آقا امام حسین؛
آنکس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند؟!
بگذشت و بازم آتش در خرمنِ سکون زد
دریای آتشینم در دیده موجِ خون زد
خود کرده بود غارت، عشقش حوالی دل😭😭😭😭😭😭😭😭😭
بازم به یک شبیخون بر مُلکِ اندرون زد
دیدارِ دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتارِ جانفزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگانِ خود را میبست در سَلاسِل
هرجا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سعدی ز خود برون شو گر مردِ راهِ عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
روضهٔ شبِ جمعهمون
از جادهٔ کرمانشاه
همین یه مصراع:
دیوانگانِ خود را
میبست در سَلاسِل...
آه آقا.................
آقا امام حسین❣
ما در این شهر غریبیم و در این مُلک فقیر😭😭😭😭😭😭
به کمندِ تو گرفتار و به دامِ تو اسیر😭😭😭😭
درِ آفاق گشادهست ولیکن بستهست
از سرِ زلفِ تو در پایِ دلِ ما زنجیر😭😭😭😭😭😭
راننده صدای زن گذاشته...
کاش میشد گوشام و دربیارم، بذارم تو جایی شبیهِ جای ایرپاد، با صوت قرآن شارژ شه...
من همیشه تو دعاهام راه رو تعیین میکردم، اما اینبار میخوام نتیجه رو دعا کنم. راه با خودشون.
مثلا همیشه میگفتم خدایا من با ادامه تحصیل خیلی حالم خوب میشه. مدرکِ نابودشدهم و بهم برگردون.
اینبار ولی زیرِ قبّه میخوام از خدای آقا آرامش بخوام. از راهی که خودشون صلاح میدونن.
من اونور نه سیمکارت میگیرم، نه اینترنت. هرجا وایفای رایگان بود استفاده میکنم.
اسماتون و زیر قبّه باز میکنم و به حرمتِ زمان و مکانی که توشم دعاتون میکنم.
تو همه حرما عالیة المضامین میخونم که هیچکس از قلم نیفته.
غمانگیزترین و بغضآلودترین عیدمون مبارک❤️
الهی به زودی اینجا بنویسم:
دعوتید سهله. جشن بزرگِ ظهور. با سخنرانیِ آقا امام زمان علیه السلام.
مسؤول خواهران امام زمان❣
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد❣
ورودِ افتخارآمیزم به مرزِ پُرگهر رو به تکتکِ شما مخاطبین، خانوادهٔ عزیزم، دوستان و آشنایان، همکارانم و خصوصا محضرِ شریفِ شاگردانم که پسفردا با من امتحان دارن،
تبریک و تسلیت عرض میکنم.
مهران هستم، بسیار خوابآلود!
کمی استراحت کنم میام مینویسم که باید به امام حسین علیه السلام اعتماد کرد❤️
سفرِ محشری شد؛
با توکل و توسل به امام حسین علیه السلام و آقا صاحبالزمان علیه السلام،
تلاش کنید و زانوی همه اُشترهاتون رو ببندید.
وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ.
شب است و آسمانِ مهران شفّاف. من پشتِ مرزِ ظهور ماندهام و روایت میخوانم که فجر شما هستی. پس سوگند به سپیدهدم که رمزِ عبورِ من است تا شناسنامهٔ شما:
اِنّ جدّی الحُسین...
آمدهام بهترین مکان برای بزرگداشتِ بهترین زمان، ای صاحبِ زمان.
پیامبرِ ناجیِ دلهای گورشدهٔ دختران؛ از کجای این تاریکی در گوشِ دلم «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ» زمزمه میکنی که ذکر گرفتهام فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، وَادْخُلِي جَنَّتِي؟!
این رو تو مرز نوشتم. وَ بعد دلهامون در لرزشی مطمئن فرورفت. یعنی مضطرب بودیم و مطمئن. ترسان و در امان.
یکِ نیمهشب رسیدیم مرز. اگر اتوبوس ما رو تا مرز نمیآورد، وَ قرار بود خودمون ماشین بگیریم، اون موقع شب واقعا خلوت بود.
