ای شنبهها و سهشنبههای بینهم؛
دخیلتون میبندم به طبقهٔ پایینِ صحن حضرت زهرای نجف...
هفتمها موبایلم رو گرفته بودن که با من عکس بندازن. تأکید کرده بودن فقط خودشون باشن و نهما نیان.
اما خوبترین نمیذاشت کسی با من عکس بگیره. مغروره و چیزی نمیگفت و بروز نمیداد.
فقط میپرید تو هر عکس و مینشست جلوی من.
هفتما غصه میخوردن.
خوبترین رو صدا زدم راضیش کنم تو عکسشون نیاد.
بغلش کردم و گفتم تو دیگه تو هیچ کلاسی تکرار نمیشی برام... مطمئنم...
از بغلم خودش و بیرون کشید و خیلی جدی و عصبی گفت:
خیال کردین دیگه سراغتون نمیام؟!
آه خدا...
قلبم داره میترکه...
خدایا این خصوصی رو بر من سریع بگذرون... حرملازمم...
درست مثلِ فیلمها... مثلِ رمانها... مثلِ رؤیاها...
صبر کرده بود آخرین نفر باشه...
با قدِ کوچولوش جلوم ایستاد و این و گرفت روی دستهاش و گفت:
هنوزم استرس دارم ولی صبر کردم آخرین نفر باشم و آخرین انشای امسال رو تقدیمتون کنم...
گفت: دیگه ازتون نمره نمیخوام... شما نمرههامون رو وارد کردید... برای همین صبر کردم... این انشا فقط برای شماست... فقط برای شما... نه نمره و درس...
بغلم کرد...
گریه کرد...
رفت...
کی بود؟
هفتمی که آبان اومد کلاس...
مهر یه مدرسهٔ دیگه بوده...
از معلم ادبیاتش ترسیده...
با اینکه کل نمرههای مهرش و داده بیست...
اما چون وقتی استرس میگرفته، محلش نمیداده و میگفته بشین... مدرسهش و عوض کردن...
اومد کلاس من، از شنیدههای پشتم بیشتر ترسید... نمرههای مهرِ دخترام و دید بیشترتر ترسید...
وقتی آبان آوردمش پای تخته و از شدت استرسی که واقعیه و گواهی پزشک داره و به جسمش میرسه، تنش لرزید... گریه کرد... زبونش بند اومد... همه کلاس ترسیدن... از دوربینا مدیر دیده بود و ترسیده بود...
من ولی بدون هیچ بازخورد و تغییری منتظر بودم پاسخ رو بنویسه.
راه رفتم وسطِ کلاس و شعر خوندم و شعر خوندم و شعر خوندم و یهو برگشتم و گفتم عه! ننوشتی که هنوز! پس تا شب همهمون تو کلاس حبسیم و من مجبورم بازم شعر بخونم...
شعر خوندم و شعر خوندم و اون با گریه و دستایی که میلرزید شروع کرد به نوشتن...
شعر خوندم. نوشت. شعر خوندم. نوشت. شعر خوندم. نوشت.
تا دیدم پاسخ کامل شد و هرچی خونده بود و زحمت کشیده بود، فدای استرس نشد...
بیهیچ ترحمی، نمرهش و دادم و گفتم بشینه...
وَ ماجرای ما شروع شد...
سربهراه
درست مثلِ فیلمها... مثلِ رمانها... مثلِ رؤیاها... صبر کرده بود آخرین نفر باشه... با قدِ کوچولوش جل
۱۰
۱۲
۱۳
۱۵/۵
۱۷
۱۸
۱۸/۲۵
...
اولین انشایی که نوشت شد ۱۰!
از بیست...
گریه کرد... گریه کرد... گریه کرد...
مشاور اومد گفت درکش کن...
معاون گفت پزشکی و واقعی، ترس داره...
معلمای دیگه گفتن گناه داره و بیستهای الکی بهش دادن...
اما با من، از ۱۰ شروع کرد و با ۱۸/۲۵ تموم.
من یه صبحی،
گوشهٔ سالن،
سرش داد زدم و گفتم:
چرا خدا نداری که نترسی؟!
وَ ماجرای ما اوج گرفت...
خوبترین مقوایی که روش از دوستاش اثرانگشت گرفته بود، آورد گذاشت روی میز و بهم گفت برام یادداشت بنویسید.
همه میگن «یادگاری» و «خاطره».
خوبترین گفت «یادداشت» 😍
دفترچه خاطرات و دفتر و دفترچه هم نیاورد؛ مقوای بزرگی که روش کلی اثرانگشت از دوستاش گرفته بود آورد😍
تکرار نمیشه... دیگه تو هیچ کلاسی این نسخهٔ پرتلاشِ خلاقِ اهلِ عملِ مستعدِ باجنبهٔ باشخصیت و محترم تکرار نمیشه...
