eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌کارم و فردام تا عصر مدرسه، شرح بماند بعد از ۴۸ ساعت خوابیدن😂 الآن در ظاهر یه دخترِ معقول و جدی‌ام که سرِ کارشه، ولی سلول سلولم در حالِ بپَّربپَّره😂😂😂 دربه‌در دنبال وقت و خلوتم برای تشکر از دخترکای نهم ۲م، یه غزل براشون بخونم بفرستم روی گروه 😍❣ دخترکای من😍❣🥲
دیشب در محل شب‌کارم، همکاری که برام گذاشته بودن خیلی اهمال‌کار بود. از ساعت هشت که کارمون شروع شد تا ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه تحمل کردم. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه افتادیم تو ساعت اوج کارمون. اهمال‌کاریش خیلی داشت عقبمون می‌نداخت. این وسط یکی از معاونینِ مرد اومد و من و صدا زد. وقتی رفتم پیشش بدون هیچ سؤالی، صداش و انداخت سرش که چرا کار کُند پیش می‌ره؟! قبلا نوشتم مردها برای من از مردانگی سقوط می‌کنن؛ به محضِ بالا رفتنِ صداشون! تنها مردی که تا ابد، حتی بعد از تأهل، حق داره سرم هر چقدر دوست داره داد بزنه، بابامه. مابقیِ مردها در هر سِمَت و نسبت غلط می‌کنن. نشونش دادم صدای بلند چه شکلیه و این‌قددددددددر عصبانیش کردم که موبایلش و کوبید روی میز و از اتاق رفت! اومدم اتاقم و رفتم پیش همکارم. بهش گفتم نمی‌دونم چرا از شوهر و بچه و خواب و زندگی‌ت زدی اومدی سراغ یه کار معنوی که بهش دل نمی‌دی(!) جز این‌که برات رزومهٔ خاصی بشه و برای استخدام برنامه‌ای داشته باشی. اما اگر یک بار دیگه در کار من خلل ایجاد کنی، از خجالتت درمیام. خانومه چرخشی بود و من و نمی‌شناخت. بدو بدو اومد اسمم و روی مقنعه‌م نگاه کرد و بلند خوند. گفتم می‌خوای کد پرسنلیم و هم بدم؟! رفت دوباره نشست و کار نکرد که من اون روی آهوی زیبام و نشونش دادم. بسیار مؤثر واقع شد و مثل اسب شروع به کار کردن کرد. ساعتای دوی نیمه‌شب که با نیروی دیگه‌ای بودم و سرم خلوت، رئیس بخش که رئیس من محسوب می‌شه اومدن سرکشی. آقای فوق‌العاده پیگیر و مهربان و محترمی هستن. درواقع تنها کسی که دیدم تو مجموعه داره خالصانه و با تمومِ وجود کار می‌کنه. من و صدا زدن تو حیاط. سلام و علیک و خدا قوتی داشتن و بعد با خنده گفتن این خانم فلانی ازتون شاکی بود. گفت می‌خواد بره حراست، من نذاشتم گفتم باهاتون صحبت می‌کنم. آقای فلانی هم کارد می‌زدی خونش درنمیومد. گفتم چرا نذاشتید برن حراست؟! لطفا بگید حتما برن. خطایی نکردم که نگران چیزی باشم. گفت شما خیلی دقیق هستید. من حواسم جمعه؛ هفته‌ٔ پیش دیدم کار زیاد بود نرفتید استراحت. حواس‌تون به همه‌چیز هست. پیگیرید. کارتون و‌ بلدید. اما تندید! خندید و شروع کرد نصیحت پدرانه کردن که اخلاق خوش و روی باز از بایدهای اسلامه. ولی من دخترانه جوابش و ندادم چون تندی‌م و دیده اما دلیل تندی و وقت تندی‌م و نه! چون گفتم این تندی بعد از چهل