eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دارم ستایش می‌بینم. حشمت فردوس حالم و خوب کرده. جوهرهٔ مرد، کار کردنه. این جوهره تو هر مردی باشه پیر و جوون نداره. عروسش انتخاب کرد با پدرشوهرش زندگی کنه. این‌جور مواقع خیلی زحمت برای عروسه پیش میاد. باید بشوره، بپزه، ببره، بیاره. خلوتش کم می‌شه. کارش زیاد می‌شه. ولی ستایش پدرشوهرش کاریه. میاد در حد ضرورت می‌خوره، می‌خوابه، حرف می‌زنه، می‌ره که تلاش کنه. اگه یه تار موی حشمت فردوس تو تنِ پسرای تن لشِ امروزی بود، الآن دنبالِ مشقای پسر پنجمی‌م بودم که به چه ترفندی بشینه بنویسه بخوابه!
من و رفیق تونستیم پول‌مون و از مردکی که پنجاه میلیون پول مردم رو بعد از دو سال نداده و دادگاه طفلیا همین شونزدهم بود و هنوزم به پول‌شون نرسیدن و اربعین‌شون خیلی سخت شد، با چهار تا پیام و تلفن بعد از یک هفته، از حلقومِ باباش بکشیم بیرون. من و رفیق همین نیمه‌شعبان پولی که کاروان اولیه نمی‌خواست پس بده رو تو نصف روز پس گرفتیم. عقب‌تر برم و بگم؛ تو یه مسابقهٔ نویسندگی اول شده بودم و کارت پول و تندیس داشت. بعد از اعلام نتایج غیب‌شون زد و جوایز رو پیچوندن. من و رفیق بعد از یک سال پیگیریِ جدی و مصمم، ردشون و تو دفتر بسیجِ مرکزی زدیم. رفتیم سراغ‌شون و تندیس و کارت پول و ازشون کندیم. عقب‌تر این‌که تو پارکینگِ حرم یکی زد به ماشین دوستم. دوستم خودش وا داد دید دو تا مردن. من ولی یک ساعت چنان معرکه‌ای به‌راه انداختم که حرم و خادماش و زائراش تا حالا ندیده بودن! حتی پلیس اومد هم خییییییییییلی شیک بهمون گفت بگذرید! دید دو تا دختریم و اون دو تا مردا بردنش چی بهش گفتن، ما رو وسطِ یه جماعت ظالم ول کرد و رفت... خدا بهم توان داد و امام رضاجان بهم جرأت، کوتاه نیومدم و هفتصد هزار تومانِ هفت سالِ پیش خسارتی که به ماشین دوستم زده بودن رو تا قرون آخر ازشون گرفتم. می‌خوام بگم شما بگو صد تا تک تومنی! تو کتم نمی‌ره مظلومی باشم که برابرِ ظالم ساکت نشسته و آه می‌کشه و حواله به قیامت می‌ده. نه! مظلوم‌ها خودشون ظالمن. چون اونان که با اجازه دادن به ظالم‌ها، اون‌ها رو جری می‌کنن و مظلوم رو غریب. اداره پولِ داوریِ نویسندگی رو واریز نکرده... می‌تونم بگم هر روز یه پیام می‌نویسم که بفرستم، اما دقیقه نود لغو می‌کنم و شماره می‌گیرم تماس بگیرم، اما بوق‌نخورده قطع می‌کنم... چرا؟ چون عوقم/اوقم می‌گیره با آموزش و پرورشیا حرف بزنم... چون تا مجبور نباشم پام و اداره نمی‌ذارم... چون تا حقِ دخترام وسط نباشه، حتی از خیابونِ آموزش و پرورش هم رد نمی‌شم... چون، چون تا به این سن رسیدم جایی به فسادِ آموزش و پرورش ندیدم و بی‌فرهنگ‌تر و بی‌ادب‌تر و وقیح‌تر از آموزش و پرورشیا سراغ ندارم. به هرکی برخورد هم به درک. من خودم معلمم و می‌دونم دارم دربارهٔ کیا و کجا حرف می‌زنم. حتی رفیق هم نمی‌ذاره من این پول رو پیگیری کنم. من نمی‌تونم بگم سگ‌خور و هر روز شماره می‌گیرم که حقم و بگیرم، اما رفیق اتاقِ رئیس رو یادم میاره و حالم و بهم می‌زنه و منصرفم می‌کنه که حتی بخوام تف تو صورت‌شون کنم... حقوقِ مؤسسهٔ جدید رو ریختن. همون یک جلسه رو. چون نیازم دارن و نمی‌خوان از دستم بدن. به تخصصم احترام گذاشتن که بمونم. خیلی گوشت شد به تنم. اما من و یاد حقم انداخت دستِ فاسدهای آموزش و پرورش... شماره گرفتم که پیگیری کنم و باز بوق‌نخورده قطع کردم... عوقم/اوقم گرفت حتی تلفنی باهاشون حرف بزنم...
