من دورِ دخترام بگردم😍
خداااااااااااا که الآن دلم میخواد همهشون و از غایتِ علاقه، در آغوش بِلِهَم ولی مجازیان و دوووووور😭😍😍😍
این تصاویر باشه تا بعد توضیح بدم.
دیگه به این بعد گفتنای من عادت کردین😂 چند تا بعد بوده که باید میگفتم و نگفتم؟! از دستم رفته😁
دیروز تو راهپیمایی یکی بهم زنگ زد. میخواستم جواب ندم که بچهها گفتن خب ببین کیه! (عادت دارم به تلفن جواب ندادن😁 فقط خانواده و رفیق و مدیرم و چهار نفر دیگه رو جواب میدم. بقیه خودشون و شرحهشرحه هم بکنن محاله جواب بدم مگر منتظر خبری باشم یا از افرادی باشه که بدونم وقتم و نمیگیره و شناخت داره بهم و فقط برای کاری مهم تماس گرفته. بقیه باید پیام بدن، دلم خواست جواب میدم، نخواست نمیدم). جواب دادم و یکی از همسفران راهیان نورِ سال ۱۴۰۰ اینا بود.
خیلی صمیمی سلام و احوالپرسی کرد و گفت کجای مسیرید بیام ببینمتون😒
من از روندِ زود صمیمی شدن خیلی بدم میاد. هنرجوهای نویسندگیم که غالبا دانشجو و بزرگ هستن، بیشتر این مدلیان. من بهشون صمیمیت میدم یادشون میره من معلمشونم! زود آباجی میشن و حتی مورد داشتم نیم ساعت تو حرم نشستم باهاش به گفتگو، ضمیرش از شما به تو تغییر کرد(!) همینقدر ندیدبدید و بیجنبه! که خب من هم میذارمشون کنار و اگر کوه استعداد هم باشن، برای من بیادب محروم ماند از لطف رب هستن.
پیچوندمش و اصرار کرد. به رفیق میگم چون تنهاست یاد ما کرده؟! آخه قبل از این تو تابستون یه بار یاد ما کرد و اونم دقیقا وقتی عکس دستهجمعی از خودمون روی کوه گذاشتم پروفایل(!) خب میتونست با آدابش دوستیابی کنه و ما رو به خودش جلب کنه، نه که صبح راهپیمایی تنها بوده یاد ما کرده!
دوستیابی خیلی خوبه ولی نه فقط برای روزها و ساعاتِ تنهایی(!)
اینجاست که من آدما رو سوءاستفادهگر و مکّار میبینم و بهشدت معتقدم به نظام تنبیهی_تشویقی.
باید تنبیه بشن آدمایی که دم اربعینا پیداشون میشه... راهپیماییها... دم هیئت رفتنا... صبحهای جمعه...
مابقی ایام ندیدمت گلم(!) ما واسه رفعِ تنهاییتیم ها؟!
مسأله زیاد و همیشه بودن نیست، مسأله همون محبت و بهوقت بودنه است. من دارم دوستایی که سال تا سال هم و نمیبینیم اما میدونم دوستمه؛ بهوقت، در شدت و آسانی، در خشم و محبت. امتحانپسداده.
آدمی که اگه ده سال هم بهش یه پیام ندم، میدونم هست و میدونه هستم و بعد از ده سال بی سلام و علیک پیام بدم صد میلیون قرض میخوام، بی سلام و علیک میپرسه شماره کارت؟ اونم پیام بده و صد میلیون بخواد پیام میدم کلیه AB+ برات میذارم دیوار.
خلاصه از خجالتش درومدم و انشاءالله که آداب دوستیابی و دوستی رو هرچه سریعتر آموزش ببینه.
سربهراه
دیروز تو راهپیمایی یکی بهم زنگ زد. میخواستم جواب ندم که بچهها گفتن خب ببین کیه! (عادت دارم به تلفن
قبلا هم یادمه دربارهٔ آدمای الکی نوشتم. مثلا یکی از چیزایی که روی اعصابمه، اون بیست نفر الکیِ اینجان!
