کلی عکس گرفتیم. حیاط فوقالعاده سرد بود. فوقالعاده خلوت. زیرِ ناودون طلا شاید سه نفر بودن. به رفیق گفتم بمون من نماز بخونم. هر وقت اومدیم اینجا جای سوزن انداختن نبود. شاید این آخرین فرصتم باشه.
دید منِ دور از مستحبات، به نماز ایستادم زیرِ ناودون، اونم بند و بساطِ جانماز و مفاتیحش و پهن کرد. من دو رکعت نماز برای ظهور خوندم و دو رکعت هدیه به مادرِ مرحومِ مدیره. بعد تا رفیق نماز و دعاهاش و بخونه، زیر ناودون نمیدونم چندین مرتبه خوندم اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه والذابین عنه و المسارعین الیه فی قضائه حوائجه والممتثلین لاوامره والمحامین عنه و السابقین الی ارادته والمستشهدین بین یدیه.
دیگه یخ زده بودیم. چقدر عقلی کردم سرم و نشستم وگرنه موهای من خشک نمیشد و میچاییدم. همینجا از بدنم کمال تشکر رو دارم که یاری کرد و با همه وجود مقاومت که من سفر محشری داشته باشم. الهی خرجِ امام زمان بشی و در راه ظهورِ ایشون شهید و به خون غلتیده.
رفتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها و دیگه خسته و لهیده افتادیم و یخ زدنها شروع شد:)
عراقیها گرماییان لابد که هیچ گرمایشی ندارن و ما یخ زدیم! من چفیه پیچیده بودم روی روسریم و زیرِ چادرم پنهان شده بودم، رفیق کفِ پاهاش و چسبونده بود به پاهای من که از من گرما بگیره. تا نماز صبح یخ زدیم و بعدش از خستگی بیهوش شدیم تا نماز ظهر.
بعد از نماز از حرم زدیم بیرون که بریم ناهار بخوریم. واتساپ و باز کردیم و دیدیم بندهخدا پیام زده سه میریم مسجد کوفه. یه ربع به سه هتل باشید.
من کولهها رو گرفتم که هم جابهجاییِ امانت داشته باشیم و نره انبار، هم امید داشتیم خوراکیها کمتر شه و کولهها سبک.
ناهار صبحانه خوردیم :) ینی کره و مربا و عسل و پنیری که مدیره برامون گذاشته بود رو خوردیم. کاری نمیشد کرد، اسراف میشد. از خودمون چند تا کنسرو و کمپوت مونده بود که من اونا رو هم باز کردم بخوریم سبک شیم.
سودابه خیلی تأکید کرد لباس گرم و پتو و فلان ببریم. من اگه بازم تو سرما برم با همون یه کولهپشتیم میرم. من آدمِ پتو و لباس و سنگینی حمل کردن نیستم. آدمِ چمدون و ساک دست گرفتن نیستم. من روزایی که برگه و کتابی لازم نیست ببرم مدرسه، منکارت و کارت بانکیم و میذارم کیف موبایلم و کلید خونه جیبم و دست خالی میرم مدرسه و غیر مدرسه هم هرجای شهر برم همینم. تو نجف یه دست کامل لباس انداخته بودم بیرون و باز کولهم پُر بود به خاطر همین کنسرو و کمپوتا. خلاصه زدم به سیم آخر و همه رو تموم کردم. بخشیش رو هم بذل و بخشش میکردم. فقط عسل و انجیرخشک و گردوها و برگهها رو نگه داشتم. اینا تو سفر حکمِ دارو و شفا رو داره. نگه داشتم تا نقطهٔ آخر دووم بیاریم.
بعد از ناهار کولهها رو دادم امانت و رفتیم سرویس بهداشتی و راه افتادیم بریم هتل.
دمِ هتل منتظر میموندیم و داخل نمیرفتیم. اتوبوسشون میومد و همهشون میومدن بدوبدو سوار میشدن و ما رو هم چپچپ نگاه میکردن، ما هم از زیر دماغ نگاهشون میکردیم و حتی سلام نمیکردیم که از فضولی بمیرن که ما کی هستیم و چرا تنهاییم و چرا باهاشونیم و چرا هتل نیستیم :)
مدیره میومد بیرون و میدید ما هستیم بهوضوح لبخند میزد و ذهنش آروم میشد. واقعا اونقدر که ما دو تا رو مسافر کاروانش میدید، مسافراش و نمیدید. من فکر میکنم با خودش میگفت این دو تا رو امام حسین علیه السلام فرستادن من رو امتحان کنن. میخواست امتحانش و بیست بشه. الهی شده باشه، خدا خیرش بده. ما که ازش راضیایم.
