eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۴. با این‌که برام مکروه بود اما ماجرا رو به خانواده گفتم. مکروه بود برام چون ته دلم و خالی می‌کنن و همیشه نیمهٔ خالی لیوان رو می‌بینن. مامانم حسابی سرِ جوش خوردن افتاد که برو قم همون‌جا بمون، حالا کربلا نشده دیگه. صحبتی نکردم. فقط مطلع‌شون کردم که بی کاروان می‌ریم عراق و چرا و چی شده. ۱۵. رفیق می‌گه امام حسین علیه السلام مجبورمون کرده این‌بار تنها بریم که دیگه اربعین نیفتیم دنبال کاروان و راحت باشیم. بزنیم خودمون بریم. من می‌گم به خدا که این شروعِ دل‌گندگیِ مکه رفتنه. من از آل سعود خیلی بدم میاد و از تنها مکه رفتن خیلی می‌ترسم. این کربلا هم که دارم می‌رم مکه بگیرم برای جفت‌مون. به خدا که این شروعِ طوافیه که اگه برگردی پشتِ سرت رو نگاه کنی، باطله. فقط روبه‌رو. فقط خدا. بی‌کس و کار و تنها. شمارهٔ هشت رو ارسال کردیم به ۱۰۰۰۸۸۸. زیرنویس تلویزیون دیدم وقتی فریبا می‌دیدم. یکی از جوایزش عمرهٔ مفرده است.
۱۶. تو اربعین دورریختنیای تابستونی می‌برم، نیمه‌شعبان دورریختنی‌های زمستونی‌. دست اولی که پوشیدم یه جوری دورریزه که یه ساعت کنار اتوبان قم وایسم، از ترحّم ملّت، پول دو سر هوایی رو درمیارم :)) ولی برسم کربلا شیک می‌شم.
۱۵. برنامهٔ جایگزین گذاشتیم. بلیطای اتوبوس رو نگاه کردیم. می‌ریم قم. از قم به مهران. الآن تو راهِ قم هستیم. به مقصد کربلا. و‌َ اتوبوس یه کاروانِ مذهبیِ دربست داره که اولین رزقِ سفر رو بهمون عیدی دادن؛ کیک شکلاتی با عکس گل نرگس❣ ۱۶. بسم الله. یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❤️
۱. گرمایشِ اتوبوس و آهنگ زیاد بود. یکی از خانم‌ها اومد جلو و گفت می‌شه کمش کنید؟ راننده آهنگ و کم کرد. من با خودم گفتم اوهو! زائرِ باتفاوتِ امام زمان! که خانمه گفت: بخاری رو! راننده بخاری رو کم کرد و آهنگ رو زیاد! ۲. گرما که زیاد شه، خُلقِ آدم تنگی می‌کنه. انگار یه نفر با دو تا دستاش گردنت و گرفته و فشار می‌ده. دلت مثل وقتی می‌شه که تهوع داری. گُر می‌گیره تنت. من آهنگ بشنوم همینم. چون کودکی و نوجوونی‌م این سَم رو چشیدم. چند سال زحمت کشیدم تا سم رو از بدنم بیرون بکشم. حالا وقتی در معرضش قرار می‌گیرم، گُر می‌گیرم، نفس کم میارم، حس خفگی بهم دست می‌ده. ۳. راننده خیلی سیگار کشید. این‌قدر که دیگه به دودش عادت کردم. یعنی دیگه اذیتم نکرد. قشنگ بوی سیگار گرفتم. تأثیر؟ نمی‌دونم! ۴. راننده‌ها همیشه به نهی از منکرت یه جواب می‌دن؛ ضدّ خوابه. قطع کنم، نکشم، خوابم می‌گیره! ۵. کل اتوبوس دربستیه یه کاروانِ قم و جمکرانه. مسؤول‌شون صندلیِ کنارِ ماست و محجبه و مهربان. کاروان هم مردمانِ خوبی‌ان. مسؤول آقاشون وقتی فهمید ما راهیِ کربلاییم، برامون یه تماس گرفت ببینه می‌تونه ما رو با یه کاروان هماهنگ کنه مرز تا مرز با هم باشیم. نشد. قیمتِ کاروانه خیلی بالا بود. ۶. راننده اتوبوس هم بود؛ مسؤوله. به راننده اتوبوس گفت می‌تونم بشینم بِرونم، خسته شدی بگو. نیمه‌شب