دستِ بالا بگیرم، فرستههام تا ۴۰ نفر خونده میشه. پس بیست نفر الکی اینجان! کاش نرمافزاری، آمارگیری، چیزی بود میشد اون ۲۰ تا رو پیدا کنم حذفشون کنم.
کم باشیم ولی «باشیم».
من از زیادها و زیادبودنهای بیمحتوا بیزارم.
سلام
با شروع کرونا و ورود امثال رضا هلالی به مقوله سرود، به نظرم سرود چند پله توی کشور ارتقا پیدا کرد و خوب هم بود و درست. سرود های خوبی هم تولید شد. اما چند تا رویه اشتباه داره جا میفته و این داره اذیتم می کنه! من هنوز سعی می کنم هرجا سرود می شنوم وایسم گوش بدم و شعرش رو بالا و پایین کنم و ظرافت های نغمه و ... . یعنی راحت از کنار سرود نمی گذرم. اما! اما بعضی رویه ها به نظرم غلطه.
یکی غلبه موسیقی بر محتواست! که خودش دو تا آفته! یکی رفتن به سمت موسیقی و نغمه پرت و پلا! اشاره نکنم به آخرین کار گروه نجم الثاقب... یکی هم ضعیف شدن شعر! بی سر و ته می چسبونن به هم...
یکی لب زدن بچه هاست!!! یه آفت سنگینی این ماجرا داره و اونم اینه که دیگه سرود به جای تکیه بر صدا، بر چهره تکیه می کنه!!! هرکی خوشگل تر، میارنش بالا که لب بزنه :|
اما
با همه اینها من رشد گروه های سرود رو خیر می بینم. خیلی خوبه!
+ با خوندن این پیام جون گرفتم.
وقتم تلف نشد. چیزی یاد گرفتم. منطقی بود. نکات مثبت و منفی رو همزمان دیده بود. در دلش راهکار داشت، نه نق زدن. عقل و جزئینگری داشت نه احساس و هیجان.
نویسندهٔ این پیام یا یه باسوادِ حقیقیه، یا سنوسالدار و باتجربه.
آدمشناسیم میگه اولیه.
من هم با شما موافقم و فرستههایی در این مورد در کانال دارم.
کتاب غنا و موسیقی حضرت آقا رو هم علاوه و توصیه میکنم.🙏
۱. حدود ۲۰ روز پیش از دیوار یه کاروان پیدا کردیم برای نیمهشعبان. تجربهٔ اربعینِ دو سالِ پیش یادمون داده پاسپورت به کاروانی ندیم. گفتیم عکس میفرستیم. تجربهٔ اربعینِ امسال هم که مدیرکاروان حدودِ هفتاد میلیون از مردم رو خورد و غیبش زد (بهجز ما) هم یادمون داده پولِ کامل به کاروانی ندیم. فقط نفری دو و دویست برای قطعی شدنِ ثبتنام دادیم.
تموم کارای ایمنی رو هم کردیم و صحبتهای دقیق و آدرس و هرچی فکر میکردیم انجام دادیم و گرفتیم.
البته گزینهٔ زیادی هم روی میز نبود و چارهای جز اعتماد نداشتیم...
مَحرمِ پایه و همفکر داریم که ما رو ببره؟! نه!
اصلا هم دلتون رو به شوهر صابون نزنید! منظورم از مَحرم، عام هست؛ شامل پدر و برادر و همسر و هر مَحرمی. همهشون سر و ته یه کرباسن! در فرستههای قبلی نوشتم همکارِ شبکارم با داشتنِ همسری مذهبی که در عروسی لهوولعب نذاشته و اربعینها میره کربلا، نیمهشعبان نمیبرش! متأسفانه ربطی هم به قیمت دلار و گرونی و وضعیت اقتصادی نداره چون همین هفتهٔ پیش بردش شمال(!)
