eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تا تو نجف بودیم مدااااااام تو بازرسی‌های ورودی به من یه گیری دادن :) یه بار گفتن چقدر خوراکی همراهته(!) بار بعد گفتن چاقو داری(!) بار بعد گفتن مسواکت چرا این‌قدر بلنده(!) یعنی هر بار همینا رو می‌دادم دست رفیق هیچ‌کس هیچ‌کار بهش نداشت، ولی من و شناسایی کرده بودن آقا زیرسیبیلی راهم دادن :) وارد صحن حضرت زهرا سلام الله علیها شدیم، دیگه ساعت حدود یک و نیم، دوی نیمه‌شب بود. رفیق نشست نفسی بگیره و من با این‌که پا نداشتم از خستگی، گفتم می‌رم ضریح. راه افتادم و میله‌های خالی از جمعیتِ ضریح رو که از مسجدِ قبل از دورِ ضریح شروع می‌شه، با طمأنینه و عشق عبور کردم. این میله‌ها تو اربعین پر از جمعیته و برای رسیدن به ضریح باید یک ساعتی صبوری کرد... حالا ولی همهٔ ردیف‌ها خالی و خادمِ پوشیدهٔ آقا مشغولِ جارو کشیدنه. به خادمه دقت می‌کنم و پوشش‌ش. خادمای کاظمین و سامرا روبنده نمی‌زدن، پوشش‌شون کامل بود ولی جلوی عباشون معمولا باز. اینجا هم اغلب روبنده ندارن اما عبا و قباشون خیلی پوشیده‌تره. ولی خادمای حرم امام حسین علیه السلام پوشیدهٔ پوشیدهٔ پوشیده😍 میله‌ها به انتها رسید و من رسیدم به ورودیِ ضریح. من رسیدم به تاکستانِ علی... به انگوری‌ها... به خوشه‌خوشه شکوه... اون‌شب حرم قُرُقِ ما بود؛ خالی از جمعیت... شبای دیگه این‌طور نشد... ولی اون‌شب... یه دلِ سیییییییییر ایستادم همون دمِ در و ضریح رو نگاه کردم... اون قبّهٔ با عظمت رو... اون شکوه و هیبت رو... همه‌چیز گل‌گلی بود و رنگِ روشن... همه‌چیز شاد بود... تو اربعین حتی فرصت نمی‌کنی ببینی... آروم آروم رفتم جلو و هیچی به ذهنم نمیومد جز مدحِ مولا... حافظ خوندم... سعدی خوندم... نظامی خوندم... شاهنامه خوندم... که خاکِ پی حیدرم... خیلی با طمأنینه دست می‌کشیدم به انگوری‌ها... می‌بوسیدم... می‌بوییدم... صلوات هدیه می‌کردم... دوباره قربون‌صدقه می‌رفتم... کِی فرصت داشتم این‌جوری به پای علی بیفتم و فقط قربون‌صدقه برم؟! داخلِ ضریح رو نگاه می‌کردم... جای ردّ دو انگشت رو می‌دیدم... نوشته‌های روی پوشِ مرقد رو می‌خوندم... چشم‌هام و می‌بستم و نفس می‌کشیدم... بوی انگورها مست‌ترم می‌کرد... می‌زدم زیرِ گریه... باز می‌خندیدم... اصلا این جنون از همون‌شب شروع شد... از همون‌شبی که بی هیچ خواسته‌ای فقط امیرالمؤمنین رو تنفس می‌کردم... نمی‌دونم چقدر گذشت... به خودم اومدم دیدم تک‌خوری تو مرامم نیست... باید رفیق رو بیارم... از کجا معلوم تو این سه روز بازم بشه این‌قدر آسوده ضریحِ انگوریِ مولا رو نوشید؟! من عادتی دارم که هر فرصتی رو آخرین فرصت می‌دونم. این باعث می‌شه بهترینِ خودم رو اجرا کنم. مثلا سرِ هر کلاسی می‌رم با خودم می‌گم این آخرین کلاسته..