داشتم پیامهاتون رو پاسخ میدادم که یه نکته ذهنم رو درگیر کرد!
پیامها ناشناس میاد و من نمیدونم کی آقاست و کی خانم...
متأسفانه یا خوشبختانه هم با پیشفرضِ خانم، پاسخ میدم.
استیکرهای محبتآمیز رو هم متقابلا پاسخ میدم که بیتوجهی و برداشتهای دیگه از پاسخم نشه.
خواستم از این فرسته اعلام کنم من نمیدونم شما آقا یا خانم هستید،
اما شما که میدونید دارید به یه خانم پیام میدید!
لذا اگر آقا باشید و با ضمیرِ مفرد خطابم کردید یا استیکری که در شأنِ یه مردِ باتقوا نیست فرستاده باشید (حتی یک گل) یا جملهبندی و لحنِ صمیمی داشتید که من رو به خطا بندازه خانمید و راحت پاسخ بدم،
قطعا حلال نمیکنم و اون دنیا تا خوبیهای هفتاد نسلتون رو نگیرم، رضایت نمیدم از صراط عبور کنید.
مجازی و حقیقی نداریم؛
نامحرم
نامحرمه.
وَ من از این مورد محاله بگذرم.
نازنین هفتمه. اگه این پیام رو مشاور مدرسه ببینه باز میاد میگه شما دارید دخترا رو کمالگرا بار میارید(!) وسواس فکری میگیرن(!) همیشه حس ناکافی بودن و ناراضی بودن دارن(!)
وَ من هم خیلی قاطع برای بارِ هزارم جواب میدم:
بله!
ما ناکافی هستیم چون برای خوردن و خوابیدن اینهمه استعداد لازم نبود!
خوشحالم که به دخترام تزریق کردم بااااااااااااید بهترینِ خودمون باشیم.
باااااااااااید همهٔ عمر در تلاش باشیم بهترینِ نسخهای از انسان باشیم که خدا با هزار ذوق آفریده!
بااااااااااید به #انسان_کامل نزدیک بشیم.
حتما میتونیم.
واگرنه ما برای خوردن و خوابیدن اینهمه استعداد لازم نداشتیم!
سربهراه
دبیرستانی که بودم بابام رانندهٔ تریلی بود تو بندرعباس؛ بندر شهید رجایی.
من بندر شهید رجایی رو قدم به قدم میشناسم. از کنارِ هر جایگاهِ باری و کانتینر به کانتینر عبور کردم. وقتی بابا تریلی رو میبرد زیرِ یه جرثقیلِ بزرگ تا یه کانتینرِ سنگین رو بلند کنه و با دقت و ظرافت بذاره روی هجدهچرخِ بابا، من پشتِ بابا قایم شده بودم و سرم با سرِ بابا هوا بود و به اون کانتینرِ معلق در هوا نگاه میکردم و همیشه میترسیدم زنجیرش محکم نباشه و بیفته!
برای همین صبر کردم تا سرِ حوصله برای بندرعباس بنویسم. برای جایی که ازش کلی خاطره دارم. از خودِ خودِ محلِ انفجار...
سالِ کنکورم بود. عید با بابا رفتیم بندر. مثلِ هر سال عید. صاحبکارِ بابا خونهش و دربست به ما میداد و خودش و خونوادهش میومدن مشهد. ولی ما خونه بهشون نمیدادیم. من و مامان وسواس داریم و بابا غیرت. حال نمیکرد در نبودش کسی تو زندگیش باشه. ما هم از اونا خونه نمیخواستیم. بابا هر سال ما رو میبرد پشتِ تریلی و چادر میزد. یک سال، وقتی هنوز پایتختِ یک ساخته نشده بود، بابای من یه کانتینرِ خالی بار زد و اونتو رو کرد اتاقِ زندگی😍
فقط یه مشکلِ بزرگ داشتیم؛ بندر گرم بود... وَ ما تو چادر و کانتینر میسوختیم...