کربلا رفتن همسر میطلبه، نه همسر!
یکی که تو سرش فکرا و آرمانهای مشابه داشته باشه.
چهار تا از همکارای دیگهٔ شبکارم، خداحافظی کردم باهاشون، هوایی شدن اما شوهراشون اجازه ندادن.
شوهر مذهبیه گفته هوا سرده، بیمار میشی...
شوهر پولداره گفته کربلای تو منم...
شوهر بیپوله همین یک ماه پیش یهو خونه رو ریخته بهم که رنگ کنیم و بعد مهربون شده و پنجاه میلیون جور کرده همکارم دندوناش و درست کنه ولی اجازه نداده کربلا رو، که چی؟ بچهها چی میشن!
شوهر خوبه هم گفته باشه عید با هم میریم...
عوضی عید حکمِ نیمهشعبان و نداره(!) اونی که دربهدرِ نیمهشعبانه یعنی یه کربلای معمولی نمیخواد بره!
پس منظورم از مَحرم، شوهر نیست(!)
وقتی مَحرم نداشته باشیم، گزینهٔ بعدی پوله. پول هم نداریم که هوایی بریم و هوایی برگردیم و در امن و امان باشیم و تو حرما بخوابیم و غذامونم با خودمون باشه.
پس تنها گزینهٔ پیش رو کاروانه...
۲. رفیق شروع کرد پروژههای مونده رو تموم کردن و من هفتصد تا کلاس رو مرخصی گرفتن و برنامه ریختن برای مدرسهٔ خودم.
مؤسسه و خصوصیها و دبیرستان و شبکاری رو بدون جایگزین و برنامه، بدون اجازه گرفتن و صرفا با خبر دادن، در تاریخهای معین کنسل کردم. در این موارد نگاهم از بالا به پایینه و هرگز ازشون اجازه یا مرخصی نمیگیرم. ناراحتن دبیر و نیروشون و عوض کنن.
تنها جایی که از بُنِ جان دوستش دارم و همهمون رو در یک کشتی میبینم و محبت و همکاری بین من و کادر، دوطرفه است مدرسهمه.
ازشون اجازه خواستم و الحمدلله با احترام و مهر و عاطفه اجازه دادن و من اعلام کردم کلاسام مثل همیشه آماده هستن که خودگردان پیش برن.
چون پارسال و در سفرهای قم هم این کار رو کردم و الحمدلله نتیجه عالی بوده، با عزت و احترام ازم قدردانی شد و مدیرم گفتن بقیه میرن مرخصی و کلاسا ول... (یادتونه که نهم دو بی دبیر بود و اومدن سر کلاس خودم؟) ولی شما حتی در نبودتون هم کلاستون برقراره و عالی.
الحمدلله و ماشاءالله و دمِ دخترام گرم.
تجربههای زیستیم در خانوادهای که سخت به ما مسؤولیت دادن و مهارتی بهمون یاد ندادن، یادم داده آرایهها و دستورزبان بهدردِ «زندگی»ِ دخترام نمیخوره و باید مهارت بلد باشن.
پس همیشه تلاش کردم بهشون کار گروهی، سازندگی، تحمل، تلاش، پررو بودن، نترسیدن، ادامه دادن، تجربه کردن، اصلاح و تقویت، مدیریت و... یاد بدم.
۳. آل ظریف که تعطیلمون کرد، مجبور شدم همزمان با کلاسهای مجازی، دخترام و هم مجازی آمادهٔ نبودنم کنم.
تاریخهایی که مدرسه نیستم و نوشتم و کلاسها رو مشخص کردم و از هر کلاس دو داوطلب برای ارائه گرفتم. آمادهشون کردم چه مجازی، چه سر کلاس برنامه باید پیش بره.
