیستم، می‌خوام خودم برم. گفت منم باهات میام. من پایه‌تم. گفتم من همسفر خوبی نیستم، گنده‌اخلاقم، مقرراتی‌ام، وسواسی‌ام، اقتصادی‌ام، حرف هم حرف خودمه. با هر کسی هم آبم تو یه جو نمی‌ره. گفت پایه‌تم. بلیط هواپیما بگیریم؟ گفتم می‌گم جنس هم نیستیم می‌گی نه! من مثل تو مرفه بی‌درد نیستم که پول هواپیما داشته باشم. با کسایی هم می‌رم که مثل خودم خرج می‌کنن. این شروع کرد به حرف زدن و هرچی من گفتم یچی گفت. بهش گفتم من دوست صمیمی‌م که یه‌سره با هم بودیم، تو شلوغی ازدواجش یادش رفت به من زنگ بزنه بگه محضر بیا، من با این‌که می‌دونستم یادش رفته و حتما دلش می‌خواد من باشم و چون من و از خودش می‌دونه، نیازی به گفتن ندونسته، نرفتم! اون‌وقت تو روت دارم می‌گم نمی‌خوام باهات بیام، تو چی مث متّه رفتی رو اعصابم؟! اونجا ساکت شد. اما همین الآن یه کاروان برام فرستاده و نوشته سلاممممم! بریم؟! من احساساتی نمی‌شم بگم اگه دلش و بشکنم خدا قهرش میاد، نه! همسفر جزوِ توصیه‌های مهم سفره. دل شکستن به ظلم کردنه، من ظلمی نمی‌کنم، اتفاقا این‌جور آدما به امثال ما ظلم می‌کنن که ما رو محدود می‌کنن و بی‌تعارف میان وسط زندگی و برنامه‌هامون! ویژگی‌های همسفر رو دقیق در اسلام برشمردن. یعنی مهمه با کی بری سفر. فقط پدر و مادرم و معلم و استادم هستن که در برابرشون باید مطیع و فروتنِ محض باشم و حتی اگه دلم نخواد، چاره‌ای جز تکریم ندارم. بقیه رو که خادم‌شون نیستم! معلوم نیست برم یا نرم، این اومده هی به حرف زدن! من یکی یک بار از روی ناراحتی شخصیِ خودش، یا ذهن‌مشغولی یا هرچی جواب سلامم و سرد بده، می‌ذارمش کنار، اون‌وقت این حجم از اصرار به کسی که رک بهت گفته نمی‌خوام با تو بیام رو نمی‌فهمم... چقدر از جوابی که به شاگردم دادم الآن راضی‌ام. چون می‌بینم قرار بوده در آینده بشه این! زینب اولِ سال اومد پیشم که خانم تنهام و هیچ‌کس با من دوست نمی‌شه. گفتم برو پیش مشاورمون. رفت و برگشت پیش خودم که مشاورمون به درد نمی‌خوره. (هرکی و فرستادم همین و گفت و برگشت پیش خودم! مشاورامون فراتر از تئوری‌های کتاباشون نمی‌رن و خیال می‌کنن معجزه می‌کنن!) حرفاش و گوش دادم و دیدم این بچه دوست داره با فلانی دوست شه و اون محلش نمی‌ذاره. بهش گفتم زینب! برو سراغ هرکی دوستش داری، اگه محلت گذاشت و برات احترام قائل بود باهاش بمون. اگه دیدی محلت نمی‌ذاره و تو براش ارزشی نداری، برو پی کار خودت. شده تنها بمونی، بمون اما آویزون کسی که محلت نمی‌ذاره یا کوچیکت می‌کنه نشو. محبت یه اتفاق دوطرفه است. تنها کسایی که هرچقدرم بهت بد کردن و پَسِت زدن اما تو همه محبتت رو پاشون بریزی خوبه، پدر و مادرت و معلماتن. یک ماهه مغزم و خورده تا یاد گرفته با تنهایی‌ش کنار بیاد. آخرِ دی اومد پیشم که می‌خوام تنها باشم حالا که کسی دوستم نداره، ولی چه کار کنم تو تنهایی گریه نکنم؟ این‌قدر بهش کار دادم که حالا زنگای تفریح وقت نمی‌کنه بیاد با خودم حرف بزنه، یه‌سره مشغول کارای پژوهشه. گفتم خودت رو مشغول کن. این‌قدر مشغول شو که فرصت نکنی به کسی فکر کنی. آدما از بیکاریه که خیال می‌کنن تنهان! از بیکاریه که فرصت غصه خوردن و گریه کردن و افسرده شدن دارن! بیکار نباشی هیچ‌کدومِ این اتفاقا نمیفته. براش برنامه ریختم تو خونه هم کار کنه و دو_سه هفته است کدبانو شده. روحیه‌ش و ببینید از این رو به اون رو شده‌. هفتمیه ولی آشپزی می‌کنه، ظرف می‌شوره، جارو و گردگیری می‌کنه، درس می‌خونه، کارای پژوهش و انجام می‌ده‌. هنوزم از تنهایی اذیت می‌شه و با خودم که حرف می‌زنه اشکاش می‌ریزه ولی دیگه اون بیکارالدوله‌ای که بیفته دنبال فلانی که جواب سلامش و بده نیست. چقدر پیامای این همکارم روی اعصابمه... چقدر من می‌خوام دور از همه زندگی کنم و همه وسط زندگی منن...
ما چشم می‌کشیم بکّنیم از آدما بریم بیابون و نزدیکِ امام خلوت کنیم و کمی نفس بکشیم که برگردیم و همین آدما رو دوباره تحمل کنیم، اون‌وقت آدما چشمِ دیدنِ همینم ندارن(!) خودشون تو شهر بی‌خیالِ تمدنِ مهدوی‌ان و انزوا گزیدن، اون‌وقت برای مایی که تو شهر و بین آدما پی تمدن و تشکیلاتیم و سالی چقدر چشم می‌کشیم به یه خلوت و تنفس، امام زمانی می‌شن(!) تناقضاتِ مذهبیا نفس برام نذاشته...
رفاقت، گاهی بالاتر از رابطهٔ دوستانه یا همسرانه‌ست... رفاقت (یا هرچیزی که اسمش رو بذارید) باعث می‌شه دو تا آدم‌ در دل تضادها و کثرت‌ها به توحید و وحدت برسن... همون دلیلی که خداوند براش بستر خانواده رو فراهم کرده... خیلی از منیّت‌ها در دل همین رفاقت متعادل می‌شه... در دل رفاقت باعث میشه که هیچ‌کدوم از دیگری نخواد که در برابرش تواضع کنه و ذلیل باشه، بلکه به هم کمک میکنن که در مقابل حق و وجود باری تعالی سرشون پایین باشه و تواضع داشته باشن و حرف حق وسط باشه، نه حرف من و تو! ولی انگار این رفاقت، در سایهٔ امتحانات سخت به‌دست میاد... خیلی سخت... راهی‌ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آن‌که جان بسپارند چاره نیست...  در متن زندگی مدام به فنا شدن و هیچ شدن در برابر حضرت حق می‌رسید... در دل صحنه‌ها و کشمکش‌ها و دل شکستن‌ها و تعدیل عواطف و احساسات... دوستی‌های ساده پر از تعارف و دروغه، اما رفاقت پر از شکستن و زخم برداشتن، اما باز موندنه! در رفاقت هیچ‌چیز گل و بلبل نیست، چون تو تعارف و رودربایستی نداری. خودِ خودِ خودتی. من از پسِ هزاران سختی و چالش در رفاقت، هم‌چنان شما رو دعوت می‌کنم یا به تنهایی، یا به رفاقت. به چیزی جز این دو تن ندید. وَ علیکم به رفاقت! وَ علیکم به رفاقت! وَ علیکم به رفاقت! + این فرسته رو چند بار بخونید. روش کمی وقت بذارید. مسأله دو تا دوست یا یه زن و شوهر نیست. من به ساده‌ترین زبانی که بلد بودم، سخت‌ترین دستورالعملِ اخلاقی رو که مسیربازکُنِ شهود و متعالی شدنه نوشتم. برای این فرسته کمی وقت بذارید.
