سربهراه
چون فردا نمیبینمشون، میخوام از دیروز بنویسم.
طبق برنامهای که برای نبودنم ریخته بودم، دخترا فقط تا هفتهٔ پیش خودگردان بودن. یعنی قرار بود شنبه برسم که برنامه از دستم خارج شد.
طفلیا نهمام و بقیه شنبه منتظرم بودن و دیدن نرسیدم. تو اتوبوس بودم که ظهر بعد از تعطیلی که موبایلاشون و میگیرن، هشتما بهم زنگ زدن. دیدم صدای ستایش میاد. بله همون ستایش عزیزم که از این مدرسه رفته...
اومده بوده من و ببینه که دخترا گفتن نیستم. چون قرار بوده بیام هم هشتما نگرانم شدن. تو مدرسه هم همهچیز مخفیه و مدیرم به کسی نمیگن من کجام و به خودمم گفتن به کسی نگم، چون معلمی اجازهٔ مرخصی نداره و ایشون فقط به من این اجازه رو میدن چون کلاسام در نبودنم دایره.
تازه در نبودنم گروه تئاترم در هفتم دو برای مدرسه کاری که سه ماهه برای دهه فجر آماده کردم و تعطیل شدیم، برای نیمهشعبان اجرا کردن 😍
گروه سرودم در نهم دو که یک ماهه در تمرینیم برای دهه فجر هم اون روز اجرا کردن و چقدر ازشون تعریف کردن و از من تشکر😍
دخترام حتی در تعطیلی کلاس مجازی برگزار کردن به چه باکلاسی و شیکی😍
کلاسای مدرسه هم یکی از یکی بهتر😍
سربلندم کردن و دورشون بگردم❤️
شاد هم پر از پیام بود که تا تو راه بودم همه رو جواب دادم و به دخترا گفتم فردا (یکشنبه) مدرسهام. اما یکشنبهها با نهم ندارم و خیلی خیلی دلتنگشون بودم.
صبح یکشنبه رفتم مدرسه و طبق معمول اولین نفر بودم بعد از مامان مدرسه.
اینقدر من و بغل کردن و بوسیدن که خدا میدونه. خدا رو شکر توجیه هستن و نپرسیدن کجا بودید با اینکه همممممهشون میفهمن. چون صبحا زود میرم و همیشه احوالشون و میپرسم و روبهراه بودن و نبودنشون و تیز میفهمم، کلی حرف داشتن که بهم بزنن. من حین صحبتاشون خودم و آماده میکردم که دخترا رسیدن آماده و با قیافهٔ مدرسه باشم.
یهو دیدم درِ دفتر باز شد و ارغوان کله کشید و تا من و دید، برگشت به پشت سری گفت اومدن، خانم فارسی اومدن!
بعد صدای جیغ دوتاشون هوا رفت.
رفتم ببینم کی جز ارغوان اومده دیدنم که دیدم خوبترینمه... همون نهم دوییه که تم سکوت ارائه داد. این تنها شاگردم تو طول عمر معلمیمه که نه فقط عقلم، که دلم رو هم درگیر خودش کرده. از کربلا براش یه جایزهٔ گرون خریدم که بعدا مینویسم تو سفرنامه.
اینقدر خوشحال شدم از دیدنش.
مدلش هم کااااااااااملا با همه متفاوته. انگار خودمه. غُد و مغرور. تازه شاگرد اول و خلاق هم هست. با هر کسی هم نمیپره. جیغ کشید از خوشحالی، اما مثل بقیه نیومد بغلم کنه، دست دراز نکرد دست بده با من. درست مثل خودم که وقتی کسی رو دوست دارم نق میزنم، شروع کرد به نق زدن:
«چه عجب تشریف آوردید! نمیومدید دیگه! اصلا ولمون میکردید! نگید کلاسی دارم، درسی دارم، شاگردی دارم! برید برای خودتون ماه تا ماه بگردید اصلا!»
دورش بگردم😍 اخم کرده بود و اینا رو میگفت.
تو همین حین نهم یکیها اومدن و یکییکی بغل و بوس و سلام و احوالپرسی. حواسم بهش بود که تکیه زده بود به دیوار و با اخم نگام میکرد. رفتم پیشش و با لبخند گفتم یه بوس بده خانوم. جلو نیومد. من این مدل دلتنگی رو میشناسم... خودم همینجوریام... دلتنگ رفیق که میشم همینقدر بدخلقی میکنم تا اینکه مثل آدم بگم :)
دست گذاشتم زیر چونهش و صورتش و چرخوندم و لُپش و بوسیدم.
