eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یاد چی افتادم با فرستهٔ قبل؟ یاد اینایی که اگه امام حاجتش و نداد یا یه زیارت روزیش نشد، دیگه حرم نمی‌ره و مثلا با امام قهر می‌کنه(!) درواقع به امام اعتماد نکرده، بلکه خط و نشون کشیده و تجارت کرده؛ اگه حاجتم و نده پس منم دیگه حرم نمی‌رم(!)
زنده‌ام. سرزنده‌ام. با نهم‌ها نداشتم. با هشتم‌های خموده داشتم. دبیرِ ورزشِ نهم‌ یکی‌ها رفت. نهم دویی‌ها امتحان داشتن و یکی‌یکی میومدن تو حیاط و بیکار می‌شدن. همه‌شون ریختن درِ کلاسِ من که بیان سر کلاسم. سلول به سلولم می‌گفت با اشتیاق. با آغوشِ باز. با کمال میل. اما زبانم گفت نه! گفتم حوصله‌تون سر می‌ره. کلاس به هم می‌ریزه. خسته می‌شید. گفتن نه. گفتم با اجازهٔ مدیر. مدیر برگه داده بودن که من مکتوب بنویسم مشکلی ندارم. نوشتم. با خوشحالی برگه رو بردن بالا. از کلاسِ بدونِ دبیرِ ورزش، با چهار توپِ والیبال و هندبال، اومدن کلاسِ من. شونه‌به‌شونه نشستن و جیک نزدن و تمریناتِ فارسیِ هشتم رو گوش دادن. چطور رابطه‌م و با نهما توصیف کنم؟ با یک نمونهٔ خیلی خیلی کوچیک؛ کولر روی دورِ تند بود. حس کردم دارم سرما می‌خورم. سه بار به هشتما گفتم کولر رو کند کنید. هر سه بار گفتن چشم و چون تندتند سؤال می‌نوشتن یادشون می‌رفت. نهم‌ها که بودن، ناخودآگاه و معذب از بادِ شدید و مستقیمِ کولر که به من می‌خورد، برگشتم و نیم‌نگاهی کوتاه به کولر کردم. سر برگردوندم که ادامهٔ سؤال رو توضیح بدم. دیدم کولر کم شد. برگشتم دیدم کوثرِ نهم کم کرده بود و داشت برمی‌گشت انتهای کلاس که بشینه. من راضی، رو کردم به تخته و ادامه دادم. یکی از هشتما گفت تو که آخری، چه کار به کولر داری؟! کوثر گفت خانوم اذیتن. من رو به تخته فقط لبخند زدم. زنگ تفریح دو تا از هشتم یکی‌ها صدام زدن. گفتن زنگای تفریح با همه هستید جز ما. گفتم خودشون می‌خوان. شما تا حالا از من نخواستید. بخواید میام. گفتن الآن می‌شه بیاین؟ گفتم این زنگ رو به فلانی قول دادم، باشه زنگ بعد. زنگ بعد رفتم. گفتن بریم روی پله‌های پشت بوم. می‌خوایم خیلی یواشکی باهاتون حرف بزنیم. رفتیم‌. معاون اومد دعواشون کنه که دید من هستم. با لیوان چای نشستم و گفتم بفرمایید. بی‌مقدمه پرسیدن چرا نهم‌ها رو بیشتر از ما دوست دارید؟ سریع جواب دادم شما رو هم دوست دارم. خیلی جدی گفتن نه! اونا رو بیشتر دوست دارید. چرا؟ من هم خیلی جدی پاسخ دادم چون هرچه بهشون صمیمیت بدم، ادب رو یادشون نمی‌ره. جا خوردن. یکی گفت خانوم... ما یادمون می‌ره؟ صحبت جدی بود. من دخترام و جدی می‌گیرم. این یکی از مهم‌ترین دلایل موفقیتمه. وَ یکی از مهم‌ترین بخش‌های آموزش و پرورش. جدی پاسخ دادم. مثل دو تا آدم بزرگ که نشستن و سنگاشون و وا می‌کنن. گفتم بله. کمی ظرفیت‌تون پایینه. صمیمیت براتون محبت نمیاره، بی‌ادبی میاره. به‌خاطر خودتون با شما حدودی رو رعایت می‌کنم. نمی‌خوام به ورطهٔ بی‌ادبی بیفتید. ساکت شدن. از هم خداحافظی کردیم و رفتم.
