eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
اگه مادر بودم فردا عصر خونه‌م مولودی می‌گرفتم. پسرام و، حتی مصطفی رو که یک سالشه، می‌فرستادم با باب
نمی‌گفتم بفرمایید مولودی، با بچه‌هام کارتای دعوت درست می‌کردیم، روش می‌نوشتیم جشن تولد امام هشتم❤️
اگه خونوادهٔ پایه داشتم هم این کارا رو می‌کردم، حتی اگه مادر نبودم. ولی فعلا دستم بسته است. دوست ندارم هم ساندویچ و خوراکی از بیرون بخرم عیدی بدم. اون‌جوری به هرکی عیدی بدم فکر می‌کنه عیدی دادن پول می‌خواد، پول‌داری می‌خواد. مهمه برام خونگی بودن و ساده بودنِ این کارا. که هرکی دید بگه ببین! منم می‌تونستم برای امام رضاجان بکنم. نگاه بچه‌ش روی برگه آچهار کارت دعوت درست کرده و نقاشی کشیده، منم می‌تونستم بکنم. مثلِ عیدی‌هام تو مدرسه که معلمای دیگه‌م می‌تونن بکنن ولی دغدغه ندارن(!) خدایا نیت رو از من بپذیر...
شهر پر شده از موکب‌های تولدِ یه امام رضای منفعل و فقط مهربون که من نمی‌شناسمش! واقعا امام رضا جان بیان، از موکب‌هایی که دورشون پر از بی‌حجاب و برهنه است... داخلش زن و‌ مرد قاطیه... اونی که شربت می‌ده تاتو داره..‌. اونی که شربت می‌گیره کاشت داره..‌. با آهنگاش می‌شه وسط خیابون رقصید... راضی‌ان؟! ینی امام رضاجان به این موکب‌ها پا می‌ذارن؟! نگاه می‌کنن؟! غریب امام رضا...❤️‍🩹
دیدن نمی‌تونن دین رو ازمون بگیرن، رفتن سراغ تغییرش... شراب بریز تو لیوان، اسمش رو بذار نذری... می‌خورن... نجس رو می‌خورن... راه برای خیلی کارای دیگه باز می‌شه... عبا کن... بگو واسه جذب بی‌حجابا... بده تنش کنه... حله. کم‌کم روسریه طلقی می‌شه... صورته آرایشی... موها قلمبه بالا... کفشه تق‌تقی... جورابه رنگ پا... ناخنه سوهان‌کشیده... حله... پسر و دختر بگن بخندن، یکی ریش داشته باشه، یکی چادر. کارشونم فرهنگی. چشم‌اندازها و‌ افق‌های تمدنی. حله... غریب امام رضا...❤️‍🩹
وامیستم نزدیک موکبا ببینم چند تا از مذهبیا تذکر می‌دن... تا حالا یک نفرم ندیدم... چقدر بی‌معرفتید مذهبیا... چقدر نمک‌نشناسید... چقدر خوشحالم ازتون بیزارم و تبرّی دارم... ما ایرانی‌ها مدیون امام رضاییم... شربتش و‌ بخوریم ولی دینش و لگد کنیم؟! بی‌بخارای بی‌غیرتِ سجاده‌آب‌کش... تف به جای سجده رو پیشونی‌هاتون.
چقدر کار می‌شه کرد! می‌تونم فردا چند تا جوراب بگیرم پالختا رو عیدی بدم و همون‌جا بپوشن و براشون از امام رضاجان حدیث بگم. گیره روسری هم خوبه سر و وضع‌شون رو درست کنم. برگه امتحانی باید تصحیح کنم وگرنه می‌شد شب چند تا کارت قشنگ برای کاشت ناخن و مژه درست کنم. دستِ آدمی که بخواد کار کنه خیلی بازه! ولی مسأله اینه که کسی نمی‌خواد(!) فردا امام رضا حاجتامون و بده، بسه دیگه، بقیه هستن، با یه کار ما که اتفاقی نمیفته، انقد سمن داریم یاسمن توش گمه(!)................
