eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از کسایی که اصرار داره دوستِ هم باشیم، زنگ زده که سه‌شنبه میای بریم استغاثه برای ظهور؟ می‌پرسم چقدر طول می‌کشه؟ می‌گه یه ساعت. درجا می‌گم بعدش بریم یه ساعت هم تو شهر بچرخیم، نهی از منکر کنیم. سکوت می‌کنه(!) مِنّ و مِنّ می‌کنه(!) یهو می‌گه بعدش خسته‌ایم بابا! زبونِ روزه! فوری می‌گم قبلش بریم. یه ساعت بریم امر به معروف و نهی از منکر کنیم. حجاب، گرونی، موسیقی، سیگار، روزه‌خوری، حیوون‌گردونی، هرچی. هر منکری دیدیم. سکوت می‌کنه(!) مِنّ و مِنّ می‌کنه(!) یهو می‌گه قبلش می‌شه ساعت شیش صبح، کسی بیرون نیست! می‌گم بهترِ تو! کمتر خش میفتی برا امام زمان! بعدش بیشتر گریه و زاری می‌کنی که بیشتر به خودت ببالی برای ظهور گریبان دریدی و گیسو پریشان کردی(!) ساکت می‌شه(!) با نفرت می‌گم تُف تو استغاثه‌تون که به تُف نمی‌ارزه! وَ تلفن رو قطع می‌کنم.
سربه‌راه
مکان (حریمِ امام) زمان (شب قدر) شرایط (باران) جمعیت (یدالله مع الجماعه) همه‌‌چیز برای مستجاب شدن مهیّاست؛ خدایا اگه سردار سلیمانی بودن چی دعا می‌کردن؟ همون و برای ما بنویس. شهید رئیسی، سیدحسن، یحیی سنوار، اسماعیل هنیه، حججی، محراب‌حسینی، کاوه، حسن باقری، چمران، آوینی اگه اینجا بودن چی ازت می‌خواستن؟ همون و برای ما بنویس. خدایا ما رعیتِ سیدناالقائد؛ امام خامنه‌ای هستیم. ایشون امشب از شما چی طلب می‌کنن؟ همون و برای ما بنویس. خدایا تو امشب من و ناامید نمی‌کنی. امشب هرکی بهت امید بسته رو ناامید نمی‌کنی. مطمئنم. مطمئنم. مطمئنم. ❣❤️❣
از عاشقانه‌ترین مناجات‌هام بعد از سفرم با هزار درصد اطمینان به استجابت: ای مُنجیِ ترس و غربتم در مرزِ عِراق😭❣
صبح شد. خدا ما رو بخشیده. پاکِ پاکیم. مثلِ وقتی به دنیا اومدیم. نو روز مبارک🌻 سالِ نو مبارک🌱 صد سال به این سال‌ها☺️ خدا کمک‌مون کنه مراقبِ لوحِ پاک‌شدهٔ روح‌مون باشیم❤️‍🩹 یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد❣
همیشه زنگ می‌زدم ۱۳۸ و اسمِ خادم می‌دادم که پیگیری کنن چرا جلو چشمش منکر بوده و تذکر نداده، چرا آستان، حرم رو تالار کرده، چرا دور ضریح کاشت مژه و ناخن هست، چرا خادم گرفتن‌شون مسخره‌بازیه و کلی دنگ‌وفنگ دارن ولی تهش مشتی بی‌اعتقاد لباسِ خدمت تن‌شون می‌کنن در حالی که پروفایل ساده‌شون لب دریا و بدحجابه، ... این‌بار زنگ زدم و گفتم چرا دو تا کار خفن هم می‌کنید، رسانه‌ایش نمی‌کنین؟! چرا تو همه‌چی می‌لنگید، حتی رسانه‌ای کردنِ کارِ خوب؟! خیلی شاکی گفتم چرا تو بوق و کرنا نمی‌کنین که گلدستهٔ حرم رو با چه مهندسی و حساب‌وکتابِ دقیقی، صحیح و سالم جابه‌جاش کردید؟! چرا هم‌چین کار علمی و تخصصی رو نمی‌گین صداوسیما هی پخش کنه که مذهبی‌عقب‌مونده‌ها بفهمن علم و دین مکمل هم هستن و وقتی همه‌شون بچپن تو حوزه جهت خودسازی، گلدسته‌های حرم‌مون و از بی‌تخصصی باید خراب کنیم(!)