سامرّا (سُرَّ مَنْ رَأیٰ: هرکی دید، شاد شد❣️):
بعد از سیّدمحمد علیه السلام به فاصلهٔ نزدیکی به سامرّا رسیدیم. تو راه همینکه دجله رو دیدم، رفیق رو که آخرِ اتوبوس، گوشهٔ صندلی داشت آمادهٔ خواب میشد، صدا کردم که پاشو الآن میرسیم.
شیشهٔ کنارمون خیلی کثیف بود و رفیق بدش میومد پرده رو بده کنار من دجله ببینم، انگار مسافر قبلیه سادیسم بوده، هی تف میکرده رو شیشه و صبر میکرده خشک شه، دوباره روی همون قبلی تف میکرده و باز صبر میکرده خشک شه و همین کار رو اینقدر ادامه داده تا شده این!
این و برای رفیق تعریف میکردم که دل و رودهش بپیچه به هم خوابش نبره :)
بعد هم سیسِ خاقانی گرفته بودم و میخوندم:
خود دجله چنان گرید؛ صد دجلهٔ خون گویی!
کز گرمیِ خونابش آتش چکد از مژگان
از آتشِ حسرت بین بریان جگرِ دجله
خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟!
وقتی به بلوکههای سیمانیِ بزرگِ دورِ حرم رسیدیم که یادگارِ نحسِ روزگارِ نهچندان دوریه که به زوّارِ حرم، سنگ و زباله پرت میکردن و بعدها گلوله و برای امنیت این بلوکههای بدقواره رو چیدن، اتوبوس نگه داشت و پیاده شدیم.
اینجا استان اهلِ تسنّنِ افراطیِ عِراقه... شهرهای بعثی... شهرهای صدّامی...
البته الآن امنه اما چرا حرم سامرّا همیشه مُضیف فعال داره و جای خواب؟ چون زائری نداره جز ما ایرانیها و شیعههای عراق...
دورت بگردم امام رضاجان که شما خودت همیشه شلوغی چون ما مشهدیا ولت نمیکنیم... اینجا امامین سامرّا هنوز غریبن...
بهخدا حرم هنوز خرابه است...
پارسالم نوشتم اگه قرار باشه کسی رو به کمک و کار خیر ترغیب کنم، میگم پولتون رو بدید آستانهٔ سامرّا زودتر حرم رو بسازن...
از بُنِ جان دوست دارم خادمِ اونجا باشم... غبارروبیش کنم... جاروش بزنم... بسابمش... پیشِ زائراش خموراست بشم...
من یه مشهدیام؛ یه حرمزادهٔ حرمنشین؛ من عادت دارم به شکوه و صولتِ شعائرالله... من بقیع تو کتم نمیره... خش به حرمی بیفته تو کتم نمیره... من و رفیق قم و کاشان رفته بودیم، ما رو بردن قتلگاه سلطانعلی بن محمد علیه السلام، با اینکه حرمشون زیبا و کامل اون پایین بود، اما همینکه دیدیم دورِ قتلگاهش یه ضریحِ نیمه ساختن، به غیرتمون برخورد، هر دو هزینهٔ ناقابلی رو کمک کردیم بلکه در ساختنِ ضریحش شریک باشیم. حالا ماییم و دیوارهای خرابِ حرمِ سامرّا...
آخ که اگه سامرّا تو ایران بود به هفته نکشیده صحن و رواق براش میساختیم...
سامرّا خیلی به غیرتم برمیخوره... حرمِ خاکی خیلی به غیرتِ ما حرمنشینها برمیخوره... فرشِ پارهٔ توی حیاطِ خاکیِ حرم خیلی خون به جگرِ ما مشهدیا میکنه...
ما حاضریم نونِ شب نداشته باشیم ولی یه لوسترِ حرم خاموش نشه...
یه بار تو حرم امام رضا جان یه نادونی گفت پولِ همین آینهکاری و لوسترا و دم و دستگاه و بدن فقرا(!) همین رفیق من و نگرفته بود، خون دهنش و برداشته بود! ما فقرامون خیّرهای گمنامِ کاشیهای حرم هستن...
کنارِ بلوکهها جمع شدیم و مدیره گفت یه بیست دقیقه راه تا حرمه که دیگه نمیشه اتوبوس ببره، همه با هم میریم.
