اینکه خودمون داشتیم اینور و اونور میرفتیم و رفیق خیلی دوست داشت. میگفت دیگه لازم نیست لِخلِخِ کسی رو تحمل کنیم :) میگمیگ میرفتیم و تازه اعمال و زیارت هم انجام میدادیم، سیاحت و دوردور هم میکردیم.
ورودیِ وادیالسلام طرح توسعه حرم بود فکر کنم. از این ماشینای بزرگِ حفاری آورده بودن و یه میلهٔ عظیم رو داشت تو زمین فرو میکرد.
اگه ایران بود، کل خیابون قُرُق بود که اتفاقی نیفته، ولی عراقیا هیچی! به خدا اگه میرفتی روی خاکا و سرت و فرو میکردی تو اون سوراخه و میله آهنیه بالا سرت، هیچکس هیچی بهت نمیگفت(!)
بعد از اون وارد وادیالسلام شدیم. اول رفتیم مرقد هود و صالح علیهم السلام. اربعین اینجا نمیشد بشینی... به سختی روبروی کولر جا باز کردیم و چهارتایی نشستیم... ولی حالا فقط من و رفیق بودیم...
یه عراقی اومد گفت این ضریح نماده ها، قبر اصلی اونورتره که دارن دورش و میسازن.
گفتیم میدونیم. تو اربعین هم به مردم میگیم، ولی مذهبیجماعت ضریح ببینه دیگه عقل نداره که بررسی کنه(!)
گفتم به نیت زیارت میکنیم.
رفت و دوباره ما دو تا شدیم. کمی زیارت خوندیم و من برای مادرِ مدیره دو رکعت نماز خوندم و دوروبرِ پیامبرها رو کمی مرتب کردیم و رفتیم.
رفیق عاشورای صد سلام، صد لعن شروع کرده بود و نمیشد باهاش حرف بزنم. جلوتر میرفتم اکتشافات جدید داشته باشم بیام بهش بگم.
مزار آقای قاضی رو هم زیارت کردیم و رفتیم سراغ شهید دلواری.
جای شهید دلواری هیچکس نبود. به رفیق گفتم میخوای برگردیم؟ دمش گرم گفت نه بابا، بریم.
تندتند رفتیم و در حدِ یه فاتحه و بوسه و عکس :) و زود برگشتیم. آخه من همیشه اینجا کلی میشینم به روایتگری و استکبارستیزی، ولی اینبار خیلی خفن و خلوت بود و خفتمون میکردن هیشکی نمیفهمید.
مقام امام زمان و امام صادق علیهم السلام و نرفتیم. سندیت نداره، صرفا یادواره است. خلوت نبود میرفتیم نمازی هم میخوندیم، ولی وقتی خلوته و بحث امنیت وسطه، ضرورت نداره.
رفتیم که پسرکِ فلافلفروش رو زیارت کنیم.
پیش ذوالفقاری خیلی موندیم. اربعین دورش شلوغه، ولی حالا خودمونیم. چون لب جاده هم هست، شلوغه و امنیت داره. کلی پیشش نشستیم و حالمون اعلیٰ شد.
از وادیالسلام رفتیم حرم نماز ظهر و عصر و بعد اومدیم بیرون که بریم پی ناهار. به رفیق گفتم پول خرج کنیم؟ رفیق دیگه مطمئن گفت خرج کنیم. این مدیره از ما پول نمیگیره، ما رو هم رها نمیکنه. پول خرج کنیم.
من گفتم از نجف همیشه با حسرتِ دِهین رفتم... همیشه اندازه کف دست خریدیم که فقط هوس رو ببره. ولی من اندازهٔ ترکیدن دِهین میخوام. چای عراقی هم تا حالا نخوردیم، چای عراقی هم میخوام. تو استکانای کمرباریک. پر شکر.
رفیق هم گفت منم بازارگردی میخوام. بریم تو بازارا بگردیم.
یا علی گفتیم و تا راه افتادیم یه بارونِ لطیفِ شُرشُری هم اومد :)
زیرِ بارونِ نجف چای عراقی خوردیم، دِهینِ داغ خوردیم و به رفیق گفتم اینم غذای گرم :)، روسری خریدیم، ساعت خریدیم، ولنتاین گرفتیم :)، نونشکری خوردیم...
من واقعا اینقدر دِهین خوردم داشتم میترکیدم...
همه بازارا و کوچه پس کوچههای نجف رو زیرِ بارون گشتیم :)
آه خدا...
ممنونتم...
مدیونتم...
#سفرنامه
#نیمهشعبان
ساعتای سه بود که راه افتادیم بریم خونه امام خمینی. قبلش همون نزدیکِ حرم رفتم مزارِ شیخ طوسی که بسته بود. هرچی در زدم هیچکس در و باز نکرد. یه آقای عراقی گفت دو ساعت دیگه باز میشه.
رفتیم شارعالرسول، کوچه سوم، سمت راست، منزل امام خمینی. دیدیم کاروان هم اونجاست. شلوغ بود. با مدیره احوالپرسی کردیم و اومدیم بیرون بریم مرقد علامه امینی که کمی جلوتره. علامه امینی فقط خودمون دو تا بودیم. کمی نشستیم و زیارت خوندیم و بلند شدیم برگردیم خونه امام.
تو خونه امام روایتگری بود. مثل همییییییییییشه حاجیه به زنها گفت ببینید خانم امام کجا زندگی میکردن! یاد بگیرید و با مرداتون بسازید!
ولی نگفت امام خمینی با همسرش چطوری بوده که میشده با امام ساخت(!) مذهبیای پلشتِ نکبت!