، غیرمذهبی‌های معاند و لجوج هم از حرص بترکن؟! خیلی شاکی گفتم چرا تو بوق و کرنا نمی‌کنید حرم شب ۲۱م برای اولین بار تکمیل ظرفیت شد و این‌قدر زائر داشت که تموم صحن‌ها، تموم رواق‌ها، تموم گوشه‌وکنار، حتی محل‌های استراحت، حتی بهشت‌های ثامن که باز بود و فرش کرده بودن، حتی تمومِ اطرافِ حرم بعد از درهای خروجی مملو از جمعیت بود و تا خیابون‌های اطراف هم زائر نشسته بود؟! چرا وقتی دشمن داره بیست تا پیرپاتال و معلول ذهنیِ تو آرامگاه فردوسی و خیام و حافظ رو میلیونی نشون می‌ده، شما این اتفاق رو نمی‌کوبی تو دهنش که حرم، حرم! با اون عظمت، تکمیل ظرفیت شد؟! گفتم خبرنگارهاتونم معتقد نیستن... وگرنه رگ می‌ذاشتن برا این دو خبر... کی بشه شما دست از برگه‌بازی و شرط تأهل و قرائت نماز بگذرید و به‌جای مصاحبه‌های فرمالیته، تحقیقات پنهانیِ عقیدتی انجام بدید و خادم‌های معتقد و مقیّد به کار بگیرید؟ بله! خیلی سر این دو خبر که همهٔ جهان نمی‌دونه عصبانی‌ام. +لینک +لینک
برادرِ دوستم داشته این فیلم رو می‌دیده که به نتیجه رسیده این فیلم پسندِ سلیقهٔ منه! درست هم به نتیجه رسیده و بعد از مدت‌ها یه فیلم رو با صدای بلنننننننند و بدون یک ثانیه رد کردن دیدم و خعلی چسبید! خصوصا که استاتهام بازی کرده و اصلا خفنننننننن :) بزن‌بزن دوست دارید و اشاره‌های سیاسی ببینید. منم برا بابا و داداش بذارم و یه دورم با اونا ببینم که هیجانیش کنیم و بشکه بشکه آدرنالین پُر کنیم :)
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگِ نهم دو هستم؛ گرچه در پشتِ پرده با هم سخت مشغولِ تدارکِ برنامه‌ای برای بعد از تعطیلات هستیم😍
نمازجماعت که می‌رم، معمولا صلوات‌ها و ادعیه رو زمزمه‌ای می‌خونم، ولی به تکبیرها که می‌رسم قشنگ صدا می‌ذارم. همه برمی‌گردن و خیره نگام می‌کنن. ولی من محکم‌تر ادامه می‌دم. خصوصا تو حرم. چون مذهب و همه می‌خوان؛ بالاخره نرمه، لطیفه، گوگولیه، حال‌خوب‌کنه، مشکل‌گشاست، ولی دین، تکلیف و وظیفه داره و سخته! سرِ همین معمولا بهم تیکه می‌ندازن و طعنه می‌زنن یا ازم سؤال می‌پرسن. مثلا چی؟ همهٔ این نفرینا به خودمون برمی‌گرده(!) امام رضا، امامِ مهربونیه، تو حرمش چرا مرگ می‌گید؟(!) چرا چهرهٔ دین رو خشن نشون می‌دید؟(!) سرِ همین تکبیرا خیلیا نمیان نماز(!) میایم نماز آرامش بگیریم، شماها نمی‌ذارید(!) نماز چه ربطی به مرگ بر آمریکا و انگلیس داره؟ ضدولایت فقیه چه صیغه‌ایه؟(!) وَ خزعبلاتی بی‌پایان(!) من با عوام از درِ زیارت عاشورا وارد می‌شم که چطور زیارتی رو می‌خونی که لعن و نفرین و مرگش بیشتر از سلامشه؟! با خواص هم از درِ استدلال و تبیینِ «تولّی و تبرّی» وارد می‌شم. الآن که تفسیر می‌خوندم حرصم گرفت که حداقل‌های دین رو نمی‌دونن و با مذهبِ موروثی و دلخواه و من‌درآوردی‌شون گند زدن به جامعه اسلامی...
