هرچی امضا میکنم تموم نمیشه.
دستم درد گرفته.
دوندونایی که دست چپم ریخت بیرون هنوز خوب نشده.
پای آزردهم با کفشای جدید هم خوب نشده.
درد دارم.
خوابم میاد.
وَ تنها چیزی که نمیذاره غر بزنم اینه که فقط دو هفته دیگه با دخترامم...
با نهما...
با خوبترین...
وَ بازم باید پرشون بدم برن پی آیندهشون...
شنبه سرِ کلاسِ نهمِ دو، بحثِ آشپزی شد. همه گفتن دستپختِ خوبترین خیلی عالیه. تعجب کردم. به روحیهٔ پسرونهش و سیسِ عقابش نمیاد. با ذوق نگاهش کردم و گفتم واقعا؟! ریز لبخند زد و گفت خانوم گولِ قیافهم و نخورید. نگفتم نخوردم که دوستت دارم...
محبتم بهش بیشتر شد. چندبعدی و تواناست. مادرش همسنِ منه. به این فکر کردم اگه دخترِ من بود با اینهمه ادعا، اینقدر باعرضه و توانمند بار نمیومد...
امروز یادداشتِ کارتپستالِ هدیهش و نوشتم. دستِ من پنجاه و هفت نمره اضافه داره و هرگز دست از تلاش نکشید. براش از کربلا هدیه گرفتم. میذارم عکسش و. چیزیه که خیلی خیلی دوست داره و خوشحال میشه. درست از روبهروی حرمِ آقا امام حسین علیهالسلام. به این نیت که عاقبت بخیر شه و عهدهدارش آقا بشن. بهشم میگم از کجا براش هدیه خریدم.
تو اینهمه سال معلمی تا حالا شاگردی رو اینطوری دوست نداشتم... با همهٔ وجودم تلاش میکنم و تشویق که تیزهوشان قبول شه... با اینکه میدونم اگه جای دیگه نره میاد شعبهٔ دبیرستان پیش خودم.
اردیبهشت برای من ماهِ غمانگیزیه...
نُه ماه جون میکّنم و خونِ دل میخورم و آب میشم، بعد باید یکی یکیشون و بذارم لبِ پنجره و هول بدم که بیفتن و بپرن و نترسن و پرواز کنن و برن پی آسمونشون...
قلبم رو به چی آروم کنم؟
به دِهینِ عِراق...
عِراق...
عِراق...
بعد از پر دادنِ جوجههام،
پناه میبرم به عِراق...
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و میبینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون امروز روز دختره و هم بهم تبریک بگن، هم ازم عیدی بگیرن.
آبرو داشتن برای من همون اطمینانِ دختراییه که از این مدرسه رفتن و همهشون یهجا نیستن، ولی به عشقِ عیدی گرفتن از من کلهٔ صبح، قبل از مدرسهشون میان اینجا.
ایمانم ضعیفه که کمی ترسیدم به دخترای این مدرسهم نرسه و کم بیاد، ولی خوشحالم از این آبرویی که خدا بهم داده.
خدایا خیلی دمت گرم❣
خیلی مخلصیم❤️
*مراقبِ امتحانم که چای دستمه.
سربهراه
آبرو داشتن برای من این شکلیه که صبح میام مدرسه و میبینم نهم دوهای پارسال تو حیاط منتظرم هستن چون ام
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی میدی. من امروز همهش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :)
میدونن اول به مدرسه میدم بعد اگر موند به همکارا. دیدم بندهخدا اینقدر طاقتش نبوده گفته، همونجا براش آوردم :)
اینقدر ذوق کرده بود که از ذوقش کلی ذوق کردم :)
بعد میترسیدم کم بیاد، خصوصا که صبح دخترای پارسالم زیاد بودن. ولی مسأله اینه که خیال میکردم «من» عیدی میدم(!)
من یه ابزاره. یه اَدات. یه وسیله.
رزق مال کس دیگهست. اونی که باید رزق بهش برسه هم کس دیگه میاره.
ستایش هم اومد دیدنم. برام کادو آورد. روزیِ اونم شد.
به همه رسید. حتی همکارا. حتی دخترایی که اومدن سرریز خواستن و من هرگز نه نمیگم. حتی همکارایی که برای بچهشونم برداشتن.
خدا روزیِ هرکس رو بهش میرسونه. این و برای هزارمین بار امروز دیدم وقتی درست تا دونهٔ آخر برداشته شد و به هممممممه رسید😍
سربهراه
دبیر مطالعات اومده پیشم که شما روزای عید، عیدی میدی. من امروز همهش منتظرم کِی از شما عیدی بگیرم :)
یکی از هفتما تو کلاس خیلی خوشحال شد. خیلی خیلی تشکر کرد.
زنگ تفریح دوباره اومد پیشم و تشکر کرد روز دختر رو تبریک گفتم و عیدی دادم.
زنگ آخر داشتم صورتم و پاک میکردم که دوباره اومد و خیلی خیلی تشکر کرد. بعد گفت خانوم! پدرم بهم تبریک نگفته. مادرم بهم تبریک نگفته. دیشب تولد پسرجونشون و جشن گرفتن اما به من تبریک نگفتن. شما تبریک گفتید. عیدی دادید. من رو خیلی خوشحال کردید. من خیلی ناراحت بودم.
