خونه پر از آدمه. اما من دیگه کشش ندارم. از دنیا کنار کشیدم و شعر میخونم.
اگه شعرای سیدتقی سیدی رو تا حالا نخوندید، بخونید. با یه لیوان چای.
من اون یه نفریام که به موسی کلیمالله ایمان آوردم و پابهپاش اومدم.
دیدنِ نیل دلم رو خالی کرده ولی مثلِ بقیه هی برنمیگردم پشتِ سر رو نگاه کنم و هولوولا داشته باشم که فرعون بهمون نرسه...
نه.
من اون یه نفریام که فقط چشم دوختم به موسی کلیمالله و منتظرم نجاتمون بده.
من اون یه نفریام که لبِ نیل ایستاده و چشم از موسی برنمیداره.
بعد از مذاکراتِ روحانی لعنت الله علیه، حاج قاسم رو از دست دادیم.
مینویسم که بمونه؛
ایرانِ فردای مذاکره با ایرانِ قبل از مذاکره فرق داره.
فرق خواهیم کرد.
تک به تکمون.
نه جیبمون و قیمت طلا و سکه و دلار(!) نه!
خلقوخو و سبک زندگی و دغدغه و چشمانداز و نسل به نسلمون...
قراره خیلی چیزها رو از دست بدیم... خدا نکنه خیلی افراد رو...
وَ من حتی اگر قراره باشه به طبقهای از جهنم منتقل شم که شمر اونجاست،
قطعا و یقینا
قبلش از خدا حقی رو از خودم طلب میکنم که
شونزده میلیون نفر ازم گرفتن
به علاوهٔ اونایی که نیومدن رأی بدن
به علاوهٔ هر مذهبیولاییبسیجیکوفتوزهرماری که تبیین نکرد و با خودش یک نفر رو نبرد پای صندوق
حتی اگه همطبقهٔ شمر هم باشم
مطمئنم و یقین دارم
خدا حقم رو تا آخرین نفر صاف میکنه
نمیگذرم و حلال نمیکنم.
همهٔ عمر دویدم و تلاش کردم که سر پیشِ کسی خم نکنم،
وَ فردا علیلالذهنهایی قراره غرورم و پیشِ مستکبرانِ عالَم خرد کنن...
متنِ انگلیسیِ زرزرای ترامپِ وحشی رو بخونین و خوش باشین که شااااااااااااید سفرههامون بزرگ شه(!)
تف به نونی که آغشته به خونِ دلهاست...
باشه تا قیامت.
ای کاش کانالم مشهور بود و پرمخاطب... دوست داشتم حرفم به گوشِ پزشکیان میرسید:
اگه مردِ نهجالبلاغه بودی
فردا با ترامپ اینطور مذاکره میکردی که
یا گورت و از خونهٔ ما؛ غربِ آسیا گم میکنی و سگِ هارت رو هم از غزّه جمع میکنی
یا پدری ازت دربیارم که تاریخِ آمریکا رو از نو بنویسن.
نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.
به جرقهای گُر میگرفتم.
زنگ تفریح روی پلههای حیاط نشسته بودم و با کارگردان، تئاتر را مرور میکردم. خوبترین پشتم نشست. دست انداخت روی گردنم و شروع کرد ماساژ دادن.
گفت امروز خستهاید.
در کلاس نهم دو، کمی بلایی کردند. همیشه میخندیدم. امروز ناگهان خودکار برداشتم مثلِ هفتمها منفی بدهم. خودم سریع خودکار را روی میز گذاشتم و یادم آمد به نهمها منفی نمیدهم. بلا هستند، نه از زیرِ کاردررو.
فهمیدند. همان چند ثانیه را.
ساکت شدند.
ارغوان گفت خانوم! نفس عمیق بکشید!
بلند شد و آمد دست دور گردنم انداخت و خم شد و مرا که روی صندلی نشسته بودم بوسید.
در نهم یک سارا از من پرسید خانم روزی چند ساعت میخوابید؟ با تعجب نگاهش کردم. گفتم چطور؟ گفت چشمهاتان خسته است. خوابیدهاید؟!
یعنی اینقدر مشهود امروز کنترلم دست خودم نبود.
مشاورِ مدرسه را دو بار جویدم. وقت خداحافظی تا کمر برایم خم شده بود!
کافی بود کسی بگوید مذاکره تا آتشش بزنم!
یکی گفت و کبریت را کشیدم.
خیلی بیرحمانه پرسیدم پدرتان زنده است؟
گفت بله!
گفتم یکی بکشد، رضایت میدهید.
محکم گفت نه.
گفتم به عمد کشته باشد، حاضر میشوید حتی اگر به دست و پایتان بیفتد با او صحبت کنید.