از زندگی: ۱. در سه روز تمومِ هفده شهریور، ایثار، پاساژ فردوسی، الماس شرق و مغازه‌های عبدالمطلب رو گشتیم، اما نه من، نه رفیق، مانتو نتونستیم بخریم! یا پیراهنی و بلند که زیر جلیقه‌ش حلقه‌ایه و من از اون چادریا نیستم که زیر چادرم تاپ بپوشم(!) یا کتی و کوتاه که اصلا در شأن یک معلم و قواعد کلاس نیست. خیلی محکم و معتقد می‌گم هرکی زر زد حجابِ اجباریه با پشتِ دست بکوبید دهنش! ما دقیقا وسطِ میدانِ جنگِ هستیم. و رأس همهٔ نهی از منکرهامون باید پزشکیان باشه و مدیرهای میانی. اونا که می‌تونن به بازار، به تولید، به خیاط‌ها، به رسانه، به تبلیغات، به شبکهٔ خانگی، به سلبریتی‌ها، به آموزش و پرورش، به سبک زندگی، به فضای مجازی و... نظارت و مدیریت داشته باشن و آگاهانه ندارن. لعنت الله علیهم. تو سخنرانی عید آقا یه نکته برام جالب بود، که آقا فرمودن «اصلاح» سبک زندگی مردم... این توش کلی نکته داره که رزقم باشه می‌نویسم ازش. ۲. از درِ یه مغازه اومدم بیرون و دیدم یکی با ذوق می‌گه سلااااااااااام. نگاه کردم خاطرم نیومد. یه لایه آرایش روی صورتش بود... شکرِ خدا یه تیکه پارچه هنوز سرش بود، گرچه نیم‌بند و به‌باد، ولی برهنهٔ خدازده نبود. خندیدم گفتم این ذوقت یعنی شاگردم بودی ولی چهره‌ت شبیه مدرسه نیست، نمی‌شناسم. فامیل گفت و یادم اومد و پرید بغلم. وقتی داشتم فکر می‌کردم دوازدهمِ شش یا هفت سال پیشمه و حالا لیسانسشم گرفته و پس ینی من چه با سرعت دارم پیر می‌شم، به رفیقم نگاه می‌کنه و دستش و مُشت می‌کنه می‌بره جلو دهنش و با ابروهایی که این‌قدر از تعجب بالا رفته که به آسمون چسبیده می‌گه وااااااااای! خانوم تکون نخورده! همون‌جوری جَوون موندن... خدایاااااااا! ۳. کامران نجف‌زاده داره با حامد عسگری مصاحبه می‌کنه. بابا داره تماشا می‌کنه و وقتی حامد عسگری شعری می‌خونه، بابا ژستِ عمیقی گرفته و حسابی داره لذت می‌بره. یادم میاد دوم دبیرستان که با معدل کامل بیست، انتخاب‌رشته کردم و رفتم علوم انسانی، هرکی از خونواده‌م می‌پرسید چی انتخاب کردم، یه جوری که انگار سرطان گرفتم یا شپش، با شرمندگی جواب می‌دادن همین شعر و معر و اینا... یادم اومد دانشگاه که قبول شدم و هرکی پرسید با اون رتبه‌ش حتما رفته وکالت یا روانشناسی، باز خونواده‌م با شرمساری می‌گفتن نه بابا! همین شعر و معر و اینا... یادم اومد دانشگاه جشن فارغ‌التحصیلی گرفت و تا دیروقت طول کشید. اون موقع اسنپ و تپسی نبود. جرأت نمی‌کردیم تاکسی سوار شیم. از این‌که به بابام زنگ بزنم خیلی بدم میومد ولی چاره‌ای نداشتم. زنگ زدم بیاد دنبالم. وقتی اومد گفت تئاتر بودی؟ چون تئاتر زیاد می‌رفتم و همه‌ش شب بود ولی به اتوبوس آخر می‌رسیدم. گفتم نه. جشن فارغ‌التحصیلیم بود. بابا برای چند دقیقه حین رانندگی جلوش و نگاه نکرد و به من زل زد. مبهوت پرسید چرا نگفتی من و مامان و پسرا بیایم؟! بعد با حیرت تکرار کرد: جشن فارغ‌التحصیلی؟! من بغض کردم. ولی تو تاریکیِ ماشین معلوم نبود! روم و کردم به شیشه و تو دلم گفتم چون شعر و معر و اینا بود دیگه... چیز خاصی نبود که... فقط «چیز خاصی نبود که...» رو بلند گفتم بشنوه. همیشه با حسرت به عکس‌های جشن فارغ‌التحصیلی بقیه نگاه کردم. چون از جشن فارغ‌التحصیلی خودم متنفرم. برام در لیست بدترین لحظات زندگیمه... بابا سخت داشت از شعر حامد عسگری لذت می‌برد و مصاحبهٔ ادبی‌شون و بادقت نگاه می‌کرد و من خیلی چیزای دیگه‌م یادم اومد... وقتی با کتابِ چاپ‌شده‌م اومدم خونه... وقتایی که تندیس‌به‌دست اومدم خونه... وقتی معلم شدم... وقتی فقط بیست سالم بود و از روزنامه خراسان زنگ زدن و ازم درخواست کردن باهاشون همکاری کنم... وقتی مربی شهرداری شدم‌... وقتی سکه طلا برنده شدم به‌خاطر سه صفحه نوشتن... وقتی با سکهٔ طلام خودم رفتم بولوار سجاد و لپ‌تاپ خریدم... وقتی... آه. ۴. قُلقُلی‌م گم شده. دیگه نمی‌تونم روی کوه و توی دشت چای‌آتیشی درست کنم بنوشم... یه تیکه از خوشی‌های دنیا ازم سلب شد... ۵. پیام‌های خوب‌ترین و کاری که داریم با هم می‌کنیم برای بعد از عید، از سایرِ تیکه‌های خوشِ دنیامه... ۶. سؤال طراحی می‌کنم. بازی. نمایش. روزی پانزده تا انیمیشن می‌بینم که از بین‌شون بتونم شش تا برای سینماادبیات انتخاب کنم. بعد از عید کلاسای من خیلی به دخترام خوش می‌گذره. کتابا رو تموم کردم و مرور و تمرین و تثبیت رو با بازی و راه‌های بدون اضطراب پیش می‌برم‌. چون بعد از عید همه یادشون میاد به بچهٔ بیچاره اضطراب بدن(!)
این همکارم در شب‌کاری، فقط پنج یا شش سال از من بزرگتره. یه پسر نوجوان داره. دین‌مداره و دوست داشت فرزندانِ دیگه‌ای هم تقدیم ظهور کنه ولی بیمار شد... عمل کرد... در تنگ‌دستیِ محض... کلی امتحان و آزمون خدا ازش گرفت... ثروت نداره... حمایت نداره... کاربلدترینِ بخشِ کاریشه اما قدرشناس نداره... وَ شبی که بدون کوچک‌ترین اخمی تو صورتش... بدونِ یک قطره اشک... خیلی ساده و حینِ یادداشت‌های کاری... بی‌مقدمه بهم گفت سرطان داره... وقتی من داشتم قالب تهی می‌کردم و نفسم کند شده بود... دست از کار کشید و خیلی جدی گفت: الحمدلله علی کل حال... حالا تمومِ خوشیِ دنیاش اینه که پسرش نوکرِ امام رضاجان شده... من تو زنانِ مذهبی هم ندیدم سرِ چنین چیزی کسی این‌قدر ذوق کنه... تازه شما اون هیجانی که من پشت تلفن از صداش شنیدم و نشنیدید! مذهبی‌ترین و ولایی‌ترین و انقلابی‌ترین آدم‌ها رو در چنین لحظاتی صرفا «خوشحال» دیدم و در «کنکور قبول شده»، «کارمند شده»، «داماد/عروس شده»، «قهرمان شده»، ... ««ذوووووق‌مند»» دیدم(!) خدا رو شکر که هنوز این دنیا با وجود همین انگشت‌شمارها جای نفس کشیدن داره... الحمدلله به داشتن چنین دوست و همکاری... خدا عزت و برکتش بده... خدا قوّت و شوکتش بده... پسرش رو خرج امام زمان علیه‌السلام کنه... خدا مادرهای بی‌برکت رو هدایت کنه و امثالِ این دوستم رو زیاد کنه... تنش سلامت❣ ماشاءالله و لاحول و لا قوّة الا بالله