از حاجآقا نمیشد تشکر کرد چون خیییییییییلی جوان بود و دیگه تشکر از ایشون با خود امیرالمؤمنین علیه السلام. ولی با مدیره و آقا تدارکات راحت بودیم.
تا نماز صبح تو سرمای فوقالعادهٔ صحن خوابیدیم و بعد از نماز بدوبدو رفتیم مدرسه غرویه که مراسم بعثه باشیم. مثل قدیما یه حاجی سخنرانی کرد و بعد روضه و بعد سینهزنی. کلا یه ساعت. ما کم و بیکیفیت خوابیده بودیم ولی خدا رو شکر نذاشتیم از کفمون بره.
بعد از اونجا رفتیم صف مضیف. خیلی طولانی بود. من اهل صف ایستادن نیستم. گفتم بیا بریم نمیخواد. یه خانم مشهدیه جلومون بود برگشت گفت تبرکه مادر! صبوری کن. گفتم آب حرم تبرکه، هوای حرم تبرکه، گردوغبار حرم تبرکه، نه فقط این غذا. چرا اَدای ایرانیا رو درمیارید که وامیستن دم مهمانسرای حرم و به جای درخواست از امام، گداییِ مردمی رو میکنن که غذا دارن؟!
#سفرنامه
#نیمهشعبان
خانومه گفت ینی تو غذا داشته باشی به اون مردم نمیدی؟ گفتم ابدا! بهشونم میگم، میگم آقا اینجاست و تو گردنت پیش من کجه؟! همونه دستت از سفرهٔ امام کوتاهه!
غذام و میبرم به یه شوت از دنیا بدم ولی به گدایانِ دم مهمانسرا نه!
خصوصا که وقتی نون بهشون میدی، یا ماست، پس میزنن و غذا رو میخوان! پس ماجرا تبرک و شفا نیست حاجخانوم(!) وگرنه آبِ سقاخونه هم تبرکه، هم شفا!
زنه با بدی گفت همه غذاهای مشهد و خادما میبرن! گفتم اینکه تهمته و الهی جوابش و بگیرن ازتون :) ولی اگرم چنین چیزی باشه نوش جونشون، از خانوادهٔ امام رضان. شما هم از اهل امام رضا شین تا سر سفرهٔ آقا بشینین.
دیگه ساکت شد. من دوباره به رفیق گفتم بیا بریم، این صف خیلی طولانیه. رفیق هی با صحبت و موضوعات مختلف سرم و گرم میکرد. هفت تا هشتونیم ایستادیم و اندازهٔ شصت نفر بهمون مونده بود که در مضیف رو بستن. من گفتم دیگه بیا بریم، تموم شد، رفیق گفت شاید چون شلوغ کردن. چون خیلی سروصدا کردن و غربتبازی. همون خانم جلوییه برگشت گفت اگه خادمی، با کارت خادمی بهت پنج تا غذا میدن. راستش دیگه نکشیدم این دغدغهٔ غذا رو تحمل کنم. من مضیف دوست دارم. خیلی هم ذوق میکنم. خیلی هم دلم میخواد همه مضیفای حرما رو برم، ولی از اینکه دغدغه بشه بدم میاد.
یه خادم عراقی اونجا بود. پرسیدم تمام؟ دست گذاشت روی سینهش و گفت معذور... تمام!
منم دست گذاشتم روی سینهم و گفتم مأجورین. فی امان الله.
دستِ رفیق و گرفتم و گفتم ظهر خوراکی گرم میخریم که غذای گرم خورده باشیم، بعدشم با صبحانههامون سر میکنیم. اینجا دیگه تمومه.
رفتیم یه گوشه و اینبار صبحانهمون و واقعا صبحانه خوردیم :) بعد راه افتادیم بریم صافی صفا چون ساعت ده بعثه رهبری اونجا برنامه داشت.
بعثه رهبری کارش خیلی درست بود. مثل مذهبی و بسیجی و جهادیا نبود!
تو کشور غریب مشکل صوت و فنّی پیدا نمیکردن که چهل دقه با تأخیر شروع کنن (!)
رأس ده حاجاقا بسم الله میگفت و برنامه شروع میشد.
مثل مذهبی و بسیجی و جهادی و ولایی و هیئتیها هم وراج نبود. رأس یک ساعت برنامه تمام میشد. آفرین به بعثه.
تبیینشون عالی بود. به زبانِ ساده و همهفهم حرف میزدن. یعنی شاید برای من و رفیق که دانشگاهی هستیم و اهل مطالعه، جذابیتِ محتوایی نداشت، اما این ریزهکاریهاشون فوقالعاده بود.
سخنرانی با دیتاپروژکتور بود و پاورپوینتی که درست کرده بودن با تصویر بسیار و نوشتهٔ مختصر که همهفهم باشه. هم عربی و هم فارسی که عراقیها هم بدونن. توضیحات ساده و روشن. هم حاجاقا، حاجخانوما مینشستن به گوش دادن هم بچهها، هم جوانها. آفرین به بعثه.
در عین حال تبیینگرانه. اشارههایی به فلسطین، استکبار آمریکا، تمدن مهدوی...
کار تمیزی بود. بازم آفرین بهشون.
هم صافی صفا رو معرفی کردن، هم تبیین.