محکم گفت نه!
گفتم حالا اگر بهجای به دست و پا افتادن، گردن راست کند، قلدری کند، بگوید شما را هم میکشد، حاضرید با او حرف بزنید؟
گفت چقدر پررو(!)
گفتم پس کجای مذاکره برایتان فهمیدنی نیست؟!
ترامپ، کس و کار ما را کشته. حاج قاسم سلیمانی را.
بعد از او عقل حکم میکرد بگوییم فلانی و فلانی مثل اویند، اما مثل او دیگر نیست. چنانچه مثل چمران نبود. مثل باقری. مثل همت. مثل فهمیده. مثل طیبه سادات. مثل سیدحسن. مثل سنوار. مثل هنیه. شما چه میدانید اینها را وقتی در امن و امان مینشینید و ادای روغنفکرها را درمیآورید و با چادرهای ریاییتان زیرِ پرچمِ انقلاب میخزید و انگلوار خون ما را میمکید؟!
حالا ما را انداختهاند دنبالِ قاتلِ کسوکارمان که تازه قلدرمآبانه خط و نشان هم میکشد(!)
خونِ پدرتان را با چلوگوشتی اضافه بر سفرهتان تعویض میکردید که با مذاکره موافقید؟!
ساکت شدند.
من نه.
بلند شدم.
گُرگرفته، وسطِ دفتر ایستادم و گفتم چند نفر دیگر را از دست بدهیم شما میفهمید؟! چقدرِ دیگر توسری بخوریم شما حالیتان میشود؟! به دخترها میتازید که اصرار بر نفهمی دارند، خب حتما شما همینطوری هستید که آنها اینطورند(!)
از من ناراحت میشوند؟
بهدرک!
روشم نادرست بوده؟
بهدرک!
تو خوشت نمیآید؟
بهدرک!
من صورتی و مذهبیخاکبرسرِ لالمرده و بیعرضهای نیستم که برای حسین علیه السلام سیاه بپوشم و زار بزنم و از این روضه به آن هیئت علافالدوله بگردم و جایی که باید به بهانههای کلاس اولیِ شرایط و روش و دافعه و المؤمن لطیف(!) خفهخون بگیرم و لبخندهای بیعار بزنم و عصر هم پروفایل ابراهیم رئیسی بگذارم و شب هم برای نجف تب کنم(!)
نه.
من خودمم.
با همهٔ خودم امروز را برنمیتابم.
با همهٔ خودم مدام فریاد میزنم:
ما را نشاندهاند پای میز مذاکره
با قاتلِ کسی که اگر نبود، حالا کشورمان پر بود از دختران آبستن و ونگ ونگِ بچههای حرامزادهای که در قنداقشان قاشق و چنگال گذاشتهاند و به کمرهاشان نارنجک!
زنهامان باید ریشهای نجسِ داعشیشوهرهای بیعقدشان را حنا میگذاشتند و پسرهامان باید بردگی میکردند(!)
کاش میشد فقط برای یک روز هرکس که بدخواهِ جمهوری اسلامی و انقلاب است را بفرستیم سوریه... غزّه... لیبی... افغانستان... کشمیر... بغلِ داعش.
کاش من خدا بودم. خالی از هر صبری.
با رفیق که سفر میریم، هر دعا و مناجات و زیارتی که میخواد بخونه، میگم به زمزمه بخون منم بشنوم.
نمیخوام برام بخونه.
میخوام به گوشم برسه.
خودم پرتم. اهل ذکر و مناجات نیستم. اهلِ اینکه هر کسی هم زمزمه کنه و بذارم به گوشم برسه نیستم. اهل مداحی و مدام روضه و سخنرانی گوش دادن هم نیستم. گوشم باید به قاعده و رو حساب پر بشه.
شبای ماه رمضان هم هر شبی که شبکاری بودم، میگفتم همون همکارم که پسرش خادم شده افتتاحش و جوری بخونه که به گوش منم برسه.
تموم این هفته رو با کلاس پر کردم. ساعت به ساعت در رفتوآمد به کلاسهای مختلفم. خدا رو شکر. مجال فکر کردن نمیمونه و بدنِ چموشم بالاخره کم میاره و قفسِ بیخوابی میشکنه و فرداپسفردا، از خستگی بیهوش میشم و روحم پری میزنه و نفسی تازه میکنه.
ولی کاش کلاس به کلاس میشد رفیق رو ببرم. زیارت عاشورا زمزمه میکرد.
نیاز دارم با صد سلامهایی که تو نیمهشعبان کنارگوشم میخوند، به مسیری که از رفتنش ناگزیریم ادامه بدم.