اومدم کتابخونه.
کلاس خصوصیم و لغو کردم.
حوصله ندارم.
نهمها مثل پروانه دورم میچرخن و حالم و خوب میکنن.
اما دو تا مسأله بهمم ریخته؛
یکی ناخن و مژههای کاشت دخترام...
یکی اینکه دیروز هفتم یکیها گفتن خانوم چرا اینقدر میگید خدا مرگ بده اسرائیل رو... بیچاره اسرائیل(!)
تبیین کردم. بیاونکه خبرهای غزّه رو دنبال کنم. که نمیخوام دنبال کنم. که نمیخوام ببینم و بدونم. که نمیخوام بفهمم.
تبیین کردم.
اما این دو تا موضوع از شنبه بهمم ریخته...
خیلی بهمم ریخته...
حوصلهٔ کلاس خصوصی و خونه رو ندارم.
دلم حرم خواست ولی حرم پره از کاشت مژه و ناخن(!)
دیشب خواب دیدم مشّایه هستم.
کاش بودم.
اومدم خونه مهمان داشتیم.
خدا توفیق داده و هرچه منفورِ بزرگا هستم(!)، محبوبِ بچههام.
کوچولو از دیدنم خوشحال شد و دنبالم اومد اتاق. تا لباس عوض میکردم، داشت با تفنگش آدمهای خیالیِ پشتِ درِ اتاق رو میکُشت.
تفنگش رو گرفتم و کتاب دستش دادم.
تذکرة الأولیام خطخطی شد، ولی تونستم یه تفنگ رو زمین بذارم...
وقتی از اتاق بیرون میومدیم، با هم شعار میدادیم:
فدای مظلومین!
فدای مستضعفین!
فدای مطرودین!
فدای محرومین!
فدای معصومین!
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بچههای غزّه خبر بدید ما و سفیدقلبی، فرماندهٔ آدمبرفیها، داریم پدرِ اسرائیلِ گوشبریده رو درمیاریم. یه کمِ دیگه طاقت بیارن...
پیروز میشیم.
همیشه نسبت به هر ترند و وایرالی گارد دارم.
خصوصا اگه از سمت مذهبیا باشه!
مثلا من سه دقیقه در قیامت رو هدیه گرفتم ولی انداختمش دور. چون خیلی دست مذهبیا زیاد شده بود و ازش حرف میزدن.
ولی در عمل تأثیری ندیدم(!)
یا مستند صوتی شنود رو صد بار برام فرستادن و هنوزم میفرستن و میگن، ولی من حتی یک ثانیه وقتم و براش نذاشتم.
یا از آقای شجاعی و هرکی طرفدارشه بیزارم.
از هر ترند و وایرالی وحشت دارم.
نمیتونم شفاف توضیح بدم چرا، فقط میگم که پشتِ هر ترند و وایرالی، «بردگی» میبینم.
کلمهٔ «توسعهٔ فردی» قبلا ترندِ غیرمذهبیا شده بود، اما حالا به مذهبیا هم رسیده... مثل بولتژورنال...
حالا بچه بسیجیها و هیئتیها و اربعینیها هم دنبالِ توسعه فردی هستن(!)
وَ دقیقا همین یعنی همیشه درست از ترند و وایرالها پرهیز کردم!
چطور؟
«بسیج»،
«هیئت»،
«اربعین» و ...
دقیقا در تضاد با مفهومِ توسعه فردی هستن!
بردهوار از این کانال به اون همایش به فلان دوره و بهمان دورهمی نرید(!)
اون عقلِ دستنخورده رو کمی بهکار بندازید نمیمیرید!
توسعه فردی، همون «سرت به آخورِ خودت باشه»ٔ قدیمیه!
توسعه فردی یه سرطانِ خودخواسته است!
من عضوی از جامعه هستم؟
بله.
مثل دست. پا. گوش. قلب.
هر عضوی از بدن که بیتوجه به بقیهٔ اعضا رشد کنه، میشه سرطان!
توسعه فردی همینه!
شفافتر بگم؟
توسعه فردی همون پسرمجردا هستن که تو مجردی از این هیئت به اون جهادی و فلان راهیان نورن، همینکه ازدواج میکنن پیام میزنن «جهادِ مرد کار کردن برای رفاه خانواده است» و زنهاشون رو با خودشون اربعین و جهادی نمیبرن(!)
توسعه فردی همون دخترمجردان که تا مجردن وسط سیل و زلزله و طوفان و بوران به جهادی و روستا و همایش و حلقه صالحین و طرح ولایتن، بعد که ازدواج میکنن زنگ میزنن که «جهادِ من تولید و تربیت نسل صالحه» و حتی تحصیل رو کنار میذارن(!)
