هدایت شده از چشموچراغ
💥۱۶ فروردین، بهمناسبت سالروز درگذشت #پروین_اعتصامی، شاعر نامی
✍🏼 پروین از دیدگاه #سیمین_دانشور
در دانشکدهٔ ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشتر دانشجویان، «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من، «خانم». یک روز گفت: دانشور، کلیات اوهنری را بردهای و پس نیاوردهای؛ جریمه میشوی. گفتم: هنوز تمامش نکردهام. گفت: تو بیاور، دوباره امانت بگیر. دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر [محمد] معین، در کنارم به انتظارِ گرفتن کتاب بیتاب مینمود. گفت: خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد هوای دخترها را دارد. خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. میدانستم که باید میشناختمش. میدانستم که این خانمخانمها را در ذهنم، در قلبم، در کل وجودم جایی دیدهام یا باید دیده باشم و یا شنیدهام. سیر نگاهش کردم. کمی چاق اما غمگین مینمود و مثل شعرش بالابلند نبود. سرش که خلوت شد، به مخزن کتابخانه رفتم؛ خواستم دستش را ببوسم که نگذاشت. چای که میخوردیم، دو تا از بهترین شعرهایش، «سفر اشک» و «مست و هشیار»، را از زبان من شنید، اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش بدهم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی» اش تا شیراز رفته و برگشته و آن روز هیچکداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده سال بعد است…
#پرسه_در_متون
@cheshmocheragh2
سربهراه
💥۱۶ فروردین، بهمناسبت سالروز درگذشت #پروین_اعتصامی، شاعر نامی ✍🏼 پروین از دیدگاه #سیمین_دانشور در
کانال رو گروهی از فرهنگستان زبان و ادب فارسی اداره میکنن و مطالبش مستنده😍
من اگر تهران بودم، در دلِ فرهنگستان به هر حیله رهی میکردم...😍
کاش دکتری خوندن محال نمیشد...😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
دشمن پشتِ سنگرم صبح تا شب بزن و بکوب داره و عملیاتِ روانیش مؤثر واقع شده و بندهایی در دلم از هم گسسته.
دژِ سنگرم و شکافته و برجوباروی خودش رو بالا برده.
من سربازی بودم که فرمانِ ترکِ سنگر رو نداشت و لای شکافها، بذرِ گل کاشت و به دیوارهای غِنازده، «وَ تَواصَوا بِالصّبر»ِ پرهیزکار قاب کرد، تا اینکه برف، سپیدیِ دلخوشیهام و به نَم کشید و لَک انداخت...
من دورِ دخترام بگردم😍
خداااااااااااا که الآن دلم میخواد همهشون و از غایتِ علاقه، در آغوش بِلِهَم ولی مجازیان و دوووووور😭😍😍😍
این تصاویر باشه تا بعد توضیح بدم.
دیگه به این بعد گفتنای من عادت کردین😂 چند تا بعد بوده که باید میگفتم و نگفتم؟! از دستم رفته😁
دیروز تو راهپیمایی یکی بهم زنگ زد. میخواستم جواب ندم که بچهها گفتن خب ببین کیه! (عادت دارم به تلفن جواب ندادن😁 فقط خانواده و رفیق و مدیرم و چهار نفر دیگه رو جواب میدم. بقیه خودشون و شرحهشرحه هم بکنن محاله جواب بدم مگر منتظر خبری باشم یا از افرادی باشه که بدونم وقتم و نمیگیره و شناخت داره بهم و فقط برای کاری مهم تماس گرفته. بقیه باید پیام بدن، دلم خواست جواب میدم، نخواست نمیدم). جواب دادم و یکی از همسفران راهیان نورِ سال ۱۴۰۰ اینا بود.
خیلی صمیمی سلام و احوالپرسی کرد و گفت کجای مسیرید بیام ببینمتون😒
من از روندِ زود صمیمی شدن خیلی بدم میاد. هنرجوهای نویسندگیم که غالبا دانشجو و بزرگ هستن، بیشتر این مدلیان. من بهشون صمیمیت میدم یادشون میره من معلمشونم! زود آباجی میشن و حتی مورد داشتم نیم ساعت تو حرم نشستم باهاش به گفتگو، ضمیرش از شما به تو تغییر کرد(!) همینقدر ندیدبدید و بیجنبه! که خب من هم میذارمشون کنار و اگر کوه استعداد هم باشن، برای من بیادب محروم ماند از لطف رب هستن.
پیچوندمش و اصرار کرد. به رفیق میگم چون تنهاست یاد ما کرده؟! آخه قبل از این تو تابستون یه بار یاد ما کرد و اونم دقیقا وقتی عکس دستهجمعی از خودمون روی کوه گذاشتم پروفایل(!) خب میتونست با آدابش دوستیابی کنه و ما رو به خودش جلب کنه، نه که صبح راهپیمایی تنها بوده یاد ما کرده!
دوستیابی خیلی خوبه ولی نه فقط برای روزها و ساعاتِ تنهایی(!)