تو هر کلاس مدیربرنامه دارم که حضور و غیاب میکنن و همیشه به من اطلاع میدن کجای کتابیم و برنامه چیه. کلاس رو به اونا سپردم و در شخصی، به افرادِ معتمدم پیام دادم که جایگزین باشن و آماده که اگر اتفاقی برای گروهها افتاد، مدیریت بحران کنید.
قم که نبودم عالی عمل کردن و مدیر و معاون خیلی ازم تشکر کردن. پارسال بارِ اولشون بود چنین چیزی میدیدن که کلاس در نبودِ معلم هم دایر باشه! فرستهش و یادمه اینجا نوشتم. که حتی یه کلاس به مشکل خورد و چه مدیریت بحرانی داشتن.
وقتی از دخترام تشکر میکردم، از جدیدا گفتن خانم نشستین همه دوربینا رو دقیق چک کردین؟! وای چه حوصلهای!
خندیدم و گفتم دوربین؟! من اصلا یادم نبود کلاسا دوربین داره!
با تعجب پرسیدن پس از کجا میدونید ما خوب عمل کردیم؟!
یکی از دخترای خودم با ذووووووووق جواب داد: خانوم به ما اعتماد داره!
بعد برای من کف زدن.
بهش توضیح دادم وقتی اومدم به مدیر، معاون، مامان مدرسه و کلاسهای بغلیتون، جداگونه گفتم ببخشید این مدت نبودم دخترام زحمتتون دادن. انشاءالله جبران کنم.
همین.
وَ بعد با دقت گوش دادم ببینم اونا چی میگن.
مثلِ مامان که خونه رو به دختراش میسپاره و وقتی برمیگرده به همسایهها همین و میگه.
همسایهها شروع میکنن به گفتن و خوب و بدی باشه از دهنشون میپره.
وَ از شما جز خوبی نشنیدم.
حالا برای خودشون کف زدن.
دخترام عاشقم هستن چون بهشون مسؤولیت میدم. کمکشون میکنم از پسش بربیان. بهشون اعتماد میکنم. وقتِ اجرا ازشون دور میشم و میپذیرم اگر خطایی هم کنن تجربه است.
روز موزه همهٔ کارها با دخترام بود. درست تا یک ساعت قبلش من وسطِ میدون بودم و حواسم به همهچیز بود. اما به محضِ شروع ساعت و رسیدن مهمانها، من رفتم دفتر.
اونا شروع کردن. اونا حرف زدن. اونا دعوت کردن. اونا مهمانداری کردن.
صداهاشون میلرزید و قسم میخورم اولین کار بزرگشون تا به اون لحظه بود. اما خودشون کار رو پیش بردن.
مؤسس برای همین جا خورده بود. الحق و الانصاف کدورتی که سرِ ماجرای دبیرستان بینمون بود رو گذاشت کنار و سخنرانیِ جانانهای کرد. گفت وقتی میومدم با خودم گفتم از این اسمای قلمبه روی کار گذاشتن و به اسم موزه دارم میرم شوآف معلمی ببینم. اما من اینجا معلم ندیدم. دانشآموزانِ تربیتشدهٔ معلمی رو دیدم که هرکدوم گوشهای از کار رو گرفته و داره بدوبدوکنان کار میکنه!
واقعا اداره رو به آتیش کشیده که چرا نیومدن دیدن موزهمون و چی رو از دست دادن! ادارهایها میخواستن این هفته بیان که تعطیل شدیم.
ادارهایها یعنی همونایی که پارسال سر ماجرای شارلاتان تا دلتون بخواد آزارم دادن و گفتن این جوانه و کلهش بوی قرمهسبزی میده!
۴. قرار بود سهشنبه راه بیفتیم و خبری نشد. بعد از کلـــــــــــــــــی زنگ زدن مرده جواب داد که برفه و سفر افتاده عصر. عصر شد و دیگه جواب ندادن...
۵. سهشنبه مرخصیم بود و کلاس، تحویل دخترا. اما من جایی نرفته بودم. اینقدر تحت فشار روحی بودم که گفتم کلاسم که آماده است، پس خودم آنلاین نمیشم.
