eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی دیگه از روضه‌های مصوّری که اشکم و درمیاره، دیدنِ انسان‌هاییه که عقل ازشون زایل شده... منظورم غیرمستقیم نیست که تقریبا همه رو، حتی خودم رو، فرا می‌گیره(!) مستقیم‌. همون‌که مشهوده. مثلا یه صبحِ سردِ زمستونی که می‌رفتم دبیرستان، یه پسرِ جوان... رشید و سالم... با پاهای برهنه... یه لا پیرهن... ایستاده بود روبه‌روی باجهٔ تلفن‌... وَ داشت با تلفن عمومی حرف می‌زد... این‌قدر بی‌عقلی برام سهمگینه که اول هول می‌کنم... ایستادم کمی دورتر... نگاهش کردم... دوست داشتم بفهمم سرِ کارم گذاشته... دوست داشتم مزاحم باشه... تیکه‌بنداز باشه... داشت جملاتِ مبهمی به تلفن می‌گفت... «بودی اومدم که کفش اسپرت تا جادهٔ چالوس پُخت» حتی نمی‌دونم آخرِ این جمله چه علامتِ سجاوندی‌ای بذارم... نه که گوشیِ تلفن رو دستش گرفته باشه، نه! با کل باجهٔ تلفن داشت خیلی جدی صحبت می‌کرد... من به پاهاش نگاه کردم... پاهای برهنه‌ش روی زمینِ سردِ صبحگاهِ زمستون... وقتی من با پالتو و شالگردن و دستکش داشتم یخ می‌زدم... نشستم روی نیمکت و زدم زیر گریه... فقط وقتی با کسی باشم گریه‌م و قورت می‌دم‌... حتی با رفیق. چون نمی‌خوام ازم بپرسن چرا گریه‌ت گرفت و من بگم چون خدا عقلِ این آدم رو ازش گرفته... من از زایل شدن عقل... از آلزایمر... از ندونستن... نفهمیدن... نشناختن... به یاد نیاوردن... وحشت دارم... از ظهور عاشقِ سه چیزشم: عدالت. کامل شدنِ عقول. دیدنِ انسانِ کامل. از زیاراتِ حرم‌ها عالیة المضامین رو خیلی دوست دارم. چون در محضرِ امام، از درگاهِ خدا «عقلِ کامل» طلب می‌کنه... هیچ بچهٔ کاری اشکم و درنمیاره. هیچ گدا و معلولی. هیچ کارگری. دلم نمی‌سوزه کمک کنم، غذا بدم، لباس بدم. داره کار می‌کنه. عزت‌مندانه. چرا این عزت رو بشکنم و نفْسش رو ذلیل کنم؟! می‌خوایم بچه‌ها بچگی کنن و کار نکنن؟ نظام سرمایه‌داری رو کنار بذاریم و تمدن مهدوی به‌پا کنیم. من فریبِ این اسکولایی که به سگ و گربه‌شون می‌گن «بچه‌م» رو نمی‌خورم! فریبِ سفیرِ کودکانِ کار بودن‌شون رو(!) فریبِ دیوارهای مهربانی که بنیان‌گذاراش آدم‌های نامهربونن! اینا از این کارا سود می‌برن. وگرنه خیلی دلسوز مردمید، کار راه بندازید! کارآفرینی کنید! سرمایه‌گذاری کنید! آبرو بذارید یکی رو ضمانت کنید بهش کار بدن. بعد از سخنرانیِ آقا تو عید، چند تا مذهبیِ دست‌به‌خیر دیدید که دیگه طلاعلا نخره و پولش و بندازه به چرخه؟! نه. این چیزا گریه‌درآر نیست! حتی بچه‌های اعتیاد! همهٔ اینا دستِ خودمونه. جایگزین بذار، اعتیاد ریشه‌کن می‌شه. اما زایل شدنِ عقل... پناه بر خدا.