و پنج دقیقه و موقع اهمال بود و لازم، اما نشنید! بنابراین خیلی غیردخترانه گفتم آقای فلانی! شما ششصد و نود و نُه نیروی خوش‌اخلاق دارید که همه‌شون و چرخشی برای این کار می‌ذارید. می‌شه بگید چرا فقط منِ تند و بداخلاق رو بعد از سه هفته کار کردن پیش‌تون، کردید مسؤول ثابت بخش؟! حرفم و گرفت و ساکت شد! سرش و انداخت پایین و با حالتی که حرفی برای گفتن نداره، سرش و تکون داد. گفتم من هرجا و هر بخشی باشم کارم و می‌کنم. از خواب و زندگیم و شادابی و سرحالیِ فردای مدرسه‌م نمی‌زنم بیام این‌جا تمرین خوش‌اخلاقی کنم(!) من حتی واسه ثواب و اجر اخروی اینجا نیستم و برای خدا کاری نمی‌کنم! اینجام چون این کار رو دوست دارم و به فعال بودن علاقه‌مندم. تا باشه کِیفش و می‌کنم، نباشه می‌رم سراغ گزینه‌های بعدی زندگی‌م. اما چیزی که مسلّمه اینه که کار شما با خوش‌اخلاقای شُلِ بی‌عرضه‌ راه نمیفته و منِ تندِ بداخلاق به‌دردتون می‌خورم. پس یا کارتون رو انتخاب کنید، یا به‌جای تدریس خوش‌اخلاقی ساعت دوی نیمه‌شب، از نیروهای خوش‌اخلاق‌تون جای من استفاده کنید! باید خودش دو دو‌ تا چهار تا می‌کرد! حالا که خودش نکرده، من رزقِ فهمیدنش بودم. تا بتونم تمرین خوش‌اخلاقی می‌کنم، اما زیر بار نمی‌رم که بلدش نیستم! نشون به اون نشون که تو مدرسه سخت‌گیرترین دبیرم و محبوب‌ترین چون خوش‌اخلاقم. مسأله اینه که من احمقانه کار و تلاش و برنامه رو با خوش‌اخلاقی و مردم‌داری تمساح‌گونه قاطی نمی‌کنم! من فریب نمایش‌ها و ادااصول‌ها رو نمی‌خورم! وَ از همه مهم‌تر؛ جز خوش‌اخلاقیِ اسلام، نظم و پشتکار و وقت‌شناسی و مسؤولیت و تعهدِ اسلام رو هم می‌بینم! در کنارِ عفو عمومی مکه، اون چهار نفری که پیامبر حکم اعدام و آویزون کردن‌شون از کعبه رو دادن هم می‌دونم! مذهبِ من فقط مذهبِ خوش‌اخلاقی و بی‌عرضگی نیست؛ بلکه مذهبیِ جدیت و مسؤولیت هم هست.
سربه‌راه
من نمی‌دونستم مخاطبینم اینجا لال هستن! جوابی به این سؤالم ندادید متوجه شدم😊 پس تا سه ماه لینک ناشناس
سه ماه جریمه‌تون تموم شد. پاسخگو هستم، اما دیگه نه همیشه! ممکن هم هست دوباره مجال گفتگو رو بردارم. فعلا تا لینک رو برگردوندم، فحشی تو گلوتون گیر کرده از این سه ماه بفرستید نوش جان کنم😂
بعد از ۶۱ ساعت بیداری و دور از خونه بودن، رسیدم خونه. تابی هستم که این‌قدر بلند هولش دادن و پیوسته و مدام، که به جیرجیر افتاده و کج رفتن و کج برگشتن و از تاب افتادن... صدام افتاده.‌ چشمام کوچولو شده. پوست صورتم چروک خورده. خوشحالم که کسی خونه نیست و چادر از سرم کشیدم و روی مبل افتادم. دلم آب‌هویج خنک می‌خواد که چشمام و دربیارم و بندازم توش، بذارم چند ساعتی خیس بخوره و تقویت شه. کُرسی می‌خوام که پاهام و دربیارم و بذارم زیرش گرم شه و التهابش از کفش‌های خداتومنیِ هم‌رنگ با مانتو و ساعت و رگه‌های کیفم که کاری با پای راستم کرده که چیزی شبیه میخچه شده و حتی توی خواب از درد صورتم و مچاله می‌کنه، تسکین بده. چند شبه فریبا ندیدم؟ چقدر دلم تلویزیون می‌خواد... بیهودگی... دوش... قرآن با تفسیر... میوه... وای میوه... خواب. اما هنوز کار دارم و باید ادامه بدم... مؤسسه خبر داده بادمجون فردا کلاسش کنسله و فقط با ششما دارم. کاش ششما هم می‌دونستن معلم‌شون نیاز داره همین الآن و‌ با لباس مدرسه و روی مبل، موبایلش و‌ خاموش کنه و تا صبحِ شنبه بخوابه... چرا از پسِ ۶۱ ساعت براومدم؟ چون همهٔ این خستگی‌ها می‌ارزید؛ به موزهٔ ادبیات نهم دو... به نشون دادن شدن بین اون‌همه نق‌وناله‌های نشدن... به سکوتِ مدیرِ شب‌کارم بعد از حرفی که بهش زدم... به سه و نیم ساعت جلسه‌ٔ امروزم که باعث شد سربلندانه نگران چشم‌هایی بشم که خیره شد بهم و صدقه بدم... به تمجیدهای بی‌پایانِ مدیرم که مجبورم کرد براشون بنویسم: من آوازِ دُهُلم، از دور خوشم. کسی بیاد چای‌دارچین و هل دستم بده و روش یه غنچه گل محمدی بندازه و برام سعدی بخونه...
سربه‌راه
دوستم با این ماشین اومده کلاسِ ادبیاتِ ویژه‌م دنبالم😶😂 بوقشم ده_یازدهه😂😂😂
از بخش‌های دوست‌داشتنیِ زندگی اینه که دیشب بعد از نوشتنِ آخرین فرسته، بلند شدم برم اتاقم که لباس عوض کنم و بیام چای بذارم برای خودم، اما در فاصلهٔ درآوردنِ یه جوراب از پام، خوابم برده! یعنی صبح با اضطرابِ کلاسِ ششم‌ها در تاریکیِ هوا از خواب پریدم و دیدم چراغِ اتاق روشنه، در بازه، لباسِ مدرسه تنمه و فقط یه جوراب پامه و اون‌یکی رو درآوردم. اون‌قدر خسته بودم که وقتی دیدم زود بیدار شدم دوباره خوابیدم و بلند نشدم اوضاع رو سامون بدم! از بخش‌های دوست‌داشتنیِ زندگی اینه که رفیق حواسش بوده کلاس دارم و از روی آخرین بازدیدم فهمیده بیهوش شدم و زنگ زد برای کلاس بیدارم کرد و بهم گفت یادته امروز ناهار دعوتیم؟! من یادم نبود و این‌قدر از این خبر خوشحال شدم که خدا می‌دونه! دوست‌م با ماشین مشدی‌ممدلی‌ای که می‌شناسید (بوق ده_یازده) اومد مؤسسه دنبالم و حالا آوردنم گرون‌ترین و خفن‌ترین و منوّرترین و خوشمزه‌ترین رستوران ایران😍 هفتهٔ شلوغم قشنگ و خوشمزه تموم شد😍❣
۴. چرا سمتِ انقلاب و جمهوری اسلامی ایستادم؟ کتاب «کریسمس در نیاوران» رو بخونید. تو این کتاب تلاش‌های آمریکا رو برای نگه داشتن شاه می‌خونید. خیلی عجیبه! خیلی! آمریکا با دست باز، با حجم عظیمی از تلاش، هر کاری دوست داشته می‌کرده و تو اون شرایط امام خمینی «نمی‌ترسه» و قیام می‌کنه! باید بخونید تا متوجه بشید چقدر چقدر چقدر برای من حیرت‌انگیزه! خب! با خودم گفتم این چطور محاسبه می‌شه؟ یعنی دو‌ دو تا چهار تاش چه شکلیه؟ چطور آمریکا با دست باز تو کشورم هر شکری خواسته خورده و امام «نترسیده و قیام کرده و پای قیامش هم مونده»؟ امام برای من و شما و الآن امامه، اون موقع یه طلبهٔ ساده بوده... یه مردم... یه عادی... یه معمولی... چطور نترسیده؟! چطور همهٔ معادلات دنیا رو به هم ریخته؟! ببینید؛ مسأله فقط آمریکا نبوده! ما اون موقع بین دو اَبَرقدرت شرق و غرب گرفتار بودیم! خود غرب و شرق نمی‌دونه هنوز چطور یه طلبه همه معادلات و محاسبات دنیا رو زیرورو کرد! «ارتداد» آقای یامین‌پورِ باسواد رو حتما بخونید، من خیلی به ایشون ارادت دارم، همهٔ کتاب‌هاشون رو نخوندم اما همون چند تایی که خوندم خیلی خیلی ایشون سواد و قدرت تحلیل و زاویه‌دید دارن، خیلی به ایشون حسودیم می‌شه چون جوان هستن و در جوانی این‌قدر می‌فهمن! تو ارتداد این گیج بودن شرق و غرب رو کمی نشون داده. خب! حالا بیایم یه زاویهٔ دیگه رو با هم ببینیم؛ ترامپ این روزا در جایگاه فرعون تکیه زده، امضا می‌کنه و به خیال خودش دنیا رو با سرانگشتش می‌چرخونه. هیمنه و هیبتی هم برای خودش راه انداخته. به این می‌گه خفه شو و به اون می‌گه تو پاشو و به دیگری می‌گه حرفم و گوش نکنی بد می‌بینی و خلاصه خیلی قلدر جلو می‌ره. سگش هم تو منطقه هرطور می‌خواد رفتار می‌کنه. عده‌ای رو هم ترس گرفته. آمریکا سلاح داره. تجهیزات داره. همه چیز! پول بی پایان! زیبایی. تو چی می‌خوای که نداره؟! فرعونِ فرعون. هوم؟! بعد فکر کن این وسط، حماس، یک گروه تحت فشار در جایی که روزانه هزاران بار خاکش رو با ماهواره و پهباد و کوفت و زهرمار رصد می‌کردن، موفق شد چنان بزنه تو گوش سگ آمریکا که خود آمریکا مجبور شد روزای اول برای بیرون آوردن سگ از حیرت، وارد کار شه و انرژی بده.  من هر چقدر از اقتدار حماس بگم کم گفتم. ضربهٔ آخر حماس رو هم چند روز قبل خوردن. زمانی که دو_سه هفته از مبادلهٔ اسرا و آتش بس گذشته بود و حماس اعلام کرد من فرمانده نداشتم و با تو جنگیدم و مجبورت کردم پای میز مذاکره بیای و آتش بس رو اعلام کنی! حماس رسما به سخره گرفته اسرائیل رو؛ موقع آزادی اسرا که مانور تبلیغاتی سنگین خودش رو اجرا می‌کنه! دست‌بند فلسطین دست اسرا می‌کنه و اسرا خوشحال و شادان با مردم بای‌بای می‌کنن و هدایای خودشون رو بابت حضور در غزه دریافت می‌کنن! بعد هم این ماجرا که حماس خودش اعلام می‌کنه محمد الضیف‌ش رو از دست داده و اسرائیل مجبور شده با تنِ بدونِ سرِ حماس معامله کنه. از این سخره بالاتر؟! حماس، دهه فجرش رو این روزا داره جشن می‌گیره. مقاومت، سرفرازه. سید حسن تقدیم کرده؟! بله. سنوار؟! بله. زاهدی؟! بله. خیلی چیزها رو تقدیم کرده اما دهه فجرشه. جایی که دوازدهم بهمنش فرا رسیده و اُسراش گلباران می‌شن. جایی که اعلام می‌کنه سر نداشته ولی دشمن مجبور شده پای میز مذاکره بیاد و شرایطش و قبول کنه.  