تحت فشار رو به معنی واقعی کلمه بخونید؛
من تو اتاقی هستم که صدای آهنگ توشه... کاروانی که ثبتنام کردم جواب نمیده... نمیتونم در این موارد با خانوادهم حرف بزنم... تو اتاقم میمونم و صبح تا شب بیرون نمیرم چون هی اشکام میریزه... وَ جمعه نیمهشعبانه...
لبریزِ خشم بودم... تا حدِّ جنون!
خوابیدم. ظهر بیدار شدم و شاد رو باز کردم.
دخترکای نازنینم چنان کلاسداری کرده بودن که من رو به آسمون برده بودن...
مدیرم در هر کلاسم پیام گذاشته بودن و از من و دخترام تقدیر کرده بودن...
زمانبندی، مشارکت، تدریس، تکلیف، سلیقه، مقدمه و مؤخره...
همون عکسایی که گفتم بعدا میگم.
خدای من!
برخی معلما کلاسای حقیقیشون اینها رو نداره که هفتمیِ کوچولوی من تو تدریسِ مجازیش داشته...
حتی سارا که همیشه ماسک میزنه و سرِ کلاس من ماسک ممنوعه، در شخصی بهم میگه ماسک ندارم... آه خدا!
قلبم بسیط شد... بَهجت به روحم پاشید... نکات رو یادداشت کردم که در برگشت با دلیل دورشون بگردم که بدونن عاقلانه دوستشون دارم، نه احساسی و الکی.
۶. عصرِ سهشنبه دوباره زنگ زدیم. یه خانم جواب داد که شما با من بودید اصلا، نه با مَرده. گفتیم پولمون و بدید ما یه خاکی به سر کنیم. گفت به خدا چهارشنبه عصر حرکته.
ولی ساعت و مکان بهمون نداد.
رفیق رفت دیوار دنبال کاروان و من تو گوگل دنبال هواپیما.
تا حالا سفر هوایی نرفتیم و بین اونهمه سایت نمیدونستم به کدوم میشه اعتماد کرد. به سودابه پیام دادم که چند روز پیش نجف بود. آنلاین نبود. به فرمانده پیام دادم و سایت گفتن. رفتم و برای چهارشنبه یه پروازِ ۱۴ میلیونی بود... وَ ما رو میتکوندی با هفت میلیون داشتیم میرفتیم و برگردیم و سوغات بخریم...
زنگ زدم به رفیق و اشکام ریخت که شده قرض کنم جمعه کربلام...
رفیق دوباره زنگ زد به خانمه و بعد از یک ساعت حرف زدن خانمه گفته بود به خدا فردا عصر حرکت میکنیم...
با رفیق یه قراری گذاشتیم:
چهارشنبه عصر از خونه بیرون میزنیم و دیگه برنمیگردیم.
مقصد ما کربلاست. چه با این کاروان، چه از راهی دیگه که پیداش میکنیم.
۷. اتاقم همیشه مرتبه چون هرچیزی رو از هرجایی بردارم، دوباره سر جاش میذارم. اما از وقتی مادرم مکه بود تا همین حالا جارو و گردگیری نشده بود. همهچیز غبار داشت و فرش پر از موهام بود.
به بهانهٔ کوله بستن و جمع کردن وسایل، شروع به گردگیری و جارو کردم. کولهم بسته شد و اتاقم تمیز. لباسام و شستم و چیدم. به گلدونام رسیدم. وقت کردم حنا بذارم سرم. وصیتنامهم و بهروز کنم. وَ سه دسته برگهٔ روی میزم رو تصحیح کنم و برای اولینبار از اولِ مهر، بیبرگه بشم.
چقدر امام حسین علیه السلام سبکم کردن...
قبل از ماه مبارک اتاقم تمیز شد و کارای مدرسهم سبک. حتی پتو و روبالشی شستم. کفشام و. جانمازم و.
