eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
باید یه روز وقت بذارم از این مجنون اینجا بنویسم😂 درسته دست‌به‌حذف کردنم عالیه و هیچ وبلاگ و کانال و سایتی رو با کلللللللللی زندگی و قصه که نوشتم نگه نداشتم و همیشه از خودم پرسیدم خب که چی و خنده‌م گرفت، ولی فعلا که این‌جا هست چرا روزهای پر از تجربه و خاطره‌م و برای خودم ثبت نکنم؟!😂
من هیچ‌وقت کتابای نزار قبّانی و غسّان کنفانی رو نمی‌خرم؛ چون هنوز همهٔ کتاب‌های نادر ابراهیمی و جلال آل احمد و دکتر شریعتی رو نخریدم. اما مطمئنم از جمله «چسبیدنی»های تضمینیِ نیمه‌شب با چای تازه‌دم، کتابای نزار قبّانی و غسّان کنفانیه.
۲. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟ چند سالِ پیش تو یه جای مزخرف و پرتِ شهر، تو یه روز تعطیل که رفته بودم حرم و می‌خواستم برگردم خونه، سوار اتوبوس شدم و من‌کارتم و که جلوی دستگاه گرفتم، صدای وحشتناکِ بوقی بلند شد که یعنی اعتبار نداره و باید دوباره شارژ شه. در حالت عادی مردم به هم می‌گن یه کارت برای منم بزن و پولش و به هم می‌دن. من پول نقد همراهم نبود. به کسی چیزی نگفتم. پیاده شدم که با دستگاه، کارتم و شارژ کنم. دستگاهِ ایستگاه خراب بود و دنیای دیجیتال و شهر هوشمند همیشه پاسخگو نبود(!) دو ایستگاه دیگه پیاده رفتم و هیچ‌کدوم دستگاه‌شون درست نبود(!) می‌تونستم سوار شم و به یکی بگم برام کارت بزنه و شماره‌حساب بده کارت به کارت کنم، ولی معمولا برای هزار تومنِ چند سال پیش چنین کاری نمی‌کردن و از اساس هم ما در دنیای ظهور زندگی نمی‌کنیم؛ بارها کسی از خودم خواسته بود براش کارت بزنم و حتما خودم رو موظف می‌کردم و می‌کنم این کار رو بکنم، اما بارها دیده بودم که کارت کسی داشته و برای کسی که نداشته و بهش رو زده، نزده(!) از این خوی تک‌خوری و بی‌تفاوتی بیزارم و دوست نداشتم به چنین آدمایی رو بزنم. چند اتوبوس اومد و من هی گفتم سوار شم و رو بزنم و نشدم و نزدم. بالاخره تصمیم گرفتم تا خونه پیاده برم... وَ اون مسیر، اون‌قدر دور و پرت بود که برای پیاده رفتن فقط غرور و غُد بودنِ من و لازم داشت... رد شدن از اون پلِ لعنتی که ناکجای دنیاست و دوطرفش پر از معتاد و پرت از هر آدمیزادی که صدات و بشنوه و به دادت برسه، فقط لجاجت و تُخس بودنِ من رو می‌خواست... من اون مسیر رو با ترس و لرز و قرائتِ هر سوره و آیه‌ای از قرآن که بلد بودم و توسل به همه‌ی ائمه علیهم السلام، پیاده اومدم که بابتِ هزار تومن من‌کارت زدن به کسی رو نزنم که بعد بگه ندارم یا کارتم تموم شده(!) از اساس «استقلال» و «رو پای خود بودن» و «رویارویی با مشکلات» رو دوست دارم. از اساس وقتی بو می‌بردم پسری که خواستگاری اومده هنوز متکی به خانواده‌شه رو رد می‌کردم؛ حالا تو بگو دکتر و مهندسِ عالَم باشه و ثروتمند، اما به‌دردنخوره چون آویزونه! چون بحران‌ها رو نمی‌تونه مدیریت کنه و بدوبدو می‌ره سراغ باباش(!) حالا در مقیاس جهانی، کشورها رو بررسی کنیم؛ هر کشوری تا به کوچک‌ترین نداشتن و نشدنی می‌خوره، به غولِ وحشی و خون‌خوارِ دنیا باج می‌ده تا مشکلش رو حل کنه... اما جمهوری اسلامی... آخ از جمهوری اسلامی❣ اوووووووووج افتخارم به جمهوری اسلامی و انتخابم برمی‌گرده به روزهای کرونا... روزهای ابتداییِ کرونا... روزهای مرگبار و سیاه و کُشنده‌ی کرونا... روزهای منحوسِ کرونا در دولتِ نحسِ روحانی لعنت الله علیه... همه خیال می‌کردن از یه در بیماری و مرگ بیاد، از اون در ایمان و اعتقاد می‌ره... ولی جمهوری اسلامی به واکسنِ آمریکا، به دخالتِ آمریکا، به دلسوزیِ الکیِ آمریکا درست بعد از سال‌ها تحریمِ دارویی(!) گفت نه و تمومِ اون مسیرِ مرگبار و پرت و پر از بلا رو پیاده رفت تا رسید به واکسنِ برکت و فخری‌زاده... نه به آسترازنکایی که همه براش ترکمانچای‌ها امضا کردن و تو‌ عواقبِ مرگبارش مثلِ سگ موندن(!) من از اساس «متکی به خود» بودن و «عزّت نفس» رو دوست دارم... از اساس با انقلابی که بدون سیم خاردار و تکنولوژی، هشت سال جلوی دشمن متجاوز می‌ایسته و خون و جون می‌ده ولی خاک و ناموس نمی‌ده حال می‌کنم! از اساس می‌تونم سینه‌سپر کنم و خیلی لاتی و با قاطعیت بگم من با انقلاب و جمهوری اسلامی، یه دخترِ مستقل و سربلندم تو دنیا! یه فرانسویِ آویزونِ اجازه‌ی کنگره‌ی آمریکا یا یه هندیِ ذلیلِ انگلیسی‌زبان یا یه مهاجرِ رانده‌شده از کشورم یا یه مستعمره‌زاده نیستم! همونی‌ام که وقتی همه‌ی راه‌ها رو از هر طرف به روم بستن و همه‌ی من‌کارت‌های تجاری و اقتصادی رو برام خالی و بی‌اعتبار کردن، اون‌قدر پیاده، پرت‌ترین نقاط دنیا رو درنوردیدم که خودم شدم صاحبِ بهترین بیمارستانِ جراحی منطقه... قدرت نظامی منطقه... راه‌دارِ استراتژی منطقه... وَ تنها مقاوم و ایستاده برابرِ لاتِ کوچه‌خلوت؛ آمریکای پهلوون‌پنبه(!) من از اساس با «خفن بودن» و «غرور و غیرت» داشتن حال می‌کنم.