اون روزا دستِ بابا اینقدری باز نبود که بریم مسافرخونه و هتل. ما بچهها هم طرفِ بابا بودیم و میگفتیم از خونه نیومدیم بیرون که دوباره بریم خونه! حال میکردیم تو همون چادر و کانتینر! تا اینکه صاحبکارِ بابا میومد دنبالمون و به زور ما رو میبرد خونهش و کلید و میداد و خودشون میرفتن. مامان و پسرا میموندن خونه و منِ چشمسفید با بابا میرفتم اسکله...
بندرِ شهید رجایی...
عاشقِ این بودم که با هجدهچرخ بریم کنارِ اسکله و کشتیهای بزرگِ باری و تخلیهٔ کانتینرها رو ببینم...
کشتیهای خیلی خیلی بزرگِ باری...
با جرثقیلهای بزرگ...
کانتینرهای بزرگ...
وقتی بابا با دستهای قدرتمندش، زنجیرهای آهنی و پهن و عریض رو دورِ بار محکم میکرد و زیرپوشِ نیمآستینِ تمامنخش تو اون آفتابِ کُشنده خیسِ عرق میشد، من چنان با غرور میایستادم کنارش که دخترِ پزشکیان الآن کنارِ باباش نمیایسته!
اونموقع عقاید اسلامی نداشتم، مراعات نمیکردم یه دخترِ هفده_هجده ساله بین کلی آقا هستم و تو محیطِ مردانه... با بابام همهجا میرفتم. من قسمتِ ترخیصِ بارِ بندر شهید رجایی رو یادمه... پلههای برجِ مراقبت و دیدبانی... سکّوی بلندِ کنارِ اسکله... جایگاهِ بارنامه... بخش بینالمللی... قسمت داخلی...
بابا که بار میزد و کارش تموم میشد، سوار میشدیم و من و میبرد قسمتِ انتهای اسکله...
اونجا هیچکس نبود...
هیچ جُنبندهای...
بِکرترین قسمتِ ساحلِ خلیج فارس بود...
دور از هر آدمیزادی...
تو ساحلش پُر بود از سفرهماهیهایی که تو جزر و مد جا موندن تو ساحل و مردن... پر بود از ستارههای دریایی... اینقدر دور از آدمیزاد بود که همون ابتدای آب، ماهیها با خیال راحت میومدن و وقتی میرفتم تو آب، مثلِ فیلمِ بچههای آسمان، کلی ماهی دورِ پاهام بود و قلقلکم میدادن...
من و میبرد اونجا و میگفت تا من یه چُرت میزنم تو برو دریا...
اونجا روسری و مانتو رو درمیاوردم و انگار مِلکِ بابام باشه، امن و امان، میرفتم دریا... میرفتم تااااااااااا دورها تو ساحل برای خودم قدم میزدم...
با گوشیِ سامسونگِ کشوییم از خودم عکس میگرفتم و وقتی برمیگشتم مشهد کلی دل میسوزوندم که ببینین بابام من و کجا برده؟ :)
اینقدر تو ساحل و دریا دور میشدم که تریلیِ بابا یه نقطه میشد... بابا بیدار میشد و میدید نیستم، اون بندِ بوقِ بزرگِ هجدهچرخ رو میکشید و مثلِ ناقوس صدا میداد و من و هوشیار میکرد که دور شدم.
پای برهنه روی شنهای خلیج فارس میدویدم تا برسم به بابا...
من بارها تو میدونِ سرسبزِ جلوی درِ اسکلهٔ شهید رجایی شام خوردم...
با نگهبانی دوست شدم و وقتی بابا داخل بود، میتونستم بیمجوّز و بارنامه و عبوری، واردِ اسکله شم...
اولینبار که خبرِ انفجار رو شنیدم، به مامان گفتم خاطراتم سوخت... آبیترین و وسیعترین و رؤیاییترین خاطراتم...
این فرسته با تمامِ روحم تقدیم به بندرعباس. تقدیم به اسکلهٔ شهید رجایی. تقدیم به ایران.
دردت به جونم ایران...
دردت به جونم وطن...
این تنِ ناقابل فدای ذره ذره خاکت.