ما هم سوار شدیم و راه افتادیم کوفه.
اول ما رو مرقدِ زیبای میثم تمّار بردن. ضریحِ نخلیِ نازنازیش. اونجا همیشه دعا میکنم خدا زبان دراز من رو مدافعِ ولایت کنه.
بقیه مسافرا رو اهل مناجات و عبادت ندیدیم... رفیق که اهل نمازه و من اهل زیارت و دعا خوندن، اما با همهٔ اعمالمون زودتر به قرارها میرسیدیم و منظم و دقیق بودیم و هستیم. اینجا هم زیارت کردیم، نماز خوندیم، زیارت خوندیم، عکس گرفتیم و ده دقیقه زودتر از ساعتی که مدیر اعلام کرد رفتیم بیرون. اما دیدیم فقط خودِ بندهخداشه!
وقتی تنها میشدیم با ما صحبت میکرد. جلوی کاروان خیلی مراعات داشت. اونجا هم تا دید تنها شدیم گفت همهچی خوبه؟ گفتیم عالی. گفت مسجد کوفه رفتیم ساعتای هفت باید برگردیم. من به ساعت نگاه کردم و گفتم چشم، هفت بیرونیم. گفت من به اینا بیست، سی دقه زودتر میگم بیان چون لفلف میکنن، شما همون هفت بیاید.
من خیلی خوشحال شدم فهمیده منظمیم. به رفیق گفته بودم دوست ندارم فکر کنه از ترسِ اینکه جا بمونیم زود میریم. اینجا که این حرف و زد فهمیدیم ما رو شناخته. خیلی خیلی خوشحال شدم که ما رو عاقل و منظم دیده.
بعد گفت تو مسجد کوفه هم اعمال رو میرسیم، نگران نباشید، میتونید مناجات کنید.
اینجا هم خوشحال شدم که فهمیده ما هم به زیارت میرسیم، هم سیاحت، هم منظمیم.
چون بقیهشون واقعا کار خاصی نمیکردن و لفلف هم داشتن. برام خیلی خیلی مهم بود ما رو مذهبی خاکبرسر نبینه. واقعا اینجا خوشحال شدم چون همهٔ نگرانیهام که غرورم و هدف گرفته بود، آروم شد.
کمکم همهشون اومدن و مدیره گفت جمع شید عکس دستهجمعی بگیریم.
من و رفیق رفتیم آخر ایستادیم که تو عکس نیفتیم. فکرمون این بود عکس و برای عتبه میخواد و خب ببینن، تعداد مشکلسازه. ولی مشخصا به من و رفیق اشاره کردن که جمعتر بایستید.
همه برگشتن نگامون کردن و ما برای اینکه کسی حساس نشه، رفتیم جلو و من مثلِ همهٔ عکسام، تا بناگوش خندیدم و رفیق هم نیشش باز بود.
بعد راه افتادیم سمت مسجد کوفه.
اشتباه کردیم و کفشامون و گروهی و با کاروان دادیم. باید فردی میدادیم. ولی اونجا میخواستیم کسی باز حساس نشه. تو راهِ مسجد هم یکی دیگهشون اومد پرسید شما تو هتل با ما نیستید، نه؟ اینبار من تند و کوبنده جواب دادم خیر! فضول ترسید و رفت عقب.
به رفیق گفتم جماعتِ جهادِ زن شوهرداری کردن است، دارن از فضولی میمیرن! بزرگترین دستاورد زندگیشون گوسالههای دورشونه، اونوقت دنبال اینن که من و تو چرا اینجاییم! به خدا اگه به مدیره چشم نگفته بودم حالیشون میکردم زن یعنی چی و خدیجه و فاطمه و زینب و معصومه یعنی کی!
سلام الله علیهم.
من و رفیق زودتر از همه وارد شدیم و دیدیم مدیره تابلوی کاروانبهدست، ورودیِ زنانه تو صحن حضرت مسلم و مختار و هانی علیهم السلام ایستاده.