سربه‌راه
دبیرِ ادبیّاتم که در جنونِ ادبیّات‌دوستی‌ام دَمید، مرا با این‌جا آشنا کرد. گفته بودند اینجا معتبرتری
اومدم کجا؟😍 کی و دیدم؟😍 یادتونه نگران بودم و از ترس حال‌شون رو از پسرشون نپرسیدم؟😍 امشب خودشون بودن😍😍😍 این‌قدر این‌قدر این‌قدر خوشحال شدم که بغض کردم... وقتی باهاشون احوال‌پرسی کردم به قدری خوشحال بودم که حد نداشت😍 هنوز صبورانه شنوا هستن... هنوز پیگیر... هنوز محترم... هنوز پیش پای هرکی بهشون سلام کنه بلند می‌شن... هنوز دقیق... هنوز... هنوز کتابن... خودِ خودِ کتاب❣ الحمدلله ربّ العالمین😍
اینجا کتابفروشی فلسطینه. روبروی کتابفروشی امام، سرِ چهارراه. روی شیشهٔ مغازه ماژیک چسبونده که بهترین نویسنده و فیلم رو بنویسیم😊 من سمت راست مصطفی مستور رو نوشتم. یه هفت‌جلدیِ کوچولوی نوستالژیِ آتش بدون دود هم داشت یک و سیصد... آه کشیدم و اومدم بیرون...
چی خریدم؟ مدیر مدرسه رو دارم. این و خریدم برای روز معلم، هدیه بدم به مدیرم. بازم قصد ندارم با بقیه پول بذارم که سکه و فلان بگیرن. هدیهٔ جدا یعنی تشخص و احترام قائل بودن‌. یعنی بدون اجبار و رودربایستی هدیه دادن. این‌قدری من رو شناختن که این رو بدونن. سیمین ولی برای خودمه. به نیّتِ سیمینِ انقلابِ مهدوی شدن❣ اون گل سر هم برای شاگردمه که امروز تو ایستگاه اتوبوس دید می‌خوام من‌کارت شارژ کنم، می‌دونست دستگاه شارژ خرابه. اومد جلو و من‌کارتش و داد به من. سعی کردم محبتش رو بهتر جبران کنم. ان‌شاءالله خوشش بیاد.
من مثلِ جنابِ ارسطو تدریس می‌کنم؛ راه می‌رم. اصلا برای همین به فلسفه‌ش می‌گن فلسفهٔ مشّاء. از مَشیْ میاد. یعنی راه رفتن. مثلِ مشّایه. پیاده‌روی. راه می‌رفته درس می‌داده، شاگرداشم دنبالش. زنگای تفریح هم ایستاده‌ام با دخترا به صحبت یا بازی. اتوبوس‌ها غالبا جا ندارن و سرِ پام. مؤسسه، کلاس خصوصی، پیاده‌روی‌های بین کلاس‌ها. فشارِ کارم بالا رفته و پاهام از زانو، درد گرفته. اعصابم بهم‌ریخته باشه هم با پیاده‌روی و کوه درمانش می‌کنم. الآن پاهام این‌قدر درد داره که دلم می‌خواست بال داشتم. پاهام و از زانو از تنم درمیاوردم، بغل می‌کردم و تا خونه پرواز می‌کردم. بعد پاهام و می‌نداختم تو یه لیوان شیرِ گرم و هم می‌زدم و هم می‌زدم و هم می‌زدم تا دردش خوب بشه. اما می‌خوام به پیاده‌روی ادامه بدم. خصوصا که شبه. هوا خنکه. باد میاد. از سرم نمی‌ره امروز هرجا برای خرید رفتم، همه دل بسته بودن به کاهش قیمت به‌خاطر مذاکره... از سرم نمی‌ره این یعنی ما در تبیین می‌لنگیم و مذهبی‌ولایی‌ها هیچ شکری نخوردن از برجامِ روحانی تا الآن... از سرم نمی‌ره تو انتخاباتِ تابستون چقدر به مذهبیا گفتم گوشی وامونده‌تون و بذارید کنار و بیاید برید بین مردم... از سرم نمی‌ره شعار تبیین در فضای مجازی دادن که نگن ما از کار حقیقی می‌ترسیم... از سرم نمی‌ره به تعداد دیسلایک‌های صفحات‌شون افتخار می‌کردن که دارن برای نظام فحش می‌خورن، ولی تو خیابون با صد نفرم باشن یه تذکر نمی‌دن یه‌وقت کسی نگه بالا چشمت ابرویه‌... از سرم نمی‌ره مردمی که ته ته ته آرزشون از مذاکره، کم شدن قیمتاست، تقصیرِ مذهبی‌ولایی‌هاست... تقصیر همین قشرِ سجاده‌به‌دستِ زرزروی متوهمِ خودشاخ‌پندار در صفحات‌شون... از سرم نمی‌ره که چقدر من از مذهبیا بدم میاد... حتی شما ایتایی‌ها... از سرم نمی‌ره قشرِ شما رو چقدر بی‌بخار و بی‌خاصیت و پرمدعا دیدم... رسیدم کوهسنگی. چقدر کوهسنگی تو شب با چراغونی‌های راه‌پله‌هاش قشنگه... کاش می‌شد برم روی کوه. شب. تا صبح. صبح از کوه برم مدرسه. از سرم نمی‌ره... اما سرزنده‌ام.