فجر همینه. همین طلوع نور از دل تاریکی. امام فجر ایران رو رقم زد. داد زد ما مسیر خودمان رو می خوایم بریم، نه اونی که بقیه به ما دیکته می‌کنن. تو بگو اقتصاد ضعیف و تو بگو فلان ضعیف و تو بگو هر چیزی ضعیف! اما داد زد که ما باید قلادهٔ بردگی رو از گردن دربیاریم و خودمون برای خودمون تصمیم بگیریم نه شرق و نه غرب. فرعون نبود اون زمان؟! چرا بود. تلاشش رو هم کرد. شرق هم که به واسطهٔ افکارش نفوذ پیدا کرده بود. اما نه این و نه اون. فکر کردن به همین مسأله که تصمیم‌گیر خود ما هستیم نه شرق و نه غرب، همین حس استقلال، این خیلی جذابه! خوش به حال ما که در این دوران نفس می‌کشیم... الحمدلله... من از برده و بندهٔ کسی بودن بیزارم! بندهٔ مدیر بودن... بردهٔ ثروت والدین شاگردام بودن... بندهٔ فضای مجازی و بردهٔ خوشایند و ناخوشایند مخاطب... بردهٔ لباس بودن و بندهٔ حرف و فکر فامیل و همسایه... بردهٔ رنگ سال و بندهٔ مُد جدید... بردهٔ پول و بندهٔ استخدامی... بردگی و بندگی «ترس» میاره... ترس، «حقارت» میاره... من از حقیر بودن متنفرم! آدم فقیر باشه اما حقیر نه! کارگر باشه اما حقیر نه! کم‌سواد و بی‌سواد باشه اما حقیر نه! فجر انقلاب اون زمان بود و فجر حماس این زمان و فجرهای شخصی و عمومی دیگه‌ای هم وجود داره. نباید از فرعون‌ها و تاریکی‌ها بترسیم. ترامپ خیلی گنده است؟! باشه. فلان مسؤول خیلی خفنه؟! باشه. اگر ما مطمئنیم به مسیر، چرا باید دست از مبارزه برداریم و بترسیم و بگیم نمی‌شه؟! این فجر ماست.
خیلی جاها باید فجر اتفاق بیفته...  خیلی جاها... باید روی این مسأله فکر کنیم... 
چاشنیِ چای‌دارچین و هِل با گل‌محمّدی؛ ماسکِ طراوت‌بخشِ صورتِ خسته؛ ضِمادِ وَرَمِ انگشتِ پا؛ خستگی‌درکُن؛ جانِ تازه؛ اِحیا😭😍❣
قسمتایی از رو‌ که ندیدم، دانلود کردم دارم می‌بینم. سوگند می‌گه: عادت دارم کارای مهمم رو اولِ صبح می‌رم سراغش که خیالم از بقیهٔ روزم راحت باشه. این شخصیتِ منفی چقدر نکتهٔ مثبت داره!
مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ، وَلاَ حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَنَفْسِهِ نَصِیبٌ. کسى که در عمل کوتاهى کند به اندوه گرفتار مى‌شود و خدا به کسى که در مال و جانش نصیبى براى او (جهت انفاق در راه خدا) نیست اعتنایى ندارد... (!)
فرستهٔ مجله رو پاک کردم چون همیشه دعوت کردم به «کتابِ مُتقَن» خوندن، نه «مجلهٔ متکثّر» خوندن! گرچه اون فرسته حدیث نفس بود و بخشی از روزمرهٔ من، اما هر یک نفری که از «کتاب» می‌رفت سمت «مجله»، گردن من بود... من برای هرکی گردن‌کلفت باشم، برای خدا گردنم از مو نازک‌تره! دویست و چهل هزار تومن رو به‌جای مجله، می‌دم کتابای آل احمد و دکتر شریعتی و نزار قبّانی می‌خرم. چهار ماه هم پول مجله رو روی هم بذارم می‌شه ذوق خریدن برادران کارامازوف و کار کردن روی داستان با چند زاویه‌دید! عقل و کیاست در اینه که از نویسندگانی ناشناس، به نویسندگانی آزموده‌شده و معتبر هزینه کنم.