ما رو دید گفت شماها که بلدید، برید داخل مسجد هر کار دوست دارید بکنید، همون هفت بیاید جای قرار. من با اعتقاد گفتم ید الله مع الجماعه! با شما اعمال انجام میدیم.
یه لبخندی زد و بهم گفت پس این خانومایی که میان و شما ببرید جای حاجآقا. خودم تا آخرین نفر وامیستم.
من گفتم چشم و قبل از حرکت گفتم آقای فلانی، عکسی که گرفتید و اگه عتبه بشماره ما دردسریم ها!
گفت برای عتبه نمیخوام، برای کانال خودمه، نگران نباشید.
من خیالم راحت شد و با خانمایی که اومدن راه افتادیم که صدا زد از روی سنگا نرید، سرما میخورید.
حالا من و رفیق آخرین باری که مسجد کوفه بودیم روی سنگای مسجد میدویدیم و سُر میخوردیم. سبکبازیه، هرچی هست، من عاشق سُر خوردن روی سنگای مسجد کوفه هستم. اگه کار زشتیه، شما نکنید!
حاجآقا درست روبروی محرابِ مقتل که سمتِ راستِ مسجد میشه و پشت به بابالثعبان، منتظر بودن. نماز خوندن سمتِ راست مسجد و روبهمحراب، اجر بیشتری داره. البته فقط مسجد کوفه.
هوا فوقالعاده سرد بود. فوقالعاده سرد. صورتامون رنگش پریده و دماغامون سرخ شده بود. از اون جمعیتِ کاروان، هشت آقا دور حاجی بودن و ده خانم! بقیهشون کجا بودن؟ الله اعلم!
تقسیم کار مدیره هم عالی بود. شروع هر برنامهای حاجی غیب میشد و ما فهمیده بودیم میره تجدید وضو. مدیره ما رو میبرد و جمع میکرد. حاجی که میومد و مدیره ما رو تحویل میداد و حاجی برنامه رو شروع میکرد، مدیره غیبش میزد و میرفت تجدید وضو.
حاجی مثلِ عقبموندهها شروع نکرد بدوبدو نماز خوندن! یا ما رو از این مقام به اون مقام بردن!
مثل اغلب کاروانا و غالبِ مذهبیعقبموندهها(!)
اول از فضیلتِ مکان گفت. بعد گفت اینجا و مسجدالحرام تنها مساجدِ روی زمین هستن که بدون هیچ اعمالی فقط به در و دیوار و زمینش نگاه کنید، عبادت براتون مینویسن. رفیق زد بهم و گفت پس تو از من بیشتر عبادت کردی. من لبخند زدم.
مسجد کوفه رو خیلی خیلی دوست دارم. هر بار میرم، به بهانههای مختلف هی میرم بیرون و دوباره داخل میشم. اونجا خونهٔ حضرت نوح بوده و دعا کردن هرکی وارد خونهم شد خدایا ببخشش. من هی وارد میشدم که این دعا بهم برسه.
از طرفی نجف، مرقد امامه. اما اینجا جای پای امام... جای نفسهای امام... جای حکومتِ امام... عاشق اینم که بشینم روی سنگهاش و دست بکشم به زمین و دستم و بکشم به چشمهام... به قلبم...
یکی از آقایون بود پی حاشیه و شبهه میگشت. پرسید چرا اینجا مهمه؟ حاجی پاسخِ معقول و مختصر میداد. مرده دوباره میگفت از کجا معلوم؟! حاجی با خنده میگفت شما سخت نگیر. نمیذاشت مسیرِ تنش باز شه.
من از یه جایی حرصم میگرفت. میومدم جواب بدم، رفیق نمیذاشت. میگفت همین مونده تو پاشی تبیین کنی! این وحشیا مدیره طفلک و میخورن. باز من بهخاطر مدیره ساکت میشدم.
حاجی مثل صف نماز، مردا رو برد جلو و ما رو راحت کرد و شروع کرد با طمأنینه به اعمال و نمازها رسیدن. من و رفیق طبق عادتِ معهود، بهجای دو رکعتهای مستحب، نماز قضا میخوندیم. اونجا نماز واجب خوندن خیلی خیلی خیلی متفاوت از مستحبه.
بعد از هر مقام، از جمعیت کم میشد!
مثل فیلم مختار که از پشتِ جناب مسلم علیه السلام هی میرفتن...