بعد از زیارت و دیدنِ موزهای که همونجاست اومدیم بیرون که دیدیم کاروان و مدیره تازه دارن میان اونجا. مدیره ما رو دید، اومد احوالپرسی و من شکلاتای سوریه رو بهش دادم و گفتم این فعلا باارزشترین دارایی ماست که آوردیم برای تشکر. تا خدا بهمون فرصت قدردانی اساسی بده.
به تشکرا گوش نکرد، شکلات و باز کرد خورد :) راحت گرفت که سر خوراکیاش کمتر چکوچونه بزنیم.
اونا رفتن صافی صفا و من و رفیق رفتیم وادیالسلام.
#سفرنامه
#نیمهشعبان
اینکه خودمون داشتیم اینور و اونور میرفتیم و رفیق خیلی دوست داشت. میگفت دیگه لازم نیست لِخلِخِ کسی رو تحمل کنیم :) میگمیگ میرفتیم و تازه اعمال و زیارت هم انجام میدادیم، سیاحت و دوردور هم میکردیم.
ورودیِ وادیالسلام طرح توسعه حرم بود فکر کنم. از این ماشینای بزرگِ حفاری آورده بودن و یه میلهٔ عظیم رو داشت تو زمین فرو میکرد.
اگه ایران بود، کل خیابون قُرُق بود که اتفاقی نیفته، ولی عراقیا هیچی! به خدا اگه میرفتی روی خاکا و سرت و فرو میکردی تو اون سوراخه و میله آهنیه بالا سرت، هیچکس هیچی بهت نمیگفت(!)
بعد از اون وارد وادیالسلام شدیم. اول رفتیم مرقد هود و صالح علیهم السلام. اربعین اینجا نمیشد بشینی... به سختی روبروی کولر جا باز کردیم و چهارتایی نشستیم... ولی حالا فقط من و رفیق بودیم...
یه عراقی اومد گفت این ضریح نماده ها، قبر اصلی اونورتره که دارن دورش و میسازن.
گفتیم میدونیم. تو اربعین هم به مردم میگیم، ولی مذهبیجماعت ضریح ببینه دیگه عقل نداره که بررسی کنه(!)
گفتم به نیت زیارت میکنیم.
رفت و دوباره ما دو تا شدیم. کمی زیارت خوندیم و من برای مادرِ مدیره دو رکعت نماز خوندم و دوروبرِ پیامبرها رو کمی مرتب کردیم و رفتیم.
رفیق عاشورای صد سلام، صد لعن شروع کرده بود و نمیشد باهاش حرف بزنم. جلوتر میرفتم اکتشافات جدید داشته باشم بیام بهش بگم.
مزار آقای قاضی رو هم زیارت کردیم و رفتیم سراغ شهید دلواری.
جای شهید دلواری هیچکس نبود. به رفیق گفتم میخوای برگردیم؟ دمش گرم گفت نه بابا، بریم.
تندتند رفتیم و در حدِ یه فاتحه و بوسه و عکس :) و زود برگشتیم. آخه من همیشه اینجا کلی میشینم به روایتگری و استکبارستیزی، ولی اینبار خیلی خفن و خلوت بود و خفتمون میکردن هیشکی نمیفهمید.
مقام امام زمان و امام صادق علیهم السلام و نرفتیم. سندیت نداره، صرفا یادواره است. خلوت نبود میرفتیم نمازی هم میخوندیم، ولی وقتی خلوته و بحث امنیت وسطه، ضرورت نداره.
رفتیم که پسرکِ فلافلفروش رو زیارت کنیم.
پیش ذوالفقاری خیلی موندیم. اربعین دورش شلوغه، ولی حالا خودمونیم. چون لب جاده هم هست، شلوغه و امنیت داره. کلی پیشش نشستیم و حالمون اعلیٰ شد.
از وادیالسلام رفتیم حرم نماز ظهر و عصر و بعد اومدیم بیرون که بریم پی ناهار. به رفیق گفتم پول خرج کنیم؟ رفیق دیگه مطمئن گفت خرج کنیم. این مدیره از ما پول نمیگیره، ما رو هم رها نمیکنه. پول خرج کنیم.
من گفتم از نجف همیشه با حسرتِ دِهین رفتم... همیشه اندازه کف دست خریدیم که فقط هوس رو ببره. ولی من اندازهٔ ترکیدن دِهین میخوام. چای عراقی هم تا حالا نخوردیم، چای عراقی هم میخوام. تو استکانای کمرباریک. پر شکر.
رفیق هم گفت منم بازارگردی میخوام. بریم تو بازارا بگردیم.
یا علی گفتیم و تا راه افتادیم یه بارونِ لطیفِ شُرشُری هم اومد :)
زیرِ بارونِ نجف چای عراقی خوردیم، دِهینِ داغ خوردیم و به رفیق گفتم اینم غذای گرم :)، روسری خریدیم، ساعت خریدیم، ولنتاین گرفتیم :)، نونشکری خوردیم...
من واقعا اینقدر دِهین خوردم داشتم میترکیدم...
همه بازارا و کوچه پس کوچههای نجف رو زیرِ بارون گشتیم :)
آه خدا...
ممنونتم...
مدیونتم...
#سفرنامه
#نیمهشعبان