eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دو چهارشنبهٔ قبل طبقهٔ بالای حرمِ امام حسین علیه السلام خوابیده بودم. از کفِ زمین سرمای استخوان‌سوزی، تمامِ تنم را خُرد کرده بود. کفِ پاهایم را چسبانده بودم به بخاریِ کوچک و ضعیفی که جمعیتِ بسیاری دورش پناه گرفته بودند و پاسخگو نبود. دو لباسِ بافتِ گرم پوشیده بودم، با پالتو، روی روسری‌ام هم چفیه بسته بودم. پنهان شده بودم زیر چادر. کبوترهای حرم آمده بودند دورمان. هوهوکنان بین ما سرمازده‌های خواب‌آلود قدم می‌زدند. یکی‌شان روی سرم نشست. من از زیر چادر می‌دیدم که هوهو می‌کند و به اطرافش می‌نگرد. وقتی بال زد و پرید، خیال کردم در بهشت خوابیدم و فرشته‌ها بال‌بال‌زنان در اطرافم به پروازند. امشب کنارِ بخاری‌ام هستم. گرمِ گرم. وَ حاضرم همهٔ جوانی‌ام را بدهم که تا صبح برگردم به همان طبقهٔ بالای حرم و از سرما یخ بزنم.
صبح با عجله از خانه بیرون زدم و خودم را به ایستگاه رساندم. اتوبوسِ مدرسه رسیده بود. دویدم و سوار شدم. سه ایستگاهِ بعد یادم آمد امروز مدرسه ندارم، مؤسسه دارم! ساعت گذشته بود و من اتوبوسی کج‌مسیر سوار شده بودم. سه ایستگاه متوجه نشدم و رفتم... ایستگاهِ چهارم پیاده شدم و خودم را به ایستگاهی رساندم که خط‌های مؤسسه را داشته باشد. دقیقهٔ نودِ آغازِ کارگاه‌هایم به مؤسسه رسیدم؛ منی که اغلب زودتر از شاگردانم در کلاس حاضر می‌شوم. بعد از پایانِ کارگاه‌ها، از ایستگاه عبور کردم تا به مغازه‌های خیابانِ بعد برسم. خرید داشتم. باید ماژیک می‌خریدم و نمی‌دانم چه. داشتم به نمی‌دانم چه فکر می‌کردم که نمی‌دانم چطور شد که سوارِ اتوبوسِ نمی‌دانم کجا شدم. بعد از هجده ایستگاه رسیدم گلبهار! خودم نمی‌دانستم کجاست، راننده صدا زد: آخرشه! من به خودم آمدم و دیدم در خیابانی هستم که نمی‌شناسم. هراسان پیاده شدم و خودم را رساندم به درِ روبه‌روی راننده و پرسیدم کجا هستیم؟! گفت گلبهار! توی ایستگاه گلبهار نشستم و از روی نرم‌افزار نشان فهمیدم تا حوالیِ آخرین میدانی که هوش‌وحواسم بود، هجده ایستگاه فاصله دارم! اتوبوس رفت. آدم‌ها رفتند. من به صلوات‌شمارِ توی دستم نگاه کردم. سه هزار و هفتصد و سه قل هو الله احد خوانده بودم! در صورتی که فاصلهٔ مؤسسه تا خانه، ششصد و سیزده قل هو الله احد است! به این فکر کردم که چند دور ختم قرآن کردم با این توحید خواندن‌ها که تمامش هدیه به امام حسین علیه السلام بود، بابتِ قدردانی از سفری که روزی‌مان کردند؟ بعد زدم زیر گریه. توی ایستگاه اتوبوسِ گلبهار! اولش با صدای بلند. بعد سریع ماسکم را از جیبم درآوردم و به صورتم زدم و بی‌صدا گریه کردم. تابه‌حال گلبهار نیامده بودم. حواسم کجا پرت بوده که هجده ایستگاه نفهمیده‌ام؟! من که تمامِ نجف و کربلا را چشم‌بسته بلد هستم و رفیق را مقام به مقام و منزل به منزل، زیارت و سیاحت و روایت می‌برم؟! همه‌چیز به همان منارجنبانِ شعله‌ورِ توی سینه‌ام ربط دارد. چیزهایی فهمیده‌ام و هزار چیز نفهمیده‌ام. می‌دانم و نمی‌دانم. از می‌دانم‌ها