مسافرا نه که مذهبیپولدارای لاکچری بودن، اوف میشدن اون مسیر رو بیان(!) نقونالههای ریزی کردن و راه افتادن.
به پای من و رفیق ده دقیقه است، ولی با گروه حرکت کردیم و بیست دقیقه شد. ما تشکیلاتدوستیم و معتقد به یدالله مع الجماعه. حتی اگه اون جماعت مُشتی مذهبیالکیِ عقبمونده باشن(!)
تو مسیر بودیم که بالاخره یکی از مسافرا نتونست جلوی خودش و بگیره و اومد کنارمون و پرسید شما دانشجویید؟!
رفیق اینقدر از نگاها و پچپچاشون حرص خورده بود که با تندی جواب داد خیر!
اینقدر شلاقی و تند گفت که زنه جا خورد و گفت خیر؟!
وَ رفت عقب.
من مُرده بودم از خنده. رفیق میگه نخند، من ازشون بدم میاد! گفتم منم بدم میاد ولی تازه فهمیدم مشکل کجاست!
پرسید کجا؟ خندیدم و گفتم دیوانه باز اینا گول قیافهمون و خوردن! همهشون فکر کردن بیست سالمونه! برا همین براشون عجیبه. اینا خیال میکنن ما دانشجوییم! سنمون و بفهمن بهقول دخترام پراشون میریزه :)
رفیق زد زیر خنده و گفت راست میگی! نکنه مدیره و حاجآقا و آقای تدارکات هم همین فکر و دارن؟
گفتم اونا که مردن و فقط قیافه به چشمشون میاد، شک نکن فکر کردن به دو تا بچه پناه دادن :)
آی جفتمون خندیدیم :) آی خندیدیم :)
نزدیک حرم رسیدیم و مهلت دادن بریم سرویس و وضو. بعدش همون روبهروی حرم اما خارج از حرم، روی صُفّه، نشستیم و حاجآقا برامون زیارت خوندن و صحبت کردن.
برام جالب بود که خیلی باسوادانه توضیح دادن این گنبد آبیه روی سردابه و جای خاصی نیست، تو ضریح چهار نفر دفن هستن و اطراف ضریح هم چند امامزادهٔ دیگه. تذکر دادن حکیمه خاتون عمهٔ امام زمان علیه السلام نیستن، بلکه عمهٔ امام حسن عسکری علیه السلام هستن.
بعد مدیره زمان داد که میتونیم بریم زیارت و حتما نماز ظهر و عصرمون و با نماز اول بخونیم و بلافاصله راه بیفتیم. وَ اینکه حتما غذای مُضیف رو هم برای تبرک بخوریم. خیلی مقیّد بود و معتقد. تأکید داشت ناهارِ کاروان تقدیم میشه اما قبل از نماز برای تبرک، غذای مُضیف رو هم بخورید.
قرارِ برگشت رو تابلوی بابالفرج تو مسیر گذاشتن و هرکی رفت پی خودش.
من و رفیق اینجا جفتمون داشتیم حرص میخوردیم که برگردیم اینا برای ما هم ناهار میدن...
داشتیم خودمون و میخوردیم که پول ازمون نگرفته هیچ، ناهارم میده.
با هر کدوم از اونایی که میخواستن همسفرم باشن بودم، الآن میگفتن رزقمونه(!) روزیمونه(!) خدا خواسته(!) دولُپّی هم میخوردن(!)
جمعه شبکارم، میخوام همهٔ اینا رو به همکارام بگم. خسته شدم هر وقت تا از دهنم پرید انشاءالله برم کربلا، صد نفر بهم چسبیدن! شده تنها برم میرم ولی با این مدل آدما نه.
رفیق گفت ناهار و چه کنیم؟ گفتم حریف خودش میشی یا تدارکاتش؟ قشنگ کاربلدن و بدون هیچ سیس و افادهای نوکرِ امام حسینن. به من و تو نگاه نمیکنن. مطمئن باش غذا میگیرن برامون... باید فکری کنیم از دِینشون خارج شیم...
رسیدیم به گشتِ ورودی و رفتیم تو صف.
چون تمومِ اتوبوسای عتبه با هم برنامه داشتن، هرجا میرفتیم سرویس و صفها شلوغ میشد.