‌. معلوم نیست شنبهٔ بعد زنده باشی یا نه... معلم باشی یا نه... پس بهترینم و می‌ذارم... کامل درس می‌دم... نکته‌ای رو جا نمی‌ندازم... دخترام و خوب به چشم می‌کشم... یا هر فرصتِ امر به معروفی رو می‌گم این آخرین فرصته برای یاریِ امام... شاید تا نفرِ بعدی مُردی... اون‌شبم گفتم شاید تا سه روزِ دیگه از شدتِ شوق قلبم ایستاد... پس همین الآن باید همه‌چیز رو نفس کشید... حتی نذرها و التماس دعاها و زیارات خاص رو هم همون اول انجام می‌دم. رفیق سرِ صبر و حوصله تا آخرین دقیقه کِش می‌ده. ولی من نه. بدو بدو برگشتم پیشِ رفیق. عاشورای صد سلام و صد لعن شروع کرده بود. خسته بود. ما بعد از اتوبوس همه‌ش سرِ پا بودیم و این‌ور و اون‌ور. ولی دستش و گرفتم و گفتم بیای ضریح رو ببینی خستگیت در می‌ره. با هیجان بهش گفتم تو شلوغیِ اربعین نمی‌تونی این‌طوری ضریح رو ببوسی، پاشو که از دستت می‌ره. سریع بساط و جمع کردیم و با هم رفتیم سمت میله‌ها. رفیق چسبیده بود به ضریح و من سرخوشانه نشسته بودم کنارِ ورودیِ در و به چشم‌هام یاد می‌دادم دورِ کدوم گوشهٔ ضریح بگردن. وقتی رفیق از کنار ضریح به سمتم میومد، از چوب‌پرِ خادمی یه پَرِ سبزرنگِ اکلیلیِ طاووسیِ بزرگ افتاد رو چادرِ من. برداشتم و با لبخند نگاه می‌کردم که رفیق ازم چنگ زد و پرسید امام علی بهت پر دادن؟! پس من چی؟! پرم و گذاشت لای مفاتیحش که دستش بود و گفت مال منه. من با خنده نگاش می‌کردم و می‌گفتم تو روی آقا دزدی می‌کنی؟! اونم می‌گفت همینی که هست :) مست بودیم... مست! خواستیم عکس بگیریم که خادمه صدا زد ممنوع! تو اربعین می‌ذاشتن، حتی پارسال شعبان هم عکس گرفتیم ولی این‌بار تأکید داشتن عکس‌برداری ممنوعه. من همون اول که گفتن ممنونه دوربین و بستم و عکس نگرفتم. ولی خانومای دیگهٔ ایرانی که دوروبر بودن بی‌توجه به تذکر، ایستادن به عکس گرفتن(!)
به رفیق گفتم بیا بریم حیاط. من دلم برای ایوان طلا تنگ شده. خیلی خیلی خسته بود. ساعت دیگه داشت سه می‌شد ولی زیارت سرِ شوق‌مون آورده بود. رفتیم حیاط و از یه گوشه شروع کردیم دور دور. حجره به حجره، مرقد به مرقد، علامه به علامه، آقا مصطفی خمینی، ایوان طلا، پنجره فولادای حرم، همممممممه‌ش و سر زدیم.