سربه‌راه
یکی دیگه از روضه‌های مصوّری که اشکم و درمیاره، دیدنِ انسان‌هاییه که عقل ازشون زایل شده... منظورم غیر
منِ خونه‌دار، منِ دانشجو، منی که دستم به جیبِ بابامه، چطور نظام سرمایه‌داری رو فروبریزم؟ سیدناالقائد رو گوش بدید. گوش ندادن که دارن چو می‌ندازن ایشون با مذاکرهٔ غیرمستقیم موافقت کردن(!) گوش بدید که بدونید هر کجای عالَم باشید، همون‌جا مرکزِ دنیاست و اثرگذار. چطور با سرمایه‌داری مبارزه کنید؟ در بندِ فرعیاتِ دنیا نباشید. وقتی خودتون در بند نباشید، در صلهٔ ارحام متوجه نمی‌شید جاری‌تون مبلاش و عوض کرده یا باجناق‌تون ماشینش و! وقتی نفهمید برای این چیزا تبریک نمی‌گید. چون اصلا ندیدید. وقتی تبریک نگید طرف می‌بینه شما اصلا ظواهر زندگی اون براتون مهم نیست. بدون این‌که بفهمید به النگوهاش اضافه شده یا از وزنش کم، با اون در رفت‌وآمدید. اون دیگه تو چشم‌وهم‌چشمی نمیفته. خرج بیهوده نمی‌کنه. مصرف‌گرایی کم می‌شه. عرضه و تقاضا برابر می‌شه. تورم کاهش پیدا می‌کنه. نقدینگی راکد از بین می‌ره. احتکار و کم‌فروشی محو می‌شه. زندگی ساده می‌شه. فئودال‌ها خیت می‌شن. تو خونه‌تون دکوری و بوفه نداشته باشید. کاسه و بشقابِ مهمونی و دم دستی نداشته باشید. باور کنید تهِ تهِ تهِ این ذلیل‌های خاک‌برسری که رفتن با ترامپِ وحشیِ مغرور مذاکره کنن و ایرانِ سربلند رو ذلیل و توسری‌خور، می‌رسید به مادرایی که خریدهای تازه و باکلاس‌شون رو می‌ذاشتن تو کمد و کابینت و از جلوی بچه‌هاشون قایم می‌کردن. عزت نفسی برای خودشون و بچه قائل نمی‌شدن. بچه‌هاتون و ذلیل بار بیارید می‌شن ظریف و پزشکیان و عراقچی که ترامپ چپ و راست فحش‌شون می‌ده و بی‌عار لبخند می‌زنن و پی‌ش موس‌موس می‌کنن(!) هر چیزی رو به ضرورت و کیفیت داشته باشید. برای لذت هم بخرید، بپوشید، ببینید ولی لذتی که پشتوانهٔ مبارزه و مجاهده باشه! شیعه لذتی که لذتِ حالا یه ساعتی رو خوش باشیم نداره! ما در لذت‌هامون باید نفس بگیریم برای ادامهٔ گام‌ها یا برداشتنِ گام‌های بزرگ‌تر. با خودتون رک باشید! این و سر اربعین گفتم. سر عبا گفتم. سر همهٔ مسلمونی می‌گم. «هرکس خودش می‌فهمه مصرف‌گراست یا داره معقول زندگی می‌کنه». «هرکس خودش می‌فهمه داره دقیقا چه کار می‌کنه!» بذارید یه جور دیگه بگم که فکر می‌کنم ساده‌تر باشه: به نظر من تقریبا هفتاد درصدِ مردم واجب‌الحج هستن! یعنی مستطیع! چطور؟ ماشین، خونه، پس‌انداز، روزمره، همه به «حدّ معقول» اگر تبدیل بشه، کلی پول اضافه میاد! گرفتید؟ یا پیچیده‌تر شد؟ ما در حواشی غرق هستیم! وَ این یعنی سلطهٔ سرمایه‌داری.
حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس رقصید و درحجاز هبل اختراع شد آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد
خونه پر از آدمه. اما من دیگه کشش ندارم‌. از دنیا کنار کشیدم و شعر می‌خونم. اگه شعرای سیدتقی سیدی رو تا حالا نخوندید، بخونید. با یه لیوان چای.