وحشت دارم و از نمی‌دانم‌ها بیمناکم. بسم الله الرحمن الرحیم. قل هو الله احد. الله الصمد. لم یلد و لم یولد. و لم یکن له کفوا احد. احساس می‌کنم دنیا به این فَراخی، یک مکعب شده. بی‌در. بی‌پنجره. بی‌روزنه. نفسم گرفته. نفسم خیلی گرفته. پناه بر روزنه‌های تنفس، زیرِ آسمانِ شش‌گوشه. گریه‌ام شدید می‌شود. صلوات‌شمارم را صفر می‌کنم. به شما هنوز مدیونم امام حسین... تا ابد، با هر نفس قل هو الله هم بخوانم باز تا قیامت به شما مدیونم... تنها این سفر، این را فهمیدم... تنها اندکی فهمیدم... همین فهمیدنِ این‌که به شما چقدر مدیون هستم مرا ترسانده... این‌همه دِین... این‌همه دِین... گریه‌ها، ماسکم را خیس کرده... من به غیبت‌هایی که زبانم مرتکب می‌شود فکر می‌کنم... به صراحتم... به زخم‌هایی که از شمشیرِ بُرّندهٔ زبانم برمی‌آید... به دروغ‌های ریزودرشتی که در روزمره دیگر دروغ حساب‌شان نمی‌کنیم اما خدا حساب و کتابش دقیق است... نه! از جهنم نمی‌ترسم. اتفاقا جهنم را بهشت می‌بینم... من از شکستنِ دلِ شما وحشت کردم... این‌همه دِین... این‌همه دِین... به گریه‌های بلند اعتراف می‌گویند... اتوبوسی می‌آید. در نشان زده مرا می‌رساند میدان شهدا. سوار می‌شوم. خیسِ اشک. کنارِ پنجره می‌نشینم. شیشهٔ پنجره کثیف است. انگار کسی روی آن تُف کرده... گذاشته خشک شود... باز روی آن... آخ! مثلِ اتوبوسِ عِراق... آقا امام حسین؛ قبول کرده‌ام این را که عاشقت هستم به گریه‌های بلند... به گریه‌های بلند اعتراف می‌گویند... از مُچِ دست‌هایم که ساق نمی‌پوشم خجالت می‌کشم، از صورتی که به ضدّ آفتاب روشن‌تر می‌شود، از نمازهای دقیقه‌نودِ روبه‌قضای صبح، از اندکیِ آیاتِ روزانه‌ام، از دلبخواه نوشتن، از چشم‌هام که بهشان تقوا نیاموخته‌ام، از قلبم که تیرگی دارد، از کینه‌هایی که به دلم بافته‌ام، از غرورم، از... به گریه‌های بدونِ صدا دلم تنگ است... جهنم... جهنم چه جای بهشتی است اگر برابرِ این‌همه لطفت، دلی از شما شکسته‌ام... من از این شکوفه‌های نارَسِ فهم، وحشت کرده‌ام... انگار که کل‌ زندگی‌ام را تازه در دست‌های شما دیده باشم... این شهود، برای این منِ ناحاضر سهمگین است... فهمیده‌ام این شعله‌ها از کجاست... این سوختن... این خاکسترها که از تَرَک‌های سینه‌ام روی لباس‌هایم می‌پاشد... آقا امام حسین؛ به وسعتِ همهٔ گریه‌ها دلم تنگ است... وَ همهٔ همهٔ دلخوشی‌ام همین است که؛ تو نیستی متعلق فقط به خوبان که... آقا امام حسین؛ به حلقه‌های ضریحِ مجعّدِ زلفت گره زدم دل سرگشته‌ را... دلم تنگ است... برای خیمهٔ سبزِ شما دلم تنگ است... برای خانه‌تان سامرا، دلم تنگ است... برای دیدنِ کرب و بلا... آخ... تو نیستی متعلق فقط به خوبان که............
کور، بینا کرده‌ای عیسای من...
غرق در داستان‌های تکراری... خسته‌کننده... بدونِ خلاقیت... بدون واژه‌آفرینی... بدون ایده‌آل... بدون قواعد نگارشی... غرق در شتاب‌زدگی... اثرات زندگی مجازی... کلماتِ نقصِ عضوشده... غرق در افسوس... حسرت... غرق در افراط... تفریط...
