eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
سه‌شنبه که با نهما داشتم تعطیل شد، اما امروز که با ششم‌دماغوهام داشتم نه! دلشون برام تنگ شده بود و دو تاشون کلاسای ساعتِ قبل رو نیومده بودن و فقط برای من اومدن، اما تنها انگیزه‌م برای رفتن به کلاس‌شون حقوقی بود که من رو به برگشتن به نجف نزدیک می‌کنه. بچگانه به رفیق می‌گم امام حسین علیه السلام ناراحت نشن این‌بار این‌قدر دلتنگِ نجف شدم... رفیق می‌خنده و ماجرایی که حاج‌آقا تو مسجد کوفه برامون تعریف کردن و تعریف می‌کنه. این‌که آقا امام حسن علیه السلام حاکم بودن و یه روز بیمار می‌شن و جای خودشون آقا امام حسین علیه السلام رو می‌فرستن نماز. خبر میارن آقا بیایْد که امام حسین علیه السلام یکی رو گرفته و نزدیکه بزنه! آقا تشریف می‌برن و می‌بینن امام حسین علیه السلام با شدتِ ناراحتی _ بفداک یا بوسجّاد _ یکی رو به زبونِ خودمونی چسبوندن به دیوار و قصدِ ادبش رو دارن. امام حسن علیه السلام می‌پرسن چی شده؟! امام حسین علیه السلام پاسخ می‌دن جلوی من نشسته و تو چشمای من نگاه می‌کنه و پدرم رو لعن می‌کنه... غیرتیِ بابا... آخ غیرتیِ بابا... بِنفسی انتَ... من هنوز طوفانم. باید این‌طور بگم که هر صبح که از خواب بیدار می‌شم، به شدتِ وزش‌های تو‌‌ سینه‌م افزوده می‌شه... منارجنبونِ شعله‌ورم با یه ستون، لرزان و سوزان سرِ پا نگهم داشته... مطمئنم ریشهٔ این طوفان به خواسته‌م زیرِ قبّهٔ شش‌گوشه برمی‌گرده... برای رسیدن به اون باید از دلِ طوفان عبور کنم... طوفانش شن داره، گردوغبار داره، من جلوم و نمی‌بینم، اطرافم و نمی‌بینم، کنترلی به مسیر ندارم، حتی از شدتِ وزش نمی‌تونم چشم‌هام و باز کنم. دو روزِ اوّل خم شدم و نشستم روی زمین. دیدم این‌جوری تو طوفان می‌مونم. به‌قول خانم توران میرهادی، بلند شدم که غم‌های بزرگ رو تبدیل به کارهای بزرگ کنم. بلند شدم اما جایی رو ندیدم. نمی‌بینم. صدا زدم یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد! وَ با چشم‌های بسته و دست‌هایی که جلوی صورتم گرفتم تا شن به صورتم سیلی نزنه، راه افتادم به سمتی که نمی‌دونم. بعد از سحری خوابم نبرد. نیمه‌خواب و بیدار بودم. خواب دیدم شهید کاوه داره بهم چیزی می‌گه. هیچی‌ش یادم نیست. انگار که وسط شن و طوفان یکی رو دیده باشی که راه‌بلد باشه، ولی گوشات و هوا گرفته باشه... باد زده باشه... شن گرفته باشه... خسته و ساکت تو ایستگاه اتوبوس می‌ایستم که برم کلاس. حجابِ چند نفر و صحبت‌های بیهودهٔ چند دختر، خسته‌ترم می‌کنه. جز کاظمین، چقدر جاهای دیگه چشم و گوشم در امان بود. حتی اتوبوسِ برگشتِ ایران چون تحت اختیار عتبه بود، آهنگ نذاشت. نزدیکِ ده روز چشم و گوش و روحم در رفاه بوده... آه! سر به آسمون بلند می‌کنم؛ خدایا به اندازهٔ حقوقِ یه کلاس به نجف نزدیک شدم... تو برکتش بده... تا اربعین با این طوفان نمی‌کشم... پشت به جمعیت می‌کنم که اشک‌هام و نبینن. روی دیوار شعری به چشمم می‌خوره. فردا قبل از شب‌کارم، می‌رم حرم.