پشتِ این اضطرابها چه برنامهٔ خیری بوده...
«کلّ خیر فی باب الحسین علیه السلام»❣
۸. خانومه به ما گفت تا شب ساعتِ حرکت مشخص میشه. گفتیم باشه. شب شد صبح و گفت تا ظهر. گفتیم باشه. ظهر که گفت تا عصر دیگه صبر ما تموم شد چون زمان نداشتیم. گفتیم پول ما رو بده وگرنه آدرست و داریم میایم کاری میکنیم دیگه نتونی سرت و تو محل بلند کنی.
رفیق به خودش میزنگید و کار بالا گرفت، منم تو خونه به پلیس زنگ زدم آمار گرفتم بریم درِ خونهش بزنگیم شما گشت میفرستید که گفت آره. رفیق تلفنی بهش گفت با پلیس میایم، من پیامکی. رفیق زنگید که حاضر شو بریم. گفتم باشه و وقتی قطع کردم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم شکست. گفتم خدایا من سه شبه از اضطراب هر دو ساعت دارم از خواب میپرم، روزی دو وعده غذا میخورم، تعطیلم و تو خونه ولی آب شدم، با هیچکس نمیتونم حرف بزنم چون شماتت میکنن و تو دلم و خالی، همینکه الآن باید بی کاروان بریم و اضطراب جانی و مالی رو بکشیم کافیه، این شارلاتانا ته مهرگانن، دو تا دختر کجا بریم؟ چه کار کنیم؟ و توسّل کردم به حضرت رقیه سلام الله علیها.
کلی غربتبازی کردم برای خدا. طفلی رفیق هم حالش بهتر نبود.
اما یهو رفیق زنگ زد و گفت زنه پیام زده شماره کارت خواسته.
اذانِ ظهر بود که پولمون و برگردوند.
۹. این وسط دوستِ شبکارم که باردار و بچهدار شد و خیلی وقته مرخصیه زنگ زد. دوست خوبیه و ترمزِ بدبینیهای من و همیشه میکشه.
از اونایی هست که سال تا سال به هم زنگ نمیزنیم. وقتی زنگ میزنیم یه دور هم و فحش میدیم که چرا یادم نکردی. ولی از اوناییه که همیشه بهوقت هست و درست.
آخرین دیدارمون همون پنج ماه پیش بود که زایمان کرد و رفتم دیدن پسرک نازش. گفت دمِ کربلا نیمهشعبانته و هی چشم کشیدم زنگ بزنی خداحافظی و دیدم خبری نشد. ماجرا رو گفتم و گفت خیره. نکات مثبت ماجرا رو ببین. بعد واقعا نکاتی گفت که قلبم و روشن کرد. بعد هم بهم گفت یه خبر خوش دارم برات.
منتظر هر چیزی بودم جز اینکه بگه بارداره. اینقدر از ذوق جیغوداد کردم همسایه شب به بابام میگه دخترت چی زده بود؟!
پسر اوّلش کلاس اوّلیه و دیابت داره. پسر دومش مهدکودکیه و آتیشپاره است. سومی قلبش تشکیل نشد و نیومده رفت. خوشگلِ خاله که وقتی تو حوضِ دلِ مادرش بود، همهش صدای من و میشنید هم پنج ماهشه. وَ این مطیعِ امر رهبرِ واقعی رفت سراغِ بعدی. گفته بود تا خدا بده اینقدر بچه بیارم غصهٔ دلِ آقا رفع شه. حالا من به این مذهبیاسکولا و بسیجیعلافا وقتی میگم بچه، میگن شیر به شیر سخته و کلسیم بدنم میره و آسیب به جسمه و...
این دوستم خیلی خیلی درسته. یه زنِ خانهدار که هیچ پول و شغلی حتی به چشمش نمیاد. زنی که جایگاهش و میدونه و داره سرباز و فرمانده تقدیم امام زمان علیه السلام میکنه.