رفیق تا شنید حاجیه چی گفت، فهمید من الآن مثل همییییییییشه آشوب میکنم. سریع دستم و گرفت و گفت حاجی خودمون و چند تا از کاروانیا اینجان. چیزی نگو.
با عصبانیت گفتم باشن! دزدی که نمیخوام بکنم، میخوام از حق دفاع کنم وگرنه نجف اومدنم به پشیزی نمیارزه. رفیق گفت باشه، دفاع کن، ولی برو به خود حاجیه بگو، جلو اینا نگو. گفتم اینهمه مغز و شستشو داده، من برم فقط به خودِ عوضیش بگم؟! رفیق دست گذاشت روی خوشقولیم. گفت الآن بگی این وحشیا به مدیره تیکه میندازن... تو بهش قول دادی...
سکوت کردم. در حالی که قلبم داشت از خشم منفجر میشد.
روایتگری تموم شد. مردم رفتن دوروبر و ببینن. کاروانیای ما و حاجاقای ما رفتن. حالا میشد حرف زد. رفتم پیش حاجیه. گفتم من معلمِ جمهوری اسلامیام. جوانم. اهل مطالعه و فعالیتم. مستقیم با نسلِ بعدی سروکار دارم. از این جایگاه شما رو با این لباس هرگز حلال نمیکنم و اگر تا درِ بهشت برید و من تا درِ جهنم، محاله ازتون بگذرم و میدونید که خدا نگهتون میداره.
با چشمای گرد پرسید چرا؟!
گفتم چون امام خمینیِ من رو، بزرگمردی که زن و زنانگی رو میفهمید، تو خونهٔ خودش تحریف کردید!
وَ شروع کردم از رفتار امام با همسرشون گفتن با ذکر جزء به جزء منابع.
دهنش وا مونده بود. گفتم به خانوما تذکر دادید با شماها بسازن چون به نفعتونه، ولی به مردا این چیزا رو نگفتید! دانشآموز دوازدهمی من ازم پرسید خانم خمینی کدوم یکی از این آدمای تو عکسه، وَ من اینجا و در شما دلیل اون جهل رو میبینم.
چنان مستند و با جملهبندیهای متقن حرف زدم که خلع سلاح شد. ازم عذرخواهی کرد و حلالیت گرفت و در ظاهر متنبه شد، انشاءالله در باطن و در عمل و روایتهای بعدی هم شده باشه(!)
بعد از اونجا برگشتیم که نماز مغرب و عشا رو برسیم حرم، دیدم درِ مرقدِ شیخ طوسی بازه. ولی نمیذاشتن ما بریم تو. گفتن مردا هستن.
رفتیم سرویس و تا اومدیم اذان شد و دیدم کسی دم در نیست. دست رفیق و گرفتم و سرم و انداختم پایین و رفتم داخل.
مردا همه تو صف نماز بودن و من و رفیق تنها دخترای اونجا.
چپچپ نگامون میکردن که من کفشام و درآوردم و رفتم کنار مرقد. فاتحه خوندم و دعا کردم نفس علامه در روحم اثر کنه. خصوصا که اونجا فقط مرقدشون نیست، خونه خودشون بوده و جایی که کتابهای محشرشون و برای شیعه نوشتن.
بعد از نماز اومدیم بیرونِ حرم، شام صبحونه بخوریم :) ماست و خیار و صبحونه خوردیم و من باز امانتِ کولهها رو عوض کردم و رفتیم خونه بخوابیم.
اینقدر سرد بود که مثل بقیه فرش رو دورِ خودمون لوله کردیم :)
اینقدر هم اینور و اونور رفته بودیم، پاهامون تاول زده بود :)
خوشحال بودیم بی تاولِ پا نمیریم کربلا... مشّایه که نشد... این پاها هم حقی دارن از این عشق و سرمستی...
قبل از خواب واتساپ و دیدیم که مدیره نوشته بود فردا هفت راه میافتیم بریم سهله و از اونجا میریم کربلا.
نماز صبح رو که خوندیم، با اینکه خوابمون میومد ولی جفتمون رفتیم مدرسه غرویه، مراسم بعثه. به رفیق گفتم تو خوابم به گوشمون روضه برسه، بهتر از یه خوابِ ساده است.
مراسم بعثه هنوز شروع نشده بود. رفتیم زیارت و اومدیم ایوان طلا نشستیم. سمتِ چپ رحل قرآن چیده بودن و برنامه قرآنی داشتن. یه خادمی هم به هرکی نشسته بود فیشِ شماره میداد. پرسیدم اینا چیه؟ گفت قرعهکشی میکنیم جایزه میدیم. ۴۱ و رفیق گرفت و من ۳۹.
از اونطرف دیدم مراسم بعثه شروع شده. به رفیق گفتم کار نیکی نکردم که توقع جایزه داشته باشم، من میرم سخنرانی و روضه. رفیق پایه است. گفت منم میام. جفتمون رفتیم مدرسه غرویه، همون گوشه حرم.
یه ساعت بعد مراسم تموم شد و اومدیم برای آخرین لحظات تو حیاط و رو به ایوان بشینیم. رفیق قرآن میخوند و من برای مولا شعر. سربههوا بودم که رفیق زد بهم و گفت شماره ۳۹ تویی! پاشو برو فیشت و نشون بده، دارن ۳۹ رو صدا میزنن!
من مبهوت بودم و رفیق فیشم و داد دستم و گفت پاشو دیگه!
رفتم جای خادمه، فیشم و نگاه کرد و گفت صبر کن. رفت و با جایزه برگشت :)
#سفرنامه
#نیمهشعبان