eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
زندهٔ سرزنده‌م؛ به نهمِ دو❤️ به خوب‌ترین❣
با برگه‌هام شام می‌خورم و مامان و بابا ستایش می‌بینن.‌ حشمت فردوس داره عاشقی می‌کنه؛ به زیباترین وجه ممکن. جَنَم، عاطفه، غیرت، شجاعت، اصالت، حلال‌خوری، خونواده‌دوستی، ... یه مجموعه از همه چیزای خوبیه که می‌تونه یه زن رو «سرزنده» نگه داره. محال در پسرهای آسمون‌جُلِ مامانیِ آویزونِ موجود(!)
اگه یه دخترچادری با کوله‌پشتی تو خیابونا دیدید که این ساعت داره به‌جای سایهٔ درختا، از تو آفتاب راه می‌ره و می‌لنگه، اون تیکه از مقنعه‌شم که از گردیِ چادر جلوتره خیسه، اون منم! با دخترام آب‌بازی کردم و حتی یک نقطهٔ خشک تو لباسام نیست و از زنگِ دوم نتونستم بشینم و پادردم :))
سربه‌راه
اگه یه دخترچادری با کوله‌پشتی تو خیابونا دیدید که این ساعت داره به‌جای سایهٔ درختا، از تو آفتاب راه
زنگ تفریحِ اوّل، هفتما اومدن گفتن خانوم میاین آب‌بازی؟ خندیدم گفتم بیام خیس می‌شید هاااااا! فکر می‌کردم یه تعارفه ولی با ذوووووق گفتن هوراااااا! رفتم حیاط. پام هنوز رو پله بود که یه بطری آب، خالی کردن تو صورتم :) نهما دیدن خیس شدم، رفتن با بطری‌های آب‌شون ریختن سرم :) میلم به نهما بود ولی هفتما سرِ ذوق بودن با من بازی کنن. بطری یکی از نهما رو گرفتم آب کردم، افتادم پی هفتما. هلن و گیر آوردم و بطری و ریختم تو یقه مانتوش :) از چپ و راست ریختن سرم و خیـــــــــــــــــــــــــــسم کردن :) تو دلم گفتم من یه دبیرستان و خیس می‌کردم، خودتون خواستید :) میگ‌میگ رفتم پای باغچه و شلنگِ آب رو گرفتم دستم و تا به خودشون بجنبن، آب رو باز کردم، انگشت شستم و گذاشتم سرِ شلنگ و به آب، زاویه و سرعت دادم و گرفتم روشون :) ساعتِ ۹ و بیست دقیقه از مدرسهٔ ما صدای فریاااااااااد بلند شد و وقتی مدیر و معاون و بقیهٔ معلما ترسیده اومدن پشتِ پنجره، دیدن من شلنگِ آب و بستم رو دخترا و دخترا مثلِ جوجه‌زردای بی‌پناه، چسبیدن به دیوار و با جیغ و داد و خم شدن، سعی می‌کنن خیس نشن :) ولی یه مدرسه ازش آب می‌چکید تا همین زنگِ آخر :)) مدیرمون میکروفون برداشتن گفتن دم‌تون گرم خانوم فارسی :)) رفتم دفتر گفتن نمره انضباط‌تون و چند بدیم؟ :)) معاون گفتن باید با پدرشون تماس بگیریم بیان مدرسه :)) معلما در سکوت و تعجب نگام می‌کردن :)) شلنگ و که انداختم، بدو بدو در رفتم اومدم دفتر :)) صدای ذوق و خندهٔ هفتما مدرسه رو برداشته بود، نهما هم داد می‌زدن می‌بینیم‌تون خانم فارسی :)) هشتما هم خیس و متحیر مونده بودن گوشه دیوار :)))
دیشب که رسیدم، مامان گفت حوالیِ ساعتِ هفت‌ونیمِ عصر، فرمانده‌ت اومد و یه بسته برات آورد. بسته رو که باز کردم توش گنج بود! دو ظرف، گنج و خرده‌گنج‌هایی اطرافش! جلوی خودم و گرفته بودم که از نوشته‌های روی ظرف‌ها، پیشِ مامان گریه نکنم. درِ ظرف رو که باز کردم، خونه بوی سوق الکبیر گرفت! طاقت نیاوردم. بلند شدم و همه‌چیز رو بردم اتاقم. اتاق بوی سوق الکبیر گرفت. گریه کردم. گریه‌هام بوی سوق الکبیر می‌داد. قاشق بردم به گنج. گنج گذاشتم دهنم. دهنم بوی سوق الکبیر گرفت. برای مامان مقداری گنج ریختم توی بشقاب. مامان که خورد بوی سوق الکبیر گرفت. گنجِ بزرگتر رو پنهان کردم انتهای طبقهٔ پایینِ یخچال و گنجِ کوچیک‌تر رو گذاشتم توی کوله‌م. کوله‌م بوی سوق الکبیر گرفت. دارم می‌رم مدرسه که املا بگیرم. مدرسه و املای دخترام بوی سوق الکبیر می‌گیره. از اتوبوسِ اوّلم که پیاده شدم، بوی سوق الکبیر گرفته بود. امروز هرکی گنج‌شناس باشه، بوی سوق الکبیر می‌گیره و مست می‌شه! امروز خیلی بیرون کار دارم. برای فردای دخترا خیلی خرید دارم. خیلی تو شهر تردّد دارم. مشهد امروز بوی سوق الکبیر می‌گیره. مشهد امروز مست می‌شه. تقصیر من نیست؛ تقصیر فرمانده است. حتی چشمای شما که این فرسته رو خوند، بوی سوق الکبیر گرفت. تو آینه نگاه کنید؛ بوی سوق الکبیر به مشام‌تون می‌رسه. با زیرصدای همون دشداشه‌پوشی که صدا می‌زد: دِهینْ بوعلی! بِفرما خانُوم!