خدایا من با عقیده می‌گم که از مذهبیا بیزارم. اگر می‌تونستن با یه تذکر و پیگیریِ ساده، شرایط آرامش روانی منِ جوان رو در این دنیا فراهم کنن و نکردن، به امام رضا قسم ازشون نمی‌گذرم و قیامت تا خوبی‌های هفتاد نسل‌شون رو نگیرم حلال نمی‌کنم و محاله بذارم از صراط بگذرن.
می‌دونین؟ من یه چیزی خیلی برام مهمه... خیلی باعث اضطرابمه... خیلی نگرانشم... درست نیست آدم ترسش و جار بزنه. من اعتقادی به روانشناسی که هرکی می‌خونه و پی‌شه خودش مشکل داره ندارم. تو روانشناسی شما ترسات و جار می‌زنی تا ریشه‌یابی کنی. تهش ترحم جلب می‌کنی و برای کوتاهیات توجیه میاری. مشتی نادون‌تر از خودت قربون‌صدقه‌ت می‌رن و تو احمق‌تر از قبل گند می‌زنی به دنیا و سرت و‌ بالا می‌گیری(!) ولی اسلام دین تکلیفه. تکلیف قوی‌ت می‌کنه‌. مستقلت می‌کنه. باحجابا قوی‌ترن. تکلیف قوی‌شون کرده. آدمی که بر خودش امیره، بر نظرات دیگران امیره، بر توهماتِ القایی امیره، قویه. اسلام می‌گه برو تو دل ترسات و بسپار به خدا. عاقلانه برنامه بچین و توکل کن. برای همین بیانِ ترس بده... ولی من می‌خوام بنویسم که می‌ترسم... واقعا و از عمق وجودم می‌ترسم وقتی ظهور شد من خواب باشم... سرویس بهداشتی باشم... یا حمام... یا جلوی تلویزیون... یا گوشی‌به‌دست در حال بیهودگی... یا وسطِ مهمونیِ خاله‌زنکی... وحشت دارم از این فکر... خیلی خیلی خیلی دوست دارم وقتی ظهور شد سرِ کلاسم باشم... سرِ شلوغ‌ترین و ضداسلام‌ترین کلاسم... یا سرِ کلاسِ دکتری باشم... با ضداسلام‌ترین استاد و هم‌کلاسی‌ها... پای تخته باشم و از کیفیتِ ارائه‌م همه کفار انگشت‌به‌دهان... در درجهٔ بعد دوست دارم وقتِ ظهور اردو جهادی باشم... دکّ باهوی بلوچستان یا سیرزارِ کلات... وسطِ مردمانی سیاه‌پوست که به سختی حرفاشون و می‌فهمم... صورتم آفتاب‌سوخته و پیشونی‌م خیسِ عرق... شب‌گریه‌کرده از ناتوانی‌م برای این حجم از کمبود و صبح لبریزِ تلاش برای نشون دادنِ یه روزنه از عدالت... درجه پایین‌تر دلم می‌خواد وقت امر به معروف و نهی از منکر کردنم ظهور شه... اون‌شب تو کلانتری خیلی منتظرِ ظهور بودم..‌. یا وقتی تو خونه دارم احکام رو تبیین می‌کنم و بهم بی‌احترامی می‌شه... دلم می‌خواد وقتی اومد، من و نبینه... بپرسه سربه‌راه کجاست؟ بگن هنوز داره برای ظهورِ شما تلاش می‌کنه... گنجشکه ها... یه قطره آبِ تو دهنش آتشی رو گلستان نمی‌کنه... ولی با نمرودی‌ها نیست... با ساکتا نیست... گوشهٔ مسجد و به نماز پشت نماز نیست... ساعت‌ها نرفته به حرم و زیارتنامه‌های بی‌عمل خوندن... حقوق نگرفته و با خیالِ آسوده لم نداده جلوی کولر... لبخند بزنه... بگه برید دنبالش بگید اومدم... بیاد برنامه‌های افتتاحِ حرمِ مادرم و بریزیم... آخ... حلالم کن آقا... حلالم کن... من اگه یک سال از عمرم و هم واقعا برات تلاش کرده بودم شما می‌تونستی بیای... من کم گذاشتم... من کم گذاشتم... من کم گذاشتم...