هم‌بازیِ پلی‌استیشن‌م؛ کسی که کاپوچینوهاش و همیشه می‌دزدم؛ پسری که پارسال یکِ نیمه‌شب باهاش رفتم حرم و پلیسِ حرم به هوای این‌که من دختردبیرستانی‌ام و با اون از خونه فرار کردم، ما رو گرفت و وقتی سنِ من رو فهمید و این‌که خواهربرادریم شاخ درآورد؛ تنها فردی که در خانواده عقاید و مواضعِ من رو نشنیده رد نمی‌کنه و هیچ‌وقت نه مسخره‌م کرد و نه آزارم داد؛ تنها هم‌صحبت‌م در خونه، رفت سربازی.
یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد...
از پشتِ میزِ کتابخانهٔ دوست‌داشتنی‌ام، غرق در تصحیحِ اقیانوسِ عمیقِ برگه‌های امتحانی، گاهی سر از آب برمی‌کشم و نفسی تازه می‌کنم؛ به جمله‌بندی‌های زنانهٔ تُرد و شفافِ سیمین.
چقدر فرسته تو ذهنم دارم برای اینجا، اما جلیلیِ وجودم چند روزه شکست خورده و پزشکیانِ پیروزِ وجودم، برقا رو قطع کرده... فعلا مشغولِ مذاکره‌ام(!) تا ببینم چی می‌شه...
گر به آغوش بریزند گُل اندر برِ من آن همه خار بُوَد، چون تو در آغوش نِه‌ای
سربه‌راه
هم‌بازیِ پلی‌استیشن‌م؛ کسی که کاپوچینوهاش و همیشه می‌دزدم؛ پسری که پارسال یکِ نیمه‌شب باهاش رفتم حرم
مامانم می‌گه آی‌فیلم نون.خ گذاشته. من نون‌.خ خیلی دوست دارم. خصوصا تیتراژهاش و. چون از کردستانِ ایران و عراق کلی خاطره‌های کارت‌پستالیِ محشر دارم. زبان کردی رو با این‌که مطلقا هیچی نمی‌فهمم خیلی دوست دارم. اما نون‌.خ بهانه است. می‌خواد وسوسه‌م کنه برم طبقه پایین. مامانم تنها شده و‌ دوست داره زودتر برسم خونه و بیشتر باهاش باشم...
تستِ پنجاه و سومم که حوصله‌ش سر رفته و هی وول می‌خوره. یهو می‌گه آهااااااا! صبر کنین! وَ قبلِ این‌که اجازه بدم، به‌دو می‌ره پایین. با دو تا کفگیر برمی‌گرده و داره غش‌غش می‌خنده! از خنده‌ش خنده‌م می‌گیره و می‌گم چیه؟ می‌گه براتون کفگیر خریدم :) دوباره از خنده غش می‌کنه. با خنده نگاهش می‌کنم و چیزی نمی‌گم. پسربچه یک ساعت نشسته و پنجاه تا تست زده، دیگه باید یکم خُل‌خُلیاش تخلیه شه :) یهو جدی می‌شه و می‌گه خودم ساختم ها! وَ واقعا خودش ساخته و روغن زرد زده بود که چوبش چی‌چی نشه (توضیحِ تخصصی داد ولی علاقه نداشتم، خاطرم نمونده) و هنوز بو می‌داد. به تست شصت رسیدیم که کنارِ شصت سه تا صفرِ دیگه هم می‌ذاره و باز غش‌غش می‌خنده و می‌گه تو رو خدا ولم کنین! شصت هزار تا تست زدیم، دارم می‌میرم :) تست صد و سی‌ام هستیم که صدای یه خروس به قوقولی‌قوقو بلند می‌شه. غش می‌کنه از خنده. می‌گه معرفی می‌کنم: پسرم :) می‌خندم می‌گم دخترم داری؟ می‌گه خدا بهم دختر نداده، ولی هفت_هشت تا عروس دارم :) عینِ علی اوجی لوس و بی‌مزه است :)
سربه‌راه
مامانم می‌گه آی‌فیلم نون.خ گذاشته. من نون‌.خ خیلی دوست دارم. خصوصا تیتراژهاش و. چون از کردستانِ ایرا
کاش پدر و مادرا تو کانالم بودن که وقتی می‌نوشتم با اونی که تهش ور دل‌تونه جوری تا کنید که فردای تنهایی روتون بشه بهش نگاه کنید، شاید کمی... حتی کمی، متنبّه می‌شدن. دیگه نون.خ دوست نخواهم داشت. اون‌قدر خاطره از خانواده دارم که وسوسه نشم :)
کور شدم تو اتوبوس ولی همه پیاماتون و جواب دادم. همه رو. صفر کردم ناشناسم و. دوستان رسما کانالم دانشگاه فرهنگیانه😂 انگار زنگ تفریحه و همه معلما دور هم جمع شدیم😁 فقط این‌که من با معلما حال نمی‌کنم و زنگای تفریحم پیش دخترام😂😎😁