آخرین دو رکعتی که خوندیم فقط حاجی بود... مدیره... آقای تدارکات... من و رفیق...
#سفرنامه
#نیمهشعبان
مدیره و حاجی وقتی ما رو میدیدن، از بقیه دلسرد میشدن و از اینکه ما رو با خودشون همراه کردن دلگرم...
جزء به جزء رفتارشون این خبر رو میداد.
مدیره گفت میریم نماز مغرب و عشا و بعد زیارت کنید و هفت سر قرارمون باشیم.
از هم جدا و من و رفیق تنها شدیم. بهش گفتم من از سرما دستشوییم گرفته. باید برم سرویس. گفت باهات میام. رفتیم و کفشایی که تو سبدِ گروهی داده بودیم بدون پلاک که دست کاروان بود نمیداد و از آستان قدس یاد گرفته بودن و میگفتن دوربین ضبط میکنه دعوا میشیم(!) منم جیغجیغ میکردم از دمپایی بدم میاد، جورابام خیس میشه، از آستان قدس تمیزیش و یاد بگیرید، عدل رفتید مسخرهبازیش و گرفتید؟! :)
به اجبار از دمپاییهای بیرونِ دستشویی برداشتم و رفتم سرویس و وضو. پا گذاشتم به سرویس برقا قطع شد. بلند گفتم اینجام پزشکیان دارن؟! :) به خدا گفتم من تلاشم و کردم به جماعت برسم، شما نخواستی. دیگه بیش از این نمیتونم به خودم اضطراب بدم. برقا اومد :) رفیق میگه واقعا تو بندهٔ طغیانگری هستی :)
بدو بدو به نماز مغرب رسیدیم و بعد از نماز دیدیم یه ربع به هفته.
با رفیق واجبِ خوشعهدی رو انتخاب کردیم و از مستحبِ زیارتِ ضریحِ مسلم و هانی و مختار علیهم السلام گذشتیم. از دور سلامی عرض کردیم و رفتیم بیرون. صاحب پلاک رو یافتیم و کفشامون و گرفتیم و راه افتادیم سمتِ قرار.
پشتِ سرِ ما بقیهشون هم کفشاشون و گرفتن ولی نمیدونم کجا رفتن که وقتی من و رفیق رسیدیم سرِ قرار، فقط مدیره بندهخدا بود!
بعد از ما اون یکی حاجیِ کاروان اومد و مدیره گفت سرده، سرما میخورید، با حاجی میفرستمتون برید اتوبوس.
با حاجی راه افتادیم ولی حاجی محل اتوبوسا رو بلد نبود، خودمون نشونشون دادیم. یکی از پسرای کاروان که ده_یازده ساله بود پشت سرمون بود و وقتی دید ما آدرس میدیم، اومده بود جلومون و با تعجب ما رو نگاه میکرد. به رفیق گفتم امشب فضولا بیشتر از فضولی میمیرن که چطوریاست من و تو حتی گاراژ کوفه رو بلدیم :)
بعد از خییییییییلی زمان سروکلهشون پیدا شد. داشتن بهانه میاوردن که ما فکر کردیم به ساعتِ ایرانه و نگو به ساعت عراق قرار گذاشتیم و فلان(!)
مدیره بندهخدا با شوخی و خنده تذکر میداد. گفت وقتی ایران رسیدیم یه شام رو شما میدید تا ساعت کشورا دستتون بیاد.
وقتی سوار میشدن و میدیدن فقط ما دو تا تو اتوبوسیم جوری نگاه میکردن که انگار خون باباشون گردنمونه. مذهبیجماعت تهش همین شمر و ابن ملجمه. رفیق عصبی میشد نگاهشون نمیکرد. من ولی چشم تو چشم، بُراق نگاهشون میکردم و با چشمام فحششون میدادم. هیچ امامی رو کافری به شهادت نرسونده، همه رو همین مذهبیا کُشتن! جعده یه چادربهسرِ نمازخونِ منبری بود که به امام حسن جان زهر داد! سعی میکردم جوری نگاهشون کنم که همین مفاهیم رو از نگاهم بخونن :) ولی فکر کنم خیلی غلیظتر میخوندن که مشخصاً به هم میریختن :) تازه میفهمیدم شاگردام چرا حتی از نگاه کردنم حساب میبرن :)
برگشتیم نجف و دمِ هتل که پیاده شدیم مدیره گفت بیاین لابی صبر کنید، کارتون دارم. مطمئن بودیم باز خوراکیهاش و برامون نگه داشته. تو لابی نرفتیم ولی همون بیرونِ هتل صبر کردیم.