مرز که رسیدیم هیچکس نبود. هیچ آدمی. هیچ خبری. اتوبوس هرچه به پایانه مرزی نزدیک میشد، تو دل من و رفیق بیشتر خالی میشد. خیلی شکرِ خدا میکردیم که ما رو تا مرز آوردن. واقعا برای اون وقتِ شب و اون خلوتی، خیلی معجزه بود.
پارکینگ پر از ماشین بود و این یعنی داخل شهرهای عراق پر از ایرانیه، اما مرز، دیگه وقتِ شلوغ بودنش نبود. دیر رسیده بودیم و دقیقه نود!
رفیق خیلی کاروانی که وقتِ ما رو کشت لعن و نفرین کرد. اگه فقط دو روز زودتر رسیده بودیم، تو این خلوتی نمیافتادیم. اما توکل به خدا.
پیاده شدیم و دنبال جمعیتِ عراقیِ اتوبوس راه افتادیم. محتاط و عقب میرفتیم که هم تنها نباشیم، هم جلب توجه نکنیم. تا اینکه به مسجدِ نیمهسازِ دمِ پایانه رسیدیم و صدای یه پسرخوزستانی به گوش رسید که بفرما چای! بفرمای شام! نذری! نذری!
همینکه صدای هموطنِ خودمون و شنیدیم از گروه عراقیها جدا شدیم و به سمتِ مسجد رفتیم. اونجا اتوبوسا نگه داشته بودن و چند تا کاروان داشتن پیاده میشدن که برن مرز.
با رفیق قرار گذاشتیم چای و شام بزنیم و بریم با کاروانا صحبت کنیم ببینیم ما رو مرز تا مرز همراه میکنن یا نه. پسر خوزستانیه و دوستش هم یه موکبِ دونفره بودن؛ تو سرمای خشکِ نیمهشبِ مرزِ برهوت، یه تریموس وصل کرده بود به آبسردکن و کنارش رو آتیش یه قابلمه خوراک بندریِ تند و فلفلی.
دوستش تبلیغات و بفرما میزد، خودش پذیرایی. همینکه چای رو داد دستمون گفت بخورید، برید داخل مسجد استراحت، صبح رد شید.
ما بعد از تدبیر و حرکت، دیگه همهچیز رو رزق میبینیم. حرفِ اون پسرِ تیز که میتونست احتمال بده از کاروان جلوتر اومدیم، اما فهمید تنهاییم رو رزق گرفتیم و رفتیم داخل مسجد. مسجد خودش نیمهساز بود، زیرزمینش که تقریبا بزرگ، با سقفی کوتاه، سرد و فوقالعاده کثیف، جای استراحت بود.
یه کاروان ایلامی و یه کاروان افغانستانی اون پایین منتظر حرکت بودن. ما رفتیم کنار سه تا خانمِ ایلامی نشستیم و با کمترین بروز اطلاعات، بیشترین اطلاعات رو ازشون گرفتیم ببینیم میتونیم با مدیرشون صحبت کنیم یا نه.
بعد از چای و شام، رفیق رفت بیرون هر کاروانی اومد باهاشون صحبت کنه و من پیش وسایل موندم. ساعت حدودِ سه نیمهشب بود و رفیق هرچی کاروان رسیده بود مهران رو خِفت کرده بود؛ یا جا نداشتن، یا با هزینهای که ما میگفتیم راضی نمیشدن. ما بیشتر از چهار تومن برای مرز تا مرز نمیدادیم. خوراک و جا یا نمیخواستیم یا حسینیه بودن و غیرمنطقی. ولی زیر پنج تومن راضی نمیشدن. ما هم قبول نمیکردیم چون قیمت کاروانای حسینیهای رو میدونیم. قیمت کاروانای خوب رو هم داریم و میدونستیم بدون جا و خوراک اینهمه که میگن نمیشه.