۱۵ فوریه،‏ ۱۲.۱۹​ اذان ظهر سامرّا.aac
حجم: 9.8M
یک عمر شکسته است دلم مثل نمازم ای روزه‌ام از خوردنِ غم‌های تو باطل!
تنها نقطه‌اتصالم به دنیای دور از نجف دخترام هستن... کاش می‌شد دست‌شون و بگیرم و می‌بردم‌شون نجف...
سربه‌راه
تنها نقطه‌اتصالم به دنیای دور از نجف دخترام هستن... کاش می‌شد دست‌شون و بگیرم و می‌بردم‌شون نجف...
دارم از مسؤول گروه پژوهشم، گزارشِ جشنِ روزِ درختکاری رو می‌گیرم. حوصلهٔ نوشتنم تموم می‌شه و براش صوت می‌فرستم. بعد از شنیدنِ صدام سریع همه‌چیز رو جمع‌بندی می‌کنه و این پیام رو می‌فرسته. یادِ دکتر شریعتی میفتم که می‌گفت اگه گنجِ اُناسیس رو بهم بدن، یک روز معلمی رو ترک نخواهم کرد و یک ساعت بحث و جدل با شاگردم رو رها نمی‌کنم. آه...
وَغُلَّتِى لَايُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ وَلَوْعَتِى لَايُطْفِيها إِلّا لِقاؤُكَ وَ شعله‌های سربه‌فلک‌کشیدهٔ توی سینه‌م و جز برگشتن به خودت خُنَک نمی‌کنه... وَ منارجنبونِ به آتش‌کشیدهٔ قلبم رو جز دیدارت خاموش نمی‌کنه... یا امام سجّاد؛ ناگزیر از سفرم، بی‌سروسامان چون باد به گرفتارِ رهایی، نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟! بال، تنها غمِ غربت به پرستوها داد...
۲۰ فوریه،‏ ۱۹.۳۸​روضهٔ شب جمعهٔ حرم ارباب.aac
حجم: 2.9M
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینه‌ت یا بوسجّاد... پناه بر بلندای سقفِ حَرَمِت... پناه بر گوشهٔ ضریحِ یارانت... پناه بر جنونِ سرخِ پرچمت در باد... پناه بر هوهوی کبوترهات... پناه بر کنجِ راه‌پله‌های باب‌الکرامه‌ت... بفداک یا بوسجّاد... یا بوسجّاد...
سربه‌راه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینه‌ت یا بوسجّاد... پناه
بی‌قرارِ توام و در دلِ تنگم گِله‌هاست آه! بی‌تاب شدن؛ عادتِ کم‌حوصله‌هاست...
سربه‌راه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینه‌ت یا بوسجّاد... پناه
مثلِ عکسِ رُخِ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بینِ من و تو فاصله‌هاست...
سربه‌راه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینه‌ت یا بوسجّاد... پناه
بی تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است مثلِ شهری که به روی گُسَلِ زلزله‌هاست...
وَأَحْيِ بِهِ عِبادَك...