نیاید پیام بذارید چرا دارم این کارای مهم رو تخریب میکنم، نه! فهمیدید که تخریب نمیکنم و فهمیدید که دارم چی میگم!
توسعه فردی هموناییان که مشهد و کربلا و حجشون بهراهه و در خدمت خانواده هستن و خانواده براشون چیه؟ لش کردن جلو تلویزیون و خالهزنکبازی با همسر محترم(!) وقتی هم به رخ بکشی، یه «تو متوجه نمیشی» تحویلت میدن و برمیگردن لش کردن رو ادامه بدن(!)
توسعه فردی نسخهٔ درمان پوچیایه که از بیفایده بودن شروع میشه.
و هر چقدر انکار کنید، متأسفانه وجدانتون به سرتون میزنه که حق با منه و فایده تو فعالیتهای اجتماعیه که مذهبیخاکبرسرایی که شاید شمام جزوش باشی، خیلی شیک پیچوندنش...
درگیرِ توسعه فردی هستی؟
این پُست رو دوباره بخون. سهباره. چهارباره. اینقدر که بفهمی. ابنسیناوار چهل بار. به دو رکعت نماز و استغاثه.
چون سرطانِ خودخواسته داری و قبل از مردن، خواهی مرد.
برام جای تعجب داره کانالهایی رو دنبال میکنید که پر از سخنرانیهای رهبره، اما مطمئنم اگر صاحب کانال دعوت بشه پیش رهبر، ایشون ترجیح میدن اون بلاگر رو با چادر ببینن!
برام جالبه معتقدید برخی بلاگرها آدمهای پُری هستن اما از خودتون نمیپرسید پس چطور به این بینش نرسیده که پوشش برتر چیه؟ وَ یه خانمِ مسلمانِ شیعه باید چطور در فضای مجازی تولید محتوا کنه... آیا با چهره و استایل؟!
برام جالبه که قبل و بعد از یه فرسته، آیاتِ قرآن و تصویرِ سردار سلیمانی بذارن، دیگه اینکه اون فرسته عکسهای آتلیهایه یه بلاگر عباییه و همین یعنی خلاف قرآن و مکتب انقلاب رو متوجه نمیشید...
جالبه برام که #تحریف در پوستهٔ اسلام روتون جواب میده و این خیلی معناها داره...
جالبه برام که وقتی بلاگرهای خانم و آقا برای تشییع سیدحسن نصرالله رفتن لبنان، ذوق کردید... دلتون خواست...
تحلیل نکردید که چرا قبلش نرفتن؟ چرا تو دل جنگ نرفتن؟ راهها بسته بوده؟ اوکی چرا تا جایی که میشده نرفتن؟ چرا اگر دغدغهای دارن تو خطر نرفتن؟ چرا تو امنیتی که بوده تا تونستن پیکرِ سرِ حزبالله رو تشییع کنن رفتن؟ بعد چرا اون موقع علمای ما نرفتن؟ اونایی که اتفاقا رفتنشون مؤثرتره؟ چرا شخصیتهای نظامی و سیاسیمون نرفتن؟ آیا ضرورت داشته رفتن؟ اگه رفتن چرا بهجای #روایت اینقدر از خودشون عکس و فیلمه؟!
جالبه برام از طرحهای مختلف روسریِ بلاگر عبایی لذت میبرید و متوجه نمیشید همین یعنی فرستهٔ بین دو تا کلیپ رهبری، کار خودش رو کرده و شما رو برده...!
جالبه برام از خودتون و بلاگری که دنبالش میکنید نمیپرسید چطور تونسته با خونِ بچههای غزّه برای خودش کانال و شهرت راه بندازه؟!
شما مذهبیا جالبید برام! پر از سوژه برای تدریسِ پارادوکس و محتوای عبرتآموز(!)
جای خفه کردنِ خودتون با پروفایلِ مرتضی آوینی،
امروز برید کتابخونه و یکی از کتاباش و شروع کنید به خوندن!
حرفِ آوینی زمین مونده، نه عکسش(!)
از شغلم؛
عشق و علاقه و تخصصم:
۱. اون یه ظرف شکلات برای من یه ظرف شکلات بود، برای الناز خیلی معناها داشت. دو بار بغلم کرد، دو بار بوسید. با افتخار گفت میرم به بچهها نشون میدم. به زبون آورد که «حتی به فلانی». خوبترین رو میگفت. الحمدلله کنترل کردم و نمیدونن چقدر دوستش دارم، ولی اون با همه مغرور بودنش، چون خیلی دوروبرِ من میپلکه، فهمیدن دوستم داره.
