مدیره و حاجی وقتی ما رو میدیدن، از بقیه دلسرد میشدن و از اینکه ما رو با خودشون همراه کردن دلگرم...
جزء به جزء رفتارشون این خبر رو میداد.
مدیره گفت میریم نماز مغرب و عشا و بعد زیارت کنید و هفت سر قرارمون باشیم.
از هم جدا و من و رفیق تنها شدیم. بهش گفتم من از سرما دستشوییم گرفته. باید برم سرویس. گفت باهات میام. رفتیم و کفشایی که تو سبدِ گروهی داده بودیم بدون پلاک که دست کاروان بود نمیداد و از آستان قدس یاد گرفته بودن و میگفتن دوربین ضبط میکنه دعوا میشیم(!) منم جیغجیغ میکردم از دمپایی بدم میاد، جورابام خیس میشه، از آستان قدس تمیزیش و یاد بگیرید، عدل رفتید مسخرهبازیش و گرفتید؟! :)
به اجبار از دمپاییهای بیرونِ دستشویی برداشتم و رفتم سرویس و وضو. پا گذاشتم به سرویس برقا قطع شد. بلند گفتم اینجام پزشکیان دارن؟! :) به خدا گفتم من تلاشم و کردم به جماعت برسم، شما نخواستی. دیگه بیش از این نمیتونم به خودم اضطراب بدم. برقا اومد :) رفیق میگه واقعا تو بندهٔ طغیانگری هستی :)
بدو بدو به نماز مغرب رسیدیم و بعد از نماز دیدیم یه ربع به هفته.
با رفیق واجبِ خوشعهدی رو انتخاب کردیم و از مستحبِ زیارتِ ضریحِ مسلم و هانی و مختار علیهم السلام گذشتیم. از دور سلامی عرض کردیم و رفتیم بیرون. صاحب پلاک رو یافتیم و کفشامون و گرفتیم و راه افتادیم سمتِ قرار.
پشتِ سرِ ما بقیهشون هم کفشاشون و گرفتن ولی نمیدونم کجا رفتن که وقتی من و رفیق رسیدیم سرِ قرار، فقط مدیره بندهخدا بود!
بعد از ما اون یکی حاجیِ کاروان اومد و مدیره گفت سرده، سرما میخورید، با حاجی میفرستمتون برید اتوبوس.
با حاجی راه افتادیم ولی حاجی محل اتوبوسا رو بلد نبود، خودمون نشونشون دادیم. یکی از پسرای کاروان که ده_یازده ساله بود پشت سرمون بود و وقتی دید ما آدرس میدیم، اومده بود جلومون و با تعجب ما رو نگاه میکرد. به رفیق گفتم امشب فضولا بیشتر از فضولی میمیرن که چطوریاست من و تو حتی گاراژ کوفه رو بلدیم :)
بعد از خییییییییلی زمان سروکلهشون پیدا شد. داشتن بهانه میاوردن که ما فکر کردیم به ساعتِ ایرانه و نگو به ساعت عراق قرار گذاشتیم و فلان(!)
مدیره بندهخدا با شوخی و خنده تذکر میداد. گفت وقتی ایران رسیدیم یه شام رو شما میدید تا ساعت کشورا دستتون بیاد.
وقتی سوار میشدن و میدیدن فقط ما دو تا تو اتوبوسیم جوری نگاه میکردن که انگار خون باباشون گردنمونه. مذهبیجماعت تهش همین شمر و ابن ملجمه. رفیق عصبی میشد نگاهشون نمیکرد. من ولی چشم تو چشم، بُراق نگاهشون میکردم و با چشمام فحششون میدادم. هیچ امامی رو کافری به شهادت نرسونده، همه رو همین مذهبیا کُشتن! جعده یه چادربهسرِ نمازخونِ منبری بود که به امام حسن جان زهر داد! سعی میکردم جوری نگاهشون کنم که همین مفاهیم رو از نگاهم بخونن :) ولی فکر کنم خیلی غلیظتر میخوندن که مشخصاً به هم میریختن :) تازه میفهمیدم شاگردام چرا حتی از نگاه کردنم حساب میبرن :)
برگشتیم نجف و دمِ هتل که پیاده شدیم مدیره گفت بیاین لابی صبر کنید، کارتون دارم. مطمئن بودیم باز خوراکیهاش و برامون نگه داشته. تو لابی نرفتیم ولی همون بیرونِ هتل صبر کردیم.
بعد از ده دقیقه برگشت با یه پلاستیک پُررررررر. من اینجا بهش گفتم. گفتم دارید از سهم خودتون میزنید با اینکه ما واقعا لازممون نمیشه. خندید و گفت پس میدونید حلاله و اینقدر هر بار چکوچونه میزنید؟!