میگه فقط به تو گفتم چون تو همونی که اگه ازدواج کنی قراره چهارده تا بچه بیاری. میخندم و میگم مادر قربونِ مرتضی، مجتبی، مصطفی، خدیجه، شریفه، یحیی شه!
به دوستم و شوهرش و بیبهانه بودنشون؛
ماشاءالله و لا حول و لا قوّة الا بالله.
۱۰. دیشب حینِ گریه که دنبال بلیط هواپیما و چیدنِ برنامهٔ جایگزین بودیم، سودابه صوت میفرستاد و قیمت پروازا رو بررسی میکرد که دوباره به تضاد آرای ده سالهمون رسیدیم.
سودابه همون اولین دوست مجازیمه. همون که قبلا نوشتم بلاگفا مینوشتیم و قرار گذاشتیم حرم و هم و دیدیم و دوست شدیم.
عمر دوستیمون داره میشه دهه! سودابه هم از اون سال تا سال نیستهاست اما بهموقع. امیدوارم منم برات همین باشم.
بله، اینجاست. دوستانی که از وبلاگم با من دوست شدن رو خیلی دوست دارم. برام خیلی متفاوتن. هرجایی هر چرتی رو شروع کنم نوشتن، برای اونا حتما آدرس میفرستم.
تهران، قم، کرمان، اصفهان، ایلام، شیراز... همهجای ایران رو هم پوشش دادن این رفقای مجازیِ حقیقی.
من و سودابه از همون اوّل سر علم و عرفان کلکل داشتیم. دیشب بهش میگم من هنوز بر همان عهد که بستم، هستم! ده سالِ پیشم گفتم من و تو فازمون یکی نیست ولی چرا جذب هم شدیم؟ الآن هم واقعا سؤالم همینه! نوشت جفتمون عقل و عشق و باور داریم ولی تو عقلت بیشتره و من عشقم.
بهش میگم حافظ عاقل بوده، بهدرد مردم خورده. کلا چهارصد و خردهای غزل داره ولی حکومت و دولتِ زمانش رو رسوا کرده!
ولی مولوی چی؟ ۲۶۰۰ بیت... تازه فقط مثنوی... کلا در هپروت(!)
من در شرایطی که یه چشمم اشک و یه چشمم خون بود و تو دلم رخت میشستن و کنارِ کولهٔ آماده دراز کشیدم، در حال مباحثهٔ بنیادین بودم(!)
بهقول رفیق؛ خدا دیده پوستکلفتیم هرچی آزمون داره سر ما اجرا میکنه!
۱۱. از دیگر کارهایی که در ایامِ بلاتکلیفی کردم؛ دادن کفشای خداتومنیم به یه نیازمند بود چون ناخن انگشت پام خونمرده شد دیگه!
۱۲. برام مهمه حتما از دو نفر یاد کنم.
اوّل آقای اصلانی.
اگه سفرنامهٔ شعبانِ پارسال رو خونده باشید، آقای اصلانی که اونجا اسمشون رو نبردم، مدیر کاروان بودن که همسرشون به ما چسبیدن.
ایشون سرهنگِ بازنشسته بودن.
چهارشانه و بلندبالا و قبراق.
از همون اول نوشتم چقدر با ما چهارتا پدرانه رفتار کردن. خداوکیلی همسرشون هم چون چسبیده بودن به ما دوستشون نداشتم اما جز احترام و لطف ازشون ندیدیم.
ما برای همه یه مسافر بودیم، برای آقای اصلانی چهار تا دختر بهجای دخترِ نداشتهشون.
نوشتم به گمانم که وقتی میخواستیم بریم مشّایه، تا وَنی که سوار شیم اومدن. ما رو سوار کردن. فرستادن و بعد برگشتن حسینیه به زائرا برسن.
ما هم دوستشون داشتیم و هرجا دستمون میرسید کمک میکردیم.