بعد از ده دقیقه برگشت با یه پلاستیک پُررررررر. من اینجا بهش گفتم. گفتم دارید از سهم خودتون میزنید با اینکه ما واقعا لازممون نمیشه. خندید و گفت پس میدونید حلاله و اینقدر هر بار چکوچونه میزنید؟!
گفت یه خوراکیِ دخترونه هم براتون گذاشتم. برای سهله هم بهتون خبر میدم. وادیالسلام و خونه امام و اینجور جاها رو خودتون بلدید؟ گفتیم آره.
بعد گفت اینا رو فردا میبرم صافی صفا، هتل و هماهنگ میکنم شما بیاید برید اتاق خودم و حاجی دوش بگیرید.
من اینجا خیلی خیلی به مدیریتِ دقیقش حسودیم شد. من عاشقِ کاربلدی هستم. دایرهٔ اولِ دورم و هرکس بررسی کنه، میبینه فقط با کاربلدا میجوشم. در مدرسه با مدیر و مامان از همه بیشتر رفیقم چون کاربلدن. در شبکاری حلقهٔ دوستام کاااااااامل مسؤولین بخش هستن و با اینکه کارهامون ربطی به هم نداره و فقط در دو ساعتهای استراحت هم و میبینیم، ولی کاربلدان. رفیقم کاربلده. اونایی که احوالپرسشون هستم و به یادشون و کمتر از انگشتای یه دست هم هستن، کاربلدن. درواقع باعرضهها هستن.
اینجا هم این نکتهبینیِ مدیره برام محشر بود. ما حمام کرده بودیم اونم چه حمامِ لاکچری و خفنی. لباس عوض کرده بودیم و به قول رفیق برق میزدیم. ولی یه مدیر باید حواسش به همه احتمالات باشه. باید مثلا فکر کنه این طفلیا شاید فقط صورتاشون و صابون زدن و لباس عوض کردن و حمام پیدا نکردن. حتی من فکر میکنم و تقریبا مطمئنم این آقا اومدن مدینة الرضا رو دیدن و از حمامهای سردِ صحن حضرت زهرا سلام الله علیها هم خبر گرفتن و احتمال دادن نشده دوش بگیریم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
من واقعا به این ریزبینی حسودیم شد. من در مدیریت آدمِ دقیقی هستم. سفرهٔ اول رو بندازن دیگه دستم میاد کی بهجای چای، آبجوش میخوره، کی با چاییش نبات، کی از لبنیات بدش میاد و کی باید در سکوت غذا بخوره.
تو سفرهٔ بعدی همهٔ اینا رو به آشپزم میگم و مواد و شرایط رو فراهم میکنم. ولی چندبُعدی نیستم. مثلا در بلوچستان وقتی مشغولِ اختتامیه بودیم، حواسم نبود آشپزم بُنیه نداره و سر دیگ آش ممکنه حالش بد بشه. اینقدر دیر رسیدم که دیگه حالش بد شده بود. اونجا خیلی خودم و تنبیه کردم. خیلی خودم و سرزنش کردم. بعد از اون بازم جهادی رفتم و خودم رو ارتقا دادم ولی اینکه اونجا مدیرِ حواسجمعی نبودم هنوز اذیتم میکنه.
من تا دلتون بخواد کاروان و مدیر دیدم. جهادی، راهیان، اربعین، کربلا، قم، مذهبی، غیر مذهبی.
خوشاخلاق زیاد بودن، خوب زیاد بودن، اما مدیر کم!
مدیرِ دینمدار کمتر!
فقط آقای دهقانِ دوران دانشجویی بودن که همهچی تموم بودن.
این مدیره هم تقسیم کارش، طمأنینهش، خلوصش، اینکه خودش اهل زیارت و تقیّده و کاروانداری شغلش نیست، وَ دقت به جزئیاتش محشر بود.
بذارید رکتر بنویسم:
خودم کاروان داشتم چند سال پیش و اربعین میبردم، برخی از دخترای همراهمون با مَحرم میومدن. با پدری، با برادری، با همسری.