گفت یه خوراکیِ دخترونه هم براتون گذاشتم. برای سهله هم بهتون خبر میدم. وادیالسلام و خونه امام و اینجور جاها رو خودتون بلدید؟ گفتیم آره.
بعد گفت اینا رو فردا میبرم صافی صفا، هتل و هماهنگ میکنم شما بیاید برید اتاق خودم و حاجی دوش بگیرید.
من اینجا خیلی خیلی به مدیریتِ دقیقش حسودیم شد. من عاشقِ کاربلدی هستم. دایرهٔ اولِ دورم و هرکس بررسی کنه، میبینه فقط با کاربلدا میجوشم. در مدرسه با مدیر و مامان از همه بیشتر رفیقم چون کاربلدن. در شبکاری حلقهٔ دوستام کاااااااامل مسؤولین بخش هستن و با اینکه کارهامون ربطی به هم نداره و فقط در دو ساعتهای استراحت هم و میبینیم، ولی کاربلدان. رفیقم کاربلده. اونایی که احوالپرسشون هستم و به یادشون و کمتر از انگشتای یه دست هم هستن، کاربلدن. درواقع باعرضهها هستن.
اینجا هم این نکتهبینیِ مدیره برام محشر بود. ما حمام کرده بودیم اونم چه حمامِ لاکچری و خفنی. لباس عوض کرده بودیم و به قول رفیق برق میزدیم. ولی یه مدیر باید حواسش به همه احتمالات باشه. باید مثلا فکر کنه این طفلیا شاید فقط صورتاشون و صابون زدن و لباس عوض کردن و حمام پیدا نکردن. حتی من فکر میکنم و تقریبا مطمئنم این آقا اومدن مدینة الرضا رو دیدن و از حمامهای سردِ صحن حضرت زهرا سلام الله علیها هم خبر گرفتن و احتمال دادن نشده دوش بگیریم.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
من واقعا به این ریزبینی حسودیم شد. من در مدیریت آدمِ دقیقی هستم. سفرهٔ اول رو بندازن دیگه دستم میاد کی بهجای چای، آبجوش میخوره، کی با چاییش نبات، کی از لبنیات بدش میاد و کی باید در سکوت غذا بخوره.
تو سفرهٔ بعدی همهٔ اینا رو به آشپزم میگم و مواد و شرایط رو فراهم میکنم. ولی چندبُعدی نیستم. مثلا در بلوچستان وقتی مشغولِ اختتامیه بودیم، حواسم نبود آشپزم بُنیه نداره و سر دیگ آش ممکنه حالش بد بشه. اینقدر دیر رسیدم که دیگه حالش بد شده بود. اونجا خیلی خودم و تنبیه کردم. خیلی خودم و سرزنش کردم. بعد از اون بازم جهادی رفتم و خودم رو ارتقا دادم ولی اینکه اونجا مدیرِ حواسجمعی نبودم هنوز اذیتم میکنه.
من تا دلتون بخواد کاروان و مدیر دیدم. جهادی، راهیان، اربعین، کربلا، قم، مذهبی، غیر مذهبی.
خوشاخلاق زیاد بودن، خوب زیاد بودن، اما مدیر کم!
مدیرِ دینمدار کمتر!
فقط آقای دهقانِ دوران دانشجویی بودن که همهچی تموم بودن.
این مدیره هم تقسیم کارش، طمأنینهش، خلوصش، اینکه خودش اهل زیارت و تقیّده و کاروانداری شغلش نیست، وَ دقت به جزئیاتش محشر بود.
بذارید رکتر بنویسم:
خودم کاروان داشتم چند سال پیش و اربعین میبردم، برخی از دخترای همراهمون با مَحرم میومدن. با پدری، با برادری، با همسری.
من دقیق یادمه که حتی مَحرمِ مذهبیشون که برای حضرت عباس علیه السلام زار میزد، حواسش نبود موکب و عمودی برای دستشویی بایسته که شلنگ داشته باشه، پوشش داشته باشه، تمیز باشه. اصلا به دختر یا همسر یا خواهرشون توجهی نداشتن و ندارن! وقتی من اجازهٔ توقف نمیدادم، شاکی میپرسیدن چرا نمیمونید؟ این موکب که فرش انداخته اینجا، میشه استراحت کرد! وَ من به اون مَحرمِ بیشعورِ بیغیرتِ بیمحبت میگفتم گریهکُنِ زینب! اینجا فقط تو میتونی بخوابی! دختر و زنت نمیتونن! دخترت سه توقفه خودش و نگه داشته چون توی بیشعور نکردی یه جا بایستی که شلنگ داشته باشه! یا نکردی به این فکر کنی که تو فقط یه شلوار داری که برای سرویس بالا و پایین میشه و اون باید چادر و جوراب و روسری و همهچیش و برای وضو دربیاره و زمانِ بیشتری میخواد که توی عقبمونده هی داد نزنی دیر شد، بدویید(!)
