حالم به خونهتکونیِ قبل از عید میمونه؛
بههمریخته... آشفته... درهم... شلوغ...
وَ زنانه موندم و هنوز دارم تلاش میکنم. تو بگو تا عید فقط یه کشو مرتب شه... اما مرتبش میکنم.
Alireza Ghorbani-Tasian -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
8.5M
خدا رو چه دیدی
شاید جون گرفتم...
سربهراه
خدا رو چه دیدی شاید جون گرفتم...
موسیقیِ بالا رو پخش کردم. این ظرفِ شکلات و خوراکی رو حینِ پاک کردنِ اشکام آماده کردم. که فردا بدم به النازِ نهم. که بگم یادته سه ماهِ پیش ازم پرسیدی تو کولهتون جز کتاب، خوراکی هم دارید؟ وَ من گفتم فقط میوه. تو گفتی خانووووووم! شکلاتم بذارین خب!
سه ماه صبر کردم تا بهوقتش...
به وقتی که همهٔ دقتهام و تو سه هفته خانواده شسته و بُرده و الناز جایی تو صورت و موهاش و بدنش نمونده که دست نزده باشه...
بله!
با یه ظرف شکلات، هیچ سرنوشتی بهخیر نمیشه...
اما من تخصصم کاشتنِ بذر تو زمینِ سوخته است...
مرتب چیدنِ قبری که قراره روش خاک بریزن...
من معلمیام که فقط شش هفتهٔ دیگه وقت دارم و همین یه ظرف شکلات رو...
امروز مدیرِ دبیرستان گفتن من و برای سالِ آینده میخوان. گفتم قبلا گفتم که، مشکلی نیست، فقط قرارداد رو خرداد ببندیم.
گفتن برای همهٔ پایهها، همهٔ رشتهها، همهٔ دروسِ عمومی و تخصصی شما رو میخوایم.
اصلا نتونستم جلوی خوشحالیم و بگیرم... قشنگ دماغِ بادکردهم خالی شد و خندیدم و گفتم من از خدامه، این یعنی نهم دوییهای پارسالم بالاخره میان پیش خودم. ولی اینجوری کل روزای هفته میشه دبیرستان... من متوسطه اول رو دوست دارم...
نگفتم چرا... نگفتم چون متوسطه اول میشه فراتر از درس روی چیزای دیگه کار کرد و متوسطه دوم دخترا دیگه شکل گرفتن... نگفتم متوسطه اول مدیر رو همراه کردم و بخشی از موانعم رفع شده و اینطرف باز باید از صفر شروع کنم...
گفتم صبر کنید اول با اون سمت صحبت کنم... صادقانه گفتم اون سمت مادرای دو کلاس شرط کردن سال بعد من باشم، دختراشون و میبرن... ممکنه اونطرف به مشکل بخورم... اما اولویتم متوسطه اوله...
گفتن خبر بدید که ما تا شد کلاسا رو با شما پر کنیم...
صادقانه خیلی کِیف کردم... خیلی کِیف کردم از دو تا دبیرِ دیگهشون با دکتری پیام نور و بیست سال سابقه تدریس، اونقدر خفنتر کار کردم که میخوان من و بهجای سه دبیر برای همه پایهها و همه دروس ادبیاتی بگیرن...
من دیوانهٔ درسای تخصصی هستم. اصلا فکرِ اینکه باز بتونم فنون ادبی تدریس کنم و در بیتها دنبالِ کشفِ اختیارات شاعری باشم، در وجودم بهار بهپا میکنه...
متوسطه دوم یعنی نهمای پارسالم... یعنی نهمای امسالم... عزیزای دلم...
اما اهداف دیگهم چی؟...
دل تو دلم نیست که چطور تصمیم بگیرم...
گفتم اجازه بدید فردا با متوسطه اول صحبت کنم. اونطرف اگر مؤسس حرف مادرا رو گوش بده و بخواد هفتم و ازم بگیره، هیچ پایهای رو قبول نمیکنم.
تا فردا قلبم تو دهنمه که چی میشه...
الحمدلله رب العالمین.
ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله.
اللهم استعملنی لما خلقتنی له.
اومدم کتابخونه.
کلاس خصوصیم و لغو کردم.
حوصله ندارم.
نهمها مثل پروانه دورم میچرخن و حالم و خوب میکنن.
اما دو تا مسأله بهمم ریخته؛
یکی ناخن و مژههای کاشت دخترام...
یکی اینکه دیروز هفتم یکیها گفتن خانوم چرا اینقدر میگید خدا مرگ بده اسرائیل رو... بیچاره اسرائیل(!)
تبیین کردم. بیاونکه خبرهای غزّه رو دنبال کنم. که نمیخوام دنبال کنم. که نمیخوام ببینم و بدونم. که نمیخوام بفهمم.
تبیین کردم.
اما این دو تا موضوع از شنبه بهمم ریخته...
خیلی بهمم ریخته...
حوصلهٔ کلاس خصوصی و خونه رو ندارم.
دلم حرم خواست ولی حرم پره از کاشت مژه و ناخن(!)