الناز همیشه سخت انشا مینوشت، اینبار دو صفحه انشا نوشت. محبت! محبت! اکسیر اعظم! همونی که به کوچکترها نمیدیم و خرجِ خرسای گندهای میکنیم که صرفا بهبه و چهچه بگیریم(!) من با خرسای گنده جدی و سخت هستم، با کوچکترها با محبت و حوصله. برای من تا قبل از اتمامِ اون سه هفت سالِ توصیهشده، همهچیز گردنِ ماست و بعد از اون «اختیار و انتخاب»ِ هر خرس گندهای.
۲. تیم پژوهشم جشن روز درختکاری رو خوب اجرا نکرد. گرچه مدرسه چون از این کارها ندیده، لذت برد، اما من...
تنبیهشون کردم. چطور؟
به سختترین و شکنندهترین و فروریزندهترین شکنجه؛
رزقِ کار کردن رو ازشون گرفتم.
گفتم کار هرگز زمین نمیمونه، این شمایید که از بیفایدگی رنج خواهید کشید.
و رنج کشیدن.
رنج کشیدن.
از پانزده اسفند که دیگه بهشون کار ندادم، چنان فروریختن که حتی زنگای تفریح از کلاس بیرون نمیان!
لازمشونه. نگرانشون نباشید. یا یاد میگیرن اهمالکار بزرگ نشن، یا یاد میگیرن داوطلبِ کاری که عرضهش و ندارن، نشن. وَ هر دوی اینها مهمه! یه نگاه به خودتون و دوروبر بکنید...
کار نکردن، بهتر از بد کار کردنه.
دیوارِ پژوهشم مونده بود و حسرتِ روزِ دختر...
فکر میکنید چی شد؟
دیوارِ پژوهش رو خوبترین دست گرفت و روز دختر رو نهم یک.
فکر میکنید کِی کار رو شروع کردن؟
از قبل از عید.
یعنی وقتی همه نوجوانها داشتن بازارها رو فتح میکردن که خودشون رو با لتّهها بیارایند تا به چشم بیان،
خوبترین پای گاز خونهشون که مادرش خونهتکونی کرده، چاقو داغ میکرده که سبدهای پلاستیکیِ میوه رو اندازهٔ قابِ دیوار برش بده...
دخترم تو نهمِ یک که اینجا برای مختصر شدن، مینویسم کارگردان، دربهدر دنبالِ نمایشنامه میگشت...
متشکرم از یاریِ چند نفرتون، برام ارزشمند بود. نمایشنامه پیدا کردیم به چه خفنی.
دخترونه، ملّی و میهنی، طنز. از برکتِ دخترمه. کارگردان. چون وقتی هیچی پیدا نکردیم، من پیام زدم بهش. گفتم دو هفته است گشتیم و پیام زدیم و کتاب خوندیم. خودم هم فرصتِ نوشتن ندارم. بهنظرم روزیمون نیست.
نوشت:
نه! انجامش میدیم.
وَ درست یک ساعت بعد، رفیق یه لینک برام فرستاد و گفت این و ببین. بهنظرم همونیه که دنبالشی.
دیدم و همون بود.
به دخترم پیام دادم مسلمون فقط خودت! که ناامید شدن و عقبنشینی کردن بلد نیستی.
دیروز خوبترین، دیوار رو تحویل داد.
من فقط قبل از عید ایده داده بودم کل دیوار بشه صفحه اینستاگرام و روش این محتوا رو کار کن.
دیروز چنان کاری تمیز، با جزئیات، سهبعدی، دقیق و باسلیقه تحویلم داد که مدیر وقتی دید، معاون رو با هیجان صدا زد، معاون با هیجان مامانِ مدرسه رو صدا زد، بعد مربی پرورشی، بعد دبیرها اومدن و با حسادت به لبخندِ من نگاه کردن، بعد دخترای مدرسه اومدن و از دیدن دیوار ذوق کردن، بعد دخترای پژوهش یواشکی اومدن و با خجالت دیدن و غرورهای ارثبرده از خانوادههای مرفهشون که جز پول، ارزشی به بچههاشون ندادن شکست. همه از من تشکر میکردن و مامان مدرسه من رو به آغوش کشید و بوسید، من به همه میگفتم زحمتِ فلانیه. خوبترین ایستاده بود گوشهٔ سالن. با هیچ تشویقی جلو نیومد. با هیچ تشویقی حتی لبخند نزد. مغرورتر از این حرفاست که با این آفرینها وا بده. مثلِ عقاب، محکم و دماغبادکرده ایستاده بود گوشهٔ سالن و فقط حرص میخورد بچهها دارن به دیوار دست میزنن، کارش کثیف نشه. هیچکس به هیچجاش نبود.