مثلا عتبهٔ شیراز هم بود، عتبهٔ مازندران، عتبهٔ تبریز، ما مشهدیها.
اینجا خیلی یادِ آقای اصلانی بودیم. خدا رحمتش کنه. از سامرّا برگشتیم اون آقاهه فوت کرد و آقای اصلانی موند عراق کاراش و بکنه و ما دیگه ندیدیمش تا خبر فوتش...
روحت شاد آقای اصلانی. اگه اینجا رو میخونی بدون خیلی یادت بودیم... خیلی با ما بودی... مثلِ نیمهشعبانِ پارسال که شده بودیم دخترای نداشتهت و فراتر از یه مسافر هوامون و داشتی... شایدم این کاروان و مدیرِ مَشتیش رو تو واسهمون فرستادی... دمت گرم مرد... دمت گرم.
تو صفِ گشت بودیم و رفیق داشت چیزی برام تعریف میکرد که از صفِ کناری شنیدم همون زنی که ازمون پرسید دانشجویید، داره به یه زن دیگه از کاروان میگه من قبل از ازدواج یادمه حتی از دبیرستان تنها برنمیگشتم خونه، داداشم میومد دنبالم! حالا اینا دو تا دختر پا شدن اومدن کشور غریب!
اون یکی گفت حالا نه مثل تو، ولی خب اینجوریام نه دیگه! واقعا چرا تنها اومدن؟!
اون یکی جواب داد شوهر میخوان! اومدن شوهر بگیرن!
وَ دو تاشون زدن زیر خنده!
من؟
صف و کنار زدم، چادر و روسریش و از زیر گلوش گرفتم تو مُشتم و چسبوندمش به دیوار و تو چشماش نگاه کردم و گفتم ببین عقبمونده! اون موقعی که داداشت میومده دنبالت که پی کثافتکاری نری و گند بالا نیاری، من یهضرب بهترین دانشگاه شهرم قبول شدم و هنوز لیسانس نگرفته بودم که رفتم سر کار و هنوز شهرهای ایران و نگشته بودم که پام به عراق باز شد. اگه قرار به شوهر کردنم مثل تو بود، الآن گاوداری نمونهٔ مشهد بودم و دورم قدونیمقد گوسالههایی مثل گوسالهٔ تو(!)
ولی همهٔ این کارا رو تو ذهنم کردم و در واقعیت سکوت کردم!
چرا؟
چون زنه و حرفش!
مدیره تو مرز بهم گفت با مسافرا حرف نزنیم و من گفتم چشم.
تو مدرسه افتخارم اینه که دخترام میگن خانم فارسی زیر حرفش نمیزنه.
پس خرد کردنِ دندونای این عقبموندهمذهبیا باشه تا قیامت!
رفیق از قیافهم فهمید عصبانی شدم. با تعجب پرسید خوبی؟
از شدتِ عصبانیت چیزی نگفتم.
نگران شد و گفت چی شده؟!
گفتم فعلا سکوتم و تحمل کن تا سرریز نشم.
وارد حرم که شدیم و ضریح رو دیدم آروم شدم. زیارت کردم و رفیق تو حیاط نشسته بود به دعا و مناجات. منم رفتم اون دو تا و بقیهٔ عقبموندههاشون و سپردم به نرجس خاتون که خودشون پاسخ بدن و گفتم نه این دو تا رو، نه عقبموندههای بیعرضهٔ مثلشون در هر کجای دنیا رو حلال نمیکنم.
قلبم آروم شد که سیستم تنبیهی رو پیش بردم و اومدم حیاط.
تا من نماز زیارت بخونم و مناجات، رفیق رفت ضریح و اونم که براش تعریف کرده بودم، آتیشیتر از من رفته بود سپرده بود به امام زمان علیه السلام اونم از نوعِ عاقبتسووووووز!
کمی با هم عکس گرفتیم و رفتیم ضریحِ پایین رو زیارت کردیم.
پایین چسبیده به ضریح، ایرانیانِ مؤمنمون با کاشتِ ناخن رو دیدیم که تازه پرش میزدن گلهای روی ضریح رو هم بردارن! حماسهای بود به نوبهٔ خودش!