مدینهالرضای نجف که رسیدیم، جا نبود و زائرا خیلی نقنق میکردن. ما چهارتا رفتیم کمکشون و از اون به بعد هر وقت غذا میاوردن یا کاری داشتن که تو سولهٔ خانوما باید میرفت، پشت بلندگو یکی از ما چهار تا رو صدا میزدن.
تنها مدیرکاروانی که بعد از آقای دهقانِ دورانِ دانشجویی، دیده بودم که منظم هستن و مقرراتی و مقید، ایشون بودن. رفتارشون قشنگ سرهنگی بود!
به ما میگفتن دختران آفتاب و به من میگفتن علمدار چون علمِ کاروان و حمل میکردم.
حتی از علمداریم راضی بودن چون همه فقط علم و دست میگیرن، ولی من و رفقام دو_سه سال کارواندار بودیم... کار جمعی و تشکیلاتی بلدیم... اعتقادمون یا همه یا هیچکسه... هواداریم کسی جا نمونه، کسی گم نشه. من کمی تند میرفتم، دوستام یادم مینداختن پیرزن داریما... اونا علم و پایین میگرفتن من یادشون مینداختم تو شلوغی دیده نمیشه ها...
برم زیر قبّه از آقا میخوام دوباره توفیقِ کاروانداری بدن... حالا که مَحرم و کاروانِ درست نیست، خودمون بشیم پناهِ دخترایی مثلِ خودمون... باید بهش فکر کنیم و برنامهریزی... کس نخارد پشتِ ما جز ناخنِ انگشتِ ما! اینطوری نمیشه هر اربعین و شعبان دلمون بلرزه که چی شد، چی نشد...
خلاصه؛ آقای اصلانی حتی تو کاظمین از دستِ زائرا اذیت شدن و عصبانی، من تو راهِ حرم یه سؤال پرسیدم و ایشون از کوره در رفتن و سرم داد زدن...
من چیزی نگفتم چون دوستشون داشتم، اما از چشمم افتادن... وقتی جلوتر میرفتم که برسم حرم، دیدم مردِ بزرگ و سرهنگِ مملکت که همه پیشش دولّاـ راست میشن، خودش و به من رسوند و ازم معذرت خواست و شروع کرد به توضیح دادن که از چی ناراحت بوده و چرا یهو سر من خالی شده...
گفت شما رو اگه جای دخترم نمیدونستم، سر شما خالی نمیکردم، نگه میداشتم تو خودم، مثل کاری که با دیگران میکنم.
اونجا دو برابرِ قبل برام بزرگ شد. عزیز شد. چهارتامون مراعات همسرش و میکردیم که بالاخره خانمه و حساس نشه، وگرنه از همصحبتی باهاش سیر نمیشدیم. خصوصا که سرهنگ بود و مقید و پر از حرف سیاسی و جاذبه برای ما چهار تا.
گفته بود نیمهشعبانِ بعدی هم با خودمید ولی فاطمیه رفت...
وقتی خبرِ فوتش و شنیدیم هیچکدوم باور نمیکردیم... وقتی رفتیم خونهشون برای عرض تسلیت، نگه داشتن گریهمون خیلی سخت بود...
آقای اصلانی؛
میخونی اینجا رو؟
مدیر کاروانا، عوضی شدن... اذیت شدیم و تهش تنها راهی... گفتی خودت ما رو میبری... مثلِ پارسال در عزت و احترام... بعد از سفر ما رو نذاشتی کنار و در ارتباط بودیم و راهیان هم قرار بود با هم بریم... مرد که زیر حرفش نمیزنه، چی شد رفتی؟!
ما جورابایی که تو کربلا و روز عید بهمون هدیه دادی، برداشتیم که نیمهشعبان، کربلا به یادت بپوشیم...
اگه کاظمین روزیم شد، از همون دری میرم که شما کنارم بودی و داشتی مردونگی بهم نشون میدادی و عذرخواهی میکردی...
همنشینِ ارباب باشی مَرد.