مردای غیرمذهبی نفهم باشن اینقدر درد نداره که اینهمه مردِ مذهبیِ نفهم ریخته!
مردِ مَحرمی رو تو اینهمه اربعین ندیدم با پای زنان و دخترانِ کاروانش راه بره... نه! سینهزنانِ سینهچاکِ حسین علیه السلام با پای شمر و عُمر خانواده و محارمشون رو تو جاده میبرن!
اینا ریزهکاریهای دینمداریه که من ندیدم!
چرا، نماز و روزه و گریه و حجاب و ریش و شلوار پارچهای دیدم، اما «دینمداری» ندیدم!
مدیره برای من و رفیق بزرگوار بود، اینجا بزرگوارتر شد. گفتم دوش گرفتیم، ممنونم. گفت کجا؟
اینجا مطمئن شدم آمار حمومها رو گرفته و ترسیده ما نتونسته باشیم دوش بگیریم. منم دقیق آدرس دادم که رفت ببینه خیالش راحت شه.
بعد گفت فردا مراسم بعثه رهبری تو مدرسه غرویه دوست داشتید برید، بعدش برید صف مضیف حرم فیش غذا بگیرید که یه وعده غذای گرم بخورید.
یعنی تا اون یه وعده غذای گرم رو حواسش بوده. ماشاءالله بهش. خدا زیادش کنه.
خداحافظی کردیم و رفتیم. به سوق نرسیده داشتیم از فضولی میمردیم که خوراکی دخترونهش چیه :)
دور میدون نشستیم و اونهمه آب مربعی و نوشابه قوطیای و موز و پرتقال و چای نپتون و قند و کره و مربا و عسل و پنیر و حلواارده و صمّون رو زدیم کنار و لواشک پیدا کردیم :)
لواشکه رو همونجا دخلش و آوردیم و باز با کلی صبحانه، رفتیم که شام بخوریم :))
شام و بیرونِ حرم خوردیم و سرویس رفتیم و برگشتیم صحن حضرت زهرا سلام الله علیها. من دنبال جای شارژ میگشتم که به این نتیجه رسیدم طبقهٔ پایینِ صحن هم خلوتتره، هم گرمتر. البته نه گرمی که آروم کنه، ما پایینم آهولرزه زدیم ولی بهتر از قطبِ بالا بود.
رفیق خوابید و من تا موبایلم شارژ شه، عالیة المضامین خوندم و امینالله و زیارت رو.
دستشویی همون طبقه پایین بود و هر وقتم دلم میخواست میرفتم و تو اون سرمای استخوونسوز دیگه به کلیههام فشار نمیومد. اون پایین شد خونهٔ ما. اونجا رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم.
آه...
روضههای مصوّری که اشکام و جاری میکنه، مربوط به خاطراتِ روشنم از اون پایینه...
یه پیرزن مشهدی اومد ازمون کمی نون بگیره که من یه قسمتی از صبحانهها رو هم دادم رو دستمون نمونه اسراف شه. اونم دو تا شکلات داد گفت از سوریه برام آوردن. رفیق گفت این الآن تنها چیز باارزش ماست، بیا برای تشکر نگه داریم برای مدیره. شکلاتای سوریه رو گذاشتم کیفم به مدیره بدیم.
از حاجآقا نمیشد تشکر کرد چون خیییییییییلی جوان بود و دیگه تشکر از ایشون با خود امیرالمؤمنین علیه السلام. ولی با مدیره و آقا تدارکات راحت بودیم.
تا نماز صبح تو سرمای فوقالعادهٔ صحن خوابیدیم و بعد از نماز بدوبدو رفتیم مدرسه غرویه که مراسم بعثه باشیم. مثل قدیما یه حاجی سخنرانی کرد و بعد روضه و بعد سینهزنی. کلا یه ساعت. ما کم و بیکیفیت خوابیده بودیم ولی خدا رو شکر نذاشتیم از کفمون بره.
بعد از اونجا رفتیم صف مضیف. خیلی طولانی بود. من اهل صف ایستادن نیستم. گفتم بیا بریم نمیخواد. یه خانم مشهدیه جلومون بود برگشت گفت تبرکه مادر! صبوری کن. گفتم آب حرم تبرکه، هوای حرم تبرکه، گردوغبار حرم تبرکه، نه فقط این غذا. چرا اَدای ایرانیا رو درمیارید که وامیستن دم مهمانسرای حرم و به جای درخواست از امام، گداییِ مردمی رو میکنن که غذا دارن؟!