سربه‌راه
من که سرِ کار بودم و مناظره ندیدم و هر دو ساعت فقط از رفقا آمار گرفتم، ولی تا تو اتوبوسم یکم انتخابا
شما اگه چیزی رو به صد دلیل دوست داشته باشید، به هزار دلیل دست ازش نمی‌کشید. ولی هر علاقه‌ی بی‌دلیلی یه روز ازدست‌رفتنیه!
عیدیِ دخترام و حاضر کردم و پیشاپیش دلم ضعف می‌ره برای ملچ مولوچ کردن‌شون به شادیِ میلادِ کشتیِ نجاتِ عالَم😍 عیدمون خیلی مبارکه❤️ خیلی خیلی مبارکه❣
سربه‌راه
عیدیِ دخترام و حاضر کردم و پیشاپیش دلم ضعف می‌ره برای ملچ مولوچ کردن‌شون به شادیِ میلادِ کشتیِ نجاتِ
امروز نهما به اونایی که پارسال شاگردم نبودن مژده می‌دادن که فردا خانم منفی‌های انضباطی رو پاک می‌کنه... عیدی می‌ده... هر شرارتی هم بکنی محاله اخم کنه بهت... آقا امام حسین❣ من به عمرم مژده دادم فردا خدا غفرانش و می‌چرخونه دورِ سرِ شما و صدقه می‌ریزه به غفلت‌ها و جهالت‌های من... بِنَفسی أنتَ آقا... بِنَفسی أنتَ ارباب... بِنَفسی أنتَ مولا... بِنَفسی أنتَ... باشه؟❣
Mahmoud KarimiMahmoud Karimi - Chi Mishe Tire Mohabat [Sevilmusic].mp3
زمان: حجم: 6.8M
یه روزی میاد آقاجون روی چشمم پا می‌ذاری... باشه؟❣
سربه‌راه
یه روزی میاد آقاجون روی چشمم پا می‌ذاری... باشه؟❣
سخن در احتیاجِ ما وُ اِستِغنای معشوق است...
سربه‌راه
باید یه روز وقت بذارم از این مجنون اینجا بنویسم😂 درسته دست‌به‌حذف کردنم عالیه و هیچ وبلاگ و کانال و
مجنون امروز بدون هیچ حرفی، اومد کنارم ایستاد و کارنامه‌ش و داد دستم. من اوّل معدل رو دیدم و خوشحال شدم. بعد دروس رو دیدم و تعجب کردم! به مجنون نگاهی کردم و دیدم با لبخندِ مظلومانه‌ای داره جوری بهم نگاه می‌کنه که نگاهش آتیشم می‌زد... دوباره به نمرات چشم دوختم و با تعجب و عصبانیت ازش پرسیدم: فقط سه درسِ من و بیست نگرفتی؟! مظلومانه و با مخلوطی از اشک و خنده گفت: خانم تقریبا همه بیستای پایه‌ها همینه کارنامه‌شون... من اومدم نشون‌تون بدم بدونید دلم کبابه... فقط مدیر و خودِ شاگردام می‌دونستن من چقدر چقدر چقدر از این وضعیت عصبانی‌ام... وَ فقط مدیر و خودِ شاگردام می‌دونستن این نمره رو من ندادم، بلکه گرفتن! دسترنجِ خودشونه... برگه‌های دیِ مجنون رو از بایگانی گرفتم و دوباره بررسی کردم. نه محاسبه‌ی نمره رو، نه! من هر برگه‌ای رو دو بار بررسی می‌کنم. برای همین اتاقم همیشه پر از برگه است! اشتباهِ محاسباتی ندارم. بررسی کردم ببینم مشکلش چیه؟ دستور؟ آرایه؟ محتوا؟ حفظیات؟ دیدم فقط بی‌دقتی... فقط بی‌دقتی... فقط بی‌دقتی... یعنی اون مسائلی که معمولا دبیرها ارفاق می‌کنن و من نه. چون هیچ‌کدوم از درسا یادِ بچه‌ها نمی‌مونه، اما دقت کردن‌ها تا ابد همراه‌شونه. وَ من محاله از دقت کردن‌ها کوتاه بیام. از بینِ اون‌همه نق‌وناله‌ی مادرهای ناراضی از نمراتِ دروسِ من، من فقط دلم کبابِ این بیستی‌ها شد... وَ دیگه این رو فقط من و خودِ شاگردهام می‌دونیم یعنی چی و چقدر... کاش مجنون ازم بیست بگیره... کاش درس‌خون‌ها دقت کنن و ازم بیست بگیرن...