اینجاست که من آدما رو سوءاستفادهگر و مکّار میبینم و بهشدت معتقدم به نظام تنبیهی_تشویقی.
باید تنبیه بشن آدمایی که دم اربعینا پیداشون میشه... راهپیماییها... دم هیئت رفتنا... صبحهای جمعه...
مابقی ایام ندیدمت گلم(!) ما واسه رفعِ تنهاییتیم ها؟!
مسأله زیاد و همیشه بودن نیست، مسأله همون محبت و بهوقت بودنه است. من دارم دوستایی که سال تا سال هم و نمیبینیم اما میدونم دوستمه؛ بهوقت، در شدت و آسانی، در خشم و محبت. امتحانپسداده.
آدمی که اگه ده سال هم بهش یه پیام ندم، میدونم هست و میدونه هستم و بعد از ده سال بی سلام و علیک پیام بدم صد میلیون قرض میخوام، بی سلام و علیک میپرسه شماره کارت؟ اونم پیام بده و صد میلیون بخواد پیام میدم کلیه AB+ برات میذارم دیوار.
خلاصه از خجالتش درومدم و انشاءالله که آداب دوستیابی و دوستی رو هرچه سریعتر آموزش ببینه.
سربهراه
دیروز تو راهپیمایی یکی بهم زنگ زد. میخواستم جواب ندم که بچهها گفتن خب ببین کیه! (عادت دارم به تلفن
قبلا هم یادمه دربارهٔ آدمای الکی نوشتم. مثلا یکی از چیزایی که روی اعصابمه، اون بیست نفر الکیِ اینجان!
دستِ بالا بگیرم، فرستههام تا ۴۰ نفر خونده میشه. پس بیست نفر الکی اینجان! کاش نرمافزاری، آمارگیری، چیزی بود میشد اون ۲۰ تا رو پیدا کنم حذفشون کنم.
کم باشیم ولی «باشیم».
من از زیادها و زیادبودنهای بیمحتوا بیزارم.
سلام
با شروع کرونا و ورود امثال رضا هلالی به مقوله سرود، به نظرم سرود چند پله توی کشور ارتقا پیدا کرد و خوب هم بود و درست. سرود های خوبی هم تولید شد. اما چند تا رویه اشتباه داره جا میفته و این داره اذیتم می کنه! من هنوز سعی می کنم هرجا سرود می شنوم وایسم گوش بدم و شعرش رو بالا و پایین کنم و ظرافت های نغمه و ... . یعنی راحت از کنار سرود نمی گذرم. اما! اما بعضی رویه ها به نظرم غلطه.
یکی غلبه موسیقی بر محتواست! که خودش دو تا آفته! یکی رفتن به سمت موسیقی و نغمه پرت و پلا! اشاره نکنم به آخرین کار گروه نجم الثاقب... یکی هم ضعیف شدن شعر! بی سر و ته می چسبونن به هم...
یکی لب زدن بچه هاست!!! یه آفت سنگینی این ماجرا داره و اونم اینه که دیگه سرود به جای تکیه بر صدا، بر چهره تکیه می کنه!!! هرکی خوشگل تر، میارنش بالا که لب بزنه :|
اما
با همه اینها من رشد گروه های سرود رو خیر می بینم. خیلی خوبه!
+ با خوندن این پیام جون گرفتم.
وقتم تلف نشد. چیزی یاد گرفتم. منطقی بود. نکات مثبت و منفی رو همزمان دیده بود. در دلش راهکار داشت، نه نق زدن. عقل و جزئینگری داشت نه احساس و هیجان.
نویسندهٔ این پیام یا یه باسوادِ حقیقیه، یا سنوسالدار و باتجربه.
آدمشناسیم میگه اولیه.
من هم با شما موافقم و فرستههایی در این مورد در کانال دارم.
کتاب غنا و موسیقی حضرت آقا رو هم علاوه و توصیه میکنم.🙏
۱. حدود ۲۰ روز پیش از دیوار یه کاروان پیدا کردیم برای نیمهشعبان. تجربهٔ اربعینِ دو سالِ پیش یادمون داده پاسپورت به کاروانی ندیم. گفتیم عکس میفرستیم. تجربهٔ اربعینِ امسال هم که مدیرکاروان حدودِ هفتاد میلیون از مردم رو خورد و غیبش زد (بهجز ما) هم یادمون داده پولِ کامل به کاروانی ندیم. فقط نفری دو و دویست برای قطعی شدنِ ثبتنام دادیم.
تموم کارای ایمنی رو هم کردیم و صحبتهای دقیق و آدرس و هرچی فکر میکردیم انجام دادیم و گرفتیم.
البته گزینهٔ زیادی هم روی میز نبود و چارهای جز اعتماد نداشتیم...
مَحرمِ پایه و همفکر داریم که ما رو ببره؟! نه!
اصلا هم دلتون رو به شوهر صابون نزنید! منظورم از مَحرم، عام هست؛ شامل پدر و برادر و همسر و هر مَحرمی. همهشون سر و ته یه کرباسن! در فرستههای قبلی نوشتم همکارِ شبکارم با داشتنِ همسری مذهبی که در عروسی لهوولعب نذاشته و اربعینها میره کربلا، نیمهشعبان نمیبرش! متأسفانه ربطی هم به قیمت دلار و گرونی و وضعیت اقتصادی نداره چون همین هفتهٔ پیش بردش شمال(!)
