ما مجازی نه پِیِ درس و نگاه آمدهایم
از بدِ حادثه اینجا به پناه آمدهایم(!)
رهروِ مدرسه هستیم و سرِ ناچاری
تا مجازی و گروه اینهمه راه آمدهایم(!)
لنگرِ حِلمِ تو ای کشتیِ توفیق کجاست؟
که زِ تعطیلیِ دائم به پناه آمدهایم...
خانُم این خرقهٔ پشمینه بینداز که ما
از پِیِ قافله با آتشِ آه آمدهایم!
با یاد و خاطرهٔ مردی شروع میکنم که در دورانِ ریاستجمهوریش با تدبیر و مدیریت و سوادی که داشت، برق و آب و گاز نیازی به بهینهسازی نداشت و همهٔ کشور بابتِ صرفهجویی تعطیل نمیشد.
اما؛
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبتزده را خواب گرفته(!)
محتوای کلاسای مجازی فردام و آماده کردم. این هم متن شروع کلاسام☝️
رفیق گفت دردسر میشه برات، ولی با همین کلاسام و شروع میکنم.
درسِ امروز:
نامهٔ اداری📝📩
نامهٔ اداری یه قالب از انواعِ مختلفِ قالبهای نوشتاریه که در آینده و بعد از رسیدن به سنّ قانونی، خیـــــــــــــــــلی به کارتون میاد.
قبل از اینکه نکاتش رو بگم، ببینیم چی ازش بلدید.
بیست دقیقه فرصت دارید یه نامهٔ اداری بنویسید به آقای رئیسجمهور وَ از ایشون درخواست کنید بهجای تعطیلیِ مدارس وَ آسیب جدّیای که داره به بدنهٔ آموزشی و بهمرور به مباحث اجتماعیِ کشور وارد میشه، راهکاری دیگه برای صرفهجویی در مصرفِ انرژی پیدا کنن.
حتی اگر خودتون راهکاری دارید، در قالبِ همون نامه بنویسید.
📌 دخترا حتـــــــــــــــما در «کاغذ» بنویسید و عکس برام بفرستید.
به هیچ عنوان بهصورت چَت کردن نفرستید.
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم.
از چی؟
از جنونِ این سفر...
همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگهست، اما من سفر دومم بهتر از سفر اولم بود. سفر سومم بهتر از سفر دوم. سفر چهارم عالیتر از سفر سوم. سفر پنجم...
اینبار برابری میکنه با همهٔ سفرهام... همهٔ عمرم... همهٔ زیارتهام...
نمیدونم جایزهٔ نترسیدنم بود یا آزمونِ نعمته...
اگر دومی باشه من خیلی حقیرم...
آزمونِ نعمت یه جنگِ نرمِ ترکیبیه...
بلد میخواد و من بلد نیستم...
نمیتونم زندگی رو رها کنم؛
هم از مسلمانی و شیعه بودن دوره،
هم این سفر چنان بیتابم کرده که میخوام خیلی پول داشته باشم و بازم برم...
برم...
برم...
سرم هنوز چنان مستِ بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام
نمیتونم زندگی رو رها کنم و جنونوار بین تصحیح برگهها گریه میکنم... حین غذا خوردن گریه میکنم... بخاری روشن میشه گریه میکنم... وسطِ تدریسِ مجازی گریه میکنم...
طوفان شدم. غوغا شدم. من بعد از این سفر یه طوفانم که داره آروم زندگی میکنه. هیاهویی هستم که بیصدا زندگی میکنم.
بعد از این سفر کمحرف شدم. مادرم دیشب خودش برام شام گرم کرد. معمولا خودم کارام و میکنم. دیشب اون این کار رو کرد. اصرار کرد غذا بخورم. موقع غذا خوردنم نشست کنارم و کلی حرف زد. از هر وری چیزی گفت. من شنیدم و نشنیدم. بعد از سفر حواسپرت شدم. مسواک و گذاشتم تو جاقاشقی و گوشت چرخکرده رو گذاشتم تو کابینت. پول رو مچاله کردم و انداختم سطل زباله و کاغذ باطله رو گذاشتم تو کیفم. مادرم گفت اونجا کم میخوردی که کماشتها شدی؟ گفتم آره. گفت سخت گذشت بدون کاروان رفتی؟ گفتم آره.
