سربهراه
تنها نقطهاتصالم به دنیای دور از نجف دخترام هستن... کاش میشد دستشون و بگیرم و میبردمشون نجف...
دارم از مسؤول گروه پژوهشم، گزارشِ جشنِ روزِ درختکاری رو میگیرم.
حوصلهٔ نوشتنم تموم میشه و براش صوت میفرستم. بعد از شنیدنِ صدام سریع همهچیز رو جمعبندی میکنه و این پیام رو میفرسته.
یادِ دکتر شریعتی میفتم که میگفت اگه گنجِ اُناسیس رو بهم بدن، یک روز معلمی رو ترک نخواهم کرد و یک ساعت بحث و جدل با شاگردم رو رها نمیکنم.
آه...
وَغُلَّتِى لَايُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُكَ
وَلَوْعَتِى لَايُطْفِيها إِلّا لِقاؤُكَ
وَ شعلههای سربهفلککشیدهٔ توی سینهم و جز برگشتن به خودت خُنَک نمیکنه...
وَ منارجنبونِ به آتشکشیدهٔ قلبم رو جز دیدارت خاموش نمیکنه...
یا امام سجّاد؛
ناگزیر از سفرم، بیسروسامان چون باد
به گرفتارِ رهایی، نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت؟!
بال، تنها غمِ غربت به پرستوها داد...
۲۰ فوریه، ۱۹.۳۸روضهٔ شب جمعهٔ حرم ارباب.aac
حجم:
2.9M
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم...
پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد...
پناه بر باب سکینهت یا بوسجّاد...
پناه بر بلندای سقفِ حَرَمِت...
پناه بر گوشهٔ ضریحِ یارانت...
پناه بر جنونِ سرخِ پرچمت در باد...
پناه بر هوهوی کبوترهات...
پناه بر کنجِ راهپلههای بابالکرامهت...
بفداک یا بوسجّاد...
یا بوسجّاد...
سربهراه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینهت یا بوسجّاد... پناه
بیقرارِ توام و در دلِ تنگم گِلههاست
آه!
بیتاب شدن؛
عادتِ کمحوصلههاست...
سربهراه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینهت یا بوسجّاد... پناه
مثلِ عکسِ رُخِ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و
بینِ من و تو
فاصلههاست...
سربهراه
شبِ جمعهٔ قبل من کجا بودم... پناه بر پایینِ پات یا بوسجّاد... پناه بر باب سکینهت یا بوسجّاد... پناه
بی تو
هر لحظه
مرا
بیمِ
فرو ریختن است
مثلِ شهری که به روی گُسَلِ زلزلههاست...
سربهراه
مدیر میگن فلانی (خوبترینِ من) خیلی مغروره، اگر از نهمِ دو جزوهای هم بخوایم بگیریم، با اینکه جزوهٔ اون کاملتره ولی ازش نمیگیریم.
من میرم تو حیاط با دخترا برفبازی کنم. موبایلم و میگیرن که سلفی بگیریم. خوبترین، اون سمتِ حیاط ایستاده و با اخم، گروهی که دورم جمع شده نگاه میکنه. جلو نمیاد. دخترا پشتِ هم عکس میگیرن. بالاخره جلو میاد و کنارِ گروه میایسته. اما تو قابِ موبایلم جا نمیشه. میره کلاس.
من همونطور که تو آستینِ دخترم برف میندازم و یکی از دخترام تو یقهٔ پالتوم برف میندازه و داریم میخندیم، حواسم به همهٔ این چیزا هست.
دفتر که میرم، معلمِ بیعقدهٔ قرآن با خوشرویی میگه ایولالله خانم فارسی! فقط شما شجاعتِ برفبازی با دخترا رو دارید و نمیترسید روتون به هم باز شه.
معلمِ عربی طعنه میزنه ولی نهم دو از بعدِ موزه خیلی شرورتر شدن!
معلمِ مطالعات میگه املاشونم خیلی ضعیفه، تو همه امتحانام غلط دارن، چطوری دوستشون دارین؟!
من جواب میدم معلماشون که شمایید بذارید رو بزارید مینویسید و انشا و املا رو انشاء و املاء(!) من از این طفلیا چه توقعی داشته باشم؟!
مدیرم پوزخندی میزنن و از جوابم به معلمایی که صبح، به زور مدرسه اومدن و خودشون گفتن تا دقیقهٔ نود در حال دعا بودن که تعطیل باشیم(!) خیلی کِیف کردن.
مامانِ مدرسه گفتن ما هم یه روز هیچی بلد نبودیم، به این بچهها باید فرصت داد. یه خانم فارسیه که لب روزه، زنگای تفریح بهجای استراحت، بین این دختراست و مغزش و میذاره بِجَوَن!