من دنبال خادم گشتم که بپرسم چرا کاشت ناخن رو راه میدن به حریم ضریح، ولی سامرّا خادمِ آنچنانی نداره...
آه سامرّای من...
سرداب رو هم زیارت کردیم و برگشتیم حیاط که مُضیف بریم.
کفشهامون اون سمتِ حرم امانت بود و مُضیف این سمت. من فکر کردم مشکل داره که آقای دمِ در دید مستأصلم، پرسید چی شده؟ گفتم کفش ندارم، مضیف نمیشه بیام. گفت ماکو مشکل! بعد کلی زائرِ بیکفش رو نشونم داد که پشتِ میزا نشستن :)
با جوراب رفتیم مضیف و نفری یه سیب بهمون دادن.
من یادم بود مضیف سامرا، برنج رو تازه و خیس برمیداره. من از هر خوراکیِ خیسی اذیت میشم. کیک خیس، برنج خیس، نون خیس...
فکرم کمی وسواسهای نابهجا داره و این مسأله واقعا اذیتم میکنه. اما از تبرّک و غذای طاهر و حلال نمیگذرم.
به رفیق گفتم اگه گرسنهت نیست، یکی بگیر دوتایی بخوریم.
هرکدوم از اونا که میخواستن با من بیان بودن، کلی خودشون و شرحه میکردن و به تعارف میفتادن، ولی رفیق و دوستای خودم بیتعارفن.
گفت اتفاقا منم گشنهم نیست، تبرکی میخواستم. غذامون و خوردیم و سیبامون و اومدیم فوارهٔ پشتِ حرم شستیم که بعدا بخوریم.
دیگه صدای اذان بلند شد و باز رفیق به وضوش شک کرد!
ما با دستشویی و وضو سفر به سفر مشکل داریم! هرجا تعداد نماز و زیارت بیشتر، این مسأله هم بیشتر!
رفیق گفت برم وضو بگیرم دوباره؟
گفتم منم حس میکنم تا پیشونی دستشویی دارم. ولی میدونی و میدونم که کار شیطونه! بابا یه ساعت پیش سرویس بودیم و وضو گرفتیم. از اون موقع چرا خبری نبود؟ عدل الآن که اذان و نمازه؟
الآن بریم، جماعتِ حرم و از دست دادیم... دیگه کی مُرده، کی زنده که بیایم سامرّا...
گفت اگه واقعا باطل باشه؟
گفتم همه شکّه. همه شیطونه. بکوب دهنش بگو میرم نماز تا همهجات بسوزه :)
دستِ رفیق و گرفتیم و رفتیم صفِ دوم جا پیدا کردیم نشستیم :)
قشنگ همهجا شیطون سوخت با جماعت سجده کردیم :)
طبق قرار، دو تا نماز ظهر و عصر رو با اولی خوندیم و از پشتِ حرم دور زدیم و رفتیم سر قرار.
فقط حاجی و مدیر بود و ما دو تا و دو خانم دیگه.
همه که جمع شدن، حرکت کردیم و مدیره جلوتر رفت اتوبوس و هماهنگ کنه.
ما دوتایی جلو جلو میرفتیم که یهو برگشتیم عقبمون و دیدیم عه! همه دارن سوارِ ون میشن!
فکر کردیم مسیر و قرار عوض شده و ما نفهمیدیم.
حاجی ایستاده بود. رفتیم ازش پرسیدیم گفت نه، اینا پاهاشون درد میکنه تا اتوبوس ون گرفتن!
من و رفیق یه نگاهِ معناداری به هم کردیم و ریزریز خندیدیم که یعنی آخِی! مذهبیعقبموندههای پولدارمون اوف شدن دو قدم راه رفتن، زیارت کردن :) پسفردا برگردن تو مهمونیا خستهان و رنجور، نمیتونن در مقامِ کربلایی فخر بفروشن(!) :)
حاجی گفت بفرمایید با هم بریم.
حاجی خیلی جوان بود و خیلی هم خوشسیما و خوشقدوبالا :)
اینجور وقتا باید بنویسم به چشمِ برادری، درسته؟ :)
ولی نمینویسم چون به رفیق گفتم بهخدا این از من کوچیکتره و جای پسرمه :)
رفیق هم دعوا میکرد و تذکر میداد از کجا معلوم؟ شاید مثل تو خوب مونده!