وقتی دربارهٔ رئیس‌جمهورِ شهیدم تحقیق و بررسی می‌کنم که بتونم تبیین کنم و صحبت، یه ویژگیِ خیلی خیلی خیلی بارز ازشون پیدا می‌کنم که تو هیــــــــــــــــــــــــــــچ مذهبی، ولایی، بسیجی، مسلمون، شیعه، خدایی‌ای جز سیدناالقائد و شهدا ندیدم، نمی‌بینم وَ متأسفانه نخواهم دید(!) خبرِ تلخش اینه که حتی خودم! یعنی اگر قرار باشه سالِ جدید چیزی رو در خودم تغییر بدم، دوست دارم دارای این مورد باشه که ندارم! اون خصلتِ بارز چیه؟ آقای رئیسی مثلِ هیچ رئیس و مدیر و فرمانده و مسؤول و تازه‌به‌میز و مقام‌رسیده‌ای، خاک نریخت رو کارهای قبلی و از اول شروع کنه که به اسمِ خودش ثبت شه و بودجه اسراف کنه. ابراهیم رئیسی، مردِ تموم کردنِ کارهای نصفه و نیمه است... مردِ اِحیای هرچی از دست رفته بود... اِحیای کارخونه‌های خوابیده... پروژه‌های کلنگ‌خوردهٔ ناتموم... عمل به قول‌های دمِ کوزه... رسیدگی به وعده‌های سرِ خرمن... هیچ‌کدوم به اسمش نخورد و نمی‌خوره... اما؛ اسرافِ بودجه نکرد... تظاهر نکرد... امیدها رو ناامید نکرد... هر پروژه و مسأله‌ای که به سربلندیِ جمهوری اسلامی ختم می‌شد رو ادامه داد... به زبونِ خودم بخوام بگم؛ نرفت سرِ کلاس بگه هرچی معلم قبلیه گفته خطاست! جزوه بذارید هرچی من گفتمه! نه. همون جزوه رو ادامه داد. ناقصی‌ها رو کامل کرد و خطاها رو اصلاح. تهشم جزوه به‌نامِ دبیر قبلیه چاپ شد... ولی اعتمادها از بین نرفت... کسی مجبور نشد بره جزوه جدید بخره... کسی بدِ کسی رو نگفت... دوباره‌کاری و اتلافِ زمان نشد... آخ ابراهیم رئیسی... اصلا تحقیق درباره‌ت روضه است... «دلم برای رئیسی سوخت...» خدا کنه شبیه ابراهیم رئیسی بشم. یا شبیه مصطفی چمران. یا مرتضی آوینی. من عقدهٔ تفنگ و اسلحه و پروفایلِ چادر با شلوار ارتشی و اسلحه‌به‌دست ندارم(!) دلم سخت شیفتهٔ جهاد علمی... جهاد هنری و فرهنگی... وَ خدمت کردنه. وَ در سکوت و با کمترین نطق و ادعا خدمت کردن. وَ شجاعانه و مستمر خدمت کردن. وَ بی‌توجه به طعنه‌ها و تهمت‌های عالَم خدمت کردن. وَ بی‌اعتنا به نتیجه خدمت کردن. وَ از روی تکلیف و وظیفه خدمت کردن. اصلا ابراهیم رئیسی رو خدا برای همین این‌قدر مه‌آلود و شبیهِ تراژیک‌ترین و رمانتیک‌ترین فیلم‌های سینمایی بُرد... خاص و مبهم... پرسروصدا... یک شب تا صبح دنیا رو مه کرد که خبرِ ابراهیمش به عالَم برسه... خدایا منم ابراهیم رئیسی بشم؛ شروع‌کننده بودن که هنر نیست، تمام‌کننده بودن از هر کسی برنمیاد!