کلی عکس گرفتیم. حیاط فوق‌العاده سرد بود. فوق‌العاده خلوت. زیرِ ناودون طلا شاید سه نفر بودن. به رفیق گفتم بمون من نماز بخونم. هر وقت اومدیم اینجا جای سوزن انداختن نبود. شاید این آخرین فرصتم باشه. دید منِ دور از مستحبات، به نماز ایستادم زیرِ ناودون، اونم بند و بساطِ جانماز و مفاتیحش و پهن کرد. من دو‌ رکعت نماز برای ظهور خوندم و دو رکعت هدیه به مادرِ مرحومِ مدیره. بعد تا رفیق نماز و دعاهاش و بخونه، زیر ناودون نمی‌دونم چندین مرتبه خوندم اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه والذابین عنه و المسارعین الیه فی قضائه حوائجه والممتثلین لاوامره والمحامین عنه و السابقین الی ارادته والمستشهدین بین یدیه. دیگه یخ زده بودیم. چقدر عقلی کردم سرم و نشستم وگرنه موهای من خشک نمی‌شد و می‌چاییدم. همین‌جا از بدنم کمال تشکر رو دارم که یاری کرد و با همه وجود مقاومت که من سفر محشری داشته باشم. الهی خرجِ امام زمان بشی و در راه ظهورِ ایشون شهید و به خون غلتیده. رفتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها و دیگه خسته و لهیده افتادیم و یخ زدن‌ها شروع شد:) عراقی‌ها گرمایی‌ان لابد که هیچ گرمایشی ندارن و ما یخ زدیم! من چفیه پیچیده بودم روی روسریم و زیرِ چادرم پنهان شده بودم، رفیق کفِ پاهاش و چسبونده بود به پاهای من که از من گرما بگیره. تا نماز صبح یخ زدیم و بعدش از خستگی بیهوش شدیم تا نماز ظهر. بعد از نماز از حرم زدیم بیرون که بریم ناهار بخوریم. واتساپ و باز کردیم و دیدیم بنده‌خدا پیام زده سه می‌ریم مسجد کوفه. یه ربع به سه هتل باشید. من کوله‌ها رو گرفتم که هم جابه‌جاییِ امانت داشته باشیم و نره انبار، هم امید داشتیم خوراکی‌ها کمتر شه و کوله‌ها سبک. ناهار صبحانه خوردیم :) ینی کره و مربا و عسل و پنیری که مدیره برامون گذاشته بود رو‌ خوردیم. کاری نمی‌شد کرد، اسراف می‌شد. از خودمون چند تا کنسرو و کمپوت مونده بود که من اونا رو هم باز کردم بخوریم سبک شیم. سودابه خیلی تأکید کرد لباس گرم و پتو و فلان ببریم. من اگه بازم تو سرما برم با همون یه کوله‌پشتی‌م می‌رم. من آدمِ پتو و لباس و سنگینی حمل کردن نیستم. آدمِ چمدون و ساک دست گرفتن نیستم. من روزایی که برگه و کتابی لازم نیست ببرم مدرسه، من‌کارت و کارت بانکی‌م و می‌ذارم کیف موبایلم و کلید خونه جیبم و دست خالی می‌رم مدرسه و غیر مدرسه هم هرجای شهر برم همینم. تو نجف یه دست کامل لباس انداخته بودم بیرون و باز کوله‌م پُر بود به خاطر همین کنسرو و کمپوتا. خلاصه زدم به سیم آخر و همه رو تموم کردم. بخشیش رو هم بذل و بخشش می‌کردم. فقط عسل و انجیرخشک و گردوها و برگه‌ها رو نگه داشتم. اینا تو سفر حکمِ دارو و شفا رو داره. نگه داشتم تا نقطهٔ آخر دووم بیاریم. بعد از ناهار کوله‌ها رو دادم امانت و رفتیم سرویس بهداشتی و راه افتادیم بریم هتل. دمِ هتل منتظر می‌موندیم و داخل نمی‌رفتیم‌. اتوبوس‌شون میومد و همه‌شون میومدن بدوبدو سوار می‌شدن و ما رو هم چپ‌چپ نگاه می‌کردن، ما هم از زیر دماغ نگاه‌شون می‌کردیم و حتی سلام نمی‌کردیم که از فضولی بمیرن که ما کی هستیم و چرا تنهاییم و چرا باهاشونیم و چرا هتل نیستیم :) مدیره میومد بیرون و می‌دید ما هستیم به‌وضوح