سربه‌راه
مدیر می‌گن فلانی (خوب‌ترینِ من) خیلی مغروره، اگر از نهمِ دو جزوه‌ای هم بخوایم بگیریم، با این‌که جزوهٔ اون کامل‌تره ولی ازش نمی‌گیریم. من می‌رم تو حیاط با دخترا برف‌بازی کنم. موبایلم و می‌گیرن که سلفی بگیریم. خوب‌ترین، اون سمتِ حیاط ایستاده و با اخم، گروهی که دورم جمع شده نگاه می‌کنه. جلو نمیاد. دخترا پشتِ هم عکس می‌گیرن. بالاخره جلو میاد و کنارِ گروه می‌ایسته. اما تو قابِ موبایلم جا نمی‌شه. می‌ره کلاس. من همون‌طور که تو آستینِ دخترم برف می‌ندازم و یکی از دخترام تو یقهٔ پالتوم برف می‌ندازه و داریم می‌خندیم، حواسم به همهٔ این چیزا هست. دفتر که می‌رم، معلمِ بی‌عقدهٔ قرآن با خوش‌رویی می‌گه ایول‌الله خانم فارسی! فقط شما شجاعتِ برف‌بازی با دخترا رو دارید و نمی‌ترسید روتون به هم باز شه. معلمِ عربی طعنه می‌زنه ولی نهم دو از بعدِ موزه خیلی شرورتر شدن! معلمِ مطالعات می‌گه املاشونم خیلی ضعیفه، تو همه امتحانام غلط دارن، چطوری دوست‌شون دارین؟! من جواب می‌دم معلماشون که شمایید بذارید رو بزارید می‌نویسید و انشا و املا رو انشاء و املاء(!) من از این طفلیا چه توقعی داشته باشم؟! مدیرم پوزخندی می‌زنن و از جوابم به معلمایی که صبح، به زور مدرسه اومدن و خودشون گفتن تا دقیقهٔ نود در حال دعا بودن که تعطیل باشیم(!) خیلی کِیف کردن. مامانِ مدرسه گفتن ما هم یه روز هیچی بلد نبودیم، به این بچه‌ها باید فرصت داد. یه خانم فارسیه که لب روزه، زنگای تفریح به‌جای استراحت، بین این دختراست و مغزش و می‌ذاره بِجَوَن! همه ساکت شدن. من برگشتم تو حیاط. گذاشتم گلولهٔ برف رو بکوبن به صورتم. هرچی از تو باغچه جمع کردن بریزن تو پالتوم. گذاشتم هفتما با ترس از ابهّتم، از دور من و بین شیطنتِ هشتم و نهم ببینن و آروم آروم بیان جلو و برف دست‌شون بگیرن و بپاشن روی سرم. من از مغرور شدنِ نهمِ دو نمی‌ترسم و هر جلسه که بعد از سفر رفتم کلاس‌شون، واضح و شفاف گفتم «دلم خیلی براتون تنگ شده بود». توی اتوبوس به خوب‌ترینم پیام می‌دم روبه‌راهی؟ وَ نمی‌ترسم که باد کنه و دیگه محلم نذاره و به‌قولِ خانم ریاضی خودش و خر کنه(!) نه؛ نمی‌ترسم از این‌که یاسمین وسطِ کلاس درس بلند می‌شه و تهدیدم می‌کنه اگر من و نبوسید، کلاس و به هم می‌ریزم. نمی‌بوسم و بهش می‌گم زنگ تفریح، وَ اگه نشینی اجازه می‌دم کلاس رو به هم بزنی و آبروی من رو تو مدرسه ببری درحالی که همه می‌دونن تو رو خیلی دوست دارم. می‌شینه. کلاس رو به هم نمی‌زنه. زنگ تفریح میاد روبه‌روم می‌ایسته و بوسی که حرفش و‌ زدم طلب می‌کنه. مدرسه تنها نقطهٔ دنیاست که با محبتِ سرشارم قمار می‌کنم و مطمئنم نمی‌بازم. از غرور و عوض شدن‌شون وحشتی ندارم. نازشون و می‌خرم و منّت‌شون رو می‌کشم. چون اولِ سال به همه‌شون، کلاس به کلاس، گفتم شما در کلاسِ من اذیت خواهید شد، چون من دنبالِ تغییر هستم. وَ تغییر، درد داره. اگر به من اعتماد هم نکردید، مطمئن باشید وقتِ درد کشیدن تنهاتون نمی‌ذارم. حتی اگر خوب‌ترینم دیگه چشم‌به‌راهِ برگشتنم از سفر نباشه، من حواسم به جا نشدنش تو قابِ عکسِ موبایلم هست و باز هم در اتوبوس بهش پیام می‌زنم: روبه‌راهی؟ گفتم؛ چون تغییر، درد داره... وَ در درد کشیدن تنها بودن، زجر... این رو من می‌دونم. من چشیدم. وَ با همهٔ توانم نمی‌ذارم دخترام بدونن و‌ بچشن. در مدرسه و برای دخترام، همیشه آمادهٔ دستِ خون هستم؛ حتی وقتی در کشاکشِ درد و زجرهای تغییر، شرحه‌‌ترین قلب رو دارم.