این تصویر رو از تو گالری موبایلم، پرینت رنگی گرفتم.
رفتم کلاس و بعد از حضور و غیاب، تابلو رو از رو دیوار برداشتم و با خنده و شوخی گفتم این بنده خدا رو برهنه کشیدید و گذاشتید جلو چشمِ همه، برای همین اعصاب نداره و حالش خوب نیست. هر وقت و بیوقت هر مدل نگاهِ غرض و مرضداری بهشه، روی روح و روانش تأثیر گذاشته.
من الآن خوشحالش میکنم.
تابلو رو گذاشتم روی صندلیم که نبینن و این تصویر رو با سوزنتهگرد زدم روش.
دخترا همه ساکت که من دارم چه کار میکنم و هی سرک میکشیدن پشت میزم.
تابلوی اصلاحشده رو بالا آوردم و گفتم محجبهش کردم! ببینید چقدر خوشحاله😁
کللللللللللللل کلاس زدن زیر خنده و تابلو رو نصب کردم سر جاش. هنوزم روی دیواره با ظاهر جدیدش😂
اون کار رو تو آبان کرده بودم. اما اثراتش و ببینید که این هفته رفتم کلاس و دیدم یه ریسه کارهای جدید روی دیوار اومده و تو نوشتههای روی دیوار یه همچین اصلاحی انجام شده. برگه رو که دادم بالا زیرش و ببینم، دخترا گفتن خانم اون قبل از شاد شدنشه😁 محجبه شد، شاد شد😂
تو رو قّرآن گُل از گُلتون نشکُفت؟!😍
معلمی همینقدر جادویی و سحرآمیزه🤩
اصلا احوالت رو زیرورو میکنه☺️
سرِ کلاسِ خصوصیم هم باکلاسن و تو قندونِ کنارِ چای، چند تا دونه غنچه گل محمّدی میذارن. منم هر بار یکی میندازم روی چاییم و هر بار هم مثلِ تو خونه از باز شدنش ذوق میکنم و بروز میدم.
خب از اونجایی که این هفته تلخ بودم و بیاعصاب، روی چاییم گل نذاشتم. چایی رو هم تا ته، سر نکشیدم، نصفه خوردم. کلاس که تموم شد شاگردِ پسرم (هفتم) گفت امروز چاییتون و تا آخر نخوردید... روش گل ننداختید... از باز شدنش ذوق نکردید... پس امروز حالتون خوب نبود...
این عینِ جملاتی بود که گفت!
وَ من معلمی بودم که بعد از یه تدریسِ پرانرژی و پر از شوخی و خنده، به همین جزئیاتِ شخصی در نگاهِ دقیقِ پسربچهای که هفتهای یک بار من رو میبینه، باخته بودم!
اما چه باختِ پرعاطفهی نازکاندیشی❣
تنها محبت است که کهنه نمیشود. همه چیز طراوت خودش را از دست میدهد. تازگی همهچیز، به کهنگی و پوسیدگی میگراید. زیباترین چهرهها، زیر چروکهای پیری دفن میشود. گَرد تیرۀ پیری، درخشندهترین چشمها را از لَوَندی و فطانت می اندازد. ولی محبت... نه!
بیهودگی از احمد محمود
+ نیاز دارم این رو هم به همون کیفیتِ نادر، بهم هدیه بدی من ثابت بچسبونمش رو پروفایلِ شادم.
AUD-AudioMerger (1).mp3
زمان:
حجم:
1.5M
با هم از خوشی اشک بریزیم؛
که به سینههای تنگمون
نسیمِ شعبان المعظّم وزید...
مبارکمونه❣
به پرچمِ سرخِ گنبدهای کربلا قسم.
جا مدافعای حرم آش میدادن. پیاده شدیم رفتیم تو شلوغیِ دورِ دیگ بگیریم که دوستم جلوتر بود، برگشت گفت بریم، نمیشه این آش و بخوریم. گفتم چرا؟ گفت خانومه که داره آش میده کاشت مژه داره!
دو تامون با لبولوچهی آویزون برگشتیم و من تا برسم ماشین، از کنار هرکی رد شدم گفتم ای بابا! مردمِ ناپاک، نذری هم میدن، طرف کاشت مژه داره نمیشه آشش و خورد!
دیگه آشهوسکرده از بهشت رضا علیه السلام داشتیم بیرون میزدیم که یه آقا تو سینی، خیلی محترمانه، بی اونکه ما پیاده شیم یا منتظر، آش آورد تقدیممون کرد!
به دوستم میگم وَمَنْ يَتَّقِ اللَّه؛
يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا،
وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِب😍