لبخند می‌زد و ذهنش آروم می‌شد. واقعا اون‌قدر که ما دو تا رو مسافر کاروانش می‌دید، مسافراش و نمی‌دید. من فکر می‌کنم با خودش می‌گفت این دو تا رو امام حسین علیه السلام فرستادن من رو امتحان کنن. می‌خواست امتحانش و بیست بشه. الهی شده باشه، خدا خیرش بده. ما که ازش راضی‌ایم. ما هم سوار شدیم و راه افتادیم کوفه. اول ما رو مرقدِ زیبای میثم تمّار بردن. ضریحِ نخلیِ نازنازیش. اون‌جا همیشه دعا می‌کنم خدا زبان دراز من رو مدافعِ ولایت کنه. بقیه مسافرا رو اهل مناجات و عبادت ندیدیم... رفیق که اهل نمازه و من اهل زیارت و دعا خوندن، اما با همهٔ اعمال‌مون زودتر به قرارها می‌رسیدیم و منظم و دقیق بودیم و هستیم. اینجا هم زیارت کردیم، نماز خوندیم، زیارت خوندیم، عکس گرفتیم و ده دقیقه زودتر از ساعتی که مدیر اعلام کرد رفتیم بیرون. اما دیدیم فقط خودِ بنده‌خداشه! وقتی تنها می‌شدیم با ما صحبت می‌کرد. جلوی کاروان خیلی مراعات داشت. اونجا هم تا دید تنها شدیم گفت همه‌چی خوبه؟ گفتیم عالی. گفت مسجد کوفه رفتیم ساعتای هفت باید برگردیم. من به ساعت نگاه کردم و گفتم چشم، هفت بیرونیم. گفت من به اینا بیست، سی دقه زودتر می‌گم بیان چون لف‌لف می‌کنن، شما همون هفت بیاید. من خیلی خوشحال شدم فهمیده منظمیم. به رفیق گفته بودم دوست ندارم فکر کنه از ترسِ این‌که جا بمونیم زود می‌ریم. اینجا که این حرف و زد فهمیدیم ما رو شناخته. خیلی خیلی خوشحال شدم که ما رو عاقل و منظم دیده. بعد گفت تو مسجد کوفه هم اعمال رو می‌رسیم، نگران نباشید، می‌تونید مناجات کنید. اینجا هم خوشحال شدم که فهمیده ما هم به زیارت می‌رسیم، هم سیاحت، هم منظمیم.
چون بقیه‌شون واقعا کار خاصی نمی‌کردن و لف‌لف هم داشتن. برام خیلی خیلی مهم بود ما رو مذهبی خاک‌برسر نبینه. واقعا اینجا خوشحال شدم چون همهٔ نگرانی‌هام که غرورم و هدف گرفته بود، آروم شد. کم‌کم همه‌شون اومدن و مدیره گفت جمع شید عکس دسته‌جمعی بگیریم. من و رفیق رفتیم آخر ایستادیم که تو عکس نیفتیم. فکرمون این بود عکس و برای عتبه می‌خواد و خب ببینن، تعداد مشکل‌سازه. ولی مشخصا به من و رفیق اشاره کردن که جمع‌تر بایستید. همه برگشتن نگامون کردن و ما برای این‌که کسی حساس نشه، رفتیم جلو و من مثلِ همهٔ عکسام، تا بناگوش خندیدم و رفیق هم نیشش باز بود. بعد راه افتادیم سمت مسجد کوفه. اشتباه کردیم و کفشامون و گروهی و با کاروان دادیم. باید فردی می‌دادیم. ولی اونجا می‌خواستیم کسی باز حساس نشه‌. تو راهِ مسجد هم یکی دیگه‌شون اومد پرسید شما تو هتل با ما نیستید، نه؟ این‌بار من تند و کوبنده جواب دادم خیر! فضول ترسید و رفت عقب. به رفیق گفتم جماعتِ جهادِ زن شوهرداری کردن است، دارن از فضولی می‌میرن! بزرگترین دستاورد زندگی‌شون گوساله‌های دورشونه، اون‌وقت دنبال اینن که من و تو چرا اینجاییم! به خدا اگه به مدیره چشم نگفته بودم حالی‌شون می‌کردم زن یعنی چی و خدیجه و فاطمه و زینب و معصومه یعنی کی! سلام الله علیهم. من و‌ رفیق زودتر از همه وارد شدیم و دیدیم مدیره تابلوی کاروان‌به‌دست، ورودیِ زنانه تو صحن حضرت مسلم و مختار و هانی علیهم السلام ایستاده. ما رو دید گفت شماها که بلدید، برید داخل مسجد هر کار دوست دارید بکنید، همون هفت بیاید جای