بود که راننده بلند شد و مسؤوله نشست. تا نماز صبح اون روند. بدونِ آهنگ. بدونِ سیگار. فقط با تخمه. آدمِ مؤمن بلده چه کار کنه خوابش نگیره. آدمِ مؤمن دنبالِ بهانه نیست. آدمِ مؤمن دنبالِ راهکاره. تا نماز صبح تونستم بخوابم. تونستم آسوده بخوابم. این‌قدر که رفیق برای شامِ نخورده بیدارم کرده بود، متوجه نشدم. سر نماز خیلی مسؤوله رو دعا کردم. خدا خیرش بده. خدا عاقبت بخیرش کنه. خدا زیادش کنه. می‌نویسم تو دفترچه‌م زیر قبّه دعاش کنم. ۷. هرچی می‌خورن به ما هم می‌دن. قبول نکنیم می‌گن روزی‌تونه و مجبور می‌شیم قبول کنیم. امام زمان علیه السلام صبحونه‌مون رو هم رسوند. فکر کنم کیسه‌های خوراکی‌مون تلنبار می‌شه تا عراق. ۸. آخرین سفرنامهٔ مکتوبی که نوشتم برای اربعینِ ۹۸ بود. نفر اوّلِ سفرنامه‌نویسی شدم و بعد از اون اطلاعاتم برای موضوعِ سفرنامهٔ بعدی‌م تکمیل نشد. بس که اربعین‌ها سربه‌هوام و از این موکب به اون موکب به خوردن! این‌بار اگه خدا بخواد سفرنامهٔ جدید شروع می‌کنم با محوریتِ سورهٔ فجر. ۹.وَالْفَجْر.
زمان: حجم: 145.9K
راننده نَقیــــــــــــــــــه! داره اَلِکی‌پَلِکی در می‌کنه :)
خانم کاروانیه، رزق شهید به کاروان می‌داد، به ما هم داد. من و حججی😍 رفیق و شفیعی😍 سفرِ خیریه❣ کلّ خیرٍ فی باب الحسین علیه السلام❣
قم بارونیه. جاده خیس بود و اتوبوس خیلی شُل اومد. هم‌چین رسیدیم که باید سوار اتوبوسِ مهران می‌شدیم. زیارت و گذاشتیم برگشت ان‌شاءالله و از اتوبوس عرضِ ادب کردیم. با قطره‌قطره بارون، بوسه به گنبدِ خانم زدیم. ازشون ممنونیم که اجازه دادن تو هوای شهرشون نفس بکشیم و ما رو راهیِ کربلا کردن. ازشون متشکریم که نگران بودیم شب می‌رسیم مهران، چطور بریم تا مرز و یهو راننده اومد گفت نفری پنجاه بدید مستقیم می‌برم مرز. به رفیق می‌گم ما الآن یه کاروانِ دونفرهٔ دخترانه‌ایم. بیا اسم و کاروان‌دار معلوم کنیم. نتیجه این شد: کاروانِ دونفرهٔ دخترانهٔ «فجر» به کاروان‌داریِ خانم معصومه سلام الله علیها❣
بقیه مسافرا همه عراقی‌ان :) حبیبتی، حبیبتی می‌کنن دلِ آدم ضعف می‌ره :) بوی عطرای تندشون اتوبوس و برداشته. فقط ما دو تا ایرانی‌ایم. ایران و بار کردن دارن برمی‌گردن :) دورِ امام زمان علیه السلام بگردم، این‌قدر در شرایط بحرانی راه افتادیم، پرچمی نداریم، عَلَمی نداریم، حتی وقت نکردم برای امام حسین علیه السلام گل بخرم. غریبانه و بی‌یال و کوپال اومدیم🥲 حالا اربعین ما رو می‌دیدین؛ واسه خودمون یه لشکر بودیم :)
یه پسره تو اتوبوس و جلوتر از ماست که نمی‌دونم ایرانیه یا عراقی، به هر دو زبان مسلطه. موهاش بلـــــــــــــــــــــــــــنده و با کش بسته، یه قمقمهٔ فانتزی باکلاس داره، بندِ عینکش فانتزیه و رنگی، انیمیشن نگاه می‌کنه، ناخناشم بلنده، وَ از همه مهم‌تر سوهان درمیاره ناخناش و مرتب می‌کنه(!) حالا من و رفیق، با دستایی که آخرین‌بار معلوم نیست کِی شسته شده، افتادیم به پرتقال پوست کردن و لواشک خوردن که چاقو کثیف نشه بخواد بشوریم :) چه قشنگه دنیا😂