من تو تمومِ این مدت حتی مستقیم نگاهش نکردم. اونقدر که مامانِ مدرسه فهمید و بهم گفت. گفت مثلِ بقیه نمیرید با ذوق ازش تشکر کنید؟ شما همیشه از دخترا خوب قدرشناسی میکنید. به مامانِ مدرسه چون خیرخواهن و زلال پاسخ دادم. گفتم صبر کنید. مدلِ خوبترین با بقیه فرق داره. بهوقتش. حواسم هست.
دو زنگ گذشت. هیجانها خوابید. سالن خلوت شد. همه سرشون به کارشون بند بود. خوبترین داشت پایینِ دیوار رو مرتب میکرد. رفتم بالای سرش. گفتم مسلمون یعنی خودت!
نگام کرد. براش تعریف کردم پیامبر قبر میچیدن به چه وسواسی. بهشون خرده گرفتن که آقا قراره خاک بریزیم روش. آقا فرمودن کار رو باید کامل و درست انجام داد.
بهش گفتم دخترای پژوهش دو_سه تاشون اهل نماز و روزهان. اما وفای به عهد نداشتن. استوار کار کردن نداشتن. وَ قرآن و سیرهای که من خوندم میگه اون نماز و روزه باید به این تعهد و متقن کار کردن برسه.
زل زدم به چشماش. با لبخند گفتم مسلمانترینِ این مدرسهای به عالی درس خوندن، عالی کار کردن، عالی انجامِ وظیفه کردن.
بعد بغلش کردم. عقابم بالهایی که برای هیچکس باز نکرده بود رو شاخهوار پیچید دورم. هیچی نگفت. فقط با دستاش محکم بغلم کرده بود و با دستام محکم بغلش کرده بودم.
عصر بهم یه پیامِ مختصر داد، درست همونطوری که میشناسمش:
«خوشحالم که خوشتون اومد❤️»
۳. نهمِ یک انشا داشتن. موضوع شنیداری بود. شازده کوچولو برده بودم و وَ دستهایت بوی نور میدهندِ مصطفی مستور. همزمان باید شروع میکردن به خوندن. از دو طرفِ کلاس، هر نفر باید یک صفحه داستان و یک صفحه شعر میخوند. دخترا باید روی دو صدا و دو محتوا تمرکز میداشتن. بعد باید با محتوای هر دو انشا مینوشتن.
گفته بودم رسا بخونن که همه بشنون. بچهها از شنیدنِ همزمانِ دو صدا و اضطرابِ انشا نوشتن از محتوا سرسام گرفته بودن. من با لبخند نگاهشون میکردم. دیدم یکیشون دستش و روبه دوربینِ کلاس بلند کرده، چهارانگشتش و باز کرده و شستش رو کفِ دستش جمع.
اونکه این کار رو کرد، بقیهشونم این کار رو کردن.
منفجر شدم از خنده! با صدای بلند و به قهقهه خندیدم! کلِ کلاس از خنده ترکید!
دخترای دیوونهم داشتن به مدیر میرسوندن که دچارِ کودکآزاری شدن :))
۴. یکی از خصوصیهام پیام زده که تونسته فارسی سنجش رو صد در صد بزنه و ازم تشکر کرده. خواسته زمانِ کلاسها رو بیشتر کنم. انگیزه گرفته برای صدهای بیشتر، بیستهای بیشتر.
مادرِ اونیکی خصوصیم بی اونکه من بگم، گفت سالِ جدید حقوقتون رو افزایش میدم. لطفا کلاسای پسرم رو بیشتر کنید. از وقتی با شماست، فارسی بیست گرفته. املای هفده و انشای هجدهش رو هم میخوام باهاش کار کنید.
۵. کلاس با پسرا خیلی خوبه. خیلی دوست دارم. برام چای که میارن، یه ظرف تخمه هم میارن. دخترا برام بستنی میارن، کلوچه، کیکِ خونگی، آبمیوه، کاپوچینوی دوستداشتنیم، میوهٔ پوستکندهٔ تزئینشدهٔ دوستنداشتنیم. ولی پسرها چای و تخمه! من سرِ هیچ کلاسی نمیتونم همزمان با تدریس و تست، تخمه بشکنم، جز کلاسِ پسرها! برای اینکه خودشون هم پابهپای من تخمه میشکنن و چای میخورن و تست میزنن!