همهٔ داستان‌ها، گرچه پر خطا، تایپ‌شده و در برگهٔ A4 هستن. داستانِ یه پسرِ کلاس دهمی، تو برگهٔ دفتر بود. خط در چفت. با مداد! تو مدرسه اگر دخترام انشایی رو با مداد بنویسن، من نخونده صفر می‌دم. با دیدنِ برگه‌های شلختهٔ این پسره هم حرصم گرفت و گفتم اگه شاگردم بودی، نخونده برگه‌ت کنار بود! شروع کردم به خوندن. وَ در پایان تونست از من تنها امتیازِ ۱۰۰ی که تا این لحظه به کسی ندادم رو بگیره!
الرژی گرفتم! می‌تونم به‌جای کلمهٔ الرژی بنویسم حساسیت، اما اتشی که پشتِ خشمِ کلمهٔ الرژیه، تو حساسیت نیست! چرا الرژی گرفتم؟! چون قرار نیست در اینده یه ادم درست، نویسنده‌مون شه! چون معلوم شد همین الان یه ادم درست معلمِ فارسیِ بچه‌ها نیست! از دستم در رفته چند تا داستان خوندم، اما اگه غلط‌های رایجِ مجازی رو کنار بذاریم (مطمعن، جرعت، بزاریم، مرحم، ...) یه چیزی فراگیر و همگانی و اپیدمی شده! اگر معلمی دقت کن که روی این مسأله وسواس بگیری و مانعش بشی، اگه دانش‌اموزی یا دانشجو، ادم باش و رعایت کن، وَ هرکی غیر از این دو هستی خجالت بکش و مراقبت کن: شما باید وقتی الفِ مَمدود رو می‌نویسید، اون نشانهٔ مَد (~) یا به زبانِ خودمونی، کلاه رو بذارید! آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ. بیشتر از صد تا قصه خوندم تو پایه‌های مختلف و این کلاهِ آ نبود(!) دانش‌آموزه نمی‌فهمه، معلمی که اثرش و دیده چی؟! من چه در امتحان فارسی، چه انشا، چه املا، دخترام در هر پایه‌ای باشن، این مَد رو نذارن، هر یک بار یک نمره کم می‌کنم. اون‌وقت مُشتی داعیهٔ هنر و ادبیات، قصه نوشتن بدونِ مَد(!) در بخشِ نثر و لحنِ داستان، تا تونستم ازشون امتیاز کم کردم و سرِ همین مَد نذاشتم حتی با بهترین ایده‌ها، قصه‌شون بالا بره. ما به نویسنده‌های بی‌تعهد به خطِ فارسی نیازی نداریم، اگر به هرچی رو هرجور نوشتنه، نویسنده‌های فرانسوی و امریکایی خی‌لی بهتر از اینان! داستانی اگر موندگار شه، باید به خط فارسی باشه که بچه‌هامون در نسل‌های اینده بتونن بخونن! خاک بر سر معلمایی که این قصه‌های بدونِ مَد رو خوندن و برای مسابقه کشوری فرستادن(!) اگر داوری حضوری بود حتما با این نویسنده‌های غیرمتعهد و دبیرهاشون کاری می‌کردم تا ابد بالا سرِ خودشونم کلاه بذارن! حالام برگردید و همهٔ مَدهای این فرسته رو بذارید، بلکه تو سرتون نشست!
می‌تونید چند وقتِ دیگه هم شوریده‌نویسی‌های من رو تحمل کنید؟ اگر نه اینجا رو ترک کنید وقت کسی گردن من نباشه. چون در همه‌ٔ شعله‌های سینه‌م دمیده شد... زن‌داداش اومد اتاقم. گفت سفرتون و برام تعریف کنید. گفت این بار تنها رفتید مامان خیلی نگران‌تون شده. چطور گذشت؟ من همه‌ش و برای مامان تعریف نکردم. استیصالِ مرز رو برای مامان نگفته بودم. برای زن‌داداش گفتم. زن‌داداش آدم مذهبی‌ای نیست. کربلا نرفته و جزو آرزوهاشم نیست. اما وسطِ یک‌نفس حرف زدنِ من با حرکاتِ هیجانیِ دست و اجزای صورتم، دیدم که گریه کرد... گریه کرد و گفت امام حسین چه برنامه‌ها براتون داشته... من جلوی زن‌داداش گریه نمی‌کردم... اما گریه کردم و نگفتم تازه برنامه‌های بعد از سفرش و بهت نگفتم و نمی‌تونم بگم... گریه کردم و ساکت شدم... در همه‌چیز دمیده شده... در شعله‌ها... در جنون... در شوریدگی... در لرزه‌ها... باور نمی‌کنید، اما با دست‌هایی که شدید می‌لرزه دارم می‌نویسم... جایی برای گریه نیست... باید برم حمام... باید این شعله‌ها رو به آب بسپارم... آقا امام حسین! چه برنامه‌ها که برای من دارید... آقا امام حسین... صبح ننوشتم. حالا می‌نویسم. صبح خواب می‌دیدم چهارتای پارسال‌مون حرم امام حسینیم. ضریحی که تو سردابه‌. که می‌شه کنارش نشست. چهارتامون با کوله‌هامون اونجا اسکان کرده بودیم. خوابیده بودیم. بیدار شدیم و دیدیم صف ضریح شلوغه. رفتیم زیارت و برگشتیم و بچه‌ها کوله برداشتن بریم. منم آماده شدم. دم رفتن گفتم دلم تنگ می‌شه. برگشتم ضریح رو ببوسم. از ضریح که اومدم کنار، دیدم صف خالیه. دوستام نیستن‌. سرداب خالیه. فقط منم. کوله‌م و گذاشتم و رفتم پایین ضریح دراز کشیدم و خوابیدم... می‌تونید چند وقتِ دیگه هم شوریده‌نویسی‌های من رو تحمل کنید؟
به رفیق پیام دادم... دیگه نمی‌کشم... قلبم داره می‌ایسته... منارجنبونه داره فرومی‌ریزه... می‌لرزم... از حمومی که نفهمیدم چطور گذشت... با فشاری که افتاده... لرزان برگشتم و دیگه دنیا برام تنگ و تاریکه... یا علی‌... یا أبانا...
سربه‌راه
به رفیق پیام دادم... دیگه نمی‌کشم... قلبم داره می‌ایسته... منارجنبونه داره فرومی‌ریزه... می‌لرزم...
حرفم و پس گرفتم. نه منارجنبونه سرِ پاست، نه شعله‌ها خوابیدن. حتی دستم، قلبم، حتی مردمکِ چشم‌هام هنوز می‌لرزن. اما حرفم و پس گرفتم. اگه هی برم می‌شم مثل اونا که زندگی رو رها کردن... نه. من معلمم. معلم باید خط مقدم باشه. باید همین‌جا باشم. لرزان‌. ویران. ترسان. اما درست وسطِ شهر. وسطِ خونوادهٔ غیر مذهبیم. وسطِ مدرسهٔ غیر مذهبیم. وسطِ فامیل و همسایه و آشناهای غیر مذهبیم. باید این‌جا هر روز شش‌گوشه رو زیارت کنم. باید درست همین‌جا تو صحن حضرت زهرای نجف نفس بکشم. اربعین وظیفه، نیمه‌شعبان قرار. بقیه‌ش برای هدف نیست. برای دله(!) برای نفْسه(!) زیارت و سیاحت کارِ دله. من عقلم. باید عقل باشم. آقای نجف کشته‌مرده نمی‌خواد. محبّ نمی‌خواد. شیعه می‌خواد. ظهور دستِ شیعه است. با محبّ و نوکر و سگ و غلام، ظهوری در کار نیست. بابتِ فرستهٔ قبل از تک‌تکِ شما معذرت می‌خوام. خطا نوشتم. عشقش رو نه. تصمیمش رو. برای چند دقیقه عقلم از کار افتاد. اشاعهٔ بی‌مسؤولیتی کردم. اشاعهٔ بی‌تعهدی. بی‌تقوایی‌. بی‌فکری‌. معذرت می‌خوام. حلال کنید. من باید همین‌جا باشم. حقوقی که ریختن رو می‌برم چادر می‌خرم. مانتو می‌خرم. من هنوز باید تنها معلم‌مذهبیِ مدرسه باشم که خوش‌پوشه. خوش‌تیپه. خوش‌لباسه. سِت