دلش گرم شد. تکیهش و از دیوار برداشت و اومد کنارم و گفت چقدر لطیف بود :)
بعد تا من به الطاف هفتم و هشتما پاسخ بدم از کنارم تکون نخورد.
هفتما خیلی بغلم کردن. هی میرفتن و برمیگشتن و بغلم میکردن و میگفتن دلمون براتون تنگ شده.
زنگ آخر که داشتم چادر سر میکردم بیام بیرون، یکیشون اومد بغلم کرد و گفت خانم دوباره نرید... هیچجا نرید... سهشنبه بیاید باشه؟ من دیگه تحمل ندارم بیام مدرسه و شما نباشید...
عزیز دلم😭😍
کاش مادرای احمقشون بودن و میدیدن...
این بین فرصتی هم بود که بفهمم کیا به من حساس هستن و من متوجه نبودم. فهمیدم سه تا از هفتما و پنج تا از هشتما که تقریبا متأسفانه تا الآن بهشون توجه خاصی نداشتم، خیلی دوستم دارن. نه اینکه بیتوجه به دخترام باشم، نه، من معلم تیزیام، حواسم به تکتکشون هست، اما برخی شاگردا که دیرتر اجتماعی میشن و ساکتترن رو کمتر میتونم براشون وقت بذارم. چون خودم شلوغ و شیطونم و با شلوغ و شیطونا بیشتر جوش میخورم. ولی چنین فرصتهایی و روز معلم میفهمم چنین مواردی هم دارم که نیاز به توجه دارن که خیال نکنن چون ساکت و گوشهگیرن محبتشون بیارزشه.
سر کلاس هفتم دو داشتم درس میدادم که بدون در زدن، در کلاسم باز شد و مائدهٔ نهمم که هیـــــــــــــــــــــــچ معلمی ازش روی خوش ندیده، دستاش و باز کرد که یعنی من برم بغلش :)
سربهراه
کتاببهدست رفتم بغلش و هفتمام طفلی خیلی حسودیشون شد ولی از مائده حساب میبرن و کسی چیزی نگفت.
مائده بدون هیچ حرفی چند دقیقه بغلم کرد و بعد رفت. مدلش و میشناسم. دستش و گرفتم و کشیدمش سمت خودم و گونهش و بوسیدم. دوست نداشتم جلوی هفتما باشه ولی نمیشد دیگه. مائده دختریه که تموم پارسال افسرده بود. طول کشید تا تونستم وارد جزیرهش بشم. طول کشید تا از میز آخر بلند شه بیاد صندلی کنار میزم بشینه و داوطلب ارائه شه. یک سال طول کشید تا خندهش و ببینم. بوسیدمش و اومدم کلاس.
یکی از هفتمام و میدونم چقدر روم حساسه. دوستاشم میدونن. گفتم فاطمه! بیا بغلم کن ولی گریه نکن :)
بلند شد و اومد ده دقیقه بغلش نگهم داشت و تا مرز گریه هم رفت و من اینقدر خندوندمشون که هم تونست بشینه، هم بخنده.
سر کلاس هشتم بودم که بدون در زدن، در باز شد و ملیکای نهم با جیغ اومد تو کلاسم و پرید بغلم. بعد شروع کرد یهنفس حرف زدن که خانوم کجا بودین؟ چرا نیومدین؟ چرا دیروز نرسیدین؟ من دیروز فقط به خاطر شما اومدم مدرسه وگرنه علوم داشتیم غایب میشدم...
ملیکا خیلی غربته😂 قبل از سفرم یهجوری یکی رو زده بود که میخواستن بفرستنش کانون اصلاح و تربیت! اوضاع زندگیش خیلی خرابه. بابت کوتاه کردن فرم مدرسه بیست بار تعهد داده! بیرون از مدرسه با وضع بدی دیده شده و تا اخراج رفته!
سر همهشون خودم مو گرو گذاشتم.