براش نوشتم:
تو دنیای من جذابترین آدمها؛ فقط پرتلاشترینهان. اونهایی که حرف نمیزنن، بهانه نمیارن، امروز و فردا نمیکنن، عقبنشینی بلد نیستن،
وَ فقط عمل میکنن.
نه مثلِ همه،
که درست متفاوتتر و کاملتر از همه.
لیس للانسان الّا ما سعیٰ... مگه آدمها بدون تلاش چی برای محبوب شدن دارن؟!
تو... یکی از جذابترین آدمهای محدود و معدودِ دنیای قحطیزدهٔ منی عزیزم. شبیهِ همه نشو. عزیزم شبیه همه نشو❣
#خوبترین
سربهراه
خوبترین مقوایی که روش از دوستاش اثرانگشت گرفته بود، آورد گذاشت روی میز و بهم گفت برام یادداشت بنویس
وقتی تو بغلم، کنارِ گوشش گفتم تو دیگه تکرار نمیشی برام،
اگه خودش و از بغلم بیرون نمیکشید که به سبکِ خودش دلداریم بده،
بینِ دستهام محصورش میکردم...
رنجِ معلمی در خویشتنداریه...
اونجا که دلم میخواست موهاش و ببوسم، با پشتِ انگشتهام گونهش و نوازش کنم و هزار تا کار دیگه رو با هم شروع کنیم و نمیتونستم بین اونهمه دختر که برای بغل کردنم صف ایستادن چنین کاری کنم...
این دنیا بیشتر از بیست اردوی جهادی خوبترین به من بدهکاره...
اگه بهجای مذهبیبیعرضههای تنبل و درسنخون و پرمدعای بیخاصیت، خوبترین با من بود چهها که نمیشد...
عزیز من...
عزیز من...
#خوبترین
سربهراه
وقتی تو بغلم، کنارِ گوشش گفتم تو دیگه تکرار نمیشی برام، اگه خودش و از بغلم بیرون نمیکشید که به سبک
دارم عکسایی که بچهها با موبایلم گرفتن میبینم.
تو همه عکسام با هفتما و هشتما، اومده نشسته پایینِ پام. مقواش و بالا گرفته و حتی یه لبخند نزده.
فقط خواسته کسی با من عکسِ تنهایی نداشته باشه...
هر عکس رو که باز میکنم زوم میکنم روی خوبترین... خیابونهای مشهد رو بغض برداشته...
دیگه کجا چنین ذوقی سرِ کلاسهام پیدا کنم برای تجربههای بزرگ؟! برای دل به دریا زدن؟! برای...
آه عزیز من...
کی جز تو عرضه داره با تم سکوت، اونقدر خلاق و جذاب ارائه بده و تهشم سیزده نمرهای که دادم به چشمش نیاد و با اخم بهم بگه خانوم از خودم راضی نیستم، باید بهتر از این میشد...
خدایا قلبم داره از نهایتِ اندوه بخار میشه...
#خوبترین
من شاگردم و از دست ندادم؛
پایهٔ ایدههای خامی که شدن/نشدنش معلوم نبود رو از دست دادم...
بیکلهٔ نترسی که میگفت «تا تهش باهاتون هستم» و تا تهش با من بود...
نمیگفت چقدر سخت، مدیرم میگفتن... نمیگفت اگه نشد چی، معاونم میپرسیدن... حتی نمیگفت چطور، معاون پرورشی با ترس میگفت...
انجامش میداد.
با جزئیات.
با دقت.
کامل.
سریع.
باسلیقه.
باخلاقیت.
بیهزینه.
فنّی.
هنری.
رسانهای.
آه خدا...
من یه پونزدهسالهٔ همهفنحریفِ «برای لحظاتِ مبادام» رو از دست دادم...
تیم پژوهش نمیکرد، من و خوبترین میکردیم... معاون پرورشی نمیکرد، من و خوبترین... مدیر نمیکرد، من و خوبترین...
بدون نمره... بدون هیچ درخواستی... بدون منت... بدون غرور برای من...
من یه «امکان» رو برای همهٔ «شایدها» از دست دادم...
#خوبترین
سربهراه
من شاگردم و از دست ندادم؛ پایهٔ ایدههای خامی که شدن/نشدنش معلوم نبود رو از دست دادم... بیکلهٔ نتر
من یه باعرضهٔ بهدردبخورِ بیمنت و بیادعا رو از دست دادم.
یه محبتِ واقعیِ در عمل رو...
#خوبترین
سربهراه
من یه باعرضهٔ بهدردبخورِ بیمنت و بیادعا رو از دست دادم. یه محبتِ واقعیِ در عمل رو... #خوبترین
هر روز کلی دختر آویزونم بودن و در حال ابراز محبت.
اما اگه یه غریبه وارد مدرسه میشد و کمی نظاره میکرد، اصلا خیال میکرد خوبترین دوستم نداره(!)
دورم نبود. آویزونم نبود. بروز و بیان نداشت.
اما «توجه» داشت.