دارم عیدیِ دخترام و می‌شورم و خشک می‌کنم که تمیز باشه 😍 خوشحالی‌شون نذرِ ظهور❣
هرچی امضا می‌کنم تموم نمی‌شه. دستم درد گرفته. دون‌دونایی که دست چپم ریخت بیرون هنوز خوب نشده. پای آزرده‌م با کفشای جدید هم خوب نشده. درد دارم. خوابم میاد. وَ تنها چیزی که نمی‌ذاره غر بزنم اینه که فقط دو هفته دیگه با دخترامم... با نهما... با خوب‌ترین... وَ بازم باید پرشون بدم برن پی آینده‌شون... شنبه سرِ کلاسِ نهمِ دو، بحثِ آشپزی شد. همه گفتن دست‌پختِ خوب‌ترین خیلی عالیه. تعجب کردم. به روحیهٔ پسرونه‌ش و سیسِ عقاب‌ش نمیاد. با ذوق نگاهش کردم و گفتم واقعا؟! ریز لبخند زد و گفت خانوم گولِ قیافه‌م و نخورید. نگفتم نخوردم که دوستت دارم... محبتم بهش بیشتر شد. چندبعدی و‌ تواناست. مادرش هم‌سنِ منه. به این فکر کردم اگه دخترِ من بود با این‌همه ادعا، این‌قدر باعرضه و توانمند بار نمیومد... امروز یادداشتِ کارت‌پستالِ هدیه‌ش و نوشتم. دستِ من پنجاه و هفت نمره اضافه داره و هرگز دست از تلاش نکشید. براش از کربلا هدیه گرفتم. می‌ذارم عکسش و. چیزیه که خیلی خیلی دوست داره و خوشحال می‌شه. درست از روبه‌روی حرمِ آقا امام حسین علیه‌السلام. به این نیت که عاقبت بخیر شه و عهده‌دارش آقا بشن. بهشم می‌گم از کجا براش هدیه خریدم. تو این‌همه سال معلمی تا حالا شاگردی رو این‌طوری دوست نداشتم... با همهٔ وجودم تلاش می‌کنم و تشویق که تیزهوشان قبول شه... با این‌که می‌دونم اگه جای دیگه نره میاد شعبهٔ دبیرستان پیش خودم. اردیبهشت برای من ماهِ غم‌انگیزیه... نُه ماه جون می‌کّنم و خونِ دل می‌خورم و آب می‌شم، بعد باید یکی یکی‌شون و بذارم لبِ پنجره و هول بدم که بیفتن و بپرن و نترسن و پرواز کنن و برن پی آسمون‌شون... قلبم رو به چی آروم کنم؟ به دِهینِ عِراق... عِراق... عِراق... بعد از پر دادنِ جوجه‌هام، پناه می‌برم به عِراق...
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و می‌بینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون امروز روز دختره و هم بهم تبریک بگن، هم ازم عیدی بگیرن. آبرو داشتن برای من همون اطمینانِ دختراییه که از این مدرسه رفتن و همه‌شون یه‌جا نیستن، ولی به عشقِ عیدی گرفتن از من کلهٔ صبح، قبل از مدرسه‌شون میان اینجا. ایمانم ضعیفه که کمی ترسیدم به دخترای این مدرسه‌م نرسه و کم بیاد، ولی خوشحالم از این آبرویی که خدا بهم داده. خدایا خیلی دمت گرم❣ خیلی مخلصیم❤️ *مراقبِ امتحانم که چای دستمه.