روز موزه که تا زنگ آخر همهٔ کلاسا رو غایب بود و فقط بهخاطر من و موزه اومد، جلو مؤسس و همکارام و مدیرم ایستاد وسط کلاس و گفت این بخش جزو کارمون نبوده و خود ما نهم دوییها برنامهش و ریختیم.
بعد رو کرد به من و هنوز حرفنزده اشکاش ریخت و با گریه گفت خانم! شما تنها معلمی هستید که ما رو از ته دل دوست دارید، ما رو باور دارید، به حرفامون گوش میدید، کلاساتون برامون دوستداشتنیه، سختگیرید اما تنها دلسوز ما، ما هر خرابکاریای میکنیم به شما پناه میاریم و روز اولیا مربیان تنها امیدمون فقط شمایید که میدونیم از ما به خانوادههامون بد نمیگید...
چند نفر از نهم دو زدن زیر گریه و من دیگه رفتم ملیکا رو بغل کردم و کنار گوشش گفتم ادامه نده عزیز دلم...
زنگ تفریح یکی از هشتما به دیدنم اومد و برام شکلات آورد و یکی از نهما برام عطر.
گفت شما عاشق عطرید، این عطر و بابام برام از لوکزامبورگ آورده و من دیروز آوردم برای شما که نبودید.
آه خدای من...
چقدر برای فردا و دیدنشون چشم کشیدم...😍😭
بر پدر و مادر اونی که بیتخصص مسؤولیتی تو این کشور قبول میکنه و بهجای کار و مدیریت و تدبیر، هی تعطیل میکنه لعنت!
بگو بیش باد!
ما مجازی نه پِیِ درس و نگاه آمدهایم
از بدِ حادثه اینجا به پناه آمدهایم(!)
رهروِ مدرسه هستیم و سرِ ناچاری
تا مجازی و گروه اینهمه راه آمدهایم(!)
لنگرِ حِلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که زِ تعطیلیِ دائم به پناه آمدهایم...
خانُم این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پِیِ قافله با آتشِ آه آمدهایم!
با یاد و خاطرهٔ مردی شروع میکنم که در دورانِ ریاستجمهوریش با تدبیر و مدیریت و سوادی که داشت، برق و آب و گاز نیازی به بهینهسازی نداشت و همهٔ کشور بابتِ صرفهجویی تعطیل نمیشد.
اما؛
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبتزده را خواب گرفته(!)
محتوای کلاسای مجازی فردام و آماده کردم. این هم متن شروع کلاسام☝️
رفیق گفت دردسر میشه برات، ولی با همین کلاسام و شروع میکنم.
درسِ امروز:
نامهٔ اداری📝📩
نامهٔ اداری یه قالب از انواعِ مختلفِ قالبهای نوشتاریه که در آینده و بعد از رسیدن به سنّ قانونی، خیـــــــــــــــــلی به کارتون میاد.
قبل از اینکه نکاتش رو بگم، ببینیم چی ازش بلدید.
بیست دقیقه فرصت دارید یه نامهٔ اداری بنویسید به آقای رئیسجمهور وَ از ایشون درخواست کنید بهجای تعطیلیِ مدارس وَ آسیب جدّیای که داره به بدنهٔ آموزشی و بهمرور به مباحث اجتماعیِ کشور وارد میشه، راهکاری دیگه برای صرفهجویی در مصرفِ انرژی پیدا کنن.
حتی اگر خودتون راهکاری دارید، در قالبِ همون نامه بنویسید.
📌 دخترا حتـــــــــــــــما در «کاغذ» بنویسید و عکس برام بفرستید.
به هیچ عنوان بهصورت چَت کردن نفرستید.
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم.
از چی؟
از جنونِ این سفر...
همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگهست، اما من سفر دومم بهتر از سفر اولم بود. سفر سومم بهتر از سفر دوم. سفر چهارم عالیتر از سفر سوم. سفر پنجم...
اینبار برابری میکنه با همهٔ سفرهام... همهٔ عمرم... همهٔ زیارتهام...
نمیدونم جایزهٔ نترسیدنم بود یا آزمونِ نعمته...
اگر دومی باشه من خیلی حقیرم...
آزمونِ نعمت یه جنگِ نرمِ ترکیبیه...
بلد میخواد و من بلد نیستم...
نمیتونم زندگی رو رها کنم؛
هم از مسلمانی و شیعه بودن دوره،
هم این سفر چنان بیتابم کرده که میخوام خیلی پول داشته باشم و بازم برم...