اگه اون غریبه ازش تو کلاس طبقه پایین میپرسید من کجام؟
میدونست کجای طبقه بالا و مشغولِ چه کاریام!
فقط دو بار ابراز داشت...
یکی بعد از نیمهشعبانم که با یک روز تأخیر اومدم و انتظارِ منظمش به هم ریخته بود...
یکی هفتهٔ پیش که سرم شلوغ بود و هر زنگ تفریح یکی میخواست باهام صحبت کنه و من برای اینکه شلوغ نشه، همه رو میبردم پشت بوم.
فقط یه یکشنبه من رو جز از پشتِ پنجره وقتی صف بود، ندیده بود.
من سرِ کلاسِ هفتم بودم. زنگ سوم بود. بیپروا درِ کلاس رو باز کرد و با صدای بلند و عصبانیت گفت اینجایید؟! چرا ندیدمتون؟! چرا نبودید؟! چرا جایی نیستید که ببینمتون؟! چرا حواستون به من نیست که ببینمتون؟!
بیپروای مختصر و مفیدِ من...
نه!
دیگه تکرار نمیشی...
لعنت به اردیبهشتِ پارسال که ابراهیم رئیسی رو تکرار نکرد و لعنت به اردیبهشت امسال که تو رو از من گرفت...
#خوبترین
در ستایشِ جسورها
نازنینزهرا دو ساله شاگردمه؛ هم پارسال، هم امسال.
هر دو سال سرِ کلاسهام ساکتِ ساکت بود. هیچ مشارکت و هیچ شور و شوقی نشون نداده.
البته کلا آرومه، اما هیچ نشانهای از علاقه و محبت به من نداده که بازخورد بگیره.
تنها میدونم و متوجه بودم که هر دو سال، صندلیِ روبهروی میزِ من میشینه که با توجه به خنثی بودنش گمان میکردم صندلیِ دیگهای رو دوست نداره.
روز معلم هم هیچ هدیه و تبریکی ازش تو این دو سال دریافت نکردم و هیچ راهی به ذهن من نداشت که تصور کنم بهم محبت داره.
امروز ساعتِ سوم که همه پایهها دورهم کرده بودن همدیگر رو بغل کنیم، اومد و ساکت ایستاد تا نوبتش بشه.
نهچندان با شوق به آغوش کشیدمش چون رابطه و خاطرهای برام نساخته، صرفا دانشآموز بدی نیست.
رفت و نیم ساعتِ بعد دوباره اومد...
دوباره بغل و گریههاش...
رفت و نیم ساعتِ بعد و بغل و گریههاش...
وَ تا زنگِ آخر این اتفاق دست کم ده بار تکرار شد.
وقتی به زنگِ آخر نزدیک شدیم و بیتابیش بیشتر شد، صداش کردم و گفتم تو چرا اینقدر بیتابی؟ من و تو که خیلی با هم خاطرهای نداریم!
گریهش شدیدتر شد و شروع کرد دونه دونه کارها و جملههایی که از من... از دو سال پیش تا حالا رو... خاطرش بود گفتن...
اینقدر دقیق و جزئی که انگار رفیقه و همه جیکوبُک من و میدونه...
بعد هم با هقهق گفت دبیر محبوبش منم و این دو سال به عشق من مدرسه میومده و فلان...
بعد ازم درخواست کرد با هم عکس بگیریم و گرفتیم...
از مدرسه بیرون اومدم پیام داده بود خانم عکسمون و بفرستید و فرستادم...
از عصر پیامهای گریهدارش شروع شده...
دو سال سکوتش و یهو شکسته و داره هی پیام میده و حرف میزنه...
پاسخ پیامهای محبتآمیزش رو دارم به سختی میدم... اگه زیر ۲۱ سال نبود که اصلا پاسخی نمیدادم!
تو دو سال با محبت به من زندگی کردی، من تازه پنج ساعته فهمیدم تو خنثی نبودی! نمیشه تو پنج ساعت عقل و قلبم رو میزون کنم که با تو خاطره بسازه! این دو سال لال بودی؟!
عین همه آدم بزرگای دغل محبت داشته، نه زلالیِ سن خودشون! تو دلش بوده ولی لزومی ندیده در عمل نشون بده(!) حالا اگه از من بازخورد نبینه میگه من بیاحساسم(!)
آهای نازنینزهراها!
این مدل دوست داشتنتون بخوره تو سرتون که لبریز از خودخواهی، زحمت و توقعه!
اگه بازخورد هم نبینین، لبریز از تهمت و توهین(!)
خیلی دارم مختصر و سبک پاسخ پیامهاش و میدم و امیدوارم زودتر از پیامهام بره.
بیش باد بیپرواهای جسوری چون #خوبترین که نه برای ابرازِ بهموقع بهانهای دارن، نه از عمل کردن وحشتی؛
میانهٔ کلاسی دیگه دوست داشتن رو فریاد میزنن و در تمومِ عکسها، بیهیچ لبخندی دوست داشتن رو موندگار میکنن.❣