شاگردام این و کشیدن و زدن به دیوارِ کلاس! البته که در حضور دبیر هنرشون کشیدن و بعد از نمره و تأیید ایشون به دیوار زدن(!) اون‌وقت مدیر به‌جای درست کردنِ دبیرِ هنر، داشت می‌رفت دخترا رو دعوا کنه(!) جلوشون و گرفتم و گفتم دعواشون نکنید، این تابلو رو بسپارید به من. البته تو دلم گفتم کاش می‌شد دبیر هنر رو بسپارید به من!
این تصویر رو از تو گالری موبایلم، پرینت رنگی گرفتم. رفتم کلاس و بعد از حضور و غیاب، تابلو رو از رو دیوار برداشتم و با خنده و شوخی گفتم این بنده خدا رو برهنه کشیدید و گذاشتید جلو چشمِ همه، برای همین اعصاب نداره و حالش خوب نیست. هر وقت و بی‌وقت هر مدل نگاهِ غرض و مرض‌داری بهشه، روی روح و روانش تأثیر گذاشته. من الآن خوشحالش می‌کنم. تابلو رو گذاشتم روی صندلیم که نبینن و این تصویر رو با سوزن‌ته‌گرد زدم روش. دخترا همه ساکت که من دارم چه کار می‌کنم و هی سرک می‌کشیدن پشت میزم. تابلوی اصلاح‌شده رو بالا آوردم و گفتم محجبه‌ش کردم! ببینید چقدر خوشحاله😁 کللللللللللللل کلاس زدن زیر خنده و تابلو رو نصب کردم سر جاش. هنوزم روی دیواره با ظاهر جدیدش😂
اون کار رو تو آبان کرده بودم. اما اثراتش و ببینید که این هفته رفتم کلاس و دیدم یه ریسه کارهای جدید روی دیوار اومده و تو نوشته‌های روی دیوار یه هم‌چین اصلاحی انجام شده. برگه رو که دادم بالا زیرش و ببینم، دخترا گفتن خانم اون قبل از شاد شدنشه😁 محجبه شد، شاد شد😂
تو رو قّرآن گُل از گُل‌تون نشکُفت؟!😍 معلمی همین‌قدر جادویی و سحرآمیزه🤩 اصلا احوالت رو زیرورو می‌کنه☺️
سرِ کلاسِ خصوصی‌م هم باکلاسن و تو قندونِ کنارِ چای، چند تا دونه غنچه گل محمّدی می‌ذارن. منم هر بار یکی می‌ندازم روی چایی‌م و هر بار هم مثلِ تو خونه از باز شدنش ذوق می‌کنم و بروز می‌دم. خب از اونجایی که این هفته تلخ بودم و بی‌اعصاب، روی چایی‌م گل نذاشتم. چایی‌ رو هم تا ته، سر نکشیدم، نصفه خوردم. کلاس که تموم شد شاگردِ پسرم (هفتم) گفت امروز چایی‌تون و تا آخر نخوردید... روش گل ننداختید... از باز شدنش ذوق نکردید... پس امروز حالتون خوب نبود... این عینِ جملاتی بود که گفت! وَ من معلمی بودم که بعد از یه تدریسِ پرانرژی و پر از شوخی و خنده، به همین جزئیاتِ شخصی در نگاهِ دقیقِ پسربچه‌ای که هفته‌ای یک بار من رو می‌بینه، باخته بودم! اما چه باختِ پرعاطفه‌ی نازک‌اندیشی❣