بغلش کردم. نگفتم بهش عزیزم منم همینطور... منم تا سه سالِ پیش از پدر و مادرم تبریکی نداشتم تا زنداداشم اومد و سرِ اون مجبور شدن به منم تبریک بگن... نگفتم بهش که امید بگیره، چون یه معلم نباید با رنجهای خودش به شاگردش امید بده... باید «روزنههای حقیقی» رو نشون شاگردش بده... فقط رشد. فقط رشد. این باید تنها رنجِ یه معلم باشه برابر شاگردش.
یکی از هفتما آبان شد بچهٔ طلاق. حالش خیلی خیلی خراب بود. دیدم برای فکر نکردن خودش و بسته به کتاب و چه کتابایی...
عمرتلفکن و قلبسیاهکن...
من مستقیم هیچ کار مذهبی و فرهنگیای نمیکنم. همهچیز رو خوب میسنجم. سعی میکنم از فرصتها استفاده کنم. مثلا امروز دخترا امتحان مطالعات داشتن. باید مینوشتن صنعت نفت کِی ملی شد. نمیدونستن سالش و. یکی گفت خانم بعد از انقلاب بوده؟ من استفاده کردم و گفتم همه فکر میکنن سر جمهوری اسلامی و انقلاب، ما با آمریکا مشکل داریم. فکر میکنن دشمنی با آمریکا تقصیر امام خمینی و امام خامنهایه. در صورتی که پدرکشتگی ما با آمریکا دقیقا از همین ماجرای نفت شروع شد. اون کودتای آمریکایی، ایرانِ قبل از انقلاب رو دشمنِ آمریکا کرد.
بچهها ذوق کرده بودن بیاونکه پاسخ بدم راهنمایی کردم و من ذوق کرده بودم خدا بهم فرصت داده تبیین کنم.
به این دخترم گفتم برات چند تا کتاب میارم که دوست نداشتی نخون، فقط میارم چون آرامبخشه.
براش این سه تا رو بردم. اصلا هم اصراری نکردم بخونه، برعکس خیلی کم هم فرصت دادم و هی سراغ میگرفتم که بچههام و کی میاری؟
امروز کتابام و با گلهای ناز روش آورده. میپرسم کدوم به دلت نشست که ببینم خونده یا نه؟
هر سه رو خونده بود! از چیزی نمیترسیدم خوشش نیومده بود. میگفت خیلی پیرمردی بوده. (تقصیرِ منه حاجقاسم که دخترام تو رو نمیشناسن... حلال کن...). توحید داروی دردها براش سخت بوده اما حاشیهنویسی و نقاشیهای من تو کتابم کمکش کرده مطلب رو بفهمه.
اما رحمت واسعه رو گرفته بود دستش و میگفت خانم این خیلی آرومم کرد... خیلی آرومم کرد...
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛
بهخاطر امر به معروف و نهی از منکر :)
به مادرم که نگران زنگ زد کجایی دروغ گفتم حرم بودم. چون خونوادهم همعقیدهم نیستن و جنجال پیش میاد.
چرا اینجا مینویسم؟ چون میخوام بدونید امر به معروف و نهی از منکر همیشه گلوبلبل نیست،
اما واجبه :)
هزار بارِ دیگه هم امشب تکرار شه،
این کار و میکنیم.
از اینکه چنین روزی هم برای امر به معروف و نهی از منکر رفتیم کلانتری، خیلی خوشحالیم. خیلی برامون رزقه.
به رفیقم خیلی افتخار میکنم.
میتونست مثل همهٔ مذهبی عقبموندههایی که میشناسم همون اول جا بزنه، ولی تا تهش اومد :)
بعد کامل مینویسم. الآن چشمام داره از خستگی میره. باید برسم بخوابم فردا به مدرسه برسم.
فردا هنوز هم جفتمون امر به معروف و نهی از منکر میکنیم. :)
سربهراه
تا نیم ساعتِ پیش، با رفیق کلانتری بودیم؛ بهخاطر امر به معروف و نهی از منکر :) به مادرم که نگران زنگ
رفیق اجازه نمیده بنویسم. میگه دیشب همهٔ اونایی که روبهرومون بودن و اذیت میکردن مذهبی خاکبرسرا بودن، ایتاییها هم مذهبیخاکبرسرن، جز کانال خوندن و سخنرانی گوش دادن و پروفایلای شعار گذاشتن عرضهای دارن که میخوای براشون بنویسی؟! اونایی که میخوننت جز چلهٔ کلیمیه برداشتن برای حاجاتشون، جَنَمِ امر به معروف و نهی از منکر دارن یا خودشون و پشت شرایط و احتمال اثر قایم کردن؟!
دیدم راست میگه و حرف حق جواب نداره😂 ولی گفتم من که واسه اونا نمینویسم، بخشیش برای جنونِ نوشتنه و خونده شدن، بخشی برای مرور روزهایی که نترسیدم و وظیفهم و انجام دادم.
مثلا دو شبِ پیش از شدتِ کار، خیلی تحت فشار بودم. پادرد و دستدرد و خوابآلود و خسته و از برنامهم عقب.
رفتم یادداشتای آبان و آذر و خوندم که همینقدر تحت فشار بودم و یادم اومد انجامش دادم. نه فقط یه انجامِ تمومشه بره، نه، به بهترین شکل انجامش دادم و از پسش براومدم. پس حالا هم میتونم.
ولی فعلا رفیق راضی نیست بنویسم. تا ازش رضایت بگیرم تو اتوبوسا مدرسه رو تعریف میکنم😍