من اون یه نفری‌ام که به موسی کلیم‌الله ایمان آوردم و پابه‌پاش اومدم. دیدنِ نیل دلم رو خالی کرده ولی مثلِ بقیه هی برنمی‌گردم پشتِ سر رو نگاه کنم و هول‌وولا داشته باشم که فرعون بهمون نرسه... نه. من اون یه نفری‌ام که فقط چشم دوختم به موسی کلیم‌الله و منتظرم نجات‌مون بده. من اون یه نفری‌ام که لبِ نیل ایستاده و چشم از موسی برنمی‌داره.
اگر این ساحران اَطوار می‌ریزند طوری نیست عصا در دست اینک می‌رسند از کوه، موسی‌ها
بعد از مذاکراتِ روحانی لعنت الله علیه، حاج قاسم رو از دست دادیم. می‌نویسم که بمونه؛ ایرانِ فردای مذاکره با ایرانِ قبل از مذاکره فرق داره. فرق خواهیم کرد. تک به تک‌مون. نه جیب‌مون و قیمت طلا و سکه و دلار(!) نه! خلق‌وخو و سبک زندگی و دغدغه و چشم‌انداز و نسل به نسل‌مون... قراره خیلی چیزها رو از دست بدیم... خدا نکنه خیلی افراد رو... وَ من حتی اگر قراره باشه به طبقه‌ای از جهنم منتقل شم که شمر اونجاست، قطعا و یقینا قبلش از خدا حقی رو از خودم طلب می‌کنم که شونزده میلیون نفر ازم گرفتن به علاوهٔ اونایی که نیومدن رأی بدن به علاوهٔ هر مذهبی‌ولایی‌بسیجی‌کوفت‌وزهرماری که تبیین نکرد و با خودش یک نفر رو نبرد پای صندوق حتی اگه هم‌طبقهٔ شمر هم باشم مطمئنم و یقین دارم خدا حقم رو تا آخرین نفر صاف می‌کنه نمی‌گذرم و حلال نمی‌کنم. همهٔ عمر دویدم و تلاش کردم که سر پیشِ کسی خم نکنم، وَ فردا علیل‌الذهن‌هایی قراره غرورم و پیشِ مستکبرانِ عالَم خرد کنن... متنِ انگلیسیِ زرزرای ترامپِ وحشی رو بخونین و خوش باشین که شااااااااااااید سفره‌هامون بزرگ شه(!) تف به نونی که آغشته به خونِ دل‌هاست... باشه تا قیامت.
ای کاش کانالم مشهور بود و پرمخاطب... دوست داشتم حرفم به گوشِ ترامپ می‌رسید: Hey cutthroat! I'm Iran. Not those Mentally retarded You'll see tomorrow. I hate you and I wish to kill you.
ای کاش کانالم مشهور بود و پرمخاطب... دوست داشتم حرفم به گوشِ پزشکیان می‌رسید: اگه مردِ نهج‌البلاغه بودی فردا با ترامپ این‌طور مذاکره می‌کردی که یا گورت و از خونهٔ ما؛ غربِ آسیا گم می‌کنی و سگِ هارت رو هم از غزّه جمع می‌کنی یا پدری ازت دربیارم که تاریخِ آمریکا رو از نو بنویسن.