فکر کرد سفر رو میگم. نگفتم تبعاتِ سفر رو گفتم آره. من ساکن حرم بودم. هیاهوی درونم رو کسی چه میفهمه؟ آره سخت گذشت که ترسیدم و حسین علیه السلام عهدهدارم شد. سخت گذشت که مثل غسلِ ارتماسی در نور غرق شدم و حالا شوکهام!
آقا امام حسین با من چه کردین؟
اگر سینهام و بشکافید توش یه منارجنبونه که درست وقتی از جمکران؛ آخرین نقطهٔ این سفر، خداحافظی کرد، بی ثانیهای وقفه میلرزه.
از بعد سفر سرگیجه دارم. تو دستشویی دستم و به در گرفتم و پای ظرف شستن دستم و به شیرِ آب.
یکشنبه سرِ کلاسام زیاد نایستادم. صندلیم و بردم بین بچهها که عقبیا اذیت نشن ایستاده نیستم.
نمیتونم زندگی رو رها کنم واگرنه فریاد میکشیدم... با بلندترین صدا... روی بلندترین قلهها...
گریه میکردم... با بیپرواترین اشکها...
سفرنامهم و نمیخوام برای مسابقهای بفرستم. نمیتونم. نمیشه. این سفر یه چیزی داشت که تو سینهم شده منارجنبون و دستودل برام نذاشته... نمیدونم چی... باید زندگی کنم... باید پول دربیارم... باید برگردم... حتی شده به کاروانِ یکنفره...
دارم از وسطِ برگههام با گریههای مقطع بیتابی میکنم به نوشتن...
باید با امام رضا جان صحبت کنم. باید ازش بپرسم اینبار چی شده؟!
بابا دیشب نوشابهٔ اسرائیلی نخرید که من بخورم. من نخوردم. اشتها نداشتم. بابا شبکهٔ نمایش ندید. زد شبکهٔ سه که من پیششون بمونم و فریبا ببینم. نشستم و چشم دوختم به تلویزیون، اما فریبا ندیدم. مامان پرسید تو برگه چی نوشته بود؟ پرسیدم کدوم برگه؟ گفت همون خارجیه که دست فریبا بود. گفتم ندیدم! مامان که حتی صبحها چای تازه دم نمیکنه، بلند شد ساعت ۹ شب چای دم کرد! چیزی نمیگه اما نگرانم شده. سعی میکنم طبیعی باشم اما یه منارجنبون تو سینهم حواسم و پرت کرده؛ سر کتری رو گذاشتم روی قوری و سر قوری رو انداختم تو سطل آشغال...
میخوام یه اعترافی کنم؛
من فقط با اسمِ امام حسین علیه السلام راحت میزدم زیر گریه...
اما از صحن حضرت زهرای نجف یه عکسی دارم که برام شده اسم امام حسین علیه السلام...
وای خدا...
منارجنبونم داره فرومیریزه...
فردا هم تعطیل شدیم و به خدا قسم اگر داشتم همین امشب برمیگشتم نجف😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
سربهراه
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم. از چی؟ از جنونِ این سفر... همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگ
کاش میشد عمق ماجرا رو بنویسم...
سربهراه
دلم میخواد زندگی رو رها کنم و فقط بنویسم. از چی؟ از جنونِ این سفر... همه میگن سفر اوّل یه چیزِ دیگ
رو در و دیوارِ منارجنبونم بنزین ریختن؛
کبریت کشیدن و سینهم و به آتیش کشیدن...
اگه سینهم و بشکافید توش یه منارجنبونِ شعلهوره.
مثل بید میلرزم و گُر گرفتم.
اما آروم و ساکت زندگی میکنم.