سربه‌راه
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و می‌بینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون ام
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی می‌دی. من امروز همه‌ش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :) می‌دونن اول به مدرسه می‌دم بعد اگر موند به همکارا. دیدم بنده‌خدا این‌قدر طاقتش نبوده گفته، همون‌جا براش آوردم :) این‌قدر ذوق کرده بود که از ذوقش کلی ذوق کردم :) بعد می‌ترسیدم کم بیاد، خصوصا که صبح دخترای پارسالم زیاد بودن. ولی مسأله اینه که خیال می‌کردم «من» عیدی می‌دم(!) من یه ابزاره. یه اَدات. یه وسیله. رزق مال کس دیگه‌ست. اونی که باید رزق بهش برسه هم کس دیگه میاره. ستایش هم اومد دیدنم. برام کادو آورد. روزیِ اونم شد. به همه رسید. حتی همکارا. حتی دخترایی که اومدن سرریز خواستن و من هرگز نه نمی‌گم. حتی همکارایی که برای بچه‌شونم برداشتن. خدا روزیِ هرکس رو بهش می‌رسونه. این و برای هزارمین بار امروز دیدم وقتی درست تا دونهٔ آخر برداشته شد و به هممممممه رسید😍
دوست‌داشتنی‌ترین هدیهٔ امروزم😍 خودِ دخترم برام درست کرده❣
سربه‌راه
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی می‌دی. من امروز همه‌ش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :)
یکی از هفتما تو کلاس خیلی خوشحال شد. خیلی خیلی تشکر کرد. زنگ تفریح دوباره اومد پیشم و تشکر کرد روز دختر رو تبریک گفتم و عیدی دادم. زنگ آخر داشتم صورتم و پاک می‌کردم که دوباره اومد و خیلی خیلی تشکر کرد. بعد گفت خانوم! پدرم بهم تبریک نگفته. مادرم بهم تبریک نگفته. دیشب تولد پسرجون‌شون و جشن گرفتن اما به من تبریک نگفتن. شما تبریک گفتید. عیدی دادید. من رو خیلی خوشحال کردید. من خیلی ناراحت بودم. بغلش کردم. نگفتم بهش عزیزم منم همین‌طور... منم تا سه سالِ پیش از پدر و مادرم تبریکی نداشتم تا زن‌داداشم اومد و سرِ اون مجبور شدن به منم تبریک بگن... نگفتم بهش که امید بگیره، چون یه معلم نباید با رنج‌های خودش به شاگردش امید بده... باید «روزنه‌های حقیقی» رو نشون شاگردش بده... فقط رشد. فقط رشد. این باید تنها رنجِ یه معلم باشه برابر شاگردش.
یکی از هفتما آبان شد بچهٔ طلاق. حالش خیلی خیلی خراب بود. دیدم برای فکر نکردن خودش و بسته به کتاب و چه کتابایی... عمرتلف‌کن و قلب‌سیاه‌کن... من مستقیم هیچ کار مذهبی و فرهنگی‌ای نمی‌کنم. همه‌چیز رو خوب می‌سنجم. سعی می‌کنم از فرصت‌ها استفاده کنم. مثلا امروز دخترا امتحان مطالعات داشتن. باید می‌نوشتن صنعت نفت کِی ملی شد. نمی‌دونستن سالش و. یکی گفت خانم بعد از انقلاب بوده؟ من استفاده کردم و گفتم همه فکر می‌کنن سر جمهوری اسلامی و انقلاب، ما با آمریکا مشکل داریم. فکر می‌کنن دشمنی با آمریکا تقصیر امام خمینی و امام خامنه‌ایه. در صورتی که پدرکشتگی ما با آمریکا دقیقا از همین ماجرای نفت شروع شد. اون کودتای آمریکایی، ایرانِ قبل از انقلاب رو دشمنِ آمریکا کرد. بچه‌ها ذوق کرده بودن بی‌اون‌که پاسخ بدم راهنمایی کردم و من ذوق کرده بودم خدا بهم فرصت داده تبیین کنم. به این دخترم گفتم برات چند تا کتاب میارم که دوست نداشتی نخون، فقط میارم چون آرام‌بخشه. براش این سه تا رو بردم. اصلا هم اصراری نکردم بخونه، برعکس خیلی کم هم فرصت دادم و هی سراغ می‌گرفتم که بچه‌هام و کی میاری؟ امروز کتابام و با گل‌های ناز روش آورده. می‌پرسم کدوم به دلت نشست که ببینم خونده یا نه؟ هر سه رو خونده بود! از چیزی نمی‌ترسیدم خوشش نیومده بود. می‌گفت خیلی پیرمردی بوده. (تقصیرِ منه حاج‌قاسم که دخترام تو رو نمی‌شناسن... حلال کن...). توحید داروی دردها براش سخت بوده اما حاشیه‌نویسی و نقاشی‌های من تو کتابم کمکش کرده مطلب رو بفهمه. اما رحمت واسعه رو گرفته بود دستش و می‌گفت خانم این خیلی آرومم کرد... خیلی آرومم کرد...