می‌کنه. هر هفته متفاوته. دخترا بهش سفارش می‌کنن روز امتحان چی بپوشه و روز انشا چی. من هنوز باید تنها معلمِ مذهبیِ مدرسه باشم که وقتی مردی به دفتر میاد، دخترام می‌دَوَن و بهم خبر می‌دن خانوم! موهاتون و بپوشونید! پنس‌تون و زیر مقنعه کنید! رژتون و پاک کنید! من هنوز باید بتونم بدون بکن، نکن همهٔ بایدها و نبایدها رو به دخترام بفهمونم! پولای تو کارتم و می‌برم کفش می‌خرم. کفشی که پاهام و اذیت نکنه، برای دخترامم قشنگ باشه. من باید مراقب پاهام باشم. اربعین برای مشّایه به این پاها نیاز دارم‌. ظهور برای بدو بدوی کارها نیازشون دارم. نه. من از آرزوی نزدیکم عقب‌نشینی نمی‌کنم. مسؤول خواهرانِ امام زمان می‌شم. آقا امام حسین! بفرمایید تنها ستونِ منارجنبونم و فروبریزید. بفرمایید نه تنها سینه‌م و، که چشم‌هام رو هم به آتش بکشید. من ویران و شعله‌ور، در شهر دورت می‌گردم. در خیابان‌های پر از گناه. در آموزش و پرورشِ پر از ریا. من این عشق رو گوشهٔ محراب نمی‌برم. صبح به صبح می‌برمش سرِ کلاس‌هام. می‌کارمش تو دلِ دخترام. امر به معروفش می‌کنم و می‌ایستم روبه‌روی منکرها. می‌مونم همین‌جا و لرزان و ویران و ترسان تلاش می‌کنم همهٔ شهر لرزان و ویران و ترسانت بشن. من از شما معذرت می‌خوام که برای یک لحظه فراموش کردم باید شکرگزاری و قدرشناسی در عملم باشه، نه فقط بر زبانم. معذرت می‌خوام امام حسین. تا اربعین شعله‌ور و ترک‌خورده با تمام قوا تلاش می‌کنم. مگر خلوتی ناخواسته دست بده و فرصتی مغتنم که تعهدی به گردنم نباشه‌. اون‌وقت با سر می‌شتابم به شما. پیامبر عاشق نماز بودن. اگر به خودشون بود، شب و روز محراب‌نشین می‌شدن. اما وسط معرکه بودن و پیامبری کردن. من باید این و‌ بفهمم. باید شبیه پیامبر عاشق بودن رو بلد بشم. یا علی... یا أبانا... أستغفر لنا. از فرستهٔ قبلی می‌کنم.
حضرت آقای امام حسین؛ من در کشاکشِ معرکه عاشقی می‌کنم. مثل عابس‌ت❣
عابِس عاشقِ امام حسین علیه السلام بود. وقتی نوبتش شد بره میدون می‌رفت و شمشیر می‌زد و جانانه می‌جنگید بعد میومد عقب جای خیمه‌ها و از روی اسبش، نفس‌نفس‌زنان، زل می‌زد به امام حسین... دوباره می‌تاخت به میدون و جانانه می‌جنگید باز برمی‌گشت به خیمه‌ها و از روی اسب، نفس‌نفس‌زنان زل می‌زد به امام حسین... این رفت و آمد خیلی تکرار شد. یکی از یارانِ امام عصبانی شد و گفت عابس! چرا هی می‌ری و برمی‌گردی؟ نکنه ترسیدی؟ عابس گفت ترس؟! دلم برای حسین تنگ می‌شه... برمی‌گردم ببینمش... آخ... می‌تونست بشینه ورِ دلِ امام و دلتنگیش و رفع کنه... اما رفت وسطِ معرکه که امامش به معرکه نیاد... رفت وسطِ معرکه که امامش بمونه روی بلندا و امامی کنه... رفت وسطِ معرکه که امامش سر از گودیِ قتلگاه درنیاره... که با هرچی که بود بزننش... آخ عابس‌... عابس شد ۷۲ تن. نه سلیمانِ صُردها که همیشه به محراب و زیارت بودن(!) من سلیمان نیستم. سربه‌راهِ عابس می‌شم.