یه شماره ناشناس تماس گرفته. جواب میدم و میبینم کوثره. زنگ زده روز معلم رو بهم تبریک بگه.
میگم مگه فردا میخوای غایب شی؟! میگه نه به خدا خانوم! میگم خب دیدم زنگ زدی و نذاشتی فردا، فکر کردم نمیای...
گفت امروز روزتونه خانوم! من امروز باید بهتون تبریک بگم. فردا واسه کارای حضوریه :)
من نمیخوام اردیبهشت تموم شه...
شما چه میدونین شاگردی که قراره صبحِ شنبه ببینهت ولی زنگ میزنه... پیام هم نه، زنگ میزنه که روزت و تبریک بگه یعنی چی...😭
#نهم_دو ❣
اعتقادی به این تجمعاتِ نمایشیِ غالبا بیعقیده و استمرار ندارم، اما من اون گنجشکی هستم که میدونه یه قطره آبِ تو دهنش، آتشِ بر ابراهیم علیه السلام رو خاموش نمیکنه، فقط اومدم که جزوِ نمرودیها نباشم.
به عشقِ دخترا و معلمای مقاومِ غزّه❤️🩹
#اجتماع_سراسری_فریاد_فلسطین
روی پیامهای تبریکی که کپی نیستن خیلی وقت میذارم. «اصالت» رو خیلی بالا میبرم. پاسخم به این یه خطِ ساده خیلی خیلی متفاوته با پاسخم به متنهای کپی از گوگل و اینستاگرام و پینترست. اینکه دانشآموزم برام یه کتاب فرستاده و بخشی از اون رو تا حرفش و بزنه، برام زمین تا آسمون فرق داره با کلی کارتپستال دیجیتالی که برام با ظرافت و دقت ساختن و از صبح هی برام فرستادن اما «ذاتِ کار تکراریه».
حتی امروزم باید معلمی کنم... حتی در پاسخ دادن به تبریکهام... باید «اصالت»، «سادگی»، «صداقت» و «خلاقیت» رو ارزش بدم و فردا وقتی دخترام پاسخهای من رو به پیامهاشون به هم گفتن، متوجه این تفاوت بشن... بیان دلخوریشون و بهم بگن و من دونهدونه استدلال بیارم تا شاید یکی از دخترام برای فردای ظهور فکرهای تازه داشته باشه... خط مقدم باشه و شروعکننده... منتظر نباشه تا یکی تذکر بده و اون بگه خب! دیگه لازم نیست من بگم... تا از یک نفر بودن نه بترسه، نه خجالت بکشه...
من این شغلِ تعطیلیبرندارِ همیشه در مراقبه و محاسبه رو عاشقم❣
الحمدلله ربّ العالمین که معلّمم...
وَ هزار استغفرالله از کم بودنم برای این رَدا...
امروز همهٔ همکارام روی گروههای مدرسه و مؤسسه خودشون و خفه کردن از تبریک گفتن و قربونصدقهٔ خودشون رفتن...
من هیچ تبریکی نگفتم و نمیگم.
فردا حضوری به هرکه شایستهٔ شغل انبیاست، تبریک خواهم گفت. فقط به هرکی متعهدِ این شغله. مثلِ تمومِ این دوازده سال معلمی که حتی به یک نفر تعارفی و عرفی تبریک نگفتم.
اگه پزشکیان دنبالِ مذاکره با قاتل سردار سلیمانی و بچههای غزّهست؛
تقصیرِ سه نفره...
پدر... مادر... وَ معلمش.
۴۸ ساعته نخوابیدم. در پرفشارترین لحظاتِ زندگیم هستم. مثلِ یه هشتپا دارم صدها کار رو همزمان انجام میدم و همه فوری و ضروری.
یازدهم انسانیِ دبیرستان درخواست دادن من بهشون فوقالعاده درس بدم و برای نهایی آمادهشون کنم.
وَ من پذیرفتم چون رقمِ خوبی پیشنهاد دادن.
تو اتوبوسها دارم فنون ادبی مطالعه میکنم که بعد از پنج سال تدریس کنم.