همه ساکت شدن.
من برگشتم تو حیاط. گذاشتم گلولهٔ برف رو بکوبن به صورتم. هرچی از تو باغچه جمع کردن بریزن تو پالتوم. گذاشتم هفتما با ترس از ابهّتم، از دور من و بین شیطنتِ هشتم و نهم ببینن و آروم آروم بیان جلو و برف دستشون بگیرن و بپاشن روی سرم.
من از مغرور شدنِ نهمِ دو نمیترسم و هر جلسه که بعد از سفر رفتم کلاسشون، واضح و شفاف گفتم «دلم خیلی براتون تنگ شده بود».
توی اتوبوس به خوبترینم پیام میدم روبهراهی؟ وَ نمیترسم که باد کنه و دیگه محلم نذاره و بهقولِ خانم ریاضی خودش و خر کنه(!)
نه؛ نمیترسم از اینکه یاسمین وسطِ کلاس درس بلند میشه و تهدیدم میکنه اگر من و نبوسید، کلاس و به هم میریزم.
نمیبوسم و بهش میگم زنگ تفریح، وَ اگه نشینی اجازه میدم کلاس رو به هم بزنی و آبروی من رو تو مدرسه ببری درحالی که همه میدونن تو رو خیلی دوست دارم.
میشینه. کلاس رو به هم نمیزنه. زنگ تفریح میاد روبهروم میایسته و بوسی که حرفش و زدم طلب میکنه.
مدرسه تنها نقطهٔ دنیاست که با محبتِ سرشارم قمار میکنم و مطمئنم نمیبازم.
از غرور و عوض شدنشون وحشتی ندارم. نازشون و میخرم و منّتشون رو میکشم. چون اولِ سال به همهشون، کلاس به کلاس، گفتم شما در کلاسِ من اذیت خواهید شد، چون من دنبالِ تغییر هستم. وَ تغییر، درد داره. اگر به من اعتماد هم نکردید، مطمئن باشید وقتِ درد کشیدن تنهاتون نمیذارم.
حتی اگر خوبترینم دیگه چشمبهراهِ برگشتنم از سفر نباشه، من حواسم به جا نشدنش تو قابِ عکسِ موبایلم هست و باز هم در اتوبوس بهش پیام میزنم: روبهراهی؟
گفتم؛
چون تغییر، درد داره...
وَ در درد کشیدن تنها بودن، زجر...
این رو من میدونم. من چشیدم. وَ با همهٔ توانم نمیذارم دخترام بدونن و بچشن.
در مدرسه و برای دخترام، همیشه آمادهٔ دستِ خون هستم؛ حتی وقتی در کشاکشِ درد و زجرهای تغییر، شرحهترین قلب رو دارم.
حس میکنم بیمار شدم. بیماریِ ناتوانی در گفتن. اگر مدرسه نبود، حتما این روزها... این روزهای بعد از سفر، لال میشدم.
حرف نزدن در من شدت گرفته. من مطمئنم هیچچیز پایدار نیست. مثلِ آسودگیِ بعد از ظهرِ سهشنبهها... مثلِ آخرِ فروردین... مثلِ خوشیِ نوشیدنِ چای افطار...
خزیدهام در خودم. بیحجابها را به حالِ خودشان رها کردم. بحثهای پوچِ سیاسینمای آدمهای اتوبوس را به دقیقترین مباحثاتِ مستدل تبدیل نمیکنم.
حالم شبیه شعرهای محمود درویش شده. صبحها که از خواب بیدار میشوم حس میکنم توی یک شیشه مربا هستم. شیشه مربا توی اقیانوس.
همکارانِ سالها پیشم، بیآنکه روح و استخوانمان به هم ربطی داشته باشد، دعوتم میکنند به دورهمیِ زاییدنِ سهبارهٔ یکیشان. نمیپذیرم. بهانهٔ مدرسه را میآورم با اینکه این روزها سبکم. این روزهای بیبرگهٔ پرتعطیلی. از من قولِ تابستان میگیرند و من به این فکر میکنم که تابستان هنوز توی شیشه مربا هستم یا به سطح رسیدم و ساحل را میبینم؟
از مناسبتها فراریتر شدهام. به دیدارهای خانوادگی دیگر متعهد نیستم و از دیدارهای دوستانه سر باز میزنم. بعد از سفر هنوز زنداداش را ندیدهام. وقتی به خانه آمد، من به شبکاری رفتم. در شبکاری رئیسم که به اخلاقِ تندم معترض بود، بعد از دو هفته نبودنم، تا مرا دید، لبخند زد. رئیسم هرگز به کارمندهای خانمش لبخند نمیزد. فهمیدم در نبودنم با خوشاخلاقها کنار نیامده. آمد توی اتاق و از کنارِ همهٔ نیروهایش عبور کرد و به من که رسید، ایستاد و احوالپرسی کرد. رئیسم هرگز با کارمندهای خانمش احوالپرسی نمیکرد. فهمیدم خوشاخلاقها کارش را آنطور که میپسندد پیش نبردهاند.