سرویس و وضو رفتیم و کولههامون و انداختیم و رفتیم داخلِ سولهٔ مرز که پاسپورتها رو خروج میزنن و تمام، قبل از ایکسری نشستیم که اونجا کاروانا رو خِفت کنیم.
از ایلام، ملایر، زنجان، تهران، بروجرد، قزوین، وای کلی شهر رو صحبت کردیم و یا جا... یا هزینه... وَ نمیشد.
طولِ مدتی که اونجا ایستاده بودیم، گوشهٔ دیگهٔ سالن، یه زن و مردِ مُسنِ عراقی و یه خانم بزرگسال نشسته بودن و از ایکسری رد نمیشدن. میفهمیدیم منتظرن ولی نمیفهمیدیم چرا. ما در اضطراب و استرسِ کاروان و رد شدن از مرز بودیم که خانم بزرگساله اومد به سلام و علیک و فهمیدیم ایرانی هستن که اجدادشون کربلایی بوده و دوزبانهان. همچنین فهمیدیم همسرش کیفِ کمریشون و که توش پاسپورتاشون بوده، بین راه تو سرویس بهداشتی جا گذاشته و برگشته برداره. ما هم گفتیم منتظریم به یه کاروان ملحق شیم. گفت خب بیاین با ما!
گفتیم زحمتتون میشه، شما خانوادهاید و با شخصی میتونید برید، ما شخصی سوار نمیشیم، با وَن میخوایم بریم یا اتوبوس. گفت ما با شخصی نمیریم میترسیم، بیاین با وَن میریم.
حسِ قویِ آدمشناسیم از خانمه خوشش نیومد. گفتیم باشه ولی به رفیق گفتم تا شوهرش برسه به خِفت کردنِ کاروانا ادامه بدیم. من دوست ندارم با اینا بریم.
ولی دیگه کاروانی نبود... به صبحِ جمعه و عید ساعتی نمونده بود و دیگه کاروانی نمیومد...
شوهرش از راه رسید. خیلی اکراه داشتیم اما چارهای نداشتیم... وقتی اینطرف خلوته و هرکی رفت کاروان بود، یعنی اونطرف وَنها همه خالیه... شرایط برای خودمون دو تا رفتن اصلا امن نبود. ما تلاشمون و کرده بودیم. تو سرما نشستیم بیرون و با هرکی رسید حرف زدیم. تا مغزاستخوونمون یخ زده بود. دیگه توکل بر خدا.
کولهها رو ایکسری گذاشتیم و مُهرِ خروج از ایران خوردیم و وارد سولهٔ بین ایران و عراق شدیم و عوارضی خروج پرداخت کردیم و کمی جلوتر پرچمهای کشورها فرق کرد و با مُهرِ ورود، رسما وارد خاکِ عراق شدیم.
مرزِ عراق چنان خالی و خلوت بود که فقط سه اتاقکِ فعال داشت و اونهمه اتاقکِ بررسیِ پاسپورت تو اربعین، همه خاکخورده و غیرفعال بودن. کبوتر پر نمیزد و هیچ آدمی نبود.
این چهار نفر که زن و شوهر بودن و پدر و مادرِ خانمه، واقعا فسفسو و شُل بودن. مسیر و فرآیندِ ده دقیقهای، یک سااااااااعت طول کشید و دیگه ساعت چهار و خردهای بود.
علاوه بر اون، پاسپورت خانمه رو نگه داشتن و گفتن ممنوعالخروجه. به ما گفت مالیات نداده بودم، بعد دادم ثبت نشده. رفتن اتاق مسؤول و بعد از چند دقیقه اومدن و تونستن پاسپورت رو بگیرن و مُهر بخورن.
از سولهٔ مجهّز و بزرگِ سرپوشیدهٔ عِراق که تو اربعین ازش استفاده نمیشه، عبور کردیم و اومدیم بیرون که اصلا تو دلِ من و رفیق خالی شد...
بیابونِ برهوت... پنج دستگاه وَنِ خالی از مسافر... یه ماشین شخصیِ شیشهدودی... سبیل به سبیل مردای دشداشهپوشِ عراقی و نگاههای خیره به ما شش نفر.