کربلا رفتن همسر میطلبه، نه همسر!
یکی که تو سرش فکرا و آرمانهای مشابه داشته باشه.
چهار تا از همکارای دیگهٔ شبکارم، خداحافظی کردم باهاشون، هوایی شدن اما شوهراشون اجازه ندادن.
شوهر مذهبیه گفته هوا سرده، بیمار میشی...
شوهر پولداره گفته کربلای تو منم...
شوهر بیپوله همین یک ماه پیش یهو خونه رو ریخته بهم که رنگ کنیم و بعد مهربون شده و پنجاه میلیون جور کرده همکارم دندوناش و درست کنه ولی اجازه نداده کربلا رو، که چی؟ بچهها چی میشن!
شوهر خوبه هم گفته باشه عید با هم میریم...
عوضی عید حکمِ نیمهشعبان و نداره(!) اونی که دربهدرِ نیمهشعبانه یعنی یه کربلای معمولی نمیخواد بره!
پس منظورم از مَحرم، شوهر نیست(!)
وقتی مَحرم نداشته باشیم، گزینهٔ بعدی پوله. پول هم نداریم که هوایی بریم و هوایی برگردیم و در امن و امان باشیم و تو حرما بخوابیم و غذامونم با خودمون باشه.
پس تنها گزینهٔ پیش رو کاروانه...
۲. رفیق شروع کرد پروژههای مونده رو تموم کردن و من هفتصد تا کلاس رو مرخصی گرفتن و برنامه ریختن برای مدرسهٔ خودم.
مؤسسه و خصوصیها و دبیرستان و شبکاری رو بدون جایگزین و برنامه، بدون اجازه گرفتن و صرفا با خبر دادن، در تاریخهای معین کنسل کردم. در این موارد نگاهم از بالا به پایینه و هرگز ازشون اجازه یا مرخصی نمیگیرم. ناراحتن دبیر و نیروشون و عوض کنن.
تنها جایی که از بُنِ جان دوستش دارم و همهمون رو در یک کشتی میبینم و محبت و همکاری بین من و کادر، دوطرفه است مدرسهمه.
ازشون اجازه خواستم و الحمدلله با احترام و مهر و عاطفه اجازه دادن و من اعلام کردم کلاسام مثل همیشه آماده هستن که خودگردان پیش برن.
چون پارسال و در سفرهای قم هم این کار رو کردم و الحمدلله نتیجه عالی بوده، با عزت و احترام ازم قدردانی شد و مدیرم گفتن بقیه میرن مرخصی و کلاسا ول... (یادتونه که نهم دو بی دبیر بود و اومدن سر کلاس خودم؟) ولی شما حتی در نبودتون هم کلاستون برقراره و عالی.
الحمدلله و ماشاءالله و دمِ دخترام گرم.
تجربههای زیستیم در خانوادهای که سخت به ما مسؤولیت دادن و مهارتی بهمون یاد ندادن، یادم داده آرایهها و دستورزبان بهدردِ «زندگی»ِ دخترام نمیخوره و باید مهارت بلد باشن.
پس همیشه تلاش کردم بهشون کار گروهی، سازندگی، تحمل، تلاش، پررو بودن، نترسیدن، ادامه دادن، تجربه کردن، اصلاح و تقویت، مدیریت و... یاد بدم.
۳. آل ظریف که تعطیلمون کرد، مجبور شدم همزمان با کلاسهای مجازی، دخترام و هم مجازی آمادهٔ نبودنم کنم.
تاریخهایی که مدرسه نیستم و نوشتم و کلاسها رو مشخص کردم و از هر کلاس دو داوطلب برای ارائه گرفتم. آمادهشون کردم چه مجازی، چه سر کلاس برنامه باید پیش بره.
تو هر کلاس مدیربرنامه دارم که حضور و غیاب میکنن و همیشه به من اطلاع میدن کجای کتابیم و برنامه چیه. کلاس رو به اونا سپردم و در شخصی، به افرادِ معتمدم پیام دادم که جایگزین باشن و آماده که اگر اتفاقی برای گروهها افتاد، مدیریت بحران کنید.
قم که نبودم عالی عمل کردن و مدیر و معاون خیلی ازم تشکر کردن. پارسال بارِ اولشون بود چنین چیزی میدیدن که کلاس در نبودِ معلم هم دایر باشه! فرستهش و یادمه اینجا نوشتم. که حتی یه کلاس به مشکل خورد و چه مدیریت بحرانی داشتن.
وقتی از دخترام تشکر میکردم، از جدیدا گفتن خانم نشستین همه دوربینا رو دقیق چک کردین؟! وای چه حوصلهای!
خندیدم و گفتم دوربین؟! من اصلا یادم نبود کلاسا دوربین داره!
با تعجب پرسیدن پس از کجا میدونید ما خوب عمل کردیم؟!