Wild Trump! I'm the daughter of the only country in the world that closed your embassy✌️😎
نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. به جرقه‌ای گُر می‌گرفتم. زنگ تفریح روی پله‌های حیاط نشسته بودم و با کارگردان، تئاتر را مرور می‌کردم. خوب‌ترین پشتم نشست. دست انداخت روی گردنم و شروع کرد ماساژ دادن. گفت امروز خسته‌اید. در کلاس نهم دو، کمی بلایی کردند. همیشه می‌خندیدم. امروز ناگهان خودکار برداشتم مثلِ هفتم‌ها منفی بدهم. خودم سریع خودکار را روی میز گذاشتم و یادم آمد به نهم‌ها منفی نمی‌دهم. بلا هستند، نه از زیرِ کاردررو. فهمیدند. همان چند ثانیه را. ساکت شدند. ارغوان گفت خانوم! نفس عمیق بکشید! بلند شد و آمد دست دور گردنم انداخت و خم شد و مرا که روی صندلی نشسته بودم بوسید. در نهم یک سارا از من پرسید خانم روزی چند ساعت می‌خوابید؟ با تعجب نگاهش کردم. گفتم چطور؟ گفت چشم‌هاتان خسته است. خوابیده‌اید؟! یعنی این‌قدر مشهود امروز کنترلم دست خودم نبود. مشاورِ مدرسه را دو بار جویدم. وقت خداحافظی تا کمر برایم خم شده بود! کافی بود کسی بگوید مذاکره تا آتشش بزنم! یکی گفت و کبریت را کشیدم. خیلی بی‌رحمانه پرسیدم پدرتان زنده است؟ گفت بله! گفتم یکی بکشد، رضایت می‌دهید. محکم گفت نه. گفتم به عمد کشته باشد، حاضر می‌شوید حتی اگر به دست و پایتان بیفتد با او صحبت کنید. محکم گفت نه! گفتم حالا اگر به‌جای به دست و پا افتادن، گردن راست کند، قلدری کند، بگوید شما را هم می‌کشد، حاضرید با او حرف بزنید؟ گفت چقدر پررو(!) گفتم پس کجای مذاکره برای‌تان فهمیدنی نیست؟! ترامپ، کس و کار ما را کشته. حاج قاسم سلیمانی را. بعد از او عقل حکم می‌کرد بگوییم فلانی و فلانی مثل اویند، اما مثل او دیگر نیست. چنان‌چه مثل چمران نبود. مثل باقری. مثل همت. مثل فهمیده. مثل طیبه سادات. مثل سیدحسن. مثل سنوار. مثل هنیه. شما چه می‌دانید اینها را وقتی در امن و امان می‌نشینید و ادای روغن‌فکرها را درمی‌آورید و با چادرهای ریایی‌تان زیرِ پرچمِ انقلاب می‌خزید و انگل‌وار خون ما را می‌مکید؟! حالا ما را انداخته‌اند دنبالِ قاتلِ کس‌وکارمان که تازه قلدرمآبانه خط و نشان هم می‌کشد(!) خونِ پدرتان را با چلوگوشتی اضافه بر سفره‌تان تعویض می‌کردید که با مذاکره موافقید؟! ساکت شدند. من نه. بلند شدم. گُرگرفته، وسطِ دفتر ایستادم و گفتم چند نفر دیگر را از دست بدهیم شما می‌فهمید؟! چقدرِ دیگر توسری بخوریم شما حالی‌تان می‌شود؟! به دخترها می‌تازید که اصرار بر نفهمی دارند، خب حتما شما همین‌طوری هستید که آن‌ها این‌طورند(!) از من ناراحت می‌شوند؟ به‌درک! روشم نادرست بوده؟ به‌درک! تو خوشت نمی‌آید؟ به‌درک! من صورتی و مذهبی‌خاک‌برسرِ لال‌مرده‌ و بی‌عرضه‌ای نیستم که برای حسین علیه السلام سیاه بپوشم و زار بزنم و از این روضه به آن هیئت علاف‌الدوله بگردم و جایی که باید به بهانه‌های کلاس اولیِ شرایط و روش و دافعه و المؤمن لطیف(!) خفه‌خون بگیرم و لبخندهای بی‌عار بزنم و عصر هم پروفایل ابراهیم رئیسی بگذارم و شب هم برای نجف تب کنم(!) نه. من خودمم. با همهٔ خودم امروز را برنمی‌تابم. با همهٔ خودم مدام فریاد می‌زنم: ما را نشانده‌اند پای میز مذاکره با قاتلِ کسی که اگر نبود، حالا کشورمان پر بود از دختران آبستن و ونگ ونگِ بچه‌های حرام‌زاده‌ای که در قنداق‌شان قاشق و چنگال گذاشته‌اند و به کمرهاشان نارنجک! زن‌هامان باید ریش‌های نجسِ داعشی‌شوهرهای بی‌عقدشان را حنا می‌گذاشتند و پسرهامان باید بردگی می‌کردند(!) کاش می‌شد فقط برای یک روز هرکس که بدخواهِ جمهوری اسلامی و انقلاب است را بفرستیم سوریه... غزّه... لیبی... افغانستان... کشمیر... بغلِ داعش. کاش من خدا بودم. خالی از هر صبری.