برم...
برم...
سرم هنوز چنان مستِ بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام
نمیتونم زندگی رو رها کنم و جنونوار بین تصحیح برگهها گریه میکنم... حین غذا خوردن گریه میکنم... بخاری روشن میشه گریه میکنم... وسطِ تدریسِ مجازی گریه میکنم...
طوفان شدم. غوغا شدم. من بعد از این سفر یه طوفانم که داره آروم زندگی میکنه. هیاهویی هستم که بیصدا زندگی میکنم.
بعد از این سفر کمحرف شدم. مادرم دیشب خودش برام شام گرم کرد. معمولا خودم کارام و میکنم. دیشب اون این کار رو کرد. اصرار کرد غذا بخورم. موقع غذا خوردنم نشست کنارم و کلی حرف زد. از هر وری چیزی گفت. من شنیدم و نشنیدم. بعد از سفر حواسپرت شدم. مسواک و گذاشتم تو جاقاشقی و گوشت چرخکرده رو گذاشتم تو کابینت. پول رو مچاله کردم و انداختم سطل زباله و کاغذ باطله رو گذاشتم تو کیفم. مادرم گفت اونجا کم میخوردی که کماشتها شدی؟ گفتم آره. گفت سخت گذشت بدون کاروان رفتی؟ گفتم آره.
فکر کرد سفر رو میگم. نگفتم تبعاتِ سفر رو گفتم آره. من ساکن حرم بودم. هیاهوی درونم رو کسی چه میفهمه؟ آره سخت گذشت که ترسیدم و حسین علیه السلام عهدهدارم شد. سخت گذشت که مثل غسلِ ارتماسی در نور غرق شدم و حالا شوکهام!
آقا امام حسین با من چه کردین؟
اگر سینهام و بشکافید توش یه منارجنبونه که درست وقتی از جمکران؛ آخرین نقطهٔ این سفر، خداحافظی کرد، بی ثانیهای وقفه میلرزه.
از بعد سفر سرگیجه دارم. تو دستشویی دستم و به در گرفتم و پای ظرف شستن دستم و به شیرِ آب.
یکشنبه سرِ کلاسام زیاد نایستادم. صندلیم و بردم بین بچهها که عقبیا اذیت نشن ایستاده نیستم.
نمیتونم زندگی رو رها کنم واگرنه فریاد میکشیدم... با بلندترین صدا... روی بلندترین قلهها...
گریه میکردم... با بیپرواترین اشکها...
سفرنامهم و نمیخوام برای مسابقهای بفرستم. نمیتونم. نمیشه. این سفر یه چیزی داشت که تو سینهم شده منارجنبون و دستودل برام نذاشته... نمیدونم چی... باید زندگی کنم... باید پول دربیارم... باید برگردم... حتی شده به کاروانِ یکنفره...
دارم از وسطِ برگههام با گریههای مقطع بیتابی میکنم به نوشتن...
باید با امام رضا جان صحبت کنم. باید ازش بپرسم اینبار چی شده؟!
بابا دیشب نوشابهٔ اسرائیلی نخرید که من بخورم. من نخوردم. اشتها نداشتم. بابا شبکهٔ نمایش ندید. زد شبکهٔ سه که من پیششون بمونم و فریبا ببینم. نشستم و چشم دوختم به تلویزیون، اما فریبا ندیدم. مامان پرسید تو برگه چی نوشته بود؟ پرسیدم کدوم برگه؟ گفت همون خارجیه که دست فریبا بود. گفتم ندیدم! مامان که حتی صبحها چای تازه دم نمیکنه، بلند شد ساعت ۹ شب چای دم کرد! چیزی نمیگه اما نگرانم شده. سعی میکنم طبیعی باشم اما یه منارجنبون تو سینهم حواسم و پرت کرده؛ سر کتری رو گذاشتم روی قوری و سر قوری رو انداختم تو سطل آشغال...
میخوام یه اعترافی کنم؛
من فقط با اسمِ امام حسین علیه السلام راحت میزدم زیر گریه...
اما از صحن حضرت زهرای نجف یه عکسی دارم که برام شده اسم امام حسین علیه السلام...
وای خدا...
منارجنبونم داره فرومیریزه...