جلسه متوسطه اوّل: میانهٔ کلاسِ هشتم هستم که مدیرم صدایم می‌زنند. وقتی دفتر خالی از دبیرهاست. با معاون کنارم می‌نشینند و بی‌مقدمه اطلاع می‌دهند که مادرهای پایه‌های پایین‌تر (که خودم می‌دانم هفتم ۲ و هشتم ۱ باشند) متحد و معترض شدند که اگر سالِ بعد، دبیر فارسی همین خانم باشد، ما این‌جا ثبت‌نام نمی‌کنیم. چرا؟ چون در ماه رمضان امتحاناتم پابرجاست. چون به هیچ پشتِ چشم نازک‌کردنی از سمتِ والدین بها نمی‌دهم. معاون گفت خواهش می‌کنم کمی کوتاه بیایید که ما شما را از دست ندهیم... مؤسس که اینجا نیست، ممکن است سر پولِ مدرسه شل شود و با آنها موافقت کند. مدیر با چشم‌هایی که نمِ اشکی برداشته بود گفت خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم بهانه دست‌شان ندهید... آنها هنوز زخم‌خوردهٔ نمراتِ شما در کارنامه هستند... من خندیدم و گفتم کارنامه! من خودم هم زخمیِ کارنامه‌ها هستم... همهٔ شاگرد خوب‌هایم پر از بیست بودند، جز دروس من... هردو یک‌صدا گفتند اصلا به نمره بها ندهید... کارنامه‌ها پر از بیست بود چون نمرات واقعی نیستند... من با حیرت پرسیدم شما که اجازهٔ اجحاف نمی‌دادید! گفتند ما اجحاف نکردیم، دبیرها زرنگی کردند! نمرات غیرواقعی شده بی‌آن‌که ما بتوانیم معترض شویم... من داشتم فکر می‌کردم چقدر سر کارنامه‌ها خودم را خوردم... مدیر گفتند اگر همه مثل شما بودند، حالا همه علیه شما نمی‌شدند... معاون گفتند من اینجا هستم و هر روز شما و کلاس‌‌ها و تلاش‌تان را می‌بینم... علاقهٔ دخترها به شما را می‌بینم.‌‌.. اما والدین... مؤسس... خواهش می‌کنم بگذارید دهان‌شان بسته شود... گفتم چشم، کاری را که درست باشد می‌کنم. این شگردِ من است در محیط‌های کاری؛ توضیح و تبیین را که بسته می‌بینم، می‌گویم چشم و کارِ خودم را می‌کنم. دروغ نگفتم. دقیقا همانی که باید بکنم را گفته‌ام. با یک چشم، سردرِ جمله. آدم‌ها خیلی این کلمه را دوست دارند. با شنیدنِ این کلمه، آن‌ها که لایقش نیستند، خیلی خر می‌شوند. چشم را شنیدند و بقیهٔ جمله را نه. رهایم کردند و به کلاس برگشتم و امتحانِ اسفندم را گرفتم. متوسطه دوم: بعد از پنج ماه، مدیرِ دبیرستان صدایم زد. مرا به اتاق پرورشی برد. با گله شروع کرد که شما مشکلات را به خودم نگفتید. من پای راستم را روی پای چپم انداختم و عصاقورت‌داده نشستم و از موضع بالا، بی هیچ فروتنی، برای مدیری که هم‌سنِ مادرم است اما با بلوغِ ششم‌های دماغوم، شروع کردم به کاستی‌ها را گفتن. به رخ کشیدم که وقتی دبیر نمونه دولتی امام حسین علیه السلام بودم، تا دیدم کادر مدرسه باب میلم نیست، همهٔ اشتیاق‌شان به ماندنم را رها کردم و بعد از دو ماه از مدرسه‌ای که خیلی دبیرها دوست دارند آنجا باشند، بیرون آمدم. به رخ کشیدم که با علاقه‌ام کار می‌کنم. وَ دبیر باعلاقه را هیچ‌کس نمی‌تواند در بند کشد. به رخ کشیدم سطح سؤالاتم با دو دبیرِ باسابقهٔ دکترای دانشگاه آزادشان زمین تا آسمان فرق دارد. به رخ کشیدم دوازدهم‌های پرچالش را سربه‌راه کردم‌. به رخ کشیدم برای کلاس‌های دیگر غایب می‌شوند و برای من نه. همهٔ چیزهایی که آدم‌ها بدون به رخ کشیدن، خودشان از خودشان نمی‌فهمند را به رخ کشیدم. چنان فروتن شد که گفت بگذارید پای پیش‌آمد. ما قرار است سال‌ها با هم کار کنیم. من پزِ شما را به دهم و یازدهم دادم که مشتاقِ دوازدهم شوند. قرارداد باید با هم امضا کنیم. گفتم در این پنج ماه لبریزم از خاطرات بدِ اینجا. من جایی که حالم خوب نباشد کار نمی‌کنم. مگر به هزینهٔ گزاف که کفارهٔ بی‌نظمی‌ها و بدعهدی‌ها شود! متحیر نگاهم کرد و من از مدرسه بیرون زدم. آن‌چه در متوسطه اول قبول نمی‌کنند، در کشاکشِ حقیقیِ کنکور به التماس گدایی می‌کنند(!) مثلِ انتخابات؛ که مذهبی‌ها از حرف زدن و تبیین و نهی از منکر می‌هراسیدند و می‌خواستند در یک ماه غافلین را راضی کنند به پزشکیان رأی ندهد(!) دیر و نابه‌جا... با فرصت‌هایی که از امثال من گرفتند و هنوز سیر نشدند!