می‌شه وقتی اومدی من زنده باشم... مشغولِ کاری که شما رو متبسّم کنه؟ من از ظهور وقتِ بیهودگیم وحشت دارم... وقتِ گناه که... پناه بر خودت حضرتِ پناه...
می‌خواستم که وقفِ تو باشم تمامِ عمر دنیا خلافِ آن‌چه که می‌خواستم گذشت...
۵۷ نمره دستم داره و می‌دونه مستمرش در کارنامه ۲۰ می‌شه، اما تلاشگر و بهترین‌خواهه. برای همین دوستش دارم❣ *امتحان فارسی متوسطه اوّل از ۱۰ نمره است. **غلط املایی رو در امتحان فارسی نباید گرفت و از نظر آموزش و پرورش خطا کردم، اما من علنی و روی همهٔ برگه‌هام، حتی چت کردن‌شون غلط رو می‌گیرم و کم می‌کنم تا خاطرشون بمونه و اصلاح کنن.
یه موکبِ بزرگه. عَلَم و کُتلی عظیم داره. در مجمره‌ای بزرگ اسپند دود کرده و یه چهارراه رو دود برداشته. از دستِ مردم متوجه می‌شم قهوه می‌ده. بیشتر آقایون می‌رن سراغش و دخترهای جوان و کم‌حجاب و بی‌حجاب. صدای مولودی‌ش باعث شد این‌قدر دقیق شم بهش. مولودی‌ش رقص و آهنگی نیست. کاش بود! خی‌لی خطرناک‌تر از رقص و آهنگه... امام رضا علیه السلام خی‌لی بیشتر دلشون می‌لرزه از این مولودی... رفتم که برم تذکر بدم. جلوی موکب که رسیدم دیدم توش پر از پسرهای بادی‌بیلدینگیه... از اونا که نیم‌آستین می‌پوشن بازوهای بادکرده‌شون بیشتر بریزه بیرون... از اونا که سرشون تاسه ولی سه کیلو ریش دارن... از اونا که یه دست‌شون یا گردن‌شون پر از تتویه... بی‌ادبی به ساحت اهل بیت علیهم السلامه که بگم یکی‌شون چه تتویی روی بازوش داشت... من حتی اسم این‌ها رو مذهبی خاک‌برسر هم نمی‌ذارم... رفتم جلو. یه لیوان قهوه گرفت سمتم. گفتم قهوه نمی‌خوام. کی مدیرتونه؟ گفت امرتون؟ گفتم مدیرتون کیه؟ با ایشون کار دارم. یکی مثلِ خودش و صدا زد و چهار_پنج تا بی‌ربطم دورش و زل‌زده به من... گفتم اگر یکی تماس بگیره پلیس و بگه دارید مولودی با محتوای لعن پخش می‌کنید، براتون بد می‌شه؛ چون می‌شه تفرقه‌افکنی بین شیعه و سنّی. اون‌وقت مدتی باید در کلاس‌های احکام و عقیدتی و سیاسی بگذرونید تا بتونید دوباره قهوه دست مردم بدید. یکی از نوچه‌ها گفت هرّری بابا! گوشات و بگیر نسوزی! گفتم که؛ مذهبی هم نبودن... واگرنه خودم می‌دونم این ادبیاتِ یه خادمِ امام رضا علیه السلام نیست. پس ناراحت نشید. اشباه الرجال بودن. من گفتم: از من گفتن بود! ابرو انداختم بالا و اومدم. صدای فحش دادن‌شون میومد. ولی من گفتم و اومدم. وقتی از دید خارج شدم، گوشهٔ ایستگاه اتوبوس ایستادم و دید زدم. مولودی‌شون رو عوض کردن. دیگه کسی شبِ میلادِ امامی که غریب شد اما اجازه نداد «مسلمان»ها رو به جون هم بندازن، لعنِ علنی پخش نمی‌کرد... اما یادم می‌مونه مذهبی‌هایی که از اون موکب قهوه می‌گرفتن و خوشحال می‌رفتن و انگااااااار نه انگار... حتی اگه بدترین و گناه‌کارترین باشم، خوبیش اینه منم جزوِ ناسِ حق‌الناس هستم :)