گفتم آخوندِ کاروانِ دونفرهمون رفیق بود؟ :) ینی مفاتیح دستش گرفته بود آیه و حدیث بود که میگفت :)
حاجی ولی گولِ قیافهمون و خورده بود و فکر میکرد ما خیـــــــــــــــــلی بچهایم، در صحبت کردن با ما خیلی تقوا میکرد. مراقب نگاهش بود و همیشه زمین و نگاه میکرد، خیلی محترم و بافاصله راه میرفت. خدا حفظش کنه. لباسِ پیغمبر تنِ خوب کسی بود. عمامهمشکی هم بود و از خاندانِ پیغمبر.
ایشون پرسیدن من شنیدم کاروان آزاد شما رو نرسونده و ماجرا شده این. درسته؟
ما فهمیدیم مدیر و حاجی و آقا تدارکات، تبادل اطلاعات داشتن و از این بابت خوشحال شدیم.
چرا؟
چون فحشه برامون که فکر کنن دو تا مجنونیم که بی تدبیر زدیم به دل جاده(!) خدا من و مرگ بده ولی از این مدل مذهبیا نکنه(!) از دل همینا ضدواکسنای عقبمونده درمیاد و احساسیهای به وقتِ عمل، کنجِ محراب که عملِ روشنِ ولیّ فقیه رو تأویل میکنن(!)
برامون مهمه بدونن ما عاقلانه رفتار کردیم و اونچه شده تقدیر بوده و انشاءالله خیر.
من از این فرصت استفاده کردم و کااااااااااااااامل ماجرا رو تعریف کردم. یه گوشهای هم دادم که ما از دوران دانشجویی تو این راهیم و حالا که سالها از اون دوران هم میگذره، عراقبلدیم، فقط شعبان واقعا خلوت شده و بحثمون رفتوآمده. اما حاجی تیز نبود و نفهمید سنمون بچه نیست.
با ذوق، انگار که داره با دو تا دختر دبیرستانی حرف میزنه، گفت انشاءالله ثواب مشایهای که به اشتیاقش اومدید و نرسیدید براتون نوشته شده، منم به نیتِ شب جمعهٔ کربلا اومدم که خدا روزیمون کنه.
من و رفیق یاد فرمانده افتادیم که چقدر میخواستن شب جمعه کربلا برسن و تو سفری که با ما بودن نرسیدن :) (خیلی بهتون خندیدیم، حلال کنید :) )
به اتوبوس رسیدیم و سوار شدیم و تا راه افتاد، بندوبساطِ ناهار رو به راه کردن و من و رفیق هم شروع به خودخوری کردیم.
مدیره آخر که رسید دو تا پک هم به سمتِ ما گرفت. گفتم بهخدا مضیف غذا خوردیم و تو کیسهمون پر از صبحانهایه که دادید.
هم خودش، هم تدارکاتش، رو برگردوندن رفتن و غذا رو گذاشتن روی دستِ ما.
چقدر دلم میخواست آشپزِ جهادیِ بلوچستانم اینجوری بود...
کاربلد و وظیفهشناس.
اما نبود و من سفره به سفره حرص میخوردم و هی الکی از اتاق میزدم بیرون که تندی نکنم...
یا امام حسین؛
یا دیگه نوکرم نکن، یا همینقدر بیمنت و بیحرف و کاربلدت باشم.
به رفیق نگاهی کردم که یعنی حالا با این غذاها چه کار کنیم؟
عصبی و کلافه گفت باید بخوریم. وگرنه اسراف میشه. ترجیح میدم غرورم بشکنه تا اسراف کنم.
پک و باز کردیم و مرغ سوخاری با کلی مخلفات و نوشابه قوطیای رو واقعا و واقعا با زجر خوردیم!
بعد هم از شدت ناراحتی، تا خودِ نجف خوابیدیم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
#عراق
۱۸ فوریه، ۹.۵۵مسجد سهله.aac
حجم:
4.6M
به صدای گنجشکها دقت کنید!
من سهله و جمکران رو به گنجشکها میشناسم...
بهخدا که از چیزی خبر دارن...
حتی مقامِ امام زمان علیه السلام تو کربلا هم بودن...