دوگانهٔ نویسندگی_معلمی... وَ ما أدراکَ...؟
سربه‌راه
وقتی دربارهٔ رئیس‌جمهورِ شهیدم تحقیق و بررسی می‌کنم که بتونم تبیین کنم و صحبت، یه ویژگیِ خیلی خیلی خ
این خی‌لی مسألهٔ مهمیه! می‌خوام حتما راجع بهش با دخترام حرف بزنم. شروع کردن رو همه بلدیم، اما ادامه دادن و تموم کردن رو نع! پلنر می‌خریم، ماژیک فسفری، خودکارای رنگی، برنامه می‌ریزیم که برای امتحانا یا کنکور درس بخونیم، ولی ادامه نمی‌دیم و تمومش نمی‌کنیم! حساب و کتاب می‌کنیم و تهِ همه نماز و روزه‌های قضامون و درمیاریم، ولی بعد از دو روز دوباره می‌ذاریمش کنار و حتی نمازای یک ماه‌مون و تموم نمی‌کنیم! خی‌لی جوگیرانه خونه رو می‌ریزیم بهم که دکوراسیون تغییر بدیم، ولی این ماجرا به خوبی تموم نمی‌شه چون جو خوابیده! یه هیئت افتتاح می‌کنیم، می‌ریم دفتر بسیج، اردوی جهادی می‌بریم، ولی هیچ‌کدوم رو استمرار نمی‌دیم و تحمل نمی‌کنیم دیده نشیم ولی یه روستای کوچیکِ ساده رو آباد کنیم! به دخترِ مردم وعده و وعید می‌دیم و همین‌که بله رو گفت، دیگه کی به کیه؟! رها می‌کنیم اون شوروشوقِ قبلش و و دو قورت و نیم‌مونم باقیه که «الآن باید سگ‌دو بزنم شکم تو رو سیر کنم»! بچه می‌بینیم یک ساعتِ اول خاله مهربونه‌ایم و قربون‌صدقه‌ش برو و بالاپایینش کنیم، همین‌که خسته شد و به بهانه‌جویی افتاد، دیگه بریم به کارامون برسیم! یهو ریاضت می‌کشیم و شام و ناهار رو قطع می‌کنیم و باشگاه ثبت‌نام می‌کنیم که لاغر یا چاق شیم و بعد از یه هفته حالا امروز کار دارم و فردا خسته‌ام و این هفته بیمارم! شب توبه می‌کنیم و دو روز به سلیقهٔ امام زمان زندگی می‌کنیم و بعدش «حالا پیش اومد» و «این مورد رو نمی‌شد کاری کرد» و «مردم‌داری هم از اصول دینه» شروع می‌شه! می‌بینی چقدر مثالای ساده از زندگی‌مون هست که ما شبیه ابراهیم رئیسی نیستیم و فقط زرزروییم؟ :) پروفایلش و بذاریم... های های براش اشک بریزیم... اما حتی عرضه نداشته باشیم تبیینش کنیم... چه برسه به تکثیر(!) دلم برای رئیسی که نه... دلم برای خودِ خاک‌برسرمون سوخت...
امروز امتحانِ چهارصفحه‌ایِ فروردین گرفتم. سخت‌ترین و عجیب‌ترین امتحانم که تنبلیِ تعطیلات رو می‌شوره و می‌بره، وَ برای اردیبهشت و مستمرها موتورها رو روشن می‌کنه. نهما آخرِ وقت با من داشتن و زنگای تفریح گریه‌زاری‌های هفتما و تقلب‌کرده‌هایی که فروردین‌شون صفر شده رو دیده بودن. رفتم کلاس، یکی‌شون بلند شده می‌گه خانوم! به‌جای امتحان گرفتن و افتادنِ ما، بیاین مذاکره کنیم :) وَ زدن زیرِ خنده :) (از دلِ همین شوخی‌ها عاداتِ نسلِ بعدی شکل می‌گیره... این شوخی‌ها جدّیه... خیلی چیزا رو عوض می‌کنه... خیلی گفتمان‌ها رو می‌چرخونه... نوشته بودم ما دیگه ایرانِ قبل از مذاکره نمی‌شیم...) من با لبخند و آرامش، اما با صدایی قاطع پاسخ دادم: من سرِ ارزش‌ها و عقایدم اهلِ مذاکره نیستم. شوخیِ کلاس، جدی شد و اضطرابِ امتحان، سؤال. یکی دیگه گفت خانوم! ترجمه می‌کنید چی گفتید؟! این‌بار من خندیدم. با همون خنده جواب دادم ارزش، تلاش کردن و ایجادِ فضای رقابتِ سالم بین تلاش‌گر و بدون تلاشه، تا تلاشگر به جایگاهِ موفقیت برسه و با بدون تلاش یکی نشه. عقیده‌م هم اینه که امتحان باید برگزار شه تا چنین فضایی که گفتم به وجود بیاد و آموزش‌ها، سنجیده بشه و خطاها، اصلاح. همهٔ کلاس ساکت بود. با برگه‌هام از صندلی بلند شدم و این‌بار بدونِ خنده و با افسوس گفتم: کاش مسؤولِ مذاکره با آمریکا هم من بودم... یکی پرسید براشون ارزش و عقیده‌تون و توضیح می‌دادید؟ وَ من خیلی محکم، خیلی باصلابت، خیلی باوجود گفتم: هرگز! می‌زدم دهنِ ترامپ و فرستاده‌هاش و می‌گفتم من با قاتلِ سردار سلیمانی مذاکره نمی‌کنم. وَ امتحانِ چهارصفحه‌ای برگزار شد.
984.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب‌ترین برام فرستاده؛ به‌خاطرِ امتحانِ امروز😂😂😂