فشارم مدام میفته و هی با شکلات سرِ پا میشم. پاهام، کمرم، چشمام، دستام درد داره. پوستم چروک و زرد شده و چشمام خسته و بیفروغ.
اما
در بهترین لحظاتِ زندگیم هستم و دخترام... دخترام... دخترام چنان زندگی رو به کامم شیرین کردن که میتونم با تنی خسته و روحی بینفس، کوه جابجا کنم❣
خدایا مخلصیم❤️
بالاخره رسیدم خونه.
یه کفشِ بد، بلایی سرِ پام آورده که دیگه کفشای خوبِ بعدش، درستش نکرد...
اینکه پاهام و شستم و بدون جوراب دراز کردم و انگشتای پام و میتونم از هم باز کنم تا میخچهٔ دردناک و تاولِ انگشتی که ناخنش مُرده کمی بیفشار هوا بخورن، از خوشبختیهای دنیاست که کمتر کسی میدونه!
اتاقم پر از کادو و گل و دستهگل شده.
چندتاشون و هنوز باز نکردم.
تنها معلمِ دستِ پرِ این دو روز بودم. اونقدری که مؤسس در جشنِ معلم اعتراف کردن و گفتن:
سختگیرِ محبوب!
معلومه که برام مهمه! همکارایی که خیال میکردن من سختگیرم و اضطرابی که دخترا سرِ امتحانا و درسای من دارن غیرطبیعیه، دهنشون بسته شد!
دخترام ثابت کردن سختگیریِ من اصولیه نه از روی عقده.
شنبه کولهم پر بود، پلاستیکِ بزرگِ دستم پر، گلهام جا نمیشد دستم و گلدونام در خطرِ افتادن بود.
فرصت ندارم فعلا هم بررسی کنم چی گرفتم و چی برام خاصتره.
هدیههای نکتهدار رو اینجا ثبت میکنم.
امروز یه کارِ بد کردم و ناخودآگاه بود و از دستم در رفت...
خوبترین ساعتش رو دستش کرده و اومده بود طبقه بالا بهم نشون بده. با چند نفر از دخترای نهم بود. تا نشونم داد و ذوقش و دیدم، دلم غش کرد براش و کشیدمش سمتِ خودم و بغلش کردم...
بعد خیلی سعی کردم با محبت به اونایی که اونجا بودن، این مسأله رو ماستمالی کنم، ولی اینا دخترای نهم دوی من هستن و همونا که پام به کلاسشون نرسیده، میفهمن شادم یا غمگین... فریب دادنشون تقریبا محاله...
شرمندهام که نتونستم مثلِ یه معلم، احساسم رو کنترل کنم و روحی رو مکدّر نکنم...
فردا بعد از پنج سال، تدریسِ فنون دارم. کمی مضطرب هستم چون فنون پر از نکته است و نگرانم این فاصلهٔ زمانی، تسلطم رو به نکات کمرنگ کرده باشه.
بعد از شام باید سخت مطالعه و مرور داشته باشم.
صد و هشتاد دقیقه کارگاهی باید تدریس کنم و گاردِ ذهنیِ دخترایی که با دبیرشون چپ افتادن و یاد گرفتن مثلِ دوازدهما طغیان کنن و من رو بخوان، بشکنم و باز با ادبیات آشتیشون بدم.
این مدل کارگاهها و کلاسها رو دوست دارم چون برگه و امتحان و نمره نداره.
من در این مدل کلاسا خیلی تبحّر دارم؛ اگه مدیر بودم، معلمی رو استخدام میکردم که بینمره و امتحان بتونه کلاس رو پای درس نگه داره.
خستهام و حوصلهم نمیکشه توضیح بدم چرا. خودتون جزئیات رو تحلیل کنید.
فقط همینقدر بگم که یه معلم رو در کلاسهای بینمره بسنجید. دیدید بی هیچ نمره و سنجه و رقابتی، شاگرداش نشستن کلاسش و محوِ تدریسشن، بدونین دستش پُره.