من حتی توی شیشه مربا، خزیده و خاموش، کارم را خیلی دقیق انجام میدهم. مویی اگر باشد از ماست بیرون میکشم. میدانم کدام تماس را پاسخ دهم و کدام پیام را بیجواب بگذارم. بلدم آدمها را ندیده بو بکشم و تندیِ یکی را کوبنده پاسخ دهم و آن یکی را بیمحلی کنم. من میتوانم غَرَض و مَرَضها را بهراحتی حس کنم و حسابشده با آنها برخورد کنم. من معلمِ تیزی هستم. نویسندهٔ آگاهی. ویراستارِ با منبعی. وَ شوربختانه برای هر چیزی دلیلی دارم که برای هرکسی بازگو نمیکنم و از فکر و قضاوتِ هیچکس نمیترسم.
اسفند آمده و برفهایی که روی دلِ آسمان مانده، حالا بر زمین آوار شده. من دارم به شدت پوست میاندازم. وَ تنهایی... تنهایی تصمیمهای وحشتناکی گرفتهام. استخوانهایم درد میکنند. انگار کسی محکم آنها را در مشتشان گرفته است.
من حتی از توی شیشه مربا، خزیده و خاموش، از مبارزه کردن خسته نمیشوم. روی گروه دبیران ادبیات مشهد، دنبال یک داور برای مسابقهٔ کشوری داستاننویسی میگردند. رزومهٔ نویسندگیام را میفرستم. برای آنکه اسمم برای هزارمین بار به دستِ رئیسِ ریاکار و بدکارِ اداره برسد. از همان پارسال و ماجرای شارلاتان تصمیم گرفتم آنقدر خوب کار کنم که نامم کابوسش شود.
از بین ۹۲ نفر دبیر رسمی ادبیات و سردبیرهای اداره و استادهای فرزانگان و داورهای احساس واژهها، رزومهٔ من انتخاب میشود و روی میز اتاقم یک جعبه پر از داستانهای دانشآموزان قرار میگیرد. بدون تعارف و رودربایستی پیگیرِ حقالزحمه میشوم و خطونشان میکشم تا تکلیفِ زمان و انرژیام روشن نشود، درِ جعبه را باز نمیکنم.
شمارهکارت از من میگیرند و مشخصات. حقالزحمه و ابلاغیه برایم میتراشند. من با دردِ پوست انداختن، توی شیشه مربایم، کفِ اقیانوس، تنهای تنها، مینشینم کنار جعبه که یکی از مشهورترین مسابقات داستاننویسی کشور را داوری کنم.
با درد، داستان خواندن و پی پیرنگ و تعلیق گشتن، بهتر از چشمبهراه بودن است که یک روز بین روز بیایی و من برایت چای بریزم.
کاش میشد جسمم را شبها دربیاورم و از جالباسی آویزان کنم هوایی بخورد. جسمم مثلِ لباسی مجلسی، سنگین و بلند، دستوپایم را گرفته. خُلقم را تنگ کرده. دوست دارم تابستانی باشم. یک لا پیراهنِ مردانهٔ خنکی که در پیادهرویِ اربعین زیرِ چادر میپوشم.
فقط یک جیب داشته باشد روی سینهام. من بتوانم قلبم را هر وقت دلم خواست داخلش بگذارم و هر وقت دلم نخواست بیرون بیاورم.
جسمم سنگین است. وَ من دشتِ معتدلی متصل به اردیبهشت میخواهم. اتاقم یک پنجرهٔ بزرگ داشته باشد و من یک میز تحریرِ بزرگ. نوروز تنها باشم و صبح تا شب بنویسم با صدای پیوستهٔ علیرضا قربانی.
اینکه خوبها گاهی بدی میکنند را نمیتوانم ببخشم... اما اگر بدها بد باشند میتوانم درک کنم... یا اگر بدها خوبی کنند... میتوانم عاشقشان شوم... اما هیچچیز نابخشودنیتر از این نیست که یک خوب... یک خوب که در ذهنت همهٔ معناهای بلند عاطفی را ترفیع داده است... ناگهان بدی را برگزیند... هیچچیز بدتر از این نیست که خوبها خوب نباشند...
صبح شد. من توی شیشه مربا هستم. کفِ اقیانوس. وَ صدا و کلماتم را دیگر کسی نخواهد فهمید.
این برفها که میبینم، به نجف هم باریده؟