من دقیق یادمه که حتی مَحرمِ مذهبیشون که برای حضرت عباس علیه السلام زار میزد، حواسش نبود موکب و عمودی برای دستشویی بایسته که شلنگ داشته باشه، پوشش داشته باشه، تمیز باشه. اصلا به دختر یا همسر یا خواهرشون توجهی نداشتن و ندارن! وقتی من اجازهٔ توقف نمیدادم، شاکی میپرسیدن چرا نمیمونید؟ این موکب که فرش انداخته اینجا، میشه استراحت کرد! وَ من به اون مَحرمِ بیشعورِ بیغیرتِ بیمحبت میگفتم گریهکُنِ زینب! اینجا فقط تو میتونی بخوابی! دختر و زنت نمیتونن! دخترت سه توقفه خودش و نگه داشته چون توی بیشعور نکردی یه جا بایستی که شلنگ داشته باشه! یا نکردی به این فکر کنی که تو فقط یه شلوار داری که برای سرویس بالا و پایین میشه و اون باید چادر و جوراب و روسری و همهچیش و برای وضو دربیاره و زمانِ بیشتری میخواد که توی عقبمونده هی داد نزنی دیر شد، بدویید(!)
مردای غیرمذهبی نفهم باشن اینقدر درد نداره که اینهمه مردِ مذهبیِ نفهم ریخته!
مردِ مَحرمی رو تو اینهمه اربعین ندیدم با پای زنان و دخترانِ کاروانش راه بره... نه! سینهزنانِ سینهچاکِ حسین علیه السلام با پای شمر و عُمر خانواده و محارمشون رو تو جاده میبرن!
اینا ریزهکاریهای دینمداریه که من ندیدم!
چرا، نماز و روزه و گریه و حجاب و ریش و شلوار پارچهای دیدم، اما «دینمداری» ندیدم!
مدیره برای من و رفیق بزرگوار بود، اینجا بزرگوارتر شد. گفتم دوش گرفتیم، ممنونم. گفت کجا؟
اینجا مطمئن شدم آمار حمومها رو گرفته و ترسیده ما نتونسته باشیم دوش بگیریم. منم دقیق آدرس دادم که رفت ببینه خیالش راحت شه.
بعد گفت فردا مراسم بعثه رهبری تو مدرسه غرویه دوست داشتید برید، بعدش برید صف مضیف حرم فیش غذا بگیرید که یه وعده غذای گرم بخورید.
یعنی تا اون یه وعده غذای گرم رو حواسش بوده. ماشاءالله بهش. خدا زیادش کنه.
خداحافظی کردیم و رفتیم. به سوق نرسیده داشتیم از فضولی میمردیم که خوراکی دخترونهش چیه :)
دور میدون نشستیم و اونهمه آب مربعی و نوشابه قوطیای و موز و پرتقال و چای نپتون و قند و کره و مربا و عسل و پنیر و حلواارده و صمّون رو زدیم کنار و لواشک پیدا کردیم :)
لواشکه رو همونجا دخلش و آوردیم و باز با کلی صبحانه، رفتیم که شام بخوریم :))
شام و بیرونِ حرم خوردیم و سرویس رفتیم و برگشتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها. من دنبال جای شارژ میگشتم که به این نتیجه رسیدم طبقهٔ پایینِ صحن هم خلوتتره، هم گرمتر. البته نه گرمی که آروم کنه، ما پایینم آهولرزه زدیم ولی بهتر از قطبِ بالا بود.
رفیق خوابید و من تا موبایلم شارژ شه، عالیة المضامین خوندم و امینالله و زیارت رو.
دستشویی همون طبقه پایین بود و هر وقتم دلم میخواست میرفتم و تو اون سرمای استخوونسوز دیگه به کلیههام فشار نمیومد. اون پایین شد خونهٔ ما. اونجا رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.
آه...
روضههای مصوّری که اشکام و جاری میکنه، مربوط به خاطراتِ روشنم از اون پایینه...
یه پیرزن مشهدی اومد ازمون کمی نون بگیره که من یه قسمتی از صبحانهها رو هم دادم رو دستمون نمونه اسراف شه. اونم دو تا شکلات داد گفت از سوریه برام آوردن. رفیق گفت این الآن تنها چیز باارزش ماست، بیا برای تشکر نگه داریم برای مدیره. شکلاتای سوریه رو گذاشتم کیفم به مدیره بدیم.