دیشب خواب دیدم مشّایه هستم.
کاش بودم.
اومدم خونه مهمان داشتیم.
خدا توفیق داده و هرچه منفورِ بزرگا هستم(!)، محبوبِ بچههام.
کوچولو از دیدنم خوشحال شد و دنبالم اومد اتاق. تا لباس عوض میکردم، داشت با تفنگش آدمهای خیالیِ پشتِ درِ اتاق رو میکُشت.
تفنگش رو گرفتم و کتاب دستش دادم.
تذکرة الأولیام خطخطی شد، ولی تونستم یه تفنگ رو زمین بذارم...
وقتی از اتاق بیرون میومدیم، با هم شعار میدادیم:
فدای مظلومین!
فدای مستضعفین!
فدای مطرودین!
فدای محرومین!
فدای معصومین!
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بچههای غزّه خبر بدید ما و سفیدقلبی، فرماندهٔ آدمبرفیها، داریم پدرِ اسرائیلِ گوشبریده رو درمیاریم. یه کمِ دیگه طاقت بیارن...
پیروز میشیم.
همیشه نسبت به هر ترند و وایرالی گارد دارم.
خصوصا اگه از سمت مذهبیا باشه!
مثلا من سه دقیقه در قیامت رو هدیه گرفتم ولی انداختمش دور. چون خیلی دست مذهبیا زیاد شده بود و ازش حرف میزدن.
ولی در عمل تأثیری ندیدم(!)
یا مستند صوتی شنود رو صد بار برام فرستادن و هنوزم میفرستن و میگن، ولی من حتی یک ثانیه وقتم و براش نذاشتم.
یا از آقای شجاعی و هرکی طرفدارشه بیزارم.
از هر ترند و وایرالی وحشت دارم.
نمیتونم شفاف توضیح بدم چرا، فقط میگم که پشتِ هر ترند و وایرالی، «بردگی» میبینم.
کلمهٔ «توسعهٔ فردی» قبلا ترندِ غیرمذهبیا شده بود، اما حالا به مذهبیا هم رسیده... مثل بولتژورنال...
حالا بچه بسیجیها و هیئتیها و اربعینیها هم دنبالِ توسعه فردی هستن(!)
وَ دقیقا همین یعنی همیشه درست از ترند و وایرالها پرهیز کردم!
چطور؟
«بسیج»،
«هیئت»،
«اربعین» و ...
دقیقا در تضاد با مفهومِ توسعه فردی هستن!
بردهوار از این کانال به اون همایش به فلان دوره و بهمان دورهمی نرید(!)
اون عقلِ دستنخورده رو کمی بهکار بندازید نمیمیرید!
توسعه فردی، همون «سرت به آخورِ خودت باشه»ٔ قدیمیه!
توسعه فردی یه سرطانِ خودخواسته است!
من عضوی از جامعه هستم؟
بله.
مثل دست. پا. گوش. قلب.
هر عضوی از بدن که بیتوجه به بقیهٔ اعضا رشد کنه، میشه سرطان!
توسعه فردی همینه!
شفافتر بگم؟
توسعه فردی همون پسرمجردا هستن که تو مجردی از این هیئت به اون جهادی و فلان راهیان نورن، همینکه ازدواج میکنن پیام میزنن «جهادِ مرد کار کردن برای رفاه خانواده است» و زنهاشون رو با خودشون اربعین و جهادی نمیبرن(!)
توسعه فردی همون دخترمجردان که تا مجردن وسط سیل و زلزله و طوفان و بوران به جهادی و روستا و همایش و حلقه صالحین و طرح ولایتن، بعد که ازدواج میکنن زنگ میزنن که «جهادِ من تولید و تربیت نسل صالحه» و حتی تحصیل رو کنار میذارن(!)
نیاید پیام بذارید چرا دارم این کارای مهم رو تخریب میکنم، نه! فهمیدید که تخریب نمیکنم و فهمیدید که دارم چی میگم!
توسعه فردی هموناییان که مشهد و کربلا و حجشون بهراهه و در خدمت خانواده هستن و خانواده براشون چیه؟ لش کردن جلو تلویزیون و خالهزنکبازی با همسر محترم(!) وقتی هم به رخ بکشی، یه «تو متوجه نمیشی» تحویلت میدن و برمیگردن لش کردن رو ادامه بدن(!)
توسعه فردی نسخهٔ درمان پوچیایه که از بیفایده بودن شروع میشه.
و هر چقدر انکار کنید، متأسفانه وجدانتون به سرتون میزنه که حق با منه و فایده تو فعالیتهای اجتماعیه که مذهبیخاکبرسرایی که شاید شمام جزوش باشی، خیلی شیک پیچوندنش...
درگیرِ توسعه فردی هستی؟
این پُست رو دوباره بخون. سهباره. چهارباره. اینقدر که بفهمی. ابنسیناوار چهل بار. به دو رکعت نماز و استغاثه.
چون سرطانِ خودخواسته داری و قبل از مردن، خواهی مرد.