شوهره سرش و انداخت پایین و رفت پای ماشین شخصیه. خانمش و مادر و پدره هم دنبالش.
من و رفیق موندیم سر جامون ببینیم اینا دارن چه میکنن. به رفیق گفتم تحت هیچ شرایطی سوار شخصی نمیشیم. اصرار کردن میگیم جاتون تنگ میشه و برمیگردیم تو سولهٔ پاسپورتا.
خانمه اومد و بهم گفت شوهرم حوصلهش سر رفته میگه نماز نمونیم و با شخصی بریم، ولی من مادرم و فرستادم باهاش صحبت کنه رأیش و بزنه.
لبخند زدم و چیزی نگفتم. خیلی ناراحت شدم. ما که از اونا نخواستیم باهاشون بریم، خودش دعوت کرد و ما شرایطمون و گفتیم. تو خاکِ امنِ خودمون بودیم و ما رو آورد اینور و حالا داره زیر حرفش میزنه.
یا اندازهٔ عرضهتون کار خیر کنید، یا نکنید(!)
گفت بریم وضو بگیریم که الآن اذانه. رفیق موند جا کولهها و من و خانمه رفتیم سرویس. سرویسه روباز بود و بدون شلنگ و مایع دستشویی و جای وضو گرفتنش تو چشمِ خلایق!
به خانمه گفتم با هرچیش کنار بیام، با جای وضوش کنار نمیام. گفت چادر برای هم میگیریم. سرش و انداخت پایین و رفت پشتِ درِ سرویسی و چادرش و درآورد. من یه نگاه به دوروبر کردم و تو کتم نرفت جلو اونهمه مرد برم سرویس و بعد بیام دست بشورم و وضو و...
بدون اینکه چیزی بگم اومدم جا رفیق که پاشو بریم جلوتر. یادمه که جلوتر یه سرویس بهداشتی داشت.
راه افتادیم و شوهره و مادر و پدره که پای ماشین شخصی بودن، هی نگامون میکردن و من دیگه لازم ندونستم خبر بدم. یا جَنَم کار خیر دارن و میمونن یا ندارن و پاسخِ امید دادن به ما و اومدنمون اینور و قال گذاشتنمون باشه به قیامت.
همینطور که میرفتیم جلو، چون فقططططططططط ما دو تا دختر بودیم و بقیه همه مرددددددد، یکیشون پرسید دنبال چی؟ گفتم مَرافِق. همون قبلی رو نشونم داد. گفتم بدون پوششه. گفت عراقی چشمودلپاک.
محل ندادم و راهم و رفتم و گفتم ایرانی و عراقی نداره، حتما پاکیای نبوده که خدا مَحرم_نامحرممون کرده!
از دور چند دستگاه شاسیِ خفن دیده شد و یه طایفه شیوخِ عراقی! از این آقایونی که عبای خاص دارن و روی چفیهٔ سرشون اگه اشتباه نکنم عِقال گذاشتن. من فکر کردم حوزهٔ علمیهشون و دارن میبرن اردو که رفیق گفت همه نظامیان، ماشیناشون و ببین. داشتم نگاه میکردم که متوجه شدم همهشون با تعجب دارن ما دو تا دختر تو اون برهوت رو میپان!
رفیق از پشت سرم گفت دورشون بزن، بیا برو پایین دورشون بزن، ولی دیر بود و من درست از دلشون گذر کردم!
سرویسی که تو خاطرم بود پیدا کردم و به رفیق گفتم یکی بیرون آماده میمونه نگهبانی و اون یکی میره داخل و جهادی عمل میکنه. مو و مسواک و چادر دربیاریم نه، جهادی و فرز.
اول خودم رفتم. شلنگ و مایع داشت و زنانه کامل از مردانه تفکیک بود اما تهِ یه دالون. فکر کنم کار دو نفرمون تو ده دقه طول کشید و صدای اذان هم بلند شد.