eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من اهلِ تولدی دوباره و رفیقِ شهید و این مسخره‌بازی‌های بی‌بنیادِ بی‌فکرِ صورتی‌غایت نیستم. من در مشّایه متولد نشدم؛ اِحیا شدم! قبل از مشّایه دخترِ شاه بودم! خانواده داشتم، اعتبار داشتم، احترام داشتم، فامیل و دوست و همسایه داشتم، پول داشتم، صورتی یک‌دست سفید و دست‌هایی بلوری داشتم. رفاه از سروکولم بالا می‌رفت. روزنامه خراسان کار می‌کردم و هر ظهر پیتزا می‌خوردم و آبمیوه طبیعی با تکه‌های میوه و عصرها قهوه سرمی‌کشیدم. قبل از مشّایه من با همه حرفِ مشترک داشتم! با پدرم، با مادرم، با برادرهایم، با مردمِ توی اتوبوس، با مردمِ توی صف‌ها، با همکارانم، با انقلابی‌ها، با ضدانقلابی‌ها، با مذهبی‌ها، با ضدمذهبی‌ها، با دخترها، با پسرها، حتی با استادهایم... هم‌کلاسی‌هایم... بروبیایی داشتم برای خودم! مشّایه مرا تکاند... مشّایه فوت کرد وسطِ زندگی‌ام... من بید بودم... به بادِ همان فوت لرزیدم... همه‌چیزم را باد برد... آفتابِ مشّایه صورتم را تیره کرد و دستانم را سیاه... طلاهای سر و گردنم کم شد و پیتزاها جای خود را به ساندویچِ سیب‌زمینی آب‌پز دادند و به‌جایش پاسپورت پشتِ پاسپورت پر شد... کم‌کم تنها شدم... حرفِ مشترکی با کسی نداشتم... طرد شدم... تنها شدم... دور شدم... اما زنده. مشّایه؛ دمِ عیسوی داشت... یک شبی میانهٔ بیابان منِ دور از خانه و خانواده را منِ دور از رفاه و پول و اعتبار را منِ تنها را کنارِ عمودی اِحیا کرد... شب بود. دی بود. سرد بود. عمودِ هشتصد و خرده‌ای بود. گفتند به سیطرهٔ کربلا نزدیکیم و پیاده‌روی روبه‌اتمام. وَ من بعد از ۲۳ سال مُردگی ناگهان نفس کشیدم... قلبم تپید... وَ زنده شدم.
در آن حیاتِ دوباره؛ استکان‌ها به هم می‌خورد، باد می‌وزید و پرچمِ عظیمِ آذری‌ها را با هیجان تکان می‌داد، جوانی عِراقی لِخ‌لِخ‌کنان از کنارِ جاده می‌گذشت، غبارِ بیابان مژه‌هایم را خاکستری کرده بود، وَ دشداشه‌پوشی بی‌توقف صدا می‌زد: هَلَبیکم... هلبیکم یا زوّارِ بوسجّاد... هلبیکم... وَ من با بوسجّاد آشنا شدم؛ زانوزده... گریان... تنها... تنها... تنها... من بودم و بوسجّاد.
یا بوسجّاد! بِنَفسی أنتَ.
من به مشّایه مدیونم؛ نجات از ۲۳ سال مُردگی را!
شما نمی‌دونید اما به آهنگِ همسایه صدای سگِ اون یکی همسایه هم اضافه شده... وَ من هر بار که خودم رو در این جهانِ وسیع بی‌پناه می‌بینم تنها به مشّایه فکر می‌کنم... به موکب‌ها... وَ همون چهار ساعت خواب‌های میانهٔ بیابون... شما نمی‌دونید تنها رفیق می‌دونه؛ من این سرِ پا بودنم رو مدیونِ مشّایه‌ام.
حجمِ کارهام کُشنده شده... تقصیرِ آموزش و پرورشه؛ تاریخِ وارد کردنِ مستمر رو خیلی جلو انداخته... ۲۳م باید نمرات دبیرستان... متوسطه اول... و هر دانش‌آموزی که دارم وارد شه... می‌خوام نماز ظهر قرآن بخونم. حتی یک خط. اما قرآن می‌خونم. این وضعیت رو فقط قرآن روبه‌راه می‌کنه. فقط قرآنه که بختِ وقت رو باز می‌کنه.