قرار. من با اعتقاد گفتم ید الله مع الجماعه! با شما اعمال انجام می‌دیم. یه لبخندی زد و بهم گفت پس این خانومایی که میان و شما ببرید جای حاج‌آقا. خودم تا آخرین نفر وامیستم. من گفتم چشم و قبل از حرکت گفتم آقای فلانی، عکسی که گرفتید و اگه عتبه بشماره ما دردسریم ها! گفت برای عتبه نمی‌خوام، برای کانال خودمه، نگران نباشید. من خیالم راحت شد و با خانمایی که اومدن راه افتادیم که صدا زد از روی سنگا نرید، سرما می‌خورید. حالا من و رفیق آخرین باری که مسجد کوفه بودیم روی سنگای مسجد می‌دویدیم و سُر می‌خوردیم. سبک‌بازیه، هرچی هست، من عاشق سُر خوردن روی سنگای مسجد کوفه هستم‌. اگه کار زشتیه، شما نکنید! حاج‌آقا درست روبروی محرابِ مقتل که سمتِ راستِ مسجد می‌شه و پشت به باب‌الثعبان، منتظر بودن. نماز خوندن سمتِ راست مسجد و روبه‌محراب، اجر بیشتری داره. البته فقط مسجد کوفه. هوا فوق‌العاده سرد بود. فوق‌العاده سرد. صورتامون رنگش پریده و دماغامون سرخ شده بود. از اون جمعیتِ کاروان، هشت آقا دور حاجی بودن و ده خانم! بقیه‌شون کجا بودن؟ الله اعلم! تقسیم کار مدیره هم عالی بود. شروع هر برنامه‌ای حاجی غیب می‌شد و ما فهمیده بودیم می‌ره تجدید وضو. مدیره ما رو می‌برد و جمع می‌کرد. حاجی که میومد و مدیره ما رو تحویل می‌داد و حاجی برنامه رو شروع می‌کرد، مدیره غیبش می‌زد و می‌رفت تجدید وضو. حاجی مثلِ عقب‌مونده‌ها شروع نکرد بدوبدو نماز خوندن! یا ما رو از این مقام به اون مقام بردن! مثل اغلب کاروانا و غالبِ مذهبی‌عقب‌مونده‌ها(!) اول از فضیلتِ مکان گفت. بعد گفت اینجا و مسجدالحرام تنها مساجدِ روی زمین هستن که بدون هیچ اعمالی فقط به در و دیوار و زمینش نگاه کنید، عبادت براتون می‌نویسن. رفیق زد بهم و گفت پس تو از من بیشتر عبادت کردی. من لبخند زدم. مسجد کوفه رو خیلی خیلی دوست دارم. هر بار می‌رم، به بهانه‌های مختلف هی می‌رم بیرون و دوباره داخل می‌شم. اونجا خونهٔ حضرت نوح بوده و دعا کردن هرکی وارد خونه‌م شد خدایا ببخشش. من هی وارد می‌شدم که این دعا بهم برسه‌. از طرفی نجف، مرقد امامه. اما اینجا جای پای امام... جای نفس‌های امام... جای حکومتِ امام... عاشق اینم که بشینم روی سنگ‌هاش و دست بکشم به زمین و دستم و بکشم به چشم‌هام... به قلبم... یکی از آقایون بود پی‌ حاشیه و‌ شبهه می‌گشت. پرسید چرا اینجا مهمه؟ حاجی پاسخِ معقول ‌و مختصر می‌داد. مرده دوباره می‌گفت از کجا معلوم؟! حاجی با خنده می‌گفت شما سخت نگیر. نمی‌ذاشت مسیرِ تنش باز شه. من از یه جایی حرصم می‌گرفت. میومدم جواب بدم، رفیق نمی‌ذاشت. می‌گفت همین مونده تو پاشی تبیین کنی! این وحشیا مدیره طفلک و می‌خورن. باز من به‌خاطر مدیره ساکت می‌شدم. حاجی مثل صف نماز، مردا رو برد جلو و ما رو راحت کرد و شروع کرد با طمأنینه به اعمال و نمازها رسیدن. من و رفیق طبق عادتِ معهود، به‌جای دو رکعت‌های مستحب، نماز قضا می‌خوندیم. اونجا نماز واجب خوندن خیلی خیلی خیلی متفاوت از مستحبه. بعد از هر مقام، از جمعیت کم می‌شد! مثل فیلم مختار که از پشتِ جناب مسلم علیه السلام هی می‌رفتن... آخرین دو‌ رکعتی که خوندیم فقط حاجی بود... مدیره... آقای تدارکات... من و رفیق...
یکم نجف ببینید تا بقیه‌ش و فردا بنویسم❣