فقط چند تا آفت داره:
یهو مادرشون وارد اتاق میشه و میبینه که پسرش و معلم سخت در کشاکشِ تستها هستن، اما غرقشده در پوستِ تخمه و لیوانِ چای!
بهخدا که اگه به تخصصم نیاز نداشتن حاضر نبودن یک ثانیه با بچهشون باشم :)
آفتِ بعدی جوکهای بیمزهٔ پسرهاست! و البته گاهی جوکهای بیادبانهای که آگاهانه یا غیرآگاهانه میگن و منِ معلمِ دختر رو معذّب میکنن!
۶. با مدیرم صحبت کردم. گفتم از دبیرستان من و برای همهٔ کلاسها میخوان و قراره دو دبیرِ ادبیاتِ دیگهشون رو رد کنن.
با چشمای گرد و با صدای بلند پرسیدن: ینی میخواید اینجا رو ول کنید؟! نهههههههه!
خندیدم و گفتم بهخاطر اهدافم این سمت رو دوست دارم بمونم، ولی مادرای هفتم دو من باشم، سال دیگه دختراشون و اینجا ثبتنام نمیکنن ها!
گفت:
بهدرک!
وَ روزهای سالِ تحصیلیِ آینده رو هم برام مشخص کردن و همچنان تکدبیرِ همهٔ پایهها هستم.
موند دو روز در هفته. گفتن حالا شما و دبیرستان، ما شما رو از دست نمیدیم :)
بعد از کلاس خصوصی، رفتم و تو خیابونِ آقای طبسی، روبه گنبد نشستم و زنگ زدم مدیر دبیرستان. گفتم فقط دو روز دارم. گله کردن که ما شما رو نیاز داریم. با همهٔ شرایطتون هم کنار میایم. دیدید که کل دوازدهم رو مستمر ده دادید و ما دست به نمره نبردیم. به عطوفت توضیح دادم متوسطه اول ضرورت داره چون پایهٔ دانشیشون شکل میگیره. چارهای نداشتن. گفتن پس دوازدهمها با شما. گفتم نه! سه تا شرط دارم:
گروههای درسیم باید شاد باشه. تحت هیچ شرایطی تلگرام نمیام.
همچنان تحت هیچ شرایطی حق دست بردن به نمراتم رو ندارید.
وَ همهٔ دهمها رو میخوام، اگر جایی موند تو این دو روز، هر پایهای خواستید بچینید، اما همهٔ دهمهاتون مال من.
دارم تلاش میکنم خوبترین بره تیزهوشان، ولی من معلمی هستم که با اشتیاقِ نهمهای نازنینم وَ به فکرِ یک درصد اومدنِ خوبترین به شعبهٔ دبیرستان، دهمها رو طلب کردم :)
۷. عارفه برای عید ازم کتاب خواست. براش ده کتابِ متفاوت بردم. دیروز کتابهام رو برگردوند با دو بسته کلوچهٔ سوغاتیِ بیرجند. خیلی خوشمزهان :)
۸. جامدادیم و باز کردم و میبینم توش لواشک گذاشتن برام. نمیدونم کدوم دخترم :)
۹. معلم عربی نیومده بود. نهمِ دو بیکار بودن. من سرِ کلاسِ هفتما بودم. اومدن پیشم که موبایلم رو بگیرن برن از خودشون عکس و فیلم بگیرن. موبایلِ من تو مدرسه اینقدر که دستِ بچههاست، دستِ خودم نیست :)
بعد از چهل دقیقه ریختن تو کلاسم که خانوم براتون کلی فیلم گرفتیم، ببینید که بازخوردتون و ببینیم.
با ذوق اومدم باز کنم که... نگاهِ هفتما رو دیدم...
هفتما به رابطهٔ من و نهما حسودیشون میشه... از نهما هم حساب میبرن... موبایل رو بستم و دادم بهشون و گفتم زنگ تفریح میام پیشتون، الآن برید دخترا.
لبولوچهشون آویزون شد اما سریع رفتن.
در رو که بستن با لبخند گفتم الآن کلاسِ شکوفههای بهاریِ قلبمه؛ هفتمای مهربونم.
همهشون ذوق کردن و شاداب شدن.
موبایلم و که بعد دیدم پر از عکس و فیلم دخترای خلمه. برام فیلم گرفتن و از کل زندگیشون باهام حرف زدن. عقلشون نمیرسه پسفردا که هرکی میره پی آیندهش این فیلما چقدر معلمشون رو دلتنگ میکنه... :)