اونم شب!
سربهراه
سهشنبه که با نهما داشتم تعطیل شد، اما امروز که با ششمدماغوهام داشتم نه!
دلشون برام تنگ شده بود و دو تاشون کلاسای ساعتِ قبل رو نیومده بودن و فقط برای من اومدن، اما تنها انگیزهم برای رفتن به کلاسشون حقوقی بود که من رو به برگشتن به نجف نزدیک میکنه.
بچگانه به رفیق میگم امام حسین علیه السلام ناراحت نشن اینبار اینقدر دلتنگِ نجف شدم...
رفیق میخنده و ماجرایی که حاجآقا تو مسجد کوفه برامون تعریف کردن و تعریف میکنه.
اینکه آقا امام حسن علیه السلام حاکم بودن و یه روز بیمار میشن و جای خودشون آقا امام حسین علیه السلام رو میفرستن نماز. خبر میارن آقا بیایْد که امام حسین علیه السلام یکی رو گرفته و نزدیکه بزنه! آقا تشریف میبرن و میبینن امام حسین علیه السلام با شدتِ ناراحتی _ بفداک یا بوسجّاد _ یکی رو به زبونِ خودمونی چسبوندن به دیوار و قصدِ ادبش رو دارن. امام حسن علیه السلام میپرسن چی شده؟! امام حسین علیه السلام پاسخ میدن جلوی من نشسته و تو چشمای من نگاه میکنه و پدرم رو لعن میکنه...
غیرتیِ بابا... آخ غیرتیِ بابا... بِنفسی انتَ...
من هنوز طوفانم. باید اینطور بگم که هر صبح که از خواب بیدار میشم، به شدتِ وزشهای تو سینهم افزوده میشه... منارجنبونِ شعلهورم با یه ستون، لرزان و سوزان سرِ پا نگهم داشته...
مطمئنم ریشهٔ این طوفان به خواستهم زیرِ قبّهٔ ششگوشه برمیگرده... برای رسیدن به اون باید از دلِ طوفان عبور کنم...
طوفانش شن داره، گردوغبار داره، من جلوم و نمیبینم، اطرافم و نمیبینم، کنترلی به مسیر ندارم، حتی از شدتِ وزش نمیتونم چشمهام و باز کنم.
دو روزِ اوّل خم شدم و نشستم روی زمین. دیدم اینجوری تو طوفان میمونم. بهقول خانم توران میرهادی، بلند شدم که غمهای بزرگ رو تبدیل به کارهای بزرگ کنم.
بلند شدم اما جایی رو ندیدم. نمیبینم. صدا زدم یا صاحبالزمان؛ از شما مدد!
وَ با چشمهای بسته و دستهایی که جلوی صورتم گرفتم تا شن به صورتم سیلی نزنه، راه افتادم به سمتی که نمیدونم.
بعد از سحری خوابم نبرد. نیمهخواب و بیدار بودم. خواب دیدم شهید کاوه داره بهم چیزی میگه. هیچیش یادم نیست. انگار که وسط شن و طوفان یکی رو دیده باشی که راهبلد باشه، ولی گوشات و هوا گرفته باشه... باد زده باشه... شن گرفته باشه...
خسته و ساکت تو ایستگاه اتوبوس میایستم که برم کلاس. حجابِ چند نفر و صحبتهای بیهودهٔ چند دختر، خستهترم میکنه. جز کاظمین، چقدر جاهای دیگه چشم و گوشم در امان بود. حتی اتوبوسِ برگشتِ ایران چون تحت اختیار عتبه بود، آهنگ نذاشت. نزدیکِ ده روز چشم و گوش و روحم در رفاه بوده... آه!
سر به آسمون بلند میکنم؛ خدایا به اندازهٔ حقوقِ یه کلاس به نجف نزدیک شدم... تو برکتش بده... تا اربعین با این طوفان نمیکشم...
پشت به جمعیت میکنم که اشکهام و نبینن. روی دیوار شعری به چشمم میخوره. فردا قبل از شبکارم، میرم حرم.
۱۵ فوریه، ۱۲.۱۹ اذان ظهر سامرّا.aac
حجم:
9.8M
یک عمر شکسته است دلم مثل نمازم
ای روزهام از خوردنِ غمهای تو باطل!