یه‌چی بگم بخندین :) دوازدهم انسانی داشت به یازدهم انسانی می‌گفت تدریسش حرف نداره، عوضی یه‌جور درس می‌ده می‌فهمی، ولی اخلاقش گنده، نگارشِ همه‌مون و داده بیست چون نمی‌ره روی معدل، ولی بالاترین نمره فارسی‌مون یازدهه، فاتحه معدل‌مون و خونده... از بالای سر رسیدم و گفتم: من معلمی‌ام که با افتخار از زیردستِ من هیچ خنگی به دانشگاه نرفته و آیندهٔ کشور رو بازیچه نکرده. شب راحت خوابیدن رو هرکسی نداره، ولی من دارم؛ چون به تلاش‌گرها و آیندهٔ وطنم خیانت نکردم😎 فکر کنم نمک ریختم رو زخم‌شون😂
دبیرستانی‌ها پول می‌ذارن روی هم و یا کارت بانکی هدیه می‌دن، یا سکه پارسیان. با دسته‌گلی که هرچه بزرگتر و خفن‌تر باشه، پرچمِ کلاس‌شون تو دبیرستان بالاتره(!) معلمای دبیرستان هم چنان ذوق می‌کنن که منجر می‌شه این مسیر ادامه پیدا کنه... حالا اگه شما دسته‌گلِ اینستاگرامیت و بی‌ذوق بذاری گوشهٔ میز و بگی این و ببرم بفروشم به نفعِ بچه‌های غزّه، کارت هدیه‌تم بی‌ذوق بذاری پشت کیفت و بگی پولِ شش ماه من‌کارتم درومد، خب عملا فحش دادی دیگه😂 خصوصا که بعدش هدیه‌های دلیِ جورواجور و غالباً بی‌ارزشِ مادیِ متوسطه اول رو به‌رخ بکشی و تأکید کنی این کارتای هدیهٔ این‌مدلی، پولش بی‌برکته، چون پشتش محبت نیست، اجبار و چشم‌وهم‌چشمی و فخرفروشیه که دوازدهم تجربی از دوازدهم ریاضی خفن‌تر پول گذاشت... بعد مدرسهٔ ابله هم سرِ صف تشویق‌ کنه که وَوْی! ببینید دوازدهمِ کوفت چه کادوی باشکوهی گرفتن و عجب جشنی که آبمیوه مجتبی داشتن و پیتزا(!) قطعا به اونی که خلاف این مسیر رو بره می‌گن گنده‌اخلاق😍😎
اگه معلمی؛ خواهرانه توصیه می‌کنم کارت پولی که از شاگردات جمع شده رو خرجِ زخمِ زندگیت نکنی، آدم دستمالِ آلوده رو روی زخم نمی‌ذاره، چرک می‌کنه... خرجِ شکم هم نکن. نذار با گوشت و خونت آمیخته شه. صدقه هم نده؛ مالِ مشکوک رو که صدقه نمی‌دن... خرجِ الکی‌پلکی‌های زندگیت کن. من دوازده ساله معلمم؛ تو این دوازده سال حتی یک پدر و مادر نیومدن یک بار بهم بگن خوشحال شدیم دخترمون از شما بیست گرفته... دست‌تون درد نکنه هدیه براش گرفتید... ممنونیم که باهاش صحبت کردید و دردِ دلش رو گوش دادید... همیشه برای طلبِ خونِ باباشون اومدن که چرا دخترم به‌جای بیست شده ده و نیم؟! پدر و مادرا (مذهبی و غیرمذهبی) نمک‌نشناسن، پررو و وقیحن، طلبکار و مفت‌خورن. مطمئن باش برای تو پولی از جون و دل نذاشتن! اصولا معتقدن تو لنگ انداختی روی لنگ و جلو کولری و پول یامفت می‌گیری، دیگه روز معلم چیه؟! اون پول رو از اصلِ زندگیت دور نگه دار.
برقا رفت. الهی اون شونزده میلیون نفر خیر از دنیا و آخرت نبینن و زندگی‌شون همیشه لبریز از رنج‌های بدون درمان باشه و ذلیل از دنیا برن. چنان‌چه ذلیل و در فقر فکری در این دنیا زندگی کردن و به دنیا و‌ آدماش آسیب رسوندن.
یکی که من حتی شماره‌شم تو موبایلم ندارم، پیام زده که چرا فلانی (رفیق) همه پروفایلاش با تویه، ولی پروفایلای تو با شاگرداته؟ جواب دادم چون دورِ من بیکارایی مثلِ تو زیادن که پروفایلام و می‌بینن و حسادت می‌کنن یا آه می‌کشن و چشم‌مون می‌کنن. از اون موقع داره پیام پشت پیامه که می‌ده، همه هم طولانی که اثبات کنه من خودشیفته‌ام و مگه چی دارم کسی حسادت کنه :) منم از این کلاس به اون کلاس می‌رم و بینش پیاماش و بی اون‌که جواب بدم سین می‌کنم و می‌خونم و می‌خندم که این‌قدر آدم‌شناسی‌م بیسته و بیکارجماعت رو می‌شناسم و جوابام دقیق و هدف‌خوره :) به والله طرف این‌قدر بیکار بوده که عکس پروفایلم و ذخیره کرده و برام فرستاده که رفیقت همینه؟! علی علی می‌کنید به حرفاشم گوش کنید؛ علی علیه‌السلام می‌فرماید نفس‌تون رو مشغول کنید وگرنه اون شما رو مشغول می‌کنه!
سربه‌راه
یکی که من حتی شماره‌شم تو موبایلم ندارم، پیام زده که چرا فلانی (رفیق) همه پروفایلاش با تویه، ولی پرو
اگه هییییییییچ کاری تو دنیا نمونده که بکنی، پاشو برو دستشویی رو دوباره بساب. از نو شروع کن خونه‌ای که تمیز کردی دوباره برق بنداز. ولی بیکار نباش. *اما همیشه کار مونده! برام عجیبه بعضیا سریال می‌بینن... من سال‌هاست نتونستم یه سریالی رو از اول تا آخر ببینم! دوستم دارم ها، من عارف و صالح و پرهیزگار نیستم! وقت ندارم! وگرنه همین حشمت فردوس و این‌قدر دوست داشتم ببینم. یا واقعا خوشم میاد بشینم پروفایلا رو ببینم؛ خصوصا شاگردام و. اما وقت ندارم. کار زیاده... من به شوخی می‌گم اگه کارای دنیا تموم شد... عمره که داره تموم می‌شه و کارای واجب و اصلی ما نه... تهش می‌دونم اون دنیا چوب تو یقه‌م می‌کنن که جوونیت و به بطالت گذروندی... ولی اگه واقعا وظایف‌تون رو انجام دادید و هیچ کاری ندارید، سریال نبینید، کانال‌گردی نکنید، پاشید برید مسجد محله سرویس بهداشتی و چادراش و بشورید. من همه‌ش بیرونم و نمازام و تو مسجدای سر راه می‌خونم، یه مسجد تا حالا ندیدم دستشوییش تمیز باشه(!) بالاشهر حتی! ولی بیکار نباشید. از من گفتن بود.