#سفرنامه
#نیمهشعبان
خانومه گفت ینی تو غذا داشته باشی به اون مردم نمیدی؟ گفتم ابدا! بهشونم میگم، میگم آقا اینجاست و تو گردنت پیش من کجه؟! همونه دستت از سفرهٔ امام کوتاهه!
غذام و میبرم به یه شوت از دنیا بدم ولی به گدایانِ دم مهمانسرا نه!
خصوصا که وقتی نون بهشون میدی، یا ماست، پس میزنن و غذا رو میخوان! پس ماجرا تبرک و شفا نیست حاجخانوم(!) وگرنه آبِ سقاخونه هم تبرکه، هم شفا!
زنه با بدی گفت همه غذاهای مشهد و خادما میبرن! گفتم اینکه تهمته و الهی جوابش و بگیرن ازتون :) ولی اگرم چنین چیزی باشه نوش جونشون، از خانوادهٔ امام رضان. شما هم از اهل امام رضا شین تا سر سفرهٔ آقا بشینین.
دیگه ساکت شد. من دوباره به رفیق گفتم بیا بریم، این صف خیلی طولانیه. رفیق هی با صحبت و موضوعات مختلف سرم و گرم میکرد. هفت تا هشتونیم ایستادیم و اندازهٔ شصت نفر بهمون مونده بود که در مضیف رو بستن. من گفتم دیگه بیا بریم، تموم شد، رفیق گفت شاید چون شلوغ کردن. چون خیلی سروصدا کردن و غربتبازی. همون خانم جلوییه برگشت گفت اگه خادمی، با کارت خادمی بهت پنج تا غذا میدن. راستش دیگه نکشیدم این دغدغهٔ غذا رو تحمل کنم. من مضیف دوست دارم. خیلی هم ذوق میکنم. خیلی هم دلم میخواد همه مضیفای حرما رو برم، ولی از اینکه دغدغه بشه بدم میاد.
یه خادم عراقی اونجا بود. پرسیدم تمام؟ دست گذاشت روی سینهش و گفت معذور... تمام!
منم دست گذاشتم روی سینهم و گفتم مأجورین. فی امان الله.
دستِ رفیق و گرفتم و گفتم ظهر خوراکی گرم میخریم که غذای گرم خورده باشیم، بعدشم با صبحانههامون سر میکنیم. اینجا دیگه تمومه.
رفتیم یه گوشه و اینبار صبحانهمون و واقعا صبحانه خوردیم :) بعد راه افتادیم بریم صافی صفا چون ساعت ده بعثه رهبری اونجا برنامه داشت.
بعثه رهبری کارش خیلی درست بود. مثل مذهبی و بسیجی و جهادیا نبود!
تو کشور غریب مشکل صوت و فنّی پیدا نمیکردن که چهل دقه با تأخیر شروع کنن (!)
رأس ده حاجاقا بسم الله میگفت و برنامه شروع میشد.
مثل مذهبی و بسیجی و جهادی و ولایی و هیئتیها هم وراج نبود. رأس یک ساعت برنامه تمام میشد. آفرین به بعثه.
تبیینشون عالی بود. به زبانِ ساده و همهفهم حرف میزدن. یعنی شاید برای من و رفیق که دانشگاهی هستیم و اهل مطالعه، جذابیتِ محتوایی نداشت، اما این ریزهکاریهاشون فوقالعاده بود.
سخنرانی با دیتاپروژکتور بود و پاورپوینتی که درست کرده بودن با تصویر بسیار و نوشتهٔ مختصر که همهفهم باشه. هم عربی و هم فارسی که عراقیها هم بدونن. توضیحات ساده و روشن. هم حاجاقا، حاجخانوما مینشستن به گوش دادن هم بچهها، هم جوانها. آفرین به بعثه.
در عین حال تبیینگرانه. اشارههایی به فلسطین، استکبار آمریکا، تمدن مهدوی...
کار تمیزی بود. بازم آفرین بهشون.
هم صافی صفا رو معرفی کردن، هم تبیین.
بعد از زیارت و دیدنِ موزهای که همونجاست اومدیم بیرون که دیدیم کاروان و مدیره تازه دارن میان اونجا. مدیره ما رو دید، اومد احوالپرسی و من شکلاتای سوریه رو بهش دادم و گفتم این فعلا باارزشترین دارایی ماست که آوردیم برای تشکر. تا خدا بهمون فرصت قدردانی اساسی بده.
به تشکرا گوش نکرد، شکلات و باز کرد خورد :) راحت گرفت که سر خوراکیاش کمتر چکوچونه بزنیم.
اونا رفتن صافی صفا و من و رفیق